برگ خورشید.


<برگ خورشید> از اوتو اِریش هارتلِبن را در خرداد سال ۱۳۹۴ ترجمه کرده بودم.

پرنده رنگین
در آخرین خانۀ نزدیک آب که در فاصلۀ بسیار نزدیکِ فانوس دریائی قرار داشت یک ملوانِ سالخورده ریش سفید زندگی می‎کرد که توسطِ ملوانان دیگرِ منطقه مردِ خردمند نامیده می‎گشت.
او تمام زندگی‎اش را همیشه چنان هوشمندانه تنظیم کرده بود که حالا در زمانِ سالخوردگی از یک سو هنوز فعال و سالم بود و از سوی دیگر همچنین مقداری پولِ پس‎انداز کرده داشت. به این ترتیب او می‎توانست از دورانِ پیری خود آسوده لذت ببرد.
او هرگز زن و بچه نداشت، بهترین سرگرمی و سعادتِ واقعیش همیشه فکر کردن بود. او به خودش می‎گفت: یا یک زن با من همفکر است سپس ازدواج کردن با او ضروری نیست، زیرا آنچه را که می‎خواهم از او بدست آورم می‎توانم با گفتگو کردن با او هم بدون زحمت بدست آورم، یا اما همفکرم نیست، سپس برگزیدن او به همسری یک حماقت نامیده می‎شود، زیرا چنین زنی افکارم را براحتی به بیراهه خواهد کشاند و سعادتم را از بین خواهد برد.
اما لذت بردنش در روزهای زیبا، وقتی دریا آرام بود، سوار گشتن در قایقش و آهسته به بیرون راندن بود، کاملاً تنها با افکار هوشمندانه و محبوبش. او نه کالائی به ساحل دیگر حمل می‎کرد، و نه تور برای ماهیگیری می‎انداخت؛ او آرام در کنار سکان می‎نشست و مشغول فکر کردن می‎گشت. یک روز هنگامیکه خورشید در آسمان پائینتر قرار گرفته بود و نورهایش مانند پولکِ طلائی بر روی امواج قرار داشتند چنین اتفاق می‎افتد که یک پرنده بزرگ اما ظریف، تقریباً به قامتِ یک مرغ ماهیخوار جلویِ قایق ملوانِ خردمند می‎نشیند. او ابتدا متوجۀ سایه‎ای که پرنده در مقابلِ او بر کفِ قایق انداخته بود می‎شود و سپس به بالا نگاه می‎کند.
ملوان در حال تماشای پرنده بعد از مدتی اندیشیدن می‎گوید: به نظرم می‎رسد که تو یک پرنده باشی، زیرا تو دو پا داری و دو بال و تمام بدنت با پر پوشیده شده است.
پرنده پاسخ می‎دهد: افکارت تو را به یک شناختِ واقعی هدایت کردند، من واقعاً یک پرنده هستم و از تو خواهش می‎کنم مرا مهمان‎نوازانه بر روی قایقت بپذیری.
ملوان از اینکه پرنده توانا به حرف زدن است شگفتزده می‎شود و می‎گوید: من با کمال میل به تو بعنوان مهمانم خوشامد می‎گویم. من تا حال این فرصت را نداشتم که حرف زدن یک پرنده را بشنوم و به این دلیل گمان می‎کنم که یک گفتگو با تو ممکن است برای فکرم سودمند باشد. من فقط تو را متوجه این موضوع می‎سازم که بعنوانِ مهمانِ قایق من باید از مقرراتی پیروی کنی که در آن برقرار است و نتیجۀ اندیشیدنِ مداوم سال‎های عمرم می‎باشند و من باید به آنها ارج بگذارم.
پرنده سرش را تکان می‎دهد و می‎گوید: فقط بگو چه چیزی به این مقررات تعلق دارد؟
پیرمرد می‎گوید: یکی از مقررات این است که آدم خود را آنطور که تو آنجا ایستاده‎ای بر روی یک پا قرار ندهد، زیرا اگر من بخواهم همین کار را انجام دهم بنابراین بزودی در اثر تکان‎های قایق سقوط می‎کنم یا حتی احتمالاً از روی قایق به دریا پرت می‎شوم. و چون من نمی‎توانم این کار را انجام دهم بنابراین تو هم نباید این کار را بکنی: زیرا این کار مانند یک خودستایی دیده می‎شود.
پرنده صبورانه پای دیگرش را جلو می‎آورد و آن را بر لبۀ قایق قرار می‎دهد و می‎گوید: به چه خاطر نباید یک بار هم بر روی دو پا قرار گیرم؟
پس از آنکه ملوان دوباره پرنده را مدتی تماشا می‎کند می‎گوید: تو البته مانند بسیاری از پرندگانِ دیگر یک شکمِ سفید داری و مانندش را اکثر انسان‎ها هم به طور طبیعی دارند، اما چیزی که برایم عجیب است و نمی‎توانم به هیچوجه درک کنم این است که پشت تو کاملاً با پرهای سبز، قرمز و طلائی پوشیده شده است، طوریکه به نظر می‎رسد خورشید بسیار شاد می‎شود وقتی بر پشت بال‎هایت می‎تابد و آن را به رنگِ قوس و قزح درمی‎آورد و یک حاشیه زرد به دورِ اندامت می‎کشد. اما انسان‎ها که هوشمندترین جنسیت بر روی زمین هستند عادت دارند خود را با یک لباس سیاه یا خاکستری یا قهوه‎ای یا کمی رنگی بپوشانند و پرندگان باید حداقل آنقدر باهوش باشند که این را از انسان‎ها تقلید کنند. وقتی تو حالا برعکس در چنین لباسِ رنگارنگِ عجیب و براقی اینجا می‎آئی، بنابراین چنین به نظرم می‎رسد که تو با این کار تواضعِ معمولِ تمام موجودات را به شدت نقض می‎کنی، و من فکر می‎کنم خیلی بهتر خواهد بود که تو این خرت و پرت‎های مسخره و غیرضروری را از خودت دور سازی. فراموش نکن که حتی شترمرغ هم که با پرهایش یک چنین تجارتِ بزرگ و پُر رونقی انجام می‎شود فقط در دو یا سه رنگِ بسیار ساده به اطراف می‎دود. همچنین به این هم فکر کن که آیا هوشمندانه و محتاطانه است که کسی توسطِ ظاهرش خود را از دیگران متمایز سازد و گاهی مورد حسادت و گاهی تمسخر اما همیشه موردِ یک توجه خاص واقع گردد!
پرنده منقارِ درازِ نوک تیزش را باز می‎کند ــ اما بدون گفتن یک کلمه آن را دوباره می‎بندد. چشم‎های کوچک خاکستری‎اش مانند یک لذت بردنِ درونی می‎درخشیدند، او سرش را کمی به کنار تکیه می‎دهد و به ملوانِ پیر دوستانه چشمک می‎زند.
ملوان ادامه می‎دهد: و به خصوص این دو پَر دراز و نازکِ پیچداری که بر روی سرت به این سو و آن سو در نوسان است به نظرم مبتذل می‎رسد، انگار که می‎خواهند تمام چیزهائی را که ثابت ایستاده‎اند مسخره کنند! حالا اول از همه می‎گذاری این دو پَر را بلافاصله از سرت بچینند.
