مردی با یک چشم بلعیده شده

اشتیاق در من فریاد زده بود: "بازگشت به طبیعت، طبیععت، طبیعععت!"
من می‎خواستم رها از تمام غل و زنجیرهایِ یک قراردادِ وحشتناک و رها از تمام لباس‎های ناشایستِ نسل امروزْ فقط با بستن یک پیشبند به دور خود و در حال تاب دادنِ شاخهُ گره‎دار درخت بلوط با دست راستْ از میان جنگل‎ها به دشت هجوم ببرم، اعضای به خواب رفته را توسط پرش و هنرِ کوهنوردی مانند فولاد سازم، در بالاترین قله‎ها به دنبال سنجابِ چالاک بدوم، آهویِ فِرز را تعقیب کنم و او را به چنگ آورم، به دنبال راسوی سرکش بدوم و او را با دست لمس کنم. ریشه‎ها، توت‎ها و میوه آلش و نوشیدن از چشمه باید در طول روز غذای من باشند. هیچ قیچی‎ای دیگر اجازه نخواهد داشت موی سر و صورتم را لمس کند؛ مو باید فر خورده بر روی گردن و شانه‎ها بیفتد و ریشِ موجدار باید بعنوان نشانه و زیباترین تزئین یک مردِ آزادْ سینه را بپوشاند. دور باد تمام متعلقاتِ یک زمانِ زنانه، صابون معطر، کِرم، پودر، عطر، مسواک، شانه و بُرس سر!
دیگر نمی‎خواستم هیچ روزنامه و هیچ کتابی را ببینم. هیچ نامه‎ای دریافت کنم یا بنویسم. من نمی‎خواستم دیگر هیچ چیز از جهانِ بیرون بشنوم.
طبیععت، طبیعععت، طبیععععت! من توسط تو می‎خواستم دوباره برای انسان بودن متولد شوم!
من بلافاصله بعد از رسیدن به روستای بولنباخ فقط با یک پیشبندِ از پوست خرگوش به دور خود پبچیدهْ صبح زود به جنگل رفتم. من یک ساقهُ جوان بلوط جوان را برای ساختن یک چوبدستی قطع کرده و رجزخوان به جنگل جوانِ متراکم هجوم بردم. من در آنجا با پنج کشاورز که چوب جنگلی به روستا حمل می‎کردند مواجه می‎شوم، آنها فوری بعد از دیدنم با خشمِ تمام به سمتم هجوم می‎آورند و من را محکم نگاه می‎دارند. آنها در برابر توضیحاتم در بارهُ حق تاریخی و مزایایِ بهداشتی برهنه رفتنْ من را یک خوک لعنتی و چیزهای بدتری می‎نامند و در پایان با چوبدستی‎ای که از بلوط جوان ساخته بودم بطرز بدی کتک می‎زنند.
سپس من با خجالت سعی می‎کنم با یک ردایِ پشمی که تا زانو می‎رسید به اطراف بروم. مردم می‎گذاشتند سگ‎ها به من حمله کنند، بچه‎ها به سمتم مدفوع پرتاب می‎کردند، و صاحبخانه به من توضیح می‎دهد که اهالی بولنباخ این لباس بالماسکه را تحمل نمی‎کنند، و او مایل نیست خود را برای چند مارکی که من می‎پرداختم تمام روستا را دشمن خود سازد، و من باید جای دیگری را برای اقامت پیدا کنم، چونکه دیگر نمی‎توانم مستأجر او باشم.
من نمی‎خواستم شتابزده تسلیم شوم. بلکه ترجیح می‎دادم رفتار غیردوستانه و سوءتفاهم‎ها را تحمل کنم. در واقع رفتار آنها فقط یک نیاز ویژهُ این کودکانِ نابِ طبیعت را نمایش می‎داد: بیزاری ساده‎لوحانه از هر چیز جدید و مترقی، چسبیدن به سُنت پدران در برابر بازگشت به جهنم تمدن.
صاحبخانه را قسم می‎دهم که به من اجازهُ ساکن شدن بدهد، و عاقبت موفق می‎شوم با پرداختن سه برابر قیمت فعلیِ پانسیون دلش را به رحم آورم.
من هرآنچه را که ممکن بود انجام دادم تا با کشاورزان دوستی برقرار کنم و خود را با آنها انطباق دهم. شب‎ها در میخانه در میان آنها می‎نشستم، لیوان بیشماری آبجو می‎نوشیدم، تحت عذاب وحشتناکی شجاعانه تنباکوی مرسوم آنجا را می‎کشیدم، هر شب با غلبه بر بیزاری‎ام قهرمانانه غذای محلی می‎خوردم: گوشت چرخ‎کردهُ خام خوکِ فلفل زده و قطعات ریز پیاز، همیشه سعی می‎کردم در همه چیز با این روستائیان غیرمتمدن هم‎نظر باشم و به هر کلمهُ شوخ طوری مانند اسب شیهه بکشم که انگار آن کلمه به من هم برخورد می‎کند.
هرچند هر بازیِ ورق برایم بطرز وحشتناکی منزجر کننده بود و این سرگرمی را بقول شوپنهاوئر برای ورشکستگی تمام افکار در نظر می‎گیرم، اما خود را برای بازی اسکات و شصت و شش روستائی اهل بولنباخ مشتاق می‎سازم و هر شب تا دیروقت می‎نشستم و ورق‎های بازی چرب را با نیرو بر روی میز می‎کوبیدم. من به خود زحمت می‎دادم راه‎هائی بیابم که برنده نشوم و این افرادِ بدویِ را که راحت تحریک می‎گشتندْ غیر ضروری خشمگین نسازم. با این وجود  وقتی من حالا یک شب حتی پنج بار برنده گشتم، احساسات سرریز می‎شوند، ناگهان انگیزهُ تهورآمیز ژرمنی از خواب بیدار می‎شود و با یک لیوان آبجو، قبل از آنکه من بتوانم آن را ببینم بر سرم کوبیده می‎شود. بعد به زیر شکمم لگد می‎زنند و عاقبت من را از میانِ درب به بیرون پرتاب می‎کنند.
احترام به این درکِ صادقانه  و بدوی برای حق و باطل و یک طبع افسار گسیخته!
من با سر باند پیچی شده چهارده روز در اتاقم نشستم. آه، تحقق آرمان‎های روسو چندان آسان نبود. من تصمیم می‎گیرم مانند بقیه در بولنباخ فقط پابرهنه راه بروم. اما پس از زخم شدن پایم توسط یک میخ زنگزده متوجه می‎شوم که این هم راه درستی نبوده و کفش مدرنِ مورد نفرتم اما امتیازات خود را دارد. البته زخم چرک کرد و من را دوباره برای مدتی فلج ساخت و به من فرصت داد که در بارهُ نتایج به دست آمدهُ درمانم بر علیه انزجار شدید فرهنگی فکر کنم.
وقتی توسط کینه‎توزیِ سرنوشت مجبور گشتم روزها بدون کوچک‎ترین هیجان و سرگرمی در اتاق ساده‎ام چمباته بزنمْ اغلب یک ملالت بی‎حد بر من غالب می‎گشت. اما حالا دیگر برگشتی وجود نداشت، من باید بخاطر از دست ندادن کامل اعتماد به نفسم استقامت می‎کردم. من باید ثابت می‎کردم که یک هویتِ دارای شخصیت هستم، شخصیتی با ایستادگیِ درونیِ کافی که می‎تواند از تمام چیزهای بیرونی چشم‎پوشی کند و با مشغول بودن با خود کاملاً راضی‎ست. من بعنوان سرمشقِ مطلوبْ یک مرتاض هندی را در برابر چشم داشتم که بر جهان واقعی غلبه کرده و توانسته بود توسط تمرکز تمام نیروها بر خودشْ یک جهان باشکوه‎تر از جهانی که ما می‎بینیم در خود خلق کند.
فقط یک خیره شدنِ مداوم به ناف می‎تواند این حالتِ ترک دنیا را در مرتاض تولید کند. من هم این تلاش را کردم و ساعت‎ها در اتاق چمباته زده و نافم را تماشا کردم، تنها با این نتیجه که دنیا به دور سرم به چرخش افتاد و پاهایم به خواب رفتند، طوریکه من پس از آن نه می‎توانستم راه بروم و نه بایستم. اما از یک حل گشتن در نیروانا اثری نبود.
من به خود گفتم که آدم باید تمرین کند، و شروع کردم در روز حداقل یک ساعت مالیخولیائی و ثابت به نگاه کردن نافم. نیروانا غایب می‎ماند، فقط یک روز در حال مدیتیشن فکر کردم که یک سر و صدای عجیب در شکمم که در غیر اینصورت بسیار ساکت بود احساس می‎کنم. یک مکیدن عجیب، یک انفجار که من مانندش را هرگز احساس نکرده بودم. سپس ناگهان این احساس را داشتم که انگار یک کلافِ ضخیم از داخل شکم تا گردن بالا می‎آید، و بعد یک غلغلک عجیب و جالب در بینی و در جاهای دیگر. چهره‎ام کمرنگ می‎شود. گرسنگیِ شدید و بی‎اشتهائی جایشان را به تناوب تغییر می‎دادند.
آیا این باید گذرگاه به اولین مرحلهُ نیروانا باشد، تجدید سازمان ارگان‎های بدن به توانائی‎هایِ بالاتر غیبی؟
یک ناآرامی عجیب بر من مستولی می‎شود، من شروع می‎کنم به زیر نظر گرفتن دقیق‎تر خود. نشانه خود را حتی وقتی در حالتِ مدیتیشن نبودم تکرار می‎کرد. روز به روز این نشانه قوی‎تر می‎گشت.
من به نتیجهُ مدیتیشن افتخار می‎کردم. ظاهرم مرتب جالب‎تر می‎گشت، اهریمنی‎تر. پوستم مانند رنگِ پوستِ دباغی شدهُ جانوران گشته و دورادور چشمان فرو رفته‎ام آبی رنگ شده بود.
من یک روز تصادفاً با پزشکِ محلی که در حین گذر از روستاها در مهمانخانه استراحت می‎کرد وارد گفتگو می‎شوم. من صحبت را به مرتاض‎های هندی و قدرت‎های غیبی اسرارآمیزشان می‎کشانم و سپس از تلاش‎های خودم در این راه می‎گویم. من به او دقیقاً آنچه را که تا حال در این زمینه به دست آورده بودم تعریف می‎کنم. مرد با دقت به من نگاه می‎کرد و از من خواست علائم مشاهده شده را دوباره دقیقاً تکرار کنم. نتیجهُ تکرار من خنده شیهه مانند دکتر بود که نمی‎خواست پایان بگیرد.
اما آنجا واقعاً چیزی برای خندیدن وجود نداشت. من خشمگین می‎شوم و به او فریاد می‎زنم: "شما می‎توانستید قبلاً به من بگوئید که از چنین چیزهائی بیشتر از روستائیان‎تان در اینجا نمی‎فهمید!" من با این حرف بلند می‎شوم و قصد رفتن داشتم.
دکتر در حالیکه در اثر خنده اشگ از چشمانش جاری بود می‎گوید: "صبر کنید، بخاطر خدا صبر کنید. علائمی که شما در خود می‎بینید دلیل غیبی ندارند، بلکه فقط یک علت واقعی ناخوشایند دارند، آنها در حقیقت بخاطر یک کرمِ نواری می‎آیند. آیا متوجه خروج قطعات شبیه به ماکارونی یا تخم کدو نشده‎اید؟"
من باید خجالتزده اعتراف می‎کردم: "من در واقع متوجه این پدیده در اشکال مختلف شده‎ام."
دکتر می‎پرسد: "آیا اغلب گوشت خام خورده‎اید؟"
من مضطرب پاسخ می‎دهم: "در حقیقت هر شب، از زمانیکه اینجا هستم."
تمام اعتماد به نفس زیبایم می‎شکند. حالا علاوه بر تمام ناامیدی‎هایم فقط یک کرمِ نواری کم داشتم، بنابراین این تاجِ گریز من به طبیعت بود.
"خوب، یک چنین مهمان ناخوانده‎ای چندان خوشایند نیست. من می‎خواهم برایتان نسخه‎ای بنویسم، آن را در سه وعده مصرف می‎کنید. سپس به زودی درمان خواهید شد. دارو را صبح ناشتا بنوشید و در اتاق بمانید. دقیقاً مواظب باشید که آیا سر کرم هم خارج می‎شود یا نه."
دارو شب رسیده بود. اولین سهم را صبح روز بعد مصرف کردم و سهم دوم را ظهر. حالا در اتاقم چمباته زده بودم، احاطه شده توسط ظروف فراوان، پر از وحشت در انتظار فاجعه.
من تحت تأثیر یک گرمای وحشتناکِ ماه آگوست به تدریج لباس‎هایم را کاملاً درآورده و لخت بر روی مبل باشکوه مشمعی گوشهُ عزلتم نشسته بودم.
هوای شرجیِ سوسو زنِ ماه آگوست مخلوط با راحیهُ شستشو که از آشپزخانه برمی‎خاستْ به اتاق می‎خزید و خود را سخت بر روی فکرم می‎نشاند. احساس واقعیت بیشتر و بیشتر از بین می‎رفت. به نظر می‎رسید که زندگی در اطراف من تحت تأثیر تابش نور خورشید کاملاً قطع شده است. تمام خانه مانند مُرده بود، فقط گهگاهی سر و صدای خستهُ بشقاب‎ها از آشپزخانه به بالا می‎آمد. خوک‎ها که در غیر اینصورت سعی می‎کردند توسط خُرخُر کردن نُت ویژه‎ای را به سمفونی روستائی تبدیل سازندْ سکوت کرده و در حالتی شبیه به حالت مرگ بر روی کود حیوانی دراز کشیده بودند. سگِ شرور که در غیر اینصورت عادت داشت با دقت به دور خانه بدود و در فقدان  یک شبحِ خصمانهْ برای مرغ‎های بی‎آزار با صدای بلند واق واق کندْ جائی دراز کشیده و حرکت نمی‎کرد. مرغ‎های زحمتکشِ تخمگذار با بی‎میلی و بدون غُدغُد کردن تخم می‎گذاشتند. وزوز یکنواخت پشه‎ها و مگس‎هائی که داخل و خارج می‎گشتند و خزیدن‎های خستهُ این حشرات روی دیوارها و مبل‎هاْ سکوت وحشتناک را افزایش می‎داد. یک هیچ بی‎مرزِ فلج کننده مرا احاطه کرده و مانند حلقه‎ای از دستان گرم، مرطوب و چسبنده خود را به دور سرم قرار داده بود.
برای اینکه این فشار وحشتناکی که روزِ گداختهُ ماه آگوست متولد می‎ساخت نتواند بر من پیروز گردد و مرا دیوانه سازدْ بنابراین باید خود را تحت هر شرایطی مشغول می‎ساختم! مغز باید مشغول کار کردن باقی می‎ماند!
یکی از نمایشات مرتاضان هندی که جائی دیده بودم به یادم می‎افتد. در بین آنها مردی بود که چشمش را از کاسهُ چشم بیرون می‎آورد و چند سانتیمتر از سر دور می‎ساخت. دوستِ پزشکم که آن زمان با من بود و این پدیدهُ عجیب و در واقع وحشتناک را ساده‎ترین کار می‎دانست توضیح داد که  برای این کار فقط به یک نیروی ارادهُ خاص نیاز است و غلبه بر احساسِ نامطبوع هنگام لمس مردمک چشم. در هنگام عمل‎های چشم، برای مثال برای از بین بردن یک دُمل بر روی قسمت پشتِ مردمک چشمْ همیشه چشم بیمار را بدون هیچگونه آسیبی به این نحو بیرون می‎آورند.
این ایده خود را در مغز به هم چسبیده‎ام محکم می‎نشاند که من هم یک بار این کار را امتحان کنم. من مانند یک طلسم گشته دست راستم را بلند می‎کنم، آن را به سمت چشم راست می‎برم و شروع می‎کنم با انگشتِ اشاره از گوشهُ بینی به فشردنِ کنار چشم. این کار قابل انجام نبود، من از ترس اینکه بتوانم با ناخنِ انگشتم به چشم صدمه بزنمْ جرأت نمی‎کردم محکم فشار دهم. من یک پارچهُ نرم به دور انگشتِ اشاره می‎پیچم و آن را دوباره گوشهُ چشم قرار می‎دهم، انگشت شست را که همچنین با پارچه پیچیده شده بود از سمت دیگر کاسهُ چشم با شدت فشار می‎دهم، و ناگهان من چشم را در میان انگشت‎ها داشتم. با تپش قلب چشم را با احتیاط کمی از سر دور می‎کنم و تشخیص می‎دهم که عصبِ چشم و عضلاتِ مختلف مانند لاستیک کش می‎آیند و کل دستکاری کردن گرچه در آغاز کمی ناخوشایند یود ــ بخصوص یک احساس سرما خود را محسوس می‎ساخت ــ، اما در مجموع هیچ دردی نداشت.
پارچهُ پیچیده شده به دور انگشت مزاحمت ایجاد می‎کرد و برای چشم هم کمی زبر بود. من انگشتِ اشاره و شست دست چپ را با تُف کاملاً مرطوب می‎سازم و چشم را در این دست نگهمیدارم. حالا دیگر هیچ ناراحتی‎ای احساس نمی‎کردم.
من شجاع‎تر می‎شوم و چشم را به کنار سر می‎برم و به داخل گوشم نگاه می‎کنم، پشت سرم را از نزدیک‎ترین فاصله می‎بینم، سپس چشم را بالای سرم نگهمیدارم و از منظر یک پرنده به خودم نگاه می‎کنم. این افسانه‎ای بود. من جسورتر می‎شوم و عاقبت چشم را با بازوی گشوده از بدن دور نگهمیدارم. قابلیت انبساطِ عصب و عضلات نامحدود به نظر می‎رسید.
پس از آنکه من خود را از همه طرف به اندازه کافی تماشا کردم، این ایدهُ درخشان از مغزم می‎گذرد که حفرهُ دهان را کمی بازرسی کنم. من چشم را در دهانِ کاملاً باز کرده داخل می‎کنم و باید اول از همه با دلخوریِ بزرگی متوجه شوم که با چه روشِ شرم‎آوری دندانپزشکم من را فریب داده بود. من برای پُر کردن دندان با طلا پول پرداخته بودم و او با سیمان آنها را پُر ساخته بود. نگاه کن، پس زبانِ کوچک این بود. خدای من، چه دوستداشتنی! من چشم را کمی به زیر زبانِ کوچک فرو می‎برم تا ببینم این حنجره که آدم به آن بسیار اهمیت می‎داد کجاست. خوب، این یک کار بسیار ساده بود.
تمام این چیزها چنان مورد علاقه‎ام واقع شده بودند که کاملاً فراموش می‎کنم چشم را به اندازه کافی محکم در میان انگشتان نگهدارم. ناگهان چشم از دستم سُر می‎خورد و در گلو ناپدید می‎گردد.
من پر از هیجان و در حالیکه تمام بدنم می‎لرزیدْ انتظار می‎کشیدم که پایان این کار به کجا خواهد رسید. من به خود می‎گویم اگر وضع بحرانی شود می‎توانم هنوز چشمِ متصل به عضلات را که از کاسهُ چشم مانند یک دسته از سیم‎هایِ زهیِ محکم کشیده و در دهانم ناپدید شده را بیرون بکشم. موقتاً نمایش در درونم مرا چنان به خود مشغول ساخته بود که دلم نمی‎آمد به این لذت بردن یک پایان زودرس بنشانم.
در اینجا یک نیمه تاریکِ آشنایِ سرخ رنگ غالب بود. آدم خود را در سُرخ‎نای می‎یافت و حرکت سبُک آن چشم را به تدریج به پائین هُل می‎داد.
آنجا آن چیز تپنده در سمت چپ باید قلب باشد، و آن چیز بزرگ تلق‎تلق و فوت کننده‎ای که تقریباً تمام قفسهُ سینه را پر می‎ساخت احتمالاً ریه است. در داخلِ اینجا مانند سالن یک کارخانهُ مدرنْ سر و صدای بلند و کار کردن برقرار بود.
چشم مدام به پائین سُر می‎خورد، من به اندازه‎ای متحیّر بودم که نگران اینکه چطور باید این جریان به پایان برسد نبودم، تا اینکه من ناگهان وحشتزده از جا می‎جهم، زیرا من از یک لحظه به لحظهُ بعد دیگر با چشم هیچ چیز نمی‎دیدم. همزمان یک مکیدنِ زشت و یک تیزیِ نیش زننده احساس می‎کنم. آه، چشم داخل معده شده بود! از وحشت حرارت جوشانی به من می‎تازد. حالا احتمالاً باید قیمت کنجکاویم را با یک چشم هضم شده بپردازم. من سعی می‎کردم چشم را با کشیدن عضلات از معده بیرون بکشم. بیهوده! عضلات مانند لاستیک کش می‎آمدند، تلاش‎های بعدی من موفقیتی نداشتند. چشم در معده می‎ماند.
ناگهان یک ضربه احساس می‎کنم و تاریکی جای خود را به یک نیمه تاریک می‎دهد. چشم خود را در روده می‎یافت. معده آن را بدون هضم کردن به روده فرستاده بود. یک نور کم ناگوار در روده غالب بود. اینجا ترسناک بود، اصلاً مانند قفسه سینه زیبا نبود. اینجا یک بوی کپکِ نامطبوع داشت و دیوارها لغزنده و مرطوب بودند. آنجا سکوتِ عمیق گور مانندی برقرار بود که فقط گهگاه توسطِ یک صدای شُرشُر از راه دور قطع می‎گشت. به نظر می‎رسید که به دهلیز تاریک چیزهایِ وحشتناکی وارد می‎شود. مو بر تن چشم سیخ شده بود. وحشت بر من مستولی می‎شود، و من از این بازی جنون‎آمیز پشیمان می‎گردم.
چشم در حرکاتِ موجداری که احساسی شبیه به دریازدگی ایجاد می‎کرد از میان پیچ‎هایِ بیشمار روده به سُر خوردن ادامه می‎داد.
ایست! آن چه بود که در سرِ یک پیچ زُل می‎زد؟ چشم با ترس خود را به دیوار روده می‎فشرَد و تلاش می‎ورزد ترمز کند.
یک سر ترسناکِ نوک تیزِ زردِ کمرنگ خود را در تاریکی به سوی چشم می‎کشاند، و صدای تنبلانه و لزجی آهسته می‎پرسد: "آیا کسی آنجاست؟"
من از ترس می‎لرزیدم و در عمق وجودم انتظار یک فاجعهُ وحشتناک را می‎کشیدم.
چشم در اولین لحظه از وحشت لال شده بود، اما به زودی بر خود مسلط می‎شود، به سمت پدیدهُ عجیب می‎رود، و پس از یک تعظیمِ بی‎عیب و نقص خود را معرفی می‎کند: "چشم!" بعد صدایِ چسبناکی منعکس می‎شود: "فریدل دارم‎اِشتدتر! کرمِ نواری! برای من آشنائی با شما افتخار بزرگی‎ست، یک افتخار بزرگ، افتخار بسیار بزرگ. من خود را زیر پاهایتان قرار می‎دهم. چه خدمتی می‎توانم برایتان انجام دهم؟ شما باید فقط کمی شکیبائی با من داشته باشید، من امروز حالم خوب نیست، دلیلش باید آب و هوا باشد، هیچ چیز به دهانم خوشمزه نمی‎آید."
چشم پاسخ می‎دهد: "خدای من، در این جو جای تعجب هم نیست. در اینجا آدمِ سالم بیمار می‎شود. من واقعاً درک نمی‎کنم که مردِ باسلیقه‎ای مانند شما چطور می‎تواند اینجا را تحمل کند."
کرمِ نواری می‎پرسد: "و شما، آیا می‎خواهید برای همیشه اینجا مستقر شوید؟"
چشم اعتراض می‎کند: "خدا نکند! من فقط در حال سیر و سیاحت کردنم، من برای تفریح کردن اینجا هستم." سپس چشم شروع می‎کند به تعریف کردن از جهانِ خارج. از حرص و عجلهُ انسان‎ها برای طلا و افتخارات. از آوازهُ بلند یونیفرم‎ها و از فراک‎هایُ از نخ طلا بافته شده. از آینده‎ای که به رویِ آن کسانی باز است که سرنوشتِ خیرخواه اجازه داده آنها بدون ستون فقرات به دنیا آیند و دارای بهترین مهارت‎ها گردند. مانند مانوور دادن، تملق کردن، خزیدن، خوردن مخاط، دُم تکان دادن.
من در مورد این فکر زشتِ چشمم وحشتزده بودم.
ناگهان چشم به کرمِ نواری که با دقت به او گوش می‎داد می‎گوید: "می‎دانید، من شما را واقعاً درک نمی‎کنم. به ندرت کسی مانند شما برای جهان خارج مناسب است. شما اینجا چه دارید، شما می‎خزید و می‎خزید و هیچ چیز بدست نمی‎آورید. شما دُمتان را تکان می‎دهید و مخاط می‎خورید و هیچ دستمزدی برای آن دریافت نمی‎کنید. عزیز من، شما به جهان تعلق دارید."
کرمِ نواری گله می‎کند: "گفتنش راحت‎تر از انجام دادن آن است" و سرش را با غم و اندوه به دیوارهُ روده تکیه می‎دهد: "من خود را برای مبارزه بخاطر تنازع بقاء و برای مبارزهُ علنی کاملاً رشد کرده احساس نمی‎کنم. من شجاع نیستم. این در طبیعت من نیست."
چشم خود را به کرمِ نواری رسانده و دستش را بر روی شانه او قرار داده بود: "دوست عزیز، مبارزهُ علنی. مبارزهُ نفر با نفر، استفاده از شخصیت، کُشتی گرفتن برای حق مسلم خود ــ بله، شما امروزه کاملاً پیشرفت خواهید کرد. درب‎های پشتی، دسیسه‎ها، تهمتزدن‎ها، انعطاف‎پذیری، قتل روانی از روی بدخواهی، اینها برخی از فاکتورهای مناسبند. قیام کنید! من برایتان قسم می‎خورم که شما برای آزمودن بخت خود در جهان مناسبید!
کرمِ نواری با اعتماد به نفس پاسخ می‎دهد: "من خودم این احساس را دارم که برای رتبهُ بالاتری زاده شده‎ام. این تلاش برای بالا رفتن در خون افراد خانوادهُ ما قرار دارد. پدر و مادرم در یک خوک زندگی می‎کردند، در حالیکه من اینجا در این انسان چشمم به نورِ روده گشوده شد. اما شما باید اعتراف کنید که من حداقل در اینجا یک زندگی امن دارم و رها  کردن آن ..." او ناگهان حرف خود را قطع می‎کند، "این چه است، این مایع ناخوشایندی که از صبح اذیتم می‎کند و همچنین مقصر بدی حالم شده است؟ آقای چشم، آیا شما چیزی متوجه نمی‎شوید؟"
"من نمی‎توانم خوب قضاوت کنم، زیرا شرایط آب و هوا و رژیم غذائی در اینجا برایم آشنا نیستند. اما احتمالاً این همان مایعی باید باشد که صاحب این شکم گذاشته برایش بیاورند و از صبح زود امروز می‎نوشد. هنگامیکه من کاسهُ چشم را ترک کردم هنوز یک جرعهُ قوی در شیشه بود، که این مرد آنطور که من او را می‎شناسم آن را در شیشه باقی نخواهد گذاشت. شما این را یک زندگی امن می‎نامید، وقتی سلامتی و سعادت زندگی‎تان مستقیماً وابسطه به آن است که این انسان چه می‎خورد و چه می‎نوشد. من واقعاً تردید شما را درک نمی‎کنم. خدای من، برای من شخصاً می‎تواند بیتفاوت باشد که سرنوشت شما چه می‎شود. اگر من بجای شما بودم می‎دانستم چه باید کرد."
فریدل دارم‎اِشتدتر، کرمِ نواری، پژوهشگرانه به چشم نگاه می‎کند: "آیا آنچه شما همین حالا به من گفتید حقیقت دارند؟ آیا شما با من شوخی نمی‎کنید؟"
چشم به سردی پاسخ می‎دهد: "فکر کنم که این امر برای شوخی کردن بیش از حد جدی‎ست."
"و شما برای درست بودن آنچه برایم گفتید ضمانت می‎کنید؟" یک نگاهِ کاملاً تحقیرآمیز و ویرانگرِ چشم می‎گذارد که کرمِ نواری بخاطر این پرسش پشیمان گردد.
صدای فلزیِ چشم در میان روده طنین می‎اندازد: "به شرفم قسم می‎خورم."
کرمِ نواری با یک تعظیم بی‎عیب و نقص برای چشم دور می‎شود و در پیچِ بعدی ناپدید می‎گردد.
چشم از خنده در حال ترکیدن بود. او سر را هدایت کرده بود. کنجکاو، همانطور که چشم‎ها هستند، پایگاهی را که در ضمنِ گفتگو با کرمِ نواری در کنار تقاطع به سمت کورروده پیدا کرده بود ترک می‎کند و می‎گذارد توسط حرکاتِ عضلاتِ روده به جلو فرستاده شود تا ببیند که کرم نواری کجا مانده است.
ناگهان یک جریانِ هوایِ تازه خود را محسوس می‎سازد و چشم با یک حرکت ناگهانی خود را در نور تیز روز می‎یابد. او در زیر خود یک کاسه می‎بیند که در آن کرمِ نواری خود را درمانده پیچ و تاب می‎داد. یک نگاهِ خشمگین هنوز به چشم برخورد می‎کند، سپس کرمِ نواری سر خود را  خم می‎سازد و می‎میرد.
بنابراین، من با این روشِ سرگرم کننده از شرّ کرمِ نواری خلاص می‎شوم. حالا اما وقتش رسیده بود که بازیِ با چشم را به پایان برسانم و او را در محل قدیمی خودش قرار دهم. حرف زدن راحت‎تر از انجام دادنش بود. من هرچه رشته‎های عضلانی را می‎کشیدم موفق نمی‎گشتم، چشم از جایش تکان نمی‎خورد. من تلاش می‎کردم از هر طریق ممکنی او را خارج سازم، چشم محکم چسبیده و غیر قابل جابجائی بود. یک ناامیدی جنون‎آمیز بر من مسلط می‎شود. من با دهان باز، برای اینکه به عصب و عضلات صدمه نرسدْ با نالهُ بلند در اتاق می‎دویدم. این نگاه کردنِ ناآشنا به دو سمت مرا گیج می‎ساخت. من درست نمی‎دانستم که آیا باید رو به جلو یا به عقب بروم. یک ترس وحستناک از خود بر من مسلط می‎شود. من باید به میان مردم می‎رفتم. بدون آنکه به این وضع عحیب فکر کنمْ کورکورانه مانند تحت تعقیب سگ هاری بودن به پائین پیش صاحبخانه می‎دوم و ساکت بخشی از بدن را که چشم در آن گیر کرده بود و معمولاً آن را به خانم‎ها عرضه نمی‎کنندْ به سمتش دراز می‎کنم و ناامیدانه به چشمم اشاره می‎کنم که ملتمسانه از این جای غیر معمول به جهان نگاه می‎کرد.
صاحبخانه با فریاد بلند می‎گریزد و به روستا هجوم می‎برد. و بعد از مدت کوتاهی کشاورزانِ بولنباخ از هر سو با چوب خرمنکوبی، داس و چماق با عجله می‎آیند تا از توهینی که به صاحبخانه کرده بودم بلافاصله انتقام بگیرند.
من دوباره با عجله به طبقهُ بالا به اتاقم هجوم می‎برم، درب را محکم قفل کرده و مبل‎ها را پشت درب قرار می‎دهم. در حال لرزیدن پشت پردهُ کنار پنجره می‎ایستم و به تجمع دشمنانم نگاه می‎کنم. تهدیدهای وحشتناکی فریاد زده می‎شدند. نفرتِ کلِ یک دهکده برانگیخته شده بود.
ناگهان یک آجر شیشهُ پنجره‎ام را خرد می‎کند و کاملاً از نزدیک سرم در اتاق به پرواز می‎آید. من به دورترین گوشهُ اتاق می‎خزم. آنها من را خواهند کشت، منِ بی‎دفاع را به قتل خواهند رساند. اما ایست! من دو تپانچه‎ام را در چمدان داشتم. من در حال لرزیدن چمدان را جستجو می‎کنم. ضربات رعد مانندی به دربِ اتاق کوبیده می‎شود. به این راحتی نباید این حیوانات وحشی بتوانند من را به قتل برسانند. من دستاوردهای فن‎آوریِ مدرن در شکل تپانچهُ ده تیرم را در برابر اسلحهُ بدوی آنها به کار می‎برم.
درب می‎شکند و با سر و صدا به داخل اتاق می‎افتد، و جمعیت از روی مبل‎های واژگون گشته با عجله داخل می‎شود. من که در هر دست یک تپانچه داشتم دو نفر اول را نشانه می‎گیرم. فرد اول یک انسان به بزرگی یک درخت بود، همان کسی که در میخانه هنگام ورق بازی با شیشهُ آبجو به سرم کوبیده بود و حالا با یک چهرهُ خشمگین و یک داس به سمتم هجوم می‎آورد، و فرد دوم یک مرد چهارشانه، با گردنی مانند گردنِ گاو کلفت که زمانیکه من را کشاورزان در جنگل با چوب زدند حضور داشت و حالا تلاش می‎کرد مغزم را با خرمنکوب متلاشی کند، اما با اصابت گلوله در وسط قلب به زمین می‎افتند. شلیک بعد از شلیک از تپانچه‎های خوب من. سُرب مرگ‎آور یکی یکی به انسان‎ها اصابت می‎کرد. اما مرتب مردان تازه‎ای جای آنها را می‎گرفتند، دشمنان غیر قابل توقف از پله‎ها بالا می‎آمدند. فقط دو گلوله برایم باقی مانده بود، در هر تپانچه یک گلوله. بعد از آن من از دست رفته بودم. من شجاعانه استقامت کرده بودم.
من ناگهان با چشم خارج گشته از محل اصلی متوجه می‎شوم که یک جوانِ پاکج سعی می‎کرد با یک چاقوی بلند خائنانه به پشتم فرو کند. همزمان از جلو یک انسان که از چشمانش خون جاری بود، با یک چنگگ هجوم می‎آورد. من با دست چپ به پشت نشانه گرفته و تپانچهُ دیگر را به سمت جلو نشانه می‎گیرم و به سمت این دو شرور شلیک می‎کنم ــ و آنها فریاد زنان در خون خود می‎غلتند.
مهاجمین بخاطر شلیک همزمان من به دو سمتِ مخالف وحشتزده انگار که شبح دیده‎اند عقب می‎کشند و پا به فرار می‎گذارند.
من نجات یافته بودم.
من از روی اجساد می‎گذرم و پوشیده شده با فقط یک ردایِ کلاه‎دار با لرزش فراوان این محل خونین را ترک می‎کنم.
اولین کارم در شهر کوچکی که پس از سرگردانی به آن رسیدم پیدا کردن یک پزشک بود تا چشم را دوباره سر جای اصلی قرار دهد. با این حال تمام تلاش‎های او بیهوده بود. من به نزد معروف‎ترین پروفسورها می‎روم، اما هنر آنها هم نتوانست به من کمک کند. چشم در محل نامناسب باقی می‎ماند. تنها راه باقی مانده بریدن عضلات بود، اما قادر به این کار نبودم. آدم دوست ندارد یک چشم از دست بدهد.
خوشبختانه یک روز رئیس فعلی‎ام آقای بارنوم را می‎شناسم که من را فوری با یک حقوق ماهانه ده هزار دلاری تا آخر عمر برای شرکتش متعهد می‎سازد.
من ابتدا با توجه به نوع حساس غیر عادی بودنم در یک بخش جداگانه فقط به یک تماشاچیِ مرد نشان داده می‎شدم. اما وقتی این ایده از ذهن آقای بارنوم می‎گذرد که بگذارد برایم این شلوار مخملی قرمز را بدوزند که پشتِ آن یک سوراخ بریده شده است، به اندازه کافی بزرگ که جهان را برای چشم، اما فقط برای چشم قابل دیدن سازدْ من یک جاذبهُ عمومی بانزاکت می‎شوم، مناسب برای دیدار خانواده‎ها و شاگردان مدارس. متأسفانه من مدتی است متوجه شده‎ام چشمی که از سوراخ  پشت شلوار نگاه می‎کند یک کم نزدیک‎بین می‎شود، و به این دلیل من هنگام خواندن از یک عینک تک چشمی استفاده می‎کنم.
این داستان زندگی من بود. نمایش به پایان رسیده است. خواهش می‎کنم برای تماشاچیان جدید صندلی‎ها را خالی کنید و شرکت ما را لطفاً به حلقهُ آشنایان و دوستان خود توصیه نمائید.