زیلیند هالی.

زیلیند هالی درگیر ازدواج بود.
او اکنون چهل و پنج سال داشت. در مقابل او بر روی میز کوچکِ سه پایه‎ایِ متزلزلی یک کتابِ باز شده قرار داشت. خود او گوشه‎ای از مبل را پُر ساخته بود و گهگاهی محتویات بینی را دوباره بالا می‎کشید. چون او خیلی شدید فکر می‎کردْ بنابراین برای بلند شدن و برداشتن یک دستمال از کمد وقت نداشت. در گوشهُ دیگر مبل یک سگِ از نژاد پاگ نشسته بود و مانند صاحبش آب بینی‎اش را بالا می‎کشید.
یک آه کشیدنِ آسم مانندِ دو ضربه‎ای در فضای اتاق جریان داشت و بخار فنجانِ قهوه بر روی میز هشت ضلعیِ داخل سالنْ مانند یک کارخانه در چشم‎اندازی دور آن را همراهی می‎کرد.
همه چیز برای زیلیند کاملاً دور قرار داشت. چشم‎های آبی رنگش در میان دو گونهُ سفیدی که توسط یک بینی کوچک از هم جدا گشته بودندْ رویا می‎دیدند.
بله، زیلیند آه می‎کشید، او شش روز دیگر چهل و پنج ساله می‎گشت، و امروز دوشنبه بود.
در کتاب گشودهُ مقابل او این جمله آمده بود: <توانائی زایمان در نزد زنان ــ اما نه در مردان ــ در چهل و پنج سالگی به پایان می‎رسد!>
وقت ازدواج فرا رسیده بود! این جمله از تمام کارهائی که زیلیند باید انجام می‎داد شتاب فوق‎العاده‎ای درخواست می‎کرد. او از روی مبل بلند شده بود، پاهای کوچکش بر روی زمین قرار داشتند، و سگ خود را می‎تکاند.
سفر به کجا می‎رفت؟
ابتدا نوشیدن یک جرعه قهوهُ داغ، سپس باید ببیند که آیا روزنامهُ ازدواج از طریق شکاف درب به خانه انداخته شده است.
روزنامه آنجا بود.
پستان‎های زیلیند از هیجان می‎لرزیدند.
سگ عطسه می‎کند و دوباره در گوشهُ مبل می‎نشیند. یک لبخندِ هوشیارانهُ درخشان از گونه‎ها به بالا می‎خزد و در چشمان زیلیند می‎نشیند. مبل با انداخته شدن باسن شبیه به دو نیمکرهُ زمینِ زیلیند بر روی خودْ مانند لاستیک بالا و پائین می‎رود.
فعلاً هنوز روز بود.
زیلیند با سرعتی آموزش دیده روزنامهُ ازدواج را تماماً خوانده بود. به نظر می‎رسید که مانند همیشه هیچ چیز به درد بخوری در آن وجود نداشت. تعدادی زیاد از پیشنهاداتی که او همهُ آنها را پشت سر خود داشت.
فقط دوباره یک آگهی قابل توجه بود: ملاقات در حمام درخواست می‎شود.
او چگونه باید این کار را انجام دهد تا فرد علاقه‎مند بتواند او را در حمام ببیند!؟ سازماندهی کردن چنین کاری برایش همیشه غیر ممکن به نظر رسیده بود. اما از آنجا که چنین آگهی‎ای اغلب درج می‎گشتْ بنابراین باید این نوع آشنائی اینجا و آنجا مورد استفاده قرار گرفته و موفق بوده باشد!
<ملاقات در حمام دلخواه است>. زیلیند به فکر فرو رفته بود. چطور باید چنین کاری را سازماندهی می‎کرد!
او تا چهل و پنج سالگی تنها شش روز فرصت داشت ــ یا حداقل امکان ــ که با موفقیت ازدواج کند. امروز دوشنبه بود و این شش روز در روز یکشنبه به پایان می‎رسید، سپس بارداری تا ابد تمام به حساب می‎آمد.
او پول داشت و می‎توانست برای خود این تجمل را همچنین خارج از ازدواج انجام دهد، اگر که او فقط اول مرد را برای این کار می‎داشت.
این باور کردنی نبود که زیلیند تا امروز بدون هیچ چالشی به چنین سنی رسیده است. آنچه برای برخی موجودات زن یک عمل غیر قابل درک بود، او بدون هیچ اقدامی با سهولت مبتکرانه‎ای در یک دورهُ زمانی نگهداری از هفده سگ از نژاد پاگ به انجام رسانده بود.        
سعادت فقط از این نقطه نظر هنوز دستیافتنی بود ــ او کتاب را به شدت می‎بندد ــ، فقط از این نقطه نظر که او فوری در صورت لزوم بدون مراسمِ مرسوم ازدواج کند.