پرنده می‎پرسد: اینطور فکر می‎کنی؟ و چه کار دیگری باید انجام دهم؟
من به تو می‎گویم. من در اینجا یک مادۀ قطرانِ خوب و سودمند دارم که با آن به چوب‎های قایقم می‎مالم که نپوسند. من می‎خواهم با آن به پَرهایت بمالم و به این نحو رنگ‎های درخشنده‎ات را از بین ببرم. بعد تو رنگ کلاغ‎ها را خواهی داشت و سپس به این شکل می‎توانی بر روی قایقم بعنوان مهمان بمانی، زیرا من هنوز چیزهای بیشتری برای گفتگو با تو دارم.
در این وقت پرنده می‎گوید: من از تو بخاطر حسن نیت و پند هوشمندانه‎ات متشکرم! من یک پرنده مؤدب و صلح‎‌طلبم و قطعاً با کمال میل به مقرراتی که در این قایق و در سر متفکر تو برقرارند تن می‎دادم ــ اگر آن را ضروری می‎دانستم. اما من بیشتر از این به مهمان‎نوازی تو نیازی ندارم. زیرا من در حالیکه ما با همدیگر چنین هوشمندانه گفتگو می‎کردیم به اندازۀ کافی استراحت کردم و برای پروازِ جدید نیرو بدست آوردم. خداحافظ!
و پرنده رنگین بال‎های گستردۀ براقش را می‎گشاید، خود را بلند می‎سازد و به سمت آسمانِ آبی رنگِ شب به پرواز می‎آید.
ملوان کاملاً متحیر بود. او می‎خواست پرنده را نگاه کند، اما انجام این کار برایش ممکن نبود: خورشید چشم‎هایش را می‎زد.
در این هنگام او انگشتش را کنار بینی‎اش قرار می‎دهد و پس از آنکه به شدت فکر کرده بود به خودش می‎گوید: عجیب است، این پرنده‎ها چه سهل‎انگارند. من اما فکر می‎کنم دلیلش این است که آنها می‎توانند پرواز کنند.
 
تبدیل گشتن کوچولو به شیطان
I
امروز با دوستم <کوچولو> به سختی می‎توانم صحبت کنم. او برایم بیش از حد رشد کرده است. او در حال حاضر یک افسر ذخیره است و من هنوز معتقد سرسخت امپراتور معلول ویلهلم دوم هستم؛ او یکی از محبوب‎ترین کارآموزان سرزمین پدری مشترک ما است و من در این بین این کار مدنی را با شغل پُر درآمدتری عوض کرده‎ام. بنابراین جای شگفتی نیست که دوستم کوچولو حالا، گرچه با خیرخواهی اما از بالا به پائین به من نگاه کند.
پنج سال قبل اوضاع برعکس بود. ... من در برلین در ترم بالا تحصیل می‎کردم و باید خود را برای امتحانات آزمون شفاهی آماده می‎ساختم، و او مانند روباه جوانی که دبیرستان را تازه به پایان رسانده بود برای اولین بار از شهرستان به برلین آمد. این طبیعی بود که من در آن زمان در نزد او از نوعی اعتبار خاص برخوردار باشم. آه چه زمان زیبائی ...
بعلاوه اگر آدم بخواهد با تعریف بالا چنین فرض کند که او در آن زمان دارای اعتماد به نفس کافی نبوده در اشتباه است. برعکس! او فقط هنوز دارای این دقت نابود سازِ مزیت اجتماعی نبود، او بی‎آزارتر بود ... او اکثراً طبیعتی اخلاقی داشت. بلافاصله در شب اول، پس از آوردن او از ایستگاه قطار و بردنش به یک میخانه برایم سخنرانی زیر را انجام داد:
ــ خب، تو <ر> پیر، آدم حرف‎های خوبی در باره تو می‎شنود! می‎گویند تو دیگر نمی‎دانی خجالت چیست! می‎گویند وقتی آدم نگاهش می‎کند روی پوست گاو هم نمی‎شود نوشت که چه سریع او به سراشیبی افتاده است! البته در دبیرستان هم خیلی تنبل بوده اما با این حال برخی می‎پنداشتند که هنوز هم جای امیدواری باقی‎ست! اما من باید شرافتمندانه اعتراف کنم که شخصاً هرگز به این حرف‎ها باور نداشتم. هرگز! ... به سلامتی!
کوچولو با حرف زدنش مرا با اطمینانی مصون از خطا به گلگون‎ترین خُلق و خو منتقل می‎ساخت. من تمام نگرانی‎های آزمون را فراموش می‎کنم، و ما بلند می‎خندیدم و جام‎های‎مان را بر هم می‎زدیم.
ــ کوچولو، خدا را شکر که تو حالا اینجا هستی! حالا می‎تواند همه‌چیز درست شود.
ــ خیلی دیر شده است! فکر و خیال باطل به سرت راه نده. تو حالا دیگر در باتلاق شهر بزرگ فرو رفته‎ای ... دیگر هیچ خدائی به تو کمک نمی‎کند!
این غیرقابل مقایسه بود که با چه احساس شهوت‎پرستانه‎ای این کوچولو تأکید به باتلاق شهر می‎کرد. با این وجود می‎خواست اول شهر را بشناسد ... این باتلاق را ...
ــ اما من می‎خواهم به تو بگویم که دلیل آن چیست، توسط چه‌چیزی تو به اینجا کشیده شده‎ای و به چه خاطر این اتفاق برای من هرگز رخ نخواهند داد! اگر تو هم مانند من با یک ... می‎فهمی؟ با یک عشق خالص پاک در قلب اینجا در این زندگی داخل می‎گشتی ... اما باید اول داستانی را تعریف کنم!
و حالا او با صراحت لهجه‎اش چهار نعل می‎تازد و شروع به تعریف می‎کند. از قرار معلوم او در یک مجلس رقص با دختری پنهانی نامزد می‎شود، اما البته برای زندگی. او دورا نام داشت. دختر واقعاً از جذابترین و شیرینترین مخلوقات جهان بود. و همچنین باهوش و با تحصیلات بالا! او پیانو می‎نواخت و حتی نقاشی می‎کرد! و تازه هفده سالش شده بود!  آه، من دیگر لازم نبود تصور کنم که همه این دختران شایسته غاز هستند و خدا را شکر هنوز استثناء هم در بین‎شان وجود دارد! البته باید آدم برای پیدا کردنشان به خود زحمت بدهد ...
او به پُرچانگی ادامه می‎دهد و حالا دوباره نوبت به من می‎رسد که موضوعِ صحبت شوم.
ــ تو، بله تو! تو البته در این اتمسفر ابدی هیچ‌خبر نداری، تو فکر می‎کنی چون دخترها متواضعند باید حتماً احمق هم باشند. تو فقط هنوز صحبت کردن با آنها را نیاموخته‎ی! کل جریان این است!
او پس از این حمله مکث می‎کند و با چشمان زیبای از شوق درخشنده‎اش مبارزه طلبانه به من زل می‎زند. او اصولاً دارای سری زیبا بود که من از دیدنش شاد می‎گشتم. 
من با ناامیدی می‎گویم: من خوب می‎دانم، خوب می‎دانم که تو یک وکالت از طرف عمه‎های‎ ما در جیب حمل می‎کنی. فقط اعتراف کن، تو مأموریت داری مرا مُرده یا زنده به اجتماع خوب برگردانی. اعتراف کن که برای سر من جایزه تعیین شده است و تو به این بهانه که می‎خواهی اینجا در برلین دانش نظری حقوق تحصیل کنی با یک مأموریت سری از طرف اتحاد اخلاقی می‎آئی ...
ــ بله من که گفتم، تو مبتلا به بیماری پارانویا هستی و غیرقابل درمانی.
ــ تو آرامم می‎سازی. به سلامتی.
ما آبجو می‎نوشیدیم و او به اعتراف قلبش ادامه می‎داد. البته دختر او را بطرز وحشتناکی دوست داشت. وقتی دختر را می‎بوسید دختر خشمگین می‎گشت. او در این وقت خیلی خوب می‎دید که برای یک مرد سوءاستفاده از قدرتش واقعاً چه راحت است. طوری راحت که انجامش واقعاً هیچ شاهکاری نیست! خدا را شکر که دختر در نزد او در امان بود. او می‎توانست خود را کنترل کند، او آدم رذلی نبود!
ــ لعنت بر شیطان، این پوزخند ابلهانه را از چهره‎ات بردار!
او بر روی میز می‎کوبد. ما پنجمین آبجو را می‎نوشیدیم.
ــ بله، می‎دانی کوچلوی عزیز، لبخند من فقط بازتاب شادی فراوان توست:
 
به یاد داشته باش که برایم آن نگشت،
آنچه سرنوشت برای توِ ثروتمند به ارمغان آورد:
سعادتی مست تا لب روح،
 
او با تحقیری غیر قابل بیان در نگاه و صدا از من می‎پرسد: تو احتمالاً هنوز شعر می‎سرائی؟
من با کشیدن آهی پاسخ می‎دهم: آه بله.
ــ عجیب است. و هنوز هم البته برای زن‎های مختلف.
ــ برای مختلف‎ترین زن‎ها.
ــ اَه!
موضوع بسیار عالی بود. ما بزودی دهمین آبجو را هم می‎نوشیم. کوچولو مرتب معرکه‎تر می‎گشت. من به هر چیزی که می‎گفت کاملاً باور داشتم. بدسلیقه‎گی می‎بود اگر حرف‎هایش را باور نمی‎کردم. شب بسیار زیبا بود.
ــ می‎دانی، اصولاً یک انسان جوان باید شانس داشته باشد، شانس! این همه‌چیز است! و بعد البته آدم اجازه ندارد ابله باشد! باید در لحظه مناسب بقاپد و آنچه را که دارد محکم نگاه دارد، کل هنر این است. و من می‎توانم به تو بگویم که من این طور هستم ...
ما هنوز خیلی بیشتر نوشیدیم.
اما عاقبت بسیار خوشحال به خانه می‎رویم. او شب را در خانه من می‎خوابد. او قصد داشت صبح زود روز بعد برای اجاره یک آپارتمان به جستجو بپردازد.
II
پس از این اولین جشن ورودِ روح‎پرور هشت روز تمام چیزی از کوچولو نشنیدم ... هیچ‌چیز.
در روزهای اول فکر می‎کردم: آها، حالا او ابتدا می‎خواهد باتلاق را تماشا کند و من برای این کار اضافی‎ام. اما وقتی یک هفته گذشت بدون آنکه او از خود خبری بدهد موضوع برایم سؤال‎برانگیز گشت و من برای مادرش تلگراف زدم و آدرسش را پرسیدم.
بعد از ظهر جواب مورد نظر را دریافت کردم: کوچلو در تیک‎اشتراسته شماره 30 زندگی می‎کند. اما لطفاً آن را لمس نکنید.
من نیم ساعت تمام تلگراف را دوباره و دوباره خواندم: کوچلو در تیک‎اشتراسته شماره 30 زندگی می‎کند. اما لطفاً آن را لمس نکنید.
لعنت بر شیطان، این باید چه معنا می‎داد؟ آیا من بخاطر جان کندن برای این آزمون واقعاً ابله شده‎ام ... یا اینکه علت در متن تلگراف بود؟ چه چیزی را نباید لمس کنم؟
من به آنجا می‎رانم. تیک‎اشتراسته شماره 30. هنگام باز کردن در ساختمان دستم غیرارادی در مقابل دستگیره در به لرزش می‎افتد.
من به خود می‎گویم: آه مزخرف است، تو در آخر عمری خرافاتی شده‎ای! و با شجاعت دستگیره را گرفته و در را باز می‎کنم!
من داخل یکی از آن اتاق‎های مبله دلتنگ کننده‎ای می‎شوم که به نظر می‎رسید برای این طراحی شده تا همچنین چشمان نوجوان دانشجوی کوته فکر را به مزایای زندگی میخانه‎ای بگشاید.
جو غیر دوستانه اتاق توسط نیمه تاریک بودن هوا بیشتر افزایش یافته بود. حتی یک چراغ مطالعه هم در اتاق وجود نداشت.
کوچولو مانند یک سایه از روی دیوار خود را ساکت از عمق تاریک مبل جدا می‎سازد و به من خیره می‎گردد.
من به او می‎گویم "پسر چراغ را روشن کن!". خُلق و خویم وحشتناک بود.
ــ چراغ؟ ... بله، بله.
من شوکه می‎شوم. آیا این صدای کوچولو بود؟ او به سمت در می‎رود و خواستار یک چراغ می‎گردد.
ــ کوچولو، چه کسالتی داری؟
ــ هیچ‌چیز.
ــ پس چرا تمام وقت از خودت خبری ندادی؟
ــ من کار می‎کردم.
مهمانخانه‎دار می‎آید و یک چراغ پیه‎سوز می‎آورد که خیلی بد می‎سوخت. کوچولو با عصبانیت می‎گوید: چرا چراغ نفتی نیاوردید؟
ــ من فقط دارای دو چراغ نفتی هستم. یکی را خودم لازم دارم و یکی را یک آقای دیگر. شما که هیچوقت در خانه نیستید.
با این حرف مهمانخانه‎دار می‎رود و ما هر دو به دور میزی بیضی شکل با رومیزی کثیف می‎نشینیم. کوچولو سرفه می‎کرد. من او را تماشا می‎کردم. ممکن است که شعله سوسو زن بی‎تاب نور چراغ پیه‎سوز در این امر مقصر بود، اما در هرصورت او ناخوشایند دیده می‎گشت ... ناخوشایند!
من صریحتر تکرار می‎کنم: "کوچولو، چه کسالتی داری؟"
او می‎گوید: "آه، بیا برویم، ما نمی‎توانیم اینجا در این سوراخ وهم‎آور بمانیم. من دوباره قراردادم با اینجا را فسخ کردم. بیا، می‎خواهیم برویم.
او عصبی لوازمش را می‎جست. ما می‎رویم.
کوچولو در خیابان می‎گوید:
ــ آیا می‎خواهی به <لامپ خونین> برویم؟
ــ لامپ خونین! این چه است؟
ــ  واریته ... بدون ورودیه ... اینجا در همین نزدیکی.
من می‎گویم: "خوب می‎دانی" و او را از گوشه چشم با خجالت نگاه می‎کنم ... من حالا واقعاً نمی‎توانم ادعا کنم ...
او به من غر می‎زند: "آخ فیلم بازی نکن". در این وقت کوچولوی خود را دوباره می‎شناسم و نفسی به راحتی می‎کشم.
ــ واقعاً مسخره است اگر انسانی مانند تو بخواهد خود را تزئین هم بکند!
ــ اما کوچولو، من تشنه یک گیلاس آبجوی خوبم، بعلاوه هنوز چیزی نخورده‎ام ...
ــ آه! این نشستن کسل کننده در میخانه مزخرفه! این کار را می‎توانم در خانه هم انجام دهم. من می‎خواهم متوجه شوم که در شهر جهانی هستم.
ــ  بسیار خوب، بنابراین به <لامپ خونین> برویم.
هنگامیکه به آنجا رسیدیم من فوری متوجه گشتم که کوچولو مشتری دائمی آنجاست ... شب بخیر، آقای دکتر، شب بخیر، آقای دکتر ...
به راستی: او وقت خود را بیهوده از دست نداده بود.
ــ پاچه‎های درجه اول، مگه نه؟
ــ اما کوچولو!
ــ مگه چیه؟ ... لعنت به شیطان، مرد، من فکر نمی‎کردم که تو چنین آدم متظاهری باشی! سلام اِمی!
با حالت چهره عیاش یک پادشاه برای موجود ناخرسندی بر روی تریبون سر تکان می‎دهد که البته به نظر می‎رسید کاملاً بعنوان پاچه در نظر گرفته شده است. زن از روی صحنه لبخندی ملانکولی به کوچولو می‎زند.
البته آبجو کم الکل آنجا قابل نوشیدن نبود. پیانونواز ظاهراً پیانوی کهنه را هنوز به اندازه کافی کوک شده نمی‎یافت و دائماً اشتباه می‎نواخت. همه پاچه‎ها نه صدای خوبی داشتند و نه استعداد.
ناخوشایند بودن کوچولو هم به تمام اینها اضافه شده بود. بلافاصله وقتی عاقبت یک زن ــ خواننده معتبری که هنر بالاترش توسط لباس درازی مشخص شده بود ــ به روی تریبون می‎رود، در این وقت اوضاع برایم نامطلوبتر می‎گردد و تصممیم می‎گیرم پس از پایان آواز خواندنش آنجا را ترک کنم. هوم. البته او این ترانه زیبا را خواند:
 
فقط یک بار می‎شکفد
در سال گل،
فقط یک بار
در زندگی عشق!
 
با وجود حروف صدادار بی‌پایان عاقبت آواز خواندنش به پایان می‎رسد. دست زدن طولانی‎ای نصیب زن می‎شود. من سرم را به سمت کوچولو برمی‎گردانم.
اما من در آنجا چه دیدم!
او با تکیه چانه بر روی مشت‎هایش آنجا نشسته بود، به گیلاس آبجویش نگاه می‎کرد و اشگ به آرامی از گونه‎هایش سرازیر بود.
کوچولو گریه می‎کرد! ظاهراً بدون آنکه خودش از آن آگاه باشد کاملاً آهسته گریه می‎کرد. او پیرامونش را کاملاً فراموش کرده بود.
من باید بگویم که این صحنه مرا بدرستی لرزاند. زیرا همانطور که در چنین دوستی‎های پسرانه معمول است: آدم شادی را به اشتراک می‎گذارد و فقط به ندرت درد و رنج را. به این دلیل خیلی ساده، زیرا ... خدای من، خب حالا: آیا چه درد و رنجی می‎تواند یک چنین دانشجوی ترم پائینی داشته باشد؟
ــ کوچولو! اینطور کوته فکر نباش، به من بگو، که چه شده است!
او جواب نمی‎داد، اما پس از لحظه‎ای سکوت نامه کاملاً مچاله شده‎ای را از جیب خارج می‎سازد و بدون آنکه مرا نگاه کند آن را به من می‎دهد.
من آن را می‎خوانم. نامه‎ای که در آن شب در اختیار من گذاشته گشت به شرح زیر است:
دوست عزیز!
از زمانیکه تو رفته‎ای حالم بسیار عجیب بود و من ابتدا دلیلش را نمی‎دانستم. ماما البته همیشه می‎گفت که کشیش شولتز یک انسان باشکوه و عالی‎ای است که آدم می‎تواند به او امید داشته باشد، و همچنین دارای ثروت است و با داشتن سن کم یک شغل ثابت دارد. اما من به این حرف‎ها توجه نمی‎کردم و به این دلیل هم به تو چیزی از این موضوع نگفتم.
دوست عزیز، من به روزهای آخر و رقص در <ملوان> که اولین رقص من بود باید همیشه فکر کنم.
 
بله زمان‎های زیبائی بودند،
اما آنها حالا گذشته‎اند!
 
که می‎داند آیا ما هرگز در این زندگی همدیگر را ببینیم، من این را هنگام خداحافظی به تو گفتم، اینطور نیست؟ من همیشه احساس وقوع این امر را داشتم که موانع غیرقابل نفودی در مسیرمان قرار خواهند داد، و تو همیشه در این باره مرا مسخره می‎کردی. می‎بینی که حالا به وقوع پیوست، زیرا دیروز کشیش شولتز با ماما صحبت کرد.
من بطور وحشتناکی رنج می‎برم، زیرا تو به خوبی می‎بینی که من و تو تحت این شرایط نمی‎توانیم هرگز با یک توافق حساب کنیم، اولاً تا زمانیکه تو قادر به ازدواج باشی سال‎ها مانده، و بعد آنطور که من متوجه شده‎ام ماما بدون شک کشیش شولتز را می‎خواهد، و ما فقط بهترین سال‎های جوانی‎مان را از دست داده‎ایم.
آدم باید حالا بیش از هرچیز بدنبال آرامش باشد، و خدا را شکر طبیعت من طوری‎ست که سریع چیزی را نادیده می‎گیرد، بخاطر خط بدم معذرت می‎خواهم، من نامه را در اداره پست می‎نویسم و فقط پنج دقیقه وقت دارم. تمام محل‎هائی که ما در آن چنان سعادتمند بودیم مرا به یاد تو می‎اندازند و من اجازه ندارم چیزی بگویم، حتی اجازه ریختن یک قطره اشگ را که قطعاً کمکی برای کاهش دردم است ندارم!
دوست عزیز: به یاد داشته باش، که چطور ترانه شِفِل برای ما به حقیقت پیوست:
 
خدا تو را حفظ کند، می‎توانست بیش از حد خوب گردد،
خدا تو را حفظ کند، این نباید می‎گشت.
 
بله، می‎توانست بیش از حد خوب گردد! این حقیقت دارد و که می‎داند شاید تو به این خاطر از تحصیلاتت غفلت می‎ورزیدی.
حالا بدرود، خدا نگهدارت باشد. ما هر دو می‎خواهیم درد را هرچه هم بزرگ باشد سرکوب کنیم و به کسی اجازه متوجه گشتن از آن را ندهیم.
با تعظیم تمام
دورای تو.
پانوشت: من دیگر انتظار نامه‎ای ندارم و به این دلیل آدرس جدیدم را برایت نمی‎نویسم.
بعد از به پایان رساندن نامه زمزمه‎کنان می‎گویم: "پس این فرومایه دورا نامیده می‎شود!" من صادقانه خشمگین بودم و کاغذ قبلاً مچاله گشته را یک بار دیگر دوباره مچاله می‎کنم.
ــ بفرما این هم از دختر معقول و مناسبت! آنها، این جانورها می‎خواهند ازدواج کرده باشند و نه چیز بیشتری. اَه، تف بر شیطان!
کوچولو بخاطر خشم من کمی از نظر روانی بر خود مسلط و هیجانزده می‎گردد. او چنان با مشت بر روی میز می‎کوبد که تمام جهان به سمت ما نگاه می‎کند. اما این مزاحم او نمی‎شود، بلکه تقریباً فریاد می‎کشد:
ــ بله! بله! حق با توست. آه، حالا باید آدم، حالا باید آدم عاقبت به شیطان مبدل شود! به شیطان! اگر حتی یک دختر مانند دورا ... مرد! آیا اصلاً می‎فهمی این یعنی چه؟ دورا! دورا!
مردم میزهای اطراف ناآرام می‎گردند و برخی هیس هیس می‎گویند. ما طوری که انگار متوجه چیزی نشده‎ایم رفتار می‎کردیم. من می‎گویم:
ــ بله بله، دورا، این دختر پُر روح!
ــ آه، من حرفم را پس می‎گیرم! او اصلاً پُر روح نبود. این حالا مشخص شده است. آیا در تمام جهان رذالت بزرگ‎تری وجود دارد! با این روش ... ناگهانی و غیرمنتظره ... با یک انسان دیگر نامزد شود؟!
من به این سؤال با بهترین دانش و اعتقاد پاسخ منفی می‎دهم. او با وجود پیرامون تحریک شده ما دوباره با مشت بر روی میز می‎کوبد و فریاد می‎کشد: "و آن هم با یک کشیش!"
حالا کسی می‎گوید: ساکت
به این دلیل من آهسته‎تر صحبت می‎کنم:
ــ خب، می‎دانی کوچولو، اینکه حالا او یک کشیش است به نظر من در این جریان از بدترین چیزها نیست. یعنی برای تو. من حداقل اگر بجای تو بودم از این شرایط حتی مقداری شیرینی می‎مکیدم ...
ــ چرا؟
ــ بله، من البته او را هرگز ندیده‎ام، اما ... من می‎توانم او را بعنوان خانم کشیش به خوبی تصور کنم. صبح‎ها گاوهای گوناگونی را می‎دوشد، بعد از ظهرها پیپِ بلند شوهرش را پُر می‎سازد و در آن بین شستشو و پخت و پز خواهد شد. یکشنبه‎ها مهمان می‎آید و غیره. خوب و بعد بچه‎ها! چی فکر می‎کنی! برایم تعریف کرده‎اند که تعداد بچه‎ها در چنین خانواه‎های کشیشی به ده دوازه می‎رسد ... این انتقام توست!
چشم‎های کوچکولو با شور متعصبی می‎درخشید. او فریاد می‎کشد: بله! بله! آه، این حق اوست! این حق اوست! چه آشی برای خودش پخته است!
صبر مشتری‎ها به پایان رسیده بود: "ساکت! لعنت بر شیطان!" از تمام میزها فریاد کشیده می‎شد. کوچولو با نگاهش پیرامون خود را به چالش گرفته بود، روح خشمگینش تشنه عمل بود.
در این هنگام جوانی کوتاه قامت و ورزیده‎ای، با لباس زیبائی بر تن، به سمت ما می‎آید و مؤدبانه اطلاع می‎دهد که صاحب میخانه از ما خواهش می‎کند یا کمی آهسته‎تر صحبت کنیم یا ...
کوچولو فریاد می‎کشد: خفه شو، الاغ لعنتی!
*
همه قسمت‎های ماجرائی را که پس از این کلمات روی می‎دهند دیگر دقیقاً به یاد نمی‎آورم، قسمتی هم وجود داشت که نه برای کوچولو و نه برای من به حد کافی افتخارآمیز بود که ارزش ویژه ثبت را داشته باشد. متأسفانه در این روز سنگفرش خیابان خیلی کثیف بود، طوریکه یک درشکه‎ران خواهش‎مان برای سوار شدن را با صراحت رد کرد و ما باید مسیر تا اتاق کوچولو را در لباسی گل‎آلود با خجالت کامل و تا حد امکان با اجتناب از نزدیک شدن به فانوس‎های خیابانی پیاده طی می‎کردیم.
III
دور انداختن روح در دریائی از رسوائی ...
هر شب وقتی من خسته از حفظ یاد گرفتن حکمت‎های قانون به خواب می‎رفتم این یک بیت شعر خود را مانند شن میان دندان‎ها به هم می‎سایید. وضعم طوری بود که حتی خوابیدن هم دیگر برایم صلح و آرامش به بار نمی‎آورد. آنها در خواب دوباره بازمی‎گشتند، این هیولاهای شنیع، این مفاهیم قانونی. یک شب خیس از عرق از خواب برخاستم: من با خیال راحت به یک میخانه دوستداشتنی و قدیمی داخل شده بودم و در آنجا به جای اِمی و گِرته خوب، امفیتویزس و سوپرفیکیس تازه استخدام شده را می‎یابم ...
عاقبت در نیمۀ نحسِ ماه مارس آن را انجام دادم ــ غیر ممکن را ــ آزمون را ...
کوچولو در سطح شیبدار مقابل دادگاه عالی ایستاده بود. او با هیجان به من دست می‎دهد: "چه بدشانسی‎ای دولت پروس دارد ..."
حالا ما کافه کمپینسکی در فریدریش‎اشتراسه را محل نشست انتخاب می‎کنیم. من باید از این فرصت استفاده کرده و تقاضای عفو نمایم که داستان‎های من همیشه در یک کافه اتفاق می‎افتند. من خودم همین حالا متوجه این موضوع گشتم. اما من اجازه دارم امیدوار باشم هیچکس چنین بدخواه نباشد که بخواهد از این واقعیتی که من به سادگی از سر صداقت تعریف می‎کنم در مورد زندگی شخصی‎ام نتیجه‎گیری کند.
*
ــ خب، کوچولو ... چرا اینطور کسل‎کنده و رنگپریده نگاه می‎کنی؟ آیا جای زخم هنوز جوش نخورده است؟
ــ آه تو منظورت بخاطر دورا است؟ من دیگه اصلاً به او فکر نمی‎کنم. او برایم کاملاً بیتفاوت است.
ــ خب، پس چرا خوش نیستی؟
ــ شراب گازدار برایم شیرین است.
ــ کوچولو، تو طبیعتی فاوست مانند داری. در شراب گازدار تشنه شراب راین هستی. اما هرچه تو مایلی ...
با یک بطری شراب از راوئنتال خُلق و خوی کوچولو بالا می‎زند. اما فقط بطور موقت، بعد بلافاصله در خرفتی خود غرق می‎گردد، طوریکه من عاقبت حوصله‎ام سر می‎رود.
ــ لعنت بر شیطان، من حالا دیگر کم کم از دردهای ابدی روحت خسته شده‎ام. باز دوباره چه شده است! خدا می‎داند که من هرگز فکر نمی‎کردم تو خود را اینجا در این باتلاق اینچنین سریع به نابغه غم‎انگیزی تکامل دهی. زود باش! حرف بزن لااقل!
کوچولو انگشتانش را داخل موهای فرفری‎اش که هنوز آن زمان با ژله مدل افسری صاف نکرده بود فرو می‎کند و غمگین و بی‎ریا به چشمانم زل می‎زند.
او به آرامی می‎گوید: می‎دانی، من اوایل همیشه این را یک حرف پوچ می‎پنداشتم، اما حالا متوجه می‎شوم که این درست است، یعنی ... که یکی زندگی را بدتر می‎سازد. زندگی را ... و قبل از هرچیز بخصوص زن‎ها.
ــ اما کوچولوی عزیز، این که در کتاب عهد قدیم نوشته شده است. در این هنگام او وقیح می‎گردد:
ــ من این را نمی‎دانم! به من هیچ ربطی ندارد! من که یهودی نیستم!
او درست می‎گفت، پس از یک وقفه کوتاه ادامه می‎دهد:
ــ من باید برای تو یک داستان تعریف کنم.
ــ خب بله، البته. من مدت‎هاست که انتظارش را می‎کشم. بسیار خوب: کجا با دختر آشنا شدی؟
ــ در خیابان. باد می‎وزید، کلاه از سر دختر به هوا بلند می‎شود و مستقیم به سمت صورت من می‎آید. آه من به تو می‎گویم ...
او گیلاسش را تا ته می‎نوشد.
ــ او تکلا فون بروآی نام دارد. پدرش بعنوان کاپیتان در کوینیگ‎گرتس در جنگ کشته می‎شود.
ــ که اینطور؟ ... مگر دختر چند ساله است؟
ــ هجده ...
ــ خب خب ... پس باید افسر شایسته‎ای بوده باشد.
ــ چرا؟
ــ خب، او باید اما حداقل یک تأثیر کاملاً غیرعادی و بادوام اعمال کرده باشد ...
ــ آه ... بله خیلی! هوم.
ــ خب، اما این مهم نیست. چنین محاسبات اشتباهی در آنچه به اظهار سن مربوط می‎شود قابل بخشش‎اند. خوب ادامه بده.
ــ بله، به این ترتیب مادرش بعنوان بیوه در تورگاو زندگی می‎کند. البته در شرایط فقیرانه ... آنها سال به سال فقیرتر می‎گردند. عاقبت مادر فقط یک راه نجات می‎بیند.
یک دوست قدیمی شوهرش، یک سرگرد بیوه، دارای سه فرزند و بسیار ثروتمند از تکلا خواستگاری می‎کند. اما چون او پیر و زشت بود تکلا جواب رد می‎دهد. با این حال او مرتب می‎آمد. حالا چون نیاز به بالاترین حد رسیده بود مادر برای متقاعد ساختن دختر آنقدر صحبت می‎کند تا اینکه تکلا تسلیم می‎شود و جواب مثبت می‎دهد. او دیگر نمی‎توانست خود را نجات دهد.
چنین به نظر می‎رسید که کوچولو خودش هم از داستانش منقلب شده است. او سکوت می‎کند و دوباره گیلاسش را تا ته می‎نوشد. من مزاحم او نمی‎شوم بلکه آنقدر صبر می‎کنم تا او به صحبتش ادامه می‎دهد.
ــ وقتی مادر او را راضی ساخت شب بود. صبح روز بعد باید سرگرد می‎آمد و ... و در شب تکلا فرار می‎کند.
ــ فرار می‎کند؟
ــ بله، اینجا به برلین. خیلی عالی‎ست، درست نمی‎گم؟ تکلا نمی‎خواست بگذارد او را بفروشند.
ــ در تورگاو. بله، خیلی عالی‎ست. اما در اینجا شروع به چکاری کرده است؟ چه مدتی از اقامتش در اینجا می‎گذرد؟
ــ فقط چند ماه. تا حال با گرو گذاشتن یکی پس از دیگر جواهراتی که سرگرد در این اواخر به او هدیه کرده بود تغذیه می‎کرد.
ــ خب. حالا وقتی که جواهراتش تمام شود بعد چه می‎کند؟
ــ بله، گره جریان هم همین است.
ــ آهان، و حالا تو میائی. اجازه نده که او هم تو را قال بگذارد.
من احساس کوچولو را زخمی کرده بودم. او خشن می‎شود.
ــ اگر تو گاو پیر دیگر هیچ احساسی در وجودت نداری به اندازه کافی بد است و باید خجالت بکشی.
این نظر ناگهانی‌اش در باره شخصیتم او را به یاد این می‎اندازد که اصلاً هنوز به سلامتی من جام به جام نزده است و بنابراین کاملاً ناگهانی احساساتی می‌شود. او برای من آرزوی بهترین‎ها را می‎کند، با کلمات گرمی خوش‎قلبیم را می‎ستاید و ما عاقبت همدیگر را می‎بوسیم.
کوچولو پس از مکثی خجالتی که این جنب و جوش احساسات به بار آورده بود دوباره شروع به صحبت می‎کند:
ــ می‎دانی، این غم‎انگیز است. او در این اواخر به سختی می‎توانست زندگیش را بگذراند. وقتی من او را شناختم بجز لباسی که بر تن داشت همه‌چیزش را فروخته و به گرو گذاشته بود. وحشتناک است! بنابراین بی‌خبر به سمت پرتگاه تلو تلو می‎خورد ...
ــ کدام پرتگاه؟
ــ اما مرد! فقط فکرش را بکن! او بسیار زیباست، یک اندام باریک و انعطاف‎پذیر دارد. قبل از آنکه کسی را پیدا کند که به او از سر انساندوستی خالص کمک کند ...
ــ هوم. بله اینطور است. من درک می‎کنم. و تو انساندوستانه و خالص به او کمک کردی.
کوچولو در سکوتی غم‎انگیز غرق می‎گردد. سپس بدون نگاه کردن به من با صدای خفه‎ای می‎گوید:
ــ نه. مسئله این است. من مانند یک رذل واقعی در برابرش عمل کردم. ببین، تو باید حالت روحیم را در آن زمان پس از نامه فضاحت‎بار دورا تصور کنی. من نسبت به تمام ملت خشمگین بودم! آیا استریندبرگ را خوانده‎ای؟
ــ بله.
ــ خب، بنابراین تو تقریباً می‎دانی ... یک فریاد خفه برای انتقام ... بله! و به این شکل فریاد در گلوی من نشسته بود. من باید به هر نحو شده از دست این فریاد رها می‎گشتم، از این فریاد ... من باید به ملت یک بار نشان می‎دادم و اثبات می‎کردم که از کسی یک شیطان ساختن اصلاً چه معنا می‎دهد! او خیلی بی شیله پیله بود. در شب سوم، بعد از آنکه ما در پشور غذا خوردیم ... او یک پُرس غاز سرخ شده خورد ... من برایش تعریف کردم که برایش یک دستبند زیبای نقره‎ای خریده‎ام ولی آن را از روی حماقت در خانه جا گذاشته‎ام. اما چون ما در هرحال از کنار آپارتمانم عبور می‎کنیم و ... می‎تواند از این فرصت استفاده کرده و ببیند که خانه‎ام چطور تزئین شده است و ...
ــ یک کار واقعاً شیطانی!
ــ کاری رذیلانه. بخصوص که او به این خاطر از خانه فرار کرده بود. اما بدتر از همه این است که من و او به این ... به این رذالت عادت می‎کنیم.
ــ کوچولو، کوچولو ... این جریان باید به کجا ختم شود؟
او تمسخرآمیز می‎خندد:
باید به کجا ختم شود؟ من این را به تو می‎گویم: آدم روز به روز بدتر می‎شود. پایان خوک آغاز سوسیس است ... آمدن این روز را می‎بینم که من هم مانند تو شوم.
ــ بیچاره! اما نمی‎شود یک بار این دختر را ... با این دختر آشنا شد؟
ــ بله، تکلا در حقیقت خیلی خجالتی‎ست اما رُک بگویم که من حتی خیلی مایلم تو با او آشنا شوی. من گاهی این احساس را دارم ... خوب، چطور باید بگویم ... من هنوز خیلی جوانم. و بعد ... من نمی‎دانم، من نمی‎توانم این ترس را از خودم دور سازم ... حالا باید چه اتفاق بیفتد؟ آیا نباید حالا موضوع را جدی بگیرم؟
ــ یعنی چه جدی بگیرم؟
ــ خب منظورم این است که بعنوان یک مرد شرافتمند ... او از خانواده خوبی است. من نمی‎توانم سرزنشش کنم که چرا او را اغوا کرده‎ام.
ــ برای خاطر خدا، کوچولو! تو که قول چیزی به او نداده‎ای؟
ــ نه، قول نداده‎ام، اما ... من با او ... در باره این موضوع صحبت کردم که می‎خواهم او را پیش مادرش بازگردانم.
ــ او چه گفت؟
ــ هرگز! او رسماً از ترس می‎لرزید. این کودک خیلی مرعوب شده است.
ــ بسیار خوب. حالا فقط به من قول بده که تو قبل از آشنا شدن من با او هیچکار دیگری به عهده نخواهی گرفت. می‎شنوی؟
کوچولو این قول را به من می‎دهد و ما حالا توافق می‎کنیم که بعد از ظهر فردا وقتی دوشیزه فون بروآی می‎خواهد پیش کوچولو برود من خود را غیر منتظره به او معرفی کنم. سپس ما یک کلمه جدی با او صحبت خواهیم کرد ... تا ببینیم چه می‎شود ...
IV
من صبح روز بعد یک نامه از پدر کوچولو دریافت می‎کنم:
ــ شما می‎دانید که پسر من تمایل مزمنی به نامزد کردن دارد. من در این رابطه با او متحمل زحماتی شده‎ام و به آنها عادت کرده‎ام. او در کلاس نهم دبیرستان با آشپز یکی از بستگان‎مان نامزد شده بود. از آن زمان به بعد داستان‎ها همیشه کمتر هیجان‎انگیزتر می‎گردند. بنابراین ممکن است که من او را در این زمینه بدعادت کرده باشم، زیرا او در آخرین نامه‎اش به من درخواست یک <حق نامزدی> اصولی می‎کند. نامه با چنان لحن عجیب جدی و خنده‎آوری نوشته شده بود که من متحیر گشتم. آدم احتیاج ندارد یک نابغه در انسان‎شناسی باشد تا بتواند تشخیص دهد که چیزی غیرعادی در او در جریان است. من به شما اعتراف می‎کنم که تا حال برایم هیچ‌چیز کسل کننده‎تر از نامزد کردن‎های دوره‎ای کارلِه نبوده است، من مایلم با این حال از شما خواهش کنم نظاره کنید که آیا اصلاً چیز جدی‎ای برای نگرانی وجود دارد یا نه. سپس اگر ضروری باشد من خودم فوری به آنجا خواهم آمد ... همانطور که معروف است میگسارانِ علاج‎ناپذیری وجود دارند که قصد بهبودی‎شان فقط یک تلاش احمقانه خواهد بود، همچنین این هرگز به مخیله‎ام خطور نخواهد کرد که مزاحم لذت بردن بی‎ضرر یک داماد فصلی انگشت‎نما مانند پسرم شوم.
همچنین من هم همانطور که شما می‎دانید عضو هیچ یک از اتحادهای مردانه نیستم، و از من بعید است جوان را تحت کنترل آداب و رسوم پلیسی قرار دهم؛ و هدف من از تماس با شما ابداً با این منظور در ارتباط نمی‎باشد.
اما نامزد کردن‎ها هم اجازه فاسد کردن ندارند. شما مرا درک می‎کنید. لطفاً پاسخ نامه‎ام را زود بدهید! پیشاپیش از شما متشکرم.
و غیره ...
نامه اما مرا به فکر می‎اندازد. من احساس می‎کردم که در پشت این طنز خشک یک نگرانی جدی پنهان است. زیرا نوشتن چنین نامه‎ای از طرف پیرمرد و اینکه او حتی به این می‎اندیشید که احتمالاً خودش به برلین بیاید کار خیلی زیادی بود ...
به این دلیل بیصبری‎ام مرا آرام نمی‎گذاشت و من زودتر از وقتِ توافق شده پیش کوچولو می‎روم. دوشیزه فون بروآی هنوز آنجا نبود.
یک سکوت ناراحت کننده و موقعیتی کاملاً احمقانه بین ما برقرار می‎گردد.
عاقبت کوچولو مرا مخاطب قرار می‎دهد:
ــ با این قیافه مانند اسب‎آبی از خود راضی چه می‎خواهی بگوئی؟
ــ اما هیچ‌چیز، کوچولو. من فقط فکر می‎کنم. من احساس می‎کنم که انگار همین دیروز در آزمون شرکت کرده بودم و حالا نمی‎توانم به یاد آورم که آیا آن را قبول شده‎ام یا مردود گشته‎ام.
ــ احتمالاً مورد دومی.
ــ احتمالاً.
در این وقت در اتاق کاملاً سریع باز و سپس فوری بسته می‎گردد. کوچولو از جا می‎جهد و با عجله به بیرون می‎رود.
او می‎گذارد در اتاق نیمه‌باز بماند، و من می‎توانستم بشنوم که آنها در بیرون در باره چه صحبت می‎کنند.
ــ اما تکلا! اینطور اغراق‎آمیز خجالتی نباش. او دوست خوب من است، یک دوست خیلی خوب، یکی از بهترین و قدیمی‎ترین دوستانم. او خیلی مایل است تو را بشناسد. خیلی از من خواهش کرد! خواهش می‎کنم، بیا!
سپس یک زمزمه هیجانزده از طرف دوشیزه فون بروآی:
نه، نه، ولم کن. من نمی‎خوام! نه! این برخلاف قرار ما است! ولم کن!
این صدا ...؟
من به در اتاق نزدیک می‎شوم و به بیرون نگاه می‎کنم.
و سپس با خنده‎ای بامزه و دوستانه به بیرون فریاد می‎زنم:
ــ لوره بیا تو! من صدای تو را شناختم. لازم نیست از دوست دوران جوانیت خجالت بکشی.
کوچولو از وحشت دست او را رها می‎سازد.
او فرار می‎کند ...
*
از آن زمان دیگر لوره عزیز را ندیدم، و کوچولو هم هنوز دوباره نامزد نکرده است. او، همانطور که خودش می‎گوید کاملاً به شیطانی مبدل گشته که <تمام ملت> را به وضوح خوار می‎شمرد. بعلاوه همانطور که گفته شد او یک کارمند و افسر رزرو کوشای ارتش است.
تیر ۰۶, ۱۳۹۴
 
برگ خورشید
شهری که من در آن متولد شده‎ام در ارتفاعات یک کوهستان تیره قرار دارد. مراتع گسترده‎ای که بر رویشان شبدر سریع رشد می‎کند دور تا دور شهر را احاطه می‎کنند و باد آزادانه بر رویشان می‎وزد.
مراتع خود را از همه سو رو به پائین خم می‎سازند، و از هر جائی هم که آدم از کوه پائین برود بزودی داخل جنگل خاموش می‎گردد. صنوبرها سیاهند و جدی. بیشه مخفی و همزمان مخوف است. چشمه‎های کوهستانی نامرئی شُر شُر می‎کنند و در شب صدایشان بلندتر می‎گردد.
من یک کودک بودم و فقط مراتع و شهر را می‎شناختم. آنجا شهر کوچکی بود و تمام اهالی مرا می‎شناختند. آنها با من به مهربانی رفتار می‎کردند، زیرا پدر و مادرم بسیار مورد توجه بودند و همچنین رفتارشان با تک تک ساکنین دوستانه بود. بنابراین من می‎توانستم همه‌جا آزادانه بازی کنم، در بازار، در خیابان‎ها و در مراتع، فقط اجازه داخل شدن به جنگل را نداشتم: این کار برایم به شدت ممنوع شده بود.
پدر و مادرم می‎گفتند: "هوای جنگل سرد است."
وقتی خورشید بر چمن‎ها می‎تابید و آنها را می‎خشکاند سپس رایحه قوی و شیرینی برمی‎خاست. من به پشت دراز کشیده بودم و فکر می‎کردم رایحه را که مانند امواج سفید و ظریفی خود را بالا می‎کشد تقریباً می‎بینم. من دست‎هایم را برای گرفتنش بالا بردم و درونم از شادی کاملاً گرم گشت.
*
یک بار چنین اتفاق افتاد که من سعادتمند در پرتوهای ساکت خورشید دراز کشیده بودم. در این هنگام ابرها از جنگل بالا می‎آیند و خود را در برابر نور خورشید قرار می‎دهند و من می‎دیدم که چمن‎ها دیگر رایحه پخش نمی‎کنند.
در این هنگام یک درد که مانندش را قبلاً هرگز احساس نکرده بودم مرا در بر می‎گیرد. تا آن لحظه اگر چیزی مرا می‎رنجاند من گریسته و به مادرم که می‎توانست اشگ‎هایم را خشک کند فکر کرده بودم. اما حالا، وقتی خورشید محو و همه‌چیز در اطرافم بی‎رنگ شد نمی‎توانستم گریه کنم و به مادرم هم نیندیشیدم. اما سخت‎تر، بسیار سخت‎تر از هر زمان دیگری احساس خفقان و درد  می‎کردم ... دردی که من نمی‎شناختمش، دردی که هرگز تصورش را هم نمی‎کردم.
من بلند می‎شوم و به اطراف نگاه می‎کنم. به نظرم می‎رسید که انگار در این لحظه زندگی جدیدی برایم آغاز گشته است: یک زندگی سرد و خاکستری و نه دیگر مانند مراتع رنگینی که بر رویش شبدر سریع می‎روید.
و چشمانم به جنگل سیاه تاریک دوخته می‎شوند. ابرها از آنجا آمده بودند.
بدون آنکه بدانم چه می‎کنم آهسته در مسیر شیبدار به راه می‎افتم که داخل جنگل می‎رفت. من باید حالا آنجا داخل جنگل شوم ... در پشت سرم جاده به پایان رسیده بود. من در حال رفتن فکر می‎کردم: "حالا در بازار هم دیگر خورشید وجود ندارد."
از مسیری که من می‎رفتم یک راه باریک و کاملاً مستقیم بود و در پس جنگل ناگهان قطع می‎گشت. احتمالاً آنجا یک پرتگاه بود.
و راه باریک مرتب عمیق‎تر به روستا نزدیک‎تر می‎گشت. من دیگر نمی‎توانستم مراتع را ببینم ... در سمت راست و چپ بالای سرم لبه مراتع پیدا بود. از آنجا تپه سنگی آغاز گشت ...
حالا دیگر چشم‎هایم را از خیابان برنمی‎داشتم. نگاه خیره‎ام را در مقابلم بر روی زمین نگاه داشته بودم و به خودم می‎گفتم: "من نمی‎خواهم متوجه شروع گشتن جنگل شوم."
هوا در اطرافم تاریکتر می‎گردد، من صدای یک شُر شُر آب می‎شنوم و یک جریان هوای سرد به راه باریک نفوذ می‎کند. "آیا این جنگل بود؟"
در این وقت در برابرم بر روی سنگ کثیف زرد رنگی یک برگ درخت می‎بینم ... برگ درختی که مانندش را هرگز ندیده بودم. برگ کاملاً دراز، باریک و نوک تیز بود، تقریباً مانند یک پَر، اما کاملاً مستقیم و باریک و زیبا که مانند طلای مایع می‎تابید و می‎درخشید.
و من با احتیاط انتهای پهنش را به دست می‎گیرم و آن را از روی سنگ برمی‎دارم. برگ کاملاً سبک بود و مانند یک ساقه علف در شبنم تازه احساس می‎گشت. من به پَر لبخند زدم و آن را کمی چرخاندم. این چه بود؟ آیا این هم خورشید بود؟
و غیرارادی آن را انگار که باید خورشید از میانش بتابد به سمت آسمان بلند می‎کنم.
من می‎گویم: «این یک برگ خورشید است» و لبخند می‎زنم.
در این وقت می‎بینم که چطور ابرها از هم جدا می‎گردند و در برابرم بر بالای راه باریک در بین رأس دو صنوبرِ غول‌پیکر ناگهان خورشید می‎ایستد. رنگ خورشید مانند خون سرخ بود و چنان وحشتناک بزرگ و نزدیک به نظر می‎آمد که من با وحشت تمام خود را مچاله کردم. برگ از دستم می‎افتد و من بیهوش می‎شوم. در حال خم شدن و به زمین افتادن چنین به نظرم می‎رسید که انگار دو درخت صنوبر غول‌پیکر از سمت راست و چپ بر رویم سقوط می‎کنند ... سپس دیگر خورشید را ندیدم.
کارگران معدن که در شب به شهر بازمی‎گشتند مرا در راهِ باریک بیهوش بر روی زمین دراز افتاده می‎یابند. آنها مرا به خانه پدر و مادرم می‎برند.
من مبتلا به بیماری تب سخت و آتشینی می‎گردم که مغزم از آن بسیار آهسته بهبود می‎یابد. اما من دیگر به آدم کاملاً درستی تبدیل نگشتم، من پس از آن بیماری دیگر به درد کار درست و حسابی‎ای نمی‎خوردم و عاقبت باید یک شاعر می‎گشتم.