یک قتل عادی.

آقای هاناک می‎گوید: "من اغلب در این باره فکر کرده‎ام که چرا ما واقعاً بیعدالتی را برای چیزی بدتر از فلاکت‎های جورواجوری می‎دانیم که بشریت به آنها مبتلاست. برای مثال وقتی یک انسان بیگناه محکوم می‎شودْ بنابراین ما را بیشتر از تصور اینکه هزاران انسان در تنگدستی و بدبختی زندگی می‎کنند می‎رنجاند و نگران می‎سازد. من نوعی از فلاکت را دیده‎ام که هر زندان در مقایسهُ با آن یک بهشت است، و با وجود این آدم می‎تواند بگوید که بزرگ‎ترین فلاکت نمی‎تواند ما را مانند بیعدالتی خشمگین سازد. تقریباً می‎خواهم ادعا کنم که ما به یک نوع از غریزه برای عدالت مجهز هستیم و احساس برای گناه و بیگناهی، برای حق و عدالت همچنین مانند عشق و گرسنگی وحشتناک و عمیق است.
یک بار در این مورد تأمل کنید: من هم مانند همهُ شماها چهار سال در جنگ شرکت داشتم. ما احتیاج نداریم برای همدیگر تعریف کنیم که ما آنجا در جبهه چه چیزهائی دیده‎ایم. اما شماها اعتراف خواهید کرد که افرادی مانند ما آن زمان به خیلی از چیزها عادت کرده بودند: برای مثال به مُرده‎ها. من صدها و اما صدها انسانِ جوان را که گاهی بطرز وحشتناکی مرده بودند را دیدم، شما می‎توانید حرفم را باور کنید. و من باید اعتراف کنم که این برایم بسیار بیتفاوت بود؛ فقط بوی تعفن می‎توانست به من کمی آسیب برساند. من آن زمان به خودم گفتم، آدمْ اگر تو از این هرج و مرجِ حیوانی سالم به خانه برگردیْ سپس دیگر هیچ چیز نمی‎تواند تو را در زندگی به حیرت وادارد.
من تقریباً شش ماه بعد از پایان جنگ در خانه‎ام در اسلاتینا بودم. صبح یک روز به پنجره‎ام زده می‎شود و یک نفر فریاد می‎کشد: <آقای هاناک، خانم دورِک به قتل رسیده است، سریع بیائید!>
خانم دورِک صاحب یک مغازهُ کوچکِ کاغذ و ریسمان فروشی بود. هیچ انسانی دلواپس او نبود. فقط گهگاهی کسی داخلِ مغازه می‎گشت و یک نخ قرقره یا یک کارت‎پستالِ کریسمس می‎خرید. داخل مغازه یک دربِ شیشه‎ای آشپزخانهُ کوچکی را مجزا می‎ساخت؛ پیرزن آنجا می‎خوابید. در کنار این درب یک پرده آویزان بود، و وقتی زنگولهُ دربِ مغازه به صدا می‎آمدْ خانم دورِک از میان پرده نگاه می‎کرد، دست‎هایش را با پیشبند خشک می‎کرد و با کشیدن پا بر روی زمین داخل مغازه می‎گشت و مشکوکانه می‎پرسید: "چیزی مایلید؟" آدم احساس می‎کرد که یک متجاوز است و تلاش می‎کرد تا حد امکان سریع مغازه را دوباره ترک کند.
من فوری به آنجا می‎دوم، من فکر می‎کنم بخاطر یک کنجکاوی کاملاً معمولی. مردم در مقابل مغازه مانند زنبورها در مقابل سوراخِ پرواز ازدحام کرده بودند. پلیس محلی که من را بعنوان یک فرد تحصیل کرده محترم می‎شمرد به من اجازهُ ورود می‎دهد. زنگولهُ درب در میان سکوت مغازه مانند همیشه طنین تیزی داشت. اما صدای روشن و با حرارتِ زنگوله من را در این لحظه می‎لرزاند، به نظرم می‎رسید که انگار زنگوله به اینجا تعلق ندارد. خانم دورِک در آستانهُ دربِ آشپزخانه با صورت بر روی زمین قرار داشت، در زیر سر نهری تقریباً از خونِ سیاه. موی سفید بر پشت گردن خونی و چسبنده بود. و ناگهان من چیزی احساس کردم که در جنگ هرگز نمی‎شناختم: وحشت از یک انسان مرده.
عجیب است، من جنگ را تقریباً کاملاً فراموش کرده بودم. همچنین بقیهُ مردم هم به تدریج آن را فراموش می‎کنند، شاید باید دوباره به این خاطر یک جنگِ جدید درگیرد. اما من این پیرزنِ به قتل رسیده را که در واقع برای هیچکس در جهان وجود نداشت، این دکاندارِ بینوا را که حتی قادر نبود یک کارت‎پستال بفروشدْ هرگز فراموش نخواهم کرد. یک انسانِ به قتل رسیده چیز دیگری از یک انسانِ مُرده است؛ چیزی وحشتناک و اسرارآمیز به انسانِ به قتل رسیده می‎چسبد. قتل خانم دورِک قابل درک نبود، یک چنین شخص غیر محسوس و بی‎رنگی را که هیچکس از او مراقبت نمی‎کرد. این چطور ممکن است که او اینطور با این ژست اینجا دراز بر روی زمین قرار گرفته، که ژاندارم خود را بر روی او خم ساخته و در بیرون جمعیت زیادی فقط برای دیدن حداقل یک قطعهُ کوچک از خانم دورِک ازدحام کرده است؟ هرگز پیرزنِ بیچاره که با صورت در نهری از خون سیاه قرار داشت مانند حالا از یک چنین توجه‎ای خوشحال نبود. ناگهان به نظر می‎رسد که او یک معنای عجیب و مخوف به دست آورده باشد. من هرگز توجه نکرده بودم که او چه پوشیده است و چطور دیده می‎شود. حالا اما اینطور بود که انگار من او را از میان یک ذره‎بینِ فوق‎العاده قوی و عجیب می‎بینم. در یک پا دمپائی نمدی و پای دیگر لخت بود. آدم در کنار پاشنهُ پاْ جوراب وصله‎ شده را می‎دید و این وحشتناک بود، من این احساس را داشتم که این جورابِ بیچاره هم به قتل رسیده بود. یک دست به زمین چنگ انداخته بود، خشک شده و درمانده مانند چنگال یک پرنده. وحشتناک‎تر از هر چیز اما موهای نازک در پشت گردن پیرزنِ به قتل رسیده به نظرم می‎رسید. مو با دقت بافته شده بود و در میان لختهُ خون مانند قلعِ کهنه می‎درخشید. من فکر می‎کنم که هرگز چیزی شِکوه‎آمیزتر از این مویِ بافتهُ آلوده به خون ندیده باشم. در پشت گوش نواری از خون خشک شده بود. بر بالای آن یک گوشوارهُ نقره‎ای با یک سنگ آبی می‎درخشید. من نمی‎توانستم بیشتر تحمل کنم؛ پاهایم می‎لرزیدند. از دهانم <خدای آسمان!> خارج می‎شود.
ژاندارم که چیزی بر روی کف آشپزخانه جستجو می‎کرد خود را راست می‎سازد و به من خیره نگاه می‎کند. او رنگ‎پریده مانندِ قبل از یک بیهوش شدن بود.
من با لکنت می‎گویم: <آدم، آیا مگر شما در جنگ نبودید؟> ژاندارم با صدای گرفته می‎گوید: <بله، اما این در اینجا چیز دیگری‎ست.> او به پردهُ کنار درب که مچاله و لکه‎دار دیده می‎گشت و احتمالاً قاتل با آن دست‎هایش را خشک کرده بود اشاره می‎کند. <خوب نگاه کنید>. من فریاد می‎زنم: <خدای من!>. من نمی‎دانم چه چیزی واقعاً در آن وحشتناک‎تر بود: تصور دست‎های چسبندهُ خونین یا پرده. همچنین این پرده، این پردهُ تمیز هم قربانی جنایت شده بود. ناگهان قناری در آشپزخانه جیک‎جیک می‎کند و چهچه می‎زند. من در این وقت دیگر نمی‎توانستم بیشتر از این تحمل کنم و وحشتزده از مغازه به بیرون فرار می‎کنم. من فکر می‎کنم که رنگ‎پریده‎تر از ژاندارم بودم.
من در حیاط بر روی یک مالبند می‎نشینم و تلاش می‎کنم به افکارم نظم دهم. من به خود می‎گویم: <ابله، بزدل! این چیزی بجز یک قتل عادی نیست. آیا مگر پیش از این هرگز خون ندیده‎ای، آیا مگر خودت مانند یک خوک به خون آغشته نگشتی؟ آیا مگر به سربازانت فریاد نکشیدی که آنها باید گودال‎ها را برای صد و سی مُرده سریع‎تر حفر کنند؟ صد و سی کشته شده، یکی در کنار دیگری، این یک ردیفِ طولانی‎ست، اگر هم آدم آنها را تنگ کنار هم قرار دهد! آیا مگر تو در کنار این ردیف راه نمی‎رفتی، مگر سیگارت را نمی‎کشیدی و فریاد نمی‎زدی: سریع، سریع، تا این عاقبت ناپدید شود! تو این همه مُرده دیدی، این همه مُرده ...>
من به خود می‎گویم: <بله، درست است، من این همه مُرده دیدم و نه یک فردِ کشته شده را. من در کنار هیچ مُرده‎ای زانو نزدم تا به صورتش نگاه کنم، تا صورت و مویش را لمس کنم. یک مُرده بطور وحشتناکی ساکت است؛ آدم باید با او تنها باشد، آدم باید نفسش را حبس کند، سپس آدم او را می‎فهمد. هر یک از این صد و سی نفر تلاش می‎کردند به تو بگویند: جناب ستوان، من را کشته‎اند. به دست‎هایم نگاه کنید، اینها دست‎های انسان هستند! اما ما از مُرده‎ها روی برمی‎گرداندیم، ما همه؛ ما باید به جنگ ادامه می‎دادیم، ما نمی‎توانستیم به مُرده‎ها گوش بسپاریم. خدای من، مردم باید بخاطر تک تک این مُرده‎ها مانند زنبورها به دورِ سوراخِ پرواز ازدحام می‎کردند ــ مردها، زن‎ها، کودکان ــ تا آنها در حال لرزیدن بتوانند حداقل یک قطعهُ کوچک از او را ببینند؛ پایِ در چکمهُ سنگین یا مویِ چسبنده را. سپس شاید این قتل نباید اتفاق می‎افتاد؛ سپس این قتل حتی نمی‎توانست اتفاق بیفتد.>
من مادرم را به گور سپرده‎ام؛ او بسیار باشکوه دیده می‎گشت، بسیار آشتی‎جویانه، بسیار منظم در تابوت زیبایش. این یک منظرهُ عجیب بودْ اما نه یک منظرهُ وحشتناک. اما این چیزی متفاوت از مُردن است. فردِ به قتل رسیدهْ مُرده نیست. فرد به قتل رسیده متهم می‎کند، طوری‎ست که انگار بالاترین دردِ غیر قابل تحمل از او فریاد می‎کشد. ما هر دو این را می‎دانیم، من و ژاندارم: ما از کابوس در مغازه می‎دانیم. و بنابراین این در من شروع به رشد می‎کند. شاید ما دارای روح نیستیم، من این را نمی‎دانم؛ اما چیزهائی در ما وجود دارند که مُردنی نیستند، چیزهائی، مانند پافشاری برای عدالت. من بخاطر هیچ چیز بهتر از دیگران نیستم؛ اما چیزی در من است که فقط به من تعلق ندارد ــ آگاهی از یک نظم دقیق و بزرگ. من می‎دانم که این را خوب بیان نمی‎کنم: اما آن زمان، در یک لحظه، من می‎دانستم که یک جنایت، یک توهین به خدا چه است. بگذارید به شماها بگویم: یک انسانِ به قتل رسیده یک معبدِ بی‎حرمت گشته و ویران شده است."
آقای دوبِش صدایش شنیده می‎شود: "و فردی را که مرتکب قتل پیرزن شده است دستگیر کردند؟"
آقای هاناک پاسخ می‎دهد: "البته، من دو روز بعد در حالیکه ژاندارم‎ها او را بعد از یک بازجوئی در محل جنایت از مغازه بیرون می‎بردند دیدم. شاید فقط برای پنج ثانیه، اما من او را هم مانندِ از میان یک ذره‎بینِ بسیار بزرگ می‎دیدم. او یک مرد جوان بود. به دست‎هایش زنجیر بسته شده بود؛ چنین به نظر می‎رسید که به طور عجیبی عجله دارد، طوریکه ژاندارم‎ها به زحمت می‎توانستند به دنبالش بروند. عرق بر روی بینی‎اش می‎درخشید، و چشم‎های آشفته‎اش حرکاتِ تندی می‎کردند. آدم می‎توانست ببیند که چه عمیق وحشتزده بود، مانند یک خرگوش بر روی میز کالبدشکافی. من این صورت را در تمامِ طول زندگی‎ام فراموش نخواهم کرد. من بعد از این برخورد احساس بدی داشتم. من فکر می‎کنم که حالا او دادگاهی می‎شود؛ چند ماه او را به اطراف می‎کشند و سپس او را به مرگ محکوم می‎سازند. بله آقایان عزیز، من تقریباً برایش متأسف بودم؛ اگر او فرار می‎کرد می‎توانستم تقریباً نفس راحتی بکشم. نه اینکه صورتش گیرا بود، بیشتر برعکس. اما من او از فاصلهُ بسیار نزدیک دیدم، من حرکاتِ تندِ وحشتزدهُ چشم‎هایش را دیدم. من در غیر اینصورت آدم احساساتی‎ای نیستم، لعنت بر شیطان، نه؛ اما اینطور از نزدیک ــ او در آن لحظه قاتل نبود ــ در آن لحظه او یک انسان بود. من مطمئن نیستم، صادقانه بگویم؛ من نمی‎دانم که اگر قاضی او می‎گشتم چه می‎کردم. اما تمام اینها چنان غمگینم می‎ساخت که خودم به نجات نیاز داشتم."

آخرین افکار انسان.

حالا آقای کوکلا می‎گوید: "به مرگ محکوم بودن ــ بله، این یک تجربهُ وحشتناک است. من آن را می‎شناسم. من یک بار آخرین لحظاتِ قبل از اعدام را تجربه کردم. البته فقط در رؤیا، اما رؤیا هم به زندگیِ انسان تعلق دارد، گرچه که فقط در لبهُ این زندگی ایستاده است. آقایان عزیز، در این لبه مقدار کمی از عظمت ما باقی می‎ماند؛ هیچ چیز از آنچه که ما تصور کرده بودیم باقی نمی‎ماند؛ جنسیت باقی می‎ماند، ترس، اندکی خوشنودی از خود و حداکثر هنوز چند چیزی که ما به خاطرشان در غیر اینصورت عادت به خجالت کشیدن داریم. شاید اینها آخرین چیزهای انسان باشند."
من در یک بعد از ظهر به خانه بازمی‎گردم، عاجز گشته مانند یک حیوان، کار زیادی پشت سرم قرار داشت. من بر روی کف اتاق دراز می‎کشم و مانند یک قطعه چوب به خواب می‎روم. بلافاصله بدون هیچ مناسبتی خواب می‎بینم که درب باز می‎شود، یک آقای کاملاً بیگانه و در پشتِ سر او دو سرباز با تفنگ‎های سرنیزه‎دارِ بی‎غلاف می‎ایستند. من نمی‎دانم که چرا سربازها اونیفورم قزاقی بر تن داشتند. مرد غریبه با خشونت می‎گوید: <بلند شوید! خود را آماده سازید، حکم اعدام فردا صبح زود در مورد شما اجرا خواهد گشت. فهمیدید!>
من می‎گویم: <بله فهمیدم، اما من واقعاً نمی‎دانم چرا ...>
مرد به من می‎گوید: <این به شما هیچ مربوط نمی‎شود، ما اینجا دستورِ اجرای حکمِ اعدام را داریم.> و او درب را پشت سر خود می‎بندد.
من تنها ماندم و فکر می‎کردم. این واقعاً چطور است وقتیکه انسان در خواب فکر می‎کند؟ آیا او آنجا واقعاً فکر می‎کند یا او فقط خواب می‎بیند که فکر می‎کند؟ آیا اینها افکار بودند یا اینکه من افکار را خواب می‎دیدم، همانطور که آدم چهره‎ها را خواب می‎بیند؟ من فقط می‎دانم اینطور به نظر می‎رسید که من به سختی مشغول فکر کردنم و همزمان بخاطر این کار تعجب می‎کردم. اولین چیزی که من را مشغول می‎ساخت یک شادیِ خاص به این خاطر بود که اینجا یک اشتباه وجود دارد، که من فردا به اشتباه اعدام خواهم گشت و شرمساری برای طرف دیگر باقی خواهد ماند. همزمان اما این فکر شروع می‎کند به نگران ساختنم: که من حالا واقعاً باید ا‎عدام شوم و زن و بچه را باید باقی بگذارم. چه باید فقط بر سرشان بیاید، بله، چه؟ این یک درد واقعی بود، درست طوریکه انگار قلب واقعاً خونریزی می‎کرد. اما من دقیقاً همزمان بخاطر این فکر که نگران بودن برای زن و بچه چه زیباستْ رضایتی مطبوع احساس می‎کردم. من به خود می‎گفتم بنابراین این آخرین افکار یک مرد است که به سمت مرگ می‎رود! من بخاطر این غم و اندوهِ عظیمِ پدرانه‎ای که خود را به آن تسلیم ساخته بودم یک وجد خاص احساس می‎کردم. این به نظرم عالی می‎رسید. من مانند آدمِ از خود راضی‎ای فکر کردم که باید این را به همسرم بگویم.
اما بعد ترس به سراغم آمد. من به یاد می‎آورم که اعدام‎ها معمولاً خیلی زود و در سپیده دم انجام می‎گیرند و بنابراین باید من برای اینکه حکم دادگاه را برایم بخوانند صبح خیلی زود از خواب بیدار شوم. من انسانی هستم که بسیار سخت از خواب بیدار می‎شود، و تصور اینکه سربازها من را قبل از شروع صبح بیدار خواهند ساخت قوی‎تر از هرچیز دیگر بود. قلبم به تپش می‎افتد. من می‎خواستم بخاطر سرنوشت ظالمانه‎ام گریه کنم. این تصور چنان دردناک بود که از خواب بیدار می‎شوم و نفس راحتی می‎کشم. اما من هرگز به همسرم از این خواب چیزی نگفتم."

آقای اسکری‎وانک متفکرانه می‎گوید: "آخرین افکار انسان" و از شرمساری سرخ می‎شود، "من می‎توانستم اینجا برایتان چیزی تعریف کنم، اما من ... شاید به نظرتان احمقانه برسد؟"
آقای فوکس او را مطمئن می‎سازد: "نه، فقط شروع کنید!"
آقای اسکری‎وانک مردد می‎گوید: "بنابراین ... من ... من می‎خواستم یک بار خود را با شلیک گلوله بکشم ... و وقتی آقای کوکلا قبلاً از <لبهُ زندگی> صحبت کرد ... منظورم این است که وقتی یک انسان بخواهد خود را بکشد هم یک لبهُ زندگی است."
آقای کاراس می‎گوید: "چه چیزهائی شما می‎گوئید، چرا می‎خواستید خود را بکشید؟"
آقای اسکری‎وانک پاسخ می‎دهد: "زیرا من یک انسان نازپرورده هستم،" و سرخ‎تر می‎شود، "یعنی من ... یعنی من نمی‎توانم هیچ دردی را تحمل کنم، و در آن زمان ... در آن زمان من یک التهابِ عصب سه‎قلو داشتم ... پزشکان می‎گویند، این بدترین درد است، که انسان ... بله ..."
دکتر ویتاسک با صدای بم می‎گوید: "این درست است، آدم می‎تواند برای شما واقعاً متأسف باشد. آیا این تکرار می‎شود؟"
اسکری‎وانک مانند آتش سرخ می‎شود: "آه بله، اما حالا با خودکشی دیگر اینطور نیست ... درست به همین دلیل می‎خواهم برایتان تعریف کنم ..."
آقای دولِ‎شا او را تحریک می‎کند: "خب منتظر چه هستید، تعریف کنید!"
آقای اسکری‎وانک با خجالت حمله را دفع می‎کند: "این به سختی اجازهُ بیان خود را می‎دهد، این جریانِ با درد ..."
دکتر ویتاسک می‎گوید: "بله، انسان‎های مبتلا به این بیماری از درد مانند حیوانات فریاد می‎کشند."
"و هنگامیکه این بیماری در نزد من در بدترین حالت بود ... این در سومین شب بود ... هفت‎تیر را بر روی میزِ کنارِ تختم قرار دادم. من هنوز یک ساعت انتظار کشیدم، من فکر می‎کردم که دیگر بیشتر از این نمی‎توانم تحمل کنم. چرا باید اتفاقاً من این مقدار زیاد تحمل کنم؟ من همیشه این احساس را داشتم که در حق من یک بیعدالتی رخ می‎دهد. چرا من؟ چرا اتفاقاً من؟"
دکتر ویتاسک می‎غرد: "شما باید دارو مصرف می‎کردید.
اسکری‎وانک اعتراض می‎کند: "من این کار را کردم، آقا، من از دارو به اندازه‎ای بلعیدم که دیگر تأثیر نمی‎کرد. یعنی ... دارو مرا به خواب می‎بردْ اما دردها بیدار می‎ماندند، می‎فهمید؟ دردها ادامه داشتند، اما آنها دیگر دردهای من نبودند ... من چنان بی‎حس بودم که خودم را گم می‎کردم. از خودم دیگر هیچ چیز نمی‎دانستم، اما من از دردها می‎دانستم ... و به تدریج حالم طوری گشت که انگار دردها به شخص دیگری تعلق دارند. من صدایِ این فردِ دیگر را می‎شنیدم ... من می‎شنیدم که او آهسته برای خود می‎نالد ... و من همدردی وحشتناکی با او داشتم ... از همدردی با این فردِ دیگر قطرات اشگ از چشمانم جاری می‎گشتند. من احساس می‎کردم که چطور دردها مرتب بدتر می‎شوند. من به خود می‎گفتم، اِی وای، این انسان چطور می‎تواند آن را تحمل کند! شاید ... شاید باید او را، این انسان را با شلیک گلوله بکشم تا دیگر اینطور سخت رنج نکشد! در این لحظه اما اندامم به لرزش می‎افتد ... نه، من اجازه این کار را ندارم. من نمی‎دانم چرا ... اما ناگهان احترام زیادی برای زندگیِ این انسان احساس می‎کردم ... دلیلش این بود که او بی‎اندازه رنج می‎کشید!"
آقای اسکری‎وانک با خجالت دست به پیشانی‎اش می‎کشد. "من به سختی می‎توانم آن را برایتان به تصویر بکشم. شاید حواس من بخاطر داروهای فراوان مختل شده بودند ... اما آن زمان همه چیز مانند خورشید فوق‎العاده روشن بود. من در رؤیا می‎دیدم: کسی که آنجا چنین عذاب می‎کشید، کسی که چنین بلند ناله می‎کردْ خودِ بشریت است ... خیلی ساده خودِ انسان ... و من، من فقط شاهدِ رنج‎های او بودم، فقط یک نگهبانِ شبانه در کنار اردوگاهِ دردِ بشریت. من فکر می‎کردم که اگر شاهد نمی‎بودم بنابراین این دردها هم بیهوده می‎بودند، دردها چیز بزرگی بودند که از آنها اما هیچکس نمی‎دانست! چون من قبلاً، تا زمانیکه دردها فقط دردهای من بودندْ چیزی بیشتر از یک کِرم نبودم، من یک هیچ بودم. اما حالا، در حالیکه درد در من بیش از حد رشد می‎کرد، در این وقت من احساس می‎کردم ... شاید با وحشت ... که زندگی چه بزرگ است. من احساس می‎کردم ..." دانه‎های عرق بر پیشانی آقای اسکری‎وانک نشسته بودند. "شماها اجازه ندارید به من بخندید: من احساس می‎کردم ... من درک کردم که درد فقط یک قربانی‎ست. و به این خاطر هر دینی درد را بر روی محرابِ پروردگار قرار می‎دهد. به این خاطر قربانی‎های خونین وجود داشتند ... به این خاطر شهدا ... به این خاطر خدای مصلوب گشته. من متوجه گشته بودم که ... که ... که از دردِ انسان‎ها یک سعادتِ مخفی رشد می‎کند ... هیچ شادی‎ای قوی و به اندازه کافی بزرگ نیست تا قادر به این کار باشد ... و آنچه من احساس می‎کردم این بود: اگر تو این درد را تحمل کنی سپس یک محراب در تو خواهد بود!"
راهب وُوِس با علاقه می‎پرسد: "و آیا آن را حالا در خود دارید، این محراب را؟"
آقای اسکری‎وانک یک بار دیگر مانندِ آتش سرخ می‎شود. او سریع می‎گوید: "اما نه، انسان از آن هیچ چیز نمی‎داند. فقط تازه از این زمان ... یک نوع احترام در من است ... احترام در برابر همه چیز ... حالا همه چیز با اهمیت‎تر از گذشته به نظرم می‎آید، هر چیز بی‎اهمیتی، هر انسان، می‎فهمید؟ همه چیز ارزش فوق‎العاده‎ای دارد. وقتی من غروبِ خورشید را می‎بینمْ بنابراین به خودم می‎گویم: دردم ارزشش را دارد؛ یا وقتی