آه بله، حالا! ــ گمانه زنی آگهی هم بر این اساس بود! زیرا، فرض بر این بود که یک مردی در حمام کارت ورودش را نشان می‎دهد، چنین مردی ... زیلیند چنان وحشتناک آه می‎کشد که او این بار یک نیش واقعی احساس می‎کند، و یک سرخی در صورتش می‎دود.
او به کنار میز تحریرِ برق انداخته شده می‎رود.
با عجله یک کاغذِ نامه برمی‎دارد و می‎نویسد. او فکر می‎کند، آه چند بار ــ اما البته بیهوده ــ تا حال نوشته است! این بار موفقیت از قبل تضمین شده بود، یعنی، ــ یک ابر تاریک در او صعود می‎کند: اگر این آقای مورد نظر شخص ویژه‎ای نباشد. ــ
او با عزمی جسورانه می‎نویسد: <آقای محترم! من با ارجاع به آگهی‎تان آماده‎ام فردا ساعت یازده از شما در حمام استقبال کنم. با سلامی موقتی، زیلیند هالی، خیابان گرانین، شمارهُ یک.>
نامهُ مهر و موم شده با یک پیروزیِ شیطانی به ادارهُ پست تحویل داده می‎شود.
هرگز کسی نمی‎آمد؟ ــ این بار یک نفر می‎آید!
او عصر و تقریباً تمام شب را در تعادلی جسمانی در مقابل آینه می‎گذراند.
آیا از جلو یا از پشت! آیا وقتی مرد داخل حمام می‎شود یا وقتی او در زیر دوش است باید ابتدا خود را از جلو یا از پشت نشان دهد؟
او قبلاً یک حمامِ آزمایشی می‎گیرد و دستور می‎دهد یک آینه به حمام بیاورند. او خود را دوستداشتنی می‎یابد.
*

توسط هیجانِ وحشتناکی که زیلیند هالی خود را در آن می‎یافت در حقیقت یک شبه زیبا می‎گردد و همانطور که فیلسوف می‎گوید: <بزرگان فقط از طریق رابطه اعتبار دارند>. زیلیند یقیناً چاق بود، اما با یک هماهنگی عالی در تمام اعضاء بدن که چربی‎دار یا بدشکل نبود.
سگ در این روز سیلی و بوسه دریافت می‎کرد. زیلیند در چابکیِ یک فُک با حیوانِ گوشتالو بازی می‎کرد.
او می‎خواست با این احتمال که ممکن است مرد چند دقیقه زودتر بیاید برای اطمینان بیشتر ساعت ده وارد حمام شود.  
یک صبح باشکوهِ زیبا بود.
و زمان آمدن فرا می‎رسد. زیلیند در حالیکه خمیازه می‎کشید وارد حمام می‎شود.
ابتدا در انتظاری آرام در کف وان می‎نشیند. سپس اما ساعت خود را به یازده نزدیک می‎سازد.
زیلیند، وقتی حالا زنگ زده شود! به کجا خواهی گریخت؟ یا اینکه می‎خواهی نشسته باقی بمانی؟ می‎خواهی جسارت به خرج دهی یا می‎خواهی دربِ حمام را قبلاً قفل کنی؟
ملاقات در حمام دلخواه است. این مرد چه آدمی می‎تواند باشد! یک مرد که تا حال هنوز کسی ندیده است، یا مردی که بیش از حد دیده است! یک مرد، که ترس دارد، یا مردی که می‎خواهد مطمئن شود آیا او زیباست؟ بنابراین باید یک مرد افسار گسیخته باشد! یا مردی که آدم را دست می‎اندازد.
کاش برای مثال یک مردی باشد که در کنار درب حمام می‎ایستاد، در آنجا یک عینک یک چشمی می‎زد و این کار برایش کافی می‎بود! سپس زیلیند می‎توانست شیرِ آب را باز کند و چشمانش را در زیر حجاب آبِ دوش پنهان سازد.
تا حال او کاملاً ساکت نشسته بود، اما حالا گاهی با کوبیدن دست بر آب در برابر خود موج ایجاد می‎کرد.
ناگهان به درب زده می‎شود. زیلیند ساکت می‎ماند.
درب دوباره زده می‎شود.
زیلیند فریاد می‎کشد: "چه کسی بیرون است؟"
پاسخ داده می‎شود: "یک آقا، که می‎خواهد با دوشیزهُ محترم صحبت کند."
زیلیند پاسخ می‎دهد: "آقا را به سالن هدایت کنید!" ــ گام‎های دختر خدمتکار از مقابل درب دور می‎شوند. خون در تمام رگ‎های زیلیند از جریان می‎افتد. او از وان بیرون می‎آید و یک حوله بر روی شانه‎اش می‎اندازد. ــ او احساس می‎کرد که استقبال از مرد در داخل حمام غیرممکن است. با این روش ساده جریان عملی نمی‎گشت.
او می‎خواست سریع لباس بپوشد که ناگهان خدمتکار با عجله بازمی‎گردد. "خانم عزیز، آقا می‎خواهد به دستشوئی برود!"
زیلیند مستقیماً همانطور برهنه به اتاق خوابِ مجاور فرار می‎کند، و در حال ناامیدی نمی‎دانست کار دیگری انجام دهد بحز آنکه بر روی تخت بیفتد و خود را در زیر لحاف مخفی سازد.
در این بین آقا داخل حمام می‎شود و در آنجا با خوشحالی و تعجب یک حمام استفاده شده می‎یابد. حمام بوی صابونِ خوشبوئی می‎داد. اما زن زیبائی که می‎خواست او را بپذیرد کجاست؟ او سرفه می‎کند.
زیلیند در زیر لحاف عرق می‎کرد. پس چرا نقشه بر علیه واقعیت دیده می‎گشت! همه چیز ناگهان مانند در یک سطل شیردوشی بود. سبک اندیشه از بین رفته بود. ناگهان انسان‎ها آنجا بودند، که صحبت می‎کردند، که از او چیزی می‎خواستند. دراز کشیده در تب، فریاد خدمتکارش در کنار درب هرگز وحشتناک‎تر از حالا به گوش نمی‎رسید.  
زیلیند حرف زدن مرد را می‎شنود.
مرد می‎گفت: "آیا می‎توانید به دوشیزهُ محترم‎تان بگوئید که من همان آقائی هستم که توسط یک نامه به اینجا دعوت شده‎ام، من مایلم این آشنائی را شروع کنم."
خدمتکار می‎دوید، به کجا می‎دوید ــ زیلیند لحاف را گاز می‎گیرد ــ دختر خدمتکار به پیش او می‎دوید! به داخل اتاق خواب.
زیلیند در برابر تمام صحبت‎های دختر خدمتکار کلمه‎ای پاسخ نمی‎داد.
ده دقیقهُ کامل می‎گذرد. فقط مرد در میان اتاق‎ها، کریدور و حمام آهسته راه می‎رفت و عطسه می‎کرد.
عاقبت آقا دیگر صبرش لبریز می‎شود، او در حال فحش دادن به سمت درب کریدور می‎رود و می‎گوید: "عجب رذالتی! آدم که وقتش را ندزدیده است! بله من می‎خواستم ابتدا در نوردرنای! ــ ــ" درب کریدور به شدت بسته می‎شود.
از اتاق خواب یک فریادِ تیز شنیده می‎شود: "نه، نه!" زیلیند خود را کاملاً فراموش می‎کند، از جا می‎جهد و همانطور لخت در حال کشمکش سختی با خود به انتهای تخت تکیه می‎دهد، در حالیکه دختر خدمتکار درمانده در کنار درب ایستاده بود و فقط چیزی را می‎دید که نمی‎توانست درک کند.
دختر چه کاری باید انجام دهد! دختر با نیت خوب و برای تسلی دادن از پشت به زیلیند نزدیک می‎شود.
اما ناگهان زیلیند با وحشت لخت بودن خود را به یاد می‎آورد. او به دختر خدمتکار فریاد می‎زند: "از اینجا بروید! خوک کثیف!!"
دختر خدمتکار در حالیکه آهسته و شرمگین به خارج می‎خزید می‎گوید: "اما من مطمئناً نیت بدی نداشتم."
این زیلیند بود که انگار تمام منزلتش به سرقت رفته است. گرچه از لباس پوشیدنش مدتی می‎گذشت اما او نمی‎توانست حتی به سگ نگاه کند.
و گرچه هنوز کوچک‎ترین بی‎حیائی رخ نداده بود!
او کتاب را باز می‎کند و دوباره جمله را می‎خواند تا ببیند که بجای چهل و پنج شاید چهل و شش نوشته شده باشد. اما نه، با شروع چهل و پنج سالگی همه چیز تمام می‎گشت.
*

"من می‎خواستم اول به نوردرنای ــ ــ " این چه معنی می‎داد؟
زیلیند بطور طاقت فرسائی فکر می‎کرد.
نوردرنای یک حمام بود، آیا این آقا می‎خواست به شهر نوردرنای برود ــ؟ آیا منظور از ملاقات در حمام این بود؟
زیلیند یک موجود بیچاره بود.
او مرتب به جلوی آینه می‎رفت و به نظرش زنی مهربان و گِرد دوستداشتنی می‎آمد. با این وجود نمی‎توانست این احساس را از خود دور سازد که در کنار و در میان دیگران در دریای شمال در حال شناْ بعنوان زنی زیبا دیده نمی‎شود.
او به این خاطر مدت درازی خود را با آن مشغول نمی‎سازد که آگهی مربوطه را بررسی کند. او همچنان بر این عقیده بود که <ملاقات در حمام> مانند "ملاقات در وان حمام" می‎توانست خوب باشد.
با نزدیک شدن پایان هفته تجربهُ تلخ روز سه شنبه دوباره فراموش شده بود، و دوباره در رأس فکر زیلیند ازدواج قرار داشت.
او تصمیم خود را می‎گیرد. او برای مرد یک بار دیگر نامه می‎نویسد. آگهی مرد در روز پنجشنبه دوباره در روزنامه درج شده بود. عجیب است که آقا تا حالا چیزی پیدا نکرده، شاید که مرد برای او آنجا بود.
او می‎نویسد: "آقای محترم! من می‎دانم که شما رفتارم را خیلی عجیب یافتید، اما من شجاعت نداشتم خودم را نشان دهم. اما اگر شما یک بار لطف کنید، بنابراین از شما خواهش می‎کنم که بیائید. من به دختر خدمتکار سفارش خواهم کرد که به شما خیلی ساده اجازهُ ورود بدهد. به این ترتیب من نخواهم دانست که شما کی وارد می‎شوید. سپس شما در آپارتمان هستید و می‎توانید آنچه که مایلید انجام دهید. با معذرتخواهی، زیلیند هالی شما، خیابان گرانین، شمارهُ یک."
چنین هم می‎شود.
زیلیند مانند برهُ قربانی در حمام نشسته بود.
او نمی‎خواست هیچ کاری انجام دهد و قصد داشت کاملاً تسلیم در برابر همه چیز انتظار بکشد. او خوب می‎دانست که صبوری یک از زیباترین ویژگی‎های زن است، زیرا او چهل و چهار سال صبور بود. و همچنین حالا هم عجلهُ زیادی نداشت، اگر که مرجع مشهور در کتاب آن جمله را نمی‎نوشت: "توانائی زایمان در نزد خانم‎ها با شروع چهل و پنج سالگی به پایان می‎رسد."
همه چیز مانند دفعهُ قبل پیش می‎رود. فقط حالا آقا با تصمیمِ سریعی داخل حمام می‎شود.
زیلیند خجالت‎زده با دست‎ها چشمانش را می‎پوشاند.
آقا آهسته در حمام ایستاده بود و اطراف خود را با دست لمس می‎کرد. زیلیند که جرئت نداشت دست‎ها را از برابر چشم بردارد محکم معتقد بود که آقا بجز زیرشلواری در حال لخت ساختن خود است.
اما ناگهان صدای کاملاً هوشیارانه‎ای به گوش می‎رسد: "خوب، حالا بس است، من همه چیز را دیدم." آقا سرفه‎ای می‎کند و قصد داشت برود.
زیلیند فوری دست‎ها را از برابر چشم برمی‎دارد و با قاطعیت می‎گوید: "و خوب، حالا بس است، حالا می‎خواهید بروید؟"
با تمسخر پاسخ داده می‎شود: "البته خانم محترم."
حالا زیلیند دوباره خود را کاملاً فراموش می‎کند. او از وان بیرون می‎جهد. این تودهُ کوچکِ چاق چه ماهرانه توانست صعود کند! او از میان دربِ اتاق خواب به سمت درب کریدور می‎جهد و از مرد که در اتاق‎های ناآشنا در حال فرار بود جلو می‎زند.
او توانست درب را قفل کند و خود را سر راه مرد قرار دهد.
زیلیند یک ضربه بر سینه دریافت می‎کند.
حالا او مرد را با ترس تماشا می‎کرد و دوباره شروع می‎کند خود را به مخفی ساختن. اما او در این حال واقعاً بسیار زیباتر از زمانی که در حمام چشمان خود را بسته بود دیده می‎گشت.
به نظر می‎رسید که مرد پس از استفاده از مشتش پشیمان گشته باشد. او خود را به زیلیند نزدیک می‎سازد و طلب بخشش می‎کند.
"مهم نیست، من لباس خواهم پوشید." او با وجود صدمه دیدن به راحتی در تمام چیزهائی که زنان دیگر برای نگاه داشتن معشوق به کار می‎برند موفق می‎شود. 
نشان دادن و پنهان ساختن.
زیلیند غیر منتظره موجود جذابی می‎گردد. آقا شروع می‎کند به این اعتراف که مدت بیست سال است ملاقات در حمام را آزمایش می‎کند اما هرگز در انتخابِ بزرگ قادر به انتخاب نبوده است. اما او زیلیند را حتی بسیار چاق نمی‎یابد، برعکس کلاً انعطافِ نرم خاصی در همه چیز وجود دارد.
سگ در روز یکشنبه با یک روبان صورتی رنگ بر روی قلاده و یک روبان آبی رنگ در انتهای دم آنجا ایستاده بود.
زیلیند خجالت‎زده کتاب را می‎گشاید و انگشت شوهرش را به نقطه‎ای هدایت می‎کند، طوریکه مرد دستپاچه با صدای بلند می‎خندد، زیرا او این بخش را خوب می‎شناخت و می‎دانست که ده خط بعد همچنین یک سن و سال بحرانی برای مردان نوشته شده است.
بنابراین عجله دو برابر شده بود.

واعظ.

فصل اول.
1. خدا و انسان‎ها را دوست داشته باش و از شیطان و ژزوئیت‎ها بترس.
2. پسرم، وقتی هوا مرطوب است جوراب‎های پشمی بپوش و وقتی هوا بوی بد می‎دهد جلوی بینی‎ات را بگیر.
3. داشتن یک گنجشک در دست بهتر از داشتن یک گنجشک بر رویِ بام است، و زندگی در ناپل زیباتر از مُردن در برلین است.
4. یک ابله می‎تواند ابلهان زیادی به دور خود جمع سازد؛ اما یک انسان واقعی باید برای یافتن یک انسان واقعی دیگر مدتی طولانی جستجو کند.
5. همهُ آب‎ها به دریا جاری می‎شوند و همهُ کتاب‎ها به نمایشگاه بین‎المللی کتاب لایپزیک می‎آیند.
6. کلاه دلقکی بر سر یک خردمند زیباتر از تاج پادشاهی بر سر یک ابله است.
7. هیچ چیز تازه‎ای در روزنامه‎های آلمانی وجود ندارد.
8. بسیاری فکر می‎کنند چون حالت جدی به چهرهُ خود می‎دهند بنابراین خردمند هستند؛ اما همهُ آنهائی که چاقوی درازی حمل می‎کنند آشپز نیستند.
9. ایمان واقعی سعادتمند می‎سازد؛ اما خرافه ...
10. آدم متأسفانه اجازه ندارد همهُ آنچه را که مایل به گفتن است بر زبان آرد.
11. قوی‎ترین تاریکیِ شب قبل از شروع صبح است و بهترین شمشیرِ آزادی معمولاً از سنگین‎ترین زنجیرهای برده‎داری ساخته می‎گردد.

فصل دوم.
1. منِ واعظ در آلمان نویسنده بودم.
2. من به ترانه‎های خوانندگان زن و مرد گوش می‎دادم و رقص مردان و زنان رقصنده را تماشا می‎کردم.
3. من بازی‎های تراژدی خانم بیرش فایفر و بازی‎های کمدی آنگلی و توپفر را دیدم، اما این بیهوده بود.  
4. من شروع کردم به نوشتن مطالب انتقادی و فکر می‎کردم به این وسیله مشهور خواهم گشت؛ اما این هم بیهوده بود.
5. زیرا آنجائی که آدم زیاد صحبت می‎کند کار کم انجام می‎گردد و آنجائی که نویسندگانِ زیادی زندگی می‎کنند جوهر فراوانی مصرف می‎شود.
6. من اراذل ثروتمندی را دیدم که سیگاربرگ‎های عالیِ هاوانائی می‎کشند و افراد نجیبی که گرسنگی می‎کشند.
7. در این وقت من در قلبم اندیشیدم: هرچه کلاهبرداری بیشترْ سعادت هم بیشتر و هرچه فضیلت بیشترْ بیچارگی هم بیشتر.
8. پسرم، از خودت در برابر ریاکاران محافظت کن و از کسانیکه ترسِ از خدا موعظه می‎کنند اما سبب اختلاف در خانواده‎ها می‎گردند دوری کن. 
9. کلاغ‎ها پرندگانی سیاه‎اند و جغدها در تاریکی به سرقت می‎روند.
10. خواندنِ کتاب‎های خوب زیباتر از کتاب‎های بد نوشتن است؛ اما نویسندگان اندکی می‎خواهند این موضوع را مورد توجه قرار دهند.
11. من در میان هزاران لطیفه یکی را خوب پیدا کردم؛ اما در میان هزاران کمدین هیچکس را خوب نیافتم.
12. پسرم، در بارهُ دولت‎ها با بی‎احتیاطی حرف نزن؛ زیرا پلیس همه جا است و یک زندان دیوارهای ضخیم دارد.

فصل سوم.
1. منِ واعظ یک پادشاه قدرتمند را می‎شناختم.
2. او با استعداد بود، با درخشش و جلال و در سبک یامبوس و تروخ‎ایوس شعر می‎سرود.
3. و وقتی او آواز می‎خواند جانوران و درخت‎ها و سنگِ سنگفرش‎ها از وحشت می‎رقصیدند.
4. و او برای خدای مهربان و خدایان معابد و کاخ‎ها ساخت.
5. و چون خدا در کشورش هیچ شهرتی نداشتْ بنابراین به افتخار او ساختمان باشکوهی بنا کرد.
6. و او زبان حیوانات و جنگل‎ها و پرندگانِ سرزمینش را می‎فهمید.
7. و دستور داد مجسمه‎های بزرگ از برنز و همچنین از سنگ بسازند، اما همهُ اینها هم بی‎فایده بود.
8. پسرم، کارهای خوب انجام ده و از سیاست دوری کن.
9. قانون را مراعات کن و از پلیس بپرهیز. دهانت را ببند و مالیات خود را بپرداز.
10. نگرانی بی‎غذائی و یک حس و حال بد اجازهُ خواب به انسان نمی‎دهند؛ اما یک وجدان خوب و کتاب‎های جیبیِ آلمانی او را به خواب ملایمی فرو می‎برند.
11. کودکان و ابلهان به گفتنِ حقیقت عادت دارند؛ اما دیپلمات‎ها افراد بالغ و باهوشی هستند.

فصل چهارم.
1. بسیاری از آشپزها فرنی را خراب می‎کنند، و جائیکه بیش از حد شدید حکومت می‎شودْ معمولاً از بی‎مهارترین جاهاست.
2. زمین مرزهای خودش را دارد و برای دریا یک هدف تعیین شده است؛ اما استبداد نه هدف می‎شناسد و نه اندازه.
3. داشتن یک خدا و یک کت بهتر از داشتن شش کت و ده‎ها طلبکار است.
4. یک گرم شانس بهتر از نیم کیلو عقل است؛ زیرا خرد انسان به چه دردش می‎خورد وقتی او شغلی بدست نمی‎آورد؟
5. پسرم، درونت را مخفی ساز و به ظاهر خود توجه کن.
6. زیرا که انسان‎ها جلیقهُ باشکوه را زودتر از احساسِ لطیف می‎بینند و به یک پیراهنِ پاک بیشتر از یک قلبِ پاک توجه می‎کنند.
7. وقتی از میان دروازه‎های کوتاه می‎گذریْ بنابراین خود را خم ساز تا سرت به جائی اصابت نکند.
8. وعده‎های زیبا به هیچ خلقی برای خروج از تنگدستی کمک نمی‎کند.
9. اجازه نده که همنوعانت خدمات برده‎داری انجام دهند؛ زیرا انسان در روزِ جمعه به دنیا آمده است.

فصل پنجم.
1. پسرم، وقتی در میان گرگ‎ها هستیْ بنابراین به همراه‎شان زوزه بکش و هرگز دچار این حماقت نشو که بر خلاف جریان آب شنا کنی.
2. اگر عاقل باشی بنابراین خود را با هر بادی می‎چرخانی، و به یاد داشته باش که بادنما در بالاترین محل قرار دارد.
3. بسیاری از مستبدین تملق خلق را می‎کنند تا بتواند بر آنها آسان‎تر ستم کنند و در دوران باستان قبل از قربانی کردن گاو بر گردن‎شان تاج گل می‎آویختند.
4. شیر پس از ترش شدن ضخیم می‎شود و وقتی حماقت عصبانی می‎شود گسترده می‎گردد.
5. بر روی جادهُ فضیلت گام برداشتن الهی‎ست، و کسی که جادهُ گناه را طی می‎کند بی‎خداست؛ اما کسی که مردد در کنار چهارراه‎ها توقف می‎کند کم عقل و بدتر از بی‎خداست.
6. گناهِ بزرگ‎تری از ضعف وجود ندارد، زیرا آدم ضعیف هرگز شهامت پرهیزکاری را ندارد.
7. گل سرخ و عقاب، زیبائی و قدرت مشتاق نورند؛ اما خفاش‎ها و گیاه شوکرانِ زهرآلود فقط شب و در خرابه‎ها شکوفا می‎شوند.
8. پسرم، نبوغ را محترم شمار، زیرا که این وحی خدا در انسان است.
9. این خورشید نیست که سایه ایجاد می‎کند، بلکه اجسامی که در مقابل پرتوهای خورشید ایستاده‎اند باعث آنند، و به این ترتیب حماقت همیشه مسئول ضعف‎های ذهن‎های بزرگ است.
10. خودخواهی با غرور در ارتباط است، همانطور که تکبر با شجاعت مرتبط است.
11. غرور خطر را تحقیر می‎کند و شجاعت می‎داند که چگونه خطر را ملاقات کند؛ اما تکبر فکر می‎کند با خطر عناد می‎ورزد وقتی جائی بایستد که خطر نتواند به او دسترسی داشته باشد؛ و تکبر حتی فکر می‎کند که قبل از شروع جنگ پیروزی را به دست آورده است.
12. موعظه کردنِ خرد مانند پیروی کردن از خرد چندان سخت نیست، اما آسان‎ترین راهْ بستنِ گوش خود بر روی صدای خرد است، تا سپس آدم بخاطر کر بودن برای حماقت انجام داده شده معذرت‎خواهی کند.
13. بسیاری از میوه‎های شیرین یک پوست بسیار کلفت دارند و اگر آدم از طبیعت دندان‎های خوبی دریافت نمی‎کردْ بنابراین به ندرت می‎توانست بر روی زمین بخاطر یک لذت بردن خوشحال شود.
14. پسرم، این کار را با جان و دل انجام ده: به خودت کمک کن و سپس خدای مهربان هم به تو کمک خواهد کرد.

فصل ششم.
1. یک سگِ زنده بودن بهتر از یک شیر مرده بودن است، و مشاورِ دربار فریدریش ویلهلم بودن بهتر از یوهان ولفگانگ گوته بودن است.
2. فرقی نمی‎کند که آدم چه نام دارد؛ اینکه ماهی دودی، ماهی اوزون‎برون یا اره‎ماهی نامیده شوی بیتفاوت است: همیشه یک بدبختی‎ست وقتی آدم خورده می‎شود.
3. من قلبم را به خرد بخشیده‎ام و به اعماق علم نفوذ کرده‎ام؛ اما از همهُ حیواناتی که شناخته‎ام بقال‎ها برایم بیشتر نامطلوبند.
4. آنها بوی روغن فاسد می‎دهند و اخلاق موعظه می‎کنند و چون با الکل معامله می‎کنندْ فکر می‎کنند می‎توانند هر ذهنی را درک کنند.
5. پسرم! ریاکاری در این جهانِ بد از بین نمی‎رود و همیشه مردمی وجود خواهند داشت که لباس‎های تیرهُ بلند بپوشند.
6. از گرگی که خود را در پوست گرگ نشان می‎دهد بترس، اما وقتی او خود را در پوست گوسفند نشان می‎دهدْ دو بار بترس.
7. تکبر یک گناه شیطانی‎ست؛ اما تکبر در لباس تواضع دو برابر شیطانی‎ست.
8. از جوانی‎ات لذت ببر؛ زیرا گذشت هر ساعت تو را به گور نزدیک‎تر می‎سازد.
9. به افرادی که در ملاء عام اعتدال موعظه می‎کنند اما در پنهان شراب سرخ می‎نوشند و شکم خود را با جوجهُ پروار گشته  پُر می‎سازند توجه نکن.
10. من این مردم را شناختم. آنها از حقیقت نفرت دارند. آنها خدا را بر روی لب‎ها حمل می‎کنند و شیطان را در قلب.
11. آنها با سرهایِ پائین انداخته به اطراف می‎روند و نگاه‎های دزدانه به دخترانِ جوان و زنان دوستداشتنی می‎اندازند.
12. پسرم! وقتی تو ماهی می‎خوری، مراقب باش که استخوان قورت ندهی؛ زیرا نامطلوب است وقتی در گلو اشتباهاً چیزی گیر کند.
13. دوبار سکوت کردن بهتر از یک بار صحبت کردن و سه بار غذا خوردن بهتر از یک بار گرسنگی کشیدن است.
14. مرد دو گوش دارد و زن فقط یک دهان؛ اگر این برعکس می‎بود بنابراین می‎توانست مردانِ کر فراوانی در روی زمین وجود داشته باشد.
15. پسرم، از خودت در برابر سرماخوردگی‎ها و محاکمه‎ها محافظت کن؛ زیرا تابوت و عصایِ گدائی را پزشکان و وکلا اختراع کرده‎اند.
16. آدم فقط توسطِ آسیب دیدن یا سیلی خوردن‎ها باهوش می‎شود؛ زیرا هیچ چیز بالاتر از تجربهُ عملی نیست.

فصل هفتم.
1. در زیر خورشید همه چیز زمانِ خود را داراست و همه چیز با مُد تغییر می‎کند؛ اما خودِ مُد هرگز از مُد نمی‎افتد.
2. مُدِ امروز مُدِ دیروز را بیرون می‎راند، و آنچه امروز یک نگهبان شبِ جهان‎وطنی‎ست می‎تواند فردا یک مباشرِ سادهُ سیاسیِ دربار گردد.
3. امروز مُد می‎طلبد که آدم کت‎های دراز و عقاید لیبرال بپوشد و فردا مُد می‎خواهد که آدم بناهای تاریخی بسازد و با موسیقی یوهان اشتراوس والس برقصد.
4. مُد بی‎رحم‎ترین موجود استْ زیرا که یقهُ بال‎دار را اختراع کرد.
5. واعظ در کویر یک شغلِ ناسپاسانه دارد؛ و او باید یک رهبر بزرگ گروه موسیقی باشد که بتواند گوش یک آلمانی را تحریک کند.
6. سعادت شبیه به یک زن طناز است و از کسی که او را جستجو می‎کند می‎گریزد؛ و فقط خود را در آغوش کسی می‎اندازد که او را حقیر می‎شمرد.
7. اما همچنین سعادت به تنهائی کافی نیست؛ آدم باید راه استفاده از آن را هم بداند.
8. برای بعضی انسان‎ها از آسمان کیسهُ پول می‎افتد؛ آما آنها توسط آن ثروتمند نمی‎گردندْ بلکه فقط سرشان می‎شکند.
9. نان خوردن با زحمت فراوان یک لعنت سخت است؛ اما با زحمت فراوان کار کردن و با این وجود مجبور به گرسنگی کشیدن گشتن لعنتی صد برابر است.
10. همدردی فقط در کلبه‎های فقر زندگی می‎کند و ثروت آغاز تمام گناهان است.
11. نه تنها آدم خیرخواه یک پیشکشی اهداء می‎کندْ بلکه آن را مهربانه اهداء می‎بخشد و به این وسیله خیرخواهی واقعی را نشان می‎دهد؛ اما ثروتمند از وفور خود به نیازمندانِ ملتمس کمک ناچیزی را جلوی پا پرتاب می‎کند. او معمولاً فقط برای خلاص شدن از دست فقرا می‎دهد و نه برای تسلی دادن‎شان.
12. فقط طبیعت نیکوکار صادقی‎ست. جائیکه طبیعت ثروت بیشتری دارد دوستانه‎تر می‎دهد و حتی جائیکه تقریباً فاقد هر چیزی‎ست هنوز هم برای زنده نگهداشتن انسان به اندازهُ کافی می‎بخشد.
13. نکته اصلی خیرخواهی در این است که آدم توسط خیرخواهی برای دیگران به خودش خیر می‎رساند.
14. پسرم! زندگی یک مدرسه است؛ سرنوشت معلم و انسان‎ها شاگردان این مدرسه‎اند. فقط تعداد اندکی چیز معقولی می‎آموزند، و بیشتر مردم وقتی توسطِ معلم‎شان امتحان می‎گردند بسیار بد قبول می‎شوند.
15. فقط نفرت، اما نه عشق، اجازهُ مخفی ساختن خود را می‎دهد، زیرا نفرت قادر نیست به قدرتمندی عشق بر انسان‎ها مسلط گردد.
16. باشکوه است دوست داشتن و یافتن عشق؛ غم‎انگیز است عاشق بودن و دوست داشته نشدن؛ اما دوست داشته شدن و قادر به دوست داشتن نبودن وحشتناک است.   

فصل هشتم.
1. پسرم، همیشه راه خودت را طی کن و اجازه نده افراد احمقی که می‎خواهند استاد همه شوند گمراهت سازند.
2. حتی خدای مهربان هم قادر نیست همه را راضی سازد، و هنوز هم انسان‎های زیادی وجود دارند که نمی‎توانند خدا را بخاطر آفریدنِ خورشید ببخشند.
3. وقتی هیچ چیز در جای اصلی خود نایستاده تو بر روی پاهای خودت بایست و در نظر داشته باش که علت اینکه حقیقت مانند خطا دوستان و پیروان زیادی نمی‎یابد نقص حقیقت نمی‎باشد.
4. از نور طلائی و شادی گلگون لذت ببر؛ زیرا که خدا نمی‎خواهد آدم دورو باشد.
5. انسان می‎تواند همزمان خداپرست و شاد باشد و فقط یک آدم خبیث می‎تواند دوست داشتنِ شراب، زن و موسیقی را گناه به حساب آورد.
6. آسمان خود را بر بالای سر همه قوس می‎دهد؛ اما کسانی که بیشتر از همه از آن صحبت می‎کنند کم‎ارزشتر از همهُ کسانی هستند که در زیر آن قدم برمی‎دارند.
7. اما هوش در پایان هیچ کمکی به ما نمی‎کند و فریب ندادن ما همیشه فقط یک تصادف است.
8. پسر عزیزم، سر هیچ میز قماری نرو؛ زیرا نه آقای چابر و نه آقای بنازت برای ثروتمند ساختن تو اجارهُ گران قمارخانه را می‎پردازند.
9. بنوش، اما نه تا خرخره! زیرا توهم کوتاه است و سردردِ فردای نوشیدن طولانی.
10. کاه را از گندم جدا کن و راه تشخیص کبوترها از کلاغ‎ها را بیاموز.
11. هیچ روزنامهُ آلمانی را در برابر صورت نگه ندار و هرگز طوری که انگار منقارت رشد کرده است صحبت نکن.
12. از هر گونه اجتماع بد بپرهیز و از فلسطینی‎های باستانی دوری کن.
13. فلسطینی‎های باستانی و سگ‎ها در واقع حیواناتی هستند که بجایِ گرفتن پا بیشتر واق واق می‎کنند؛ اما وقتی آنها هار شوند می‎توانند شرارت‎های زیادی را انجام دهند. 
14. نکتهُ اصلی تمام خردها این است: جلوی درب خانهُ خودت را جارو کن و بگذار همسایه‎ات خودش ببیند که چطور باید آشغال‎هایش را به بیرون حمل کند.
پایان واعظ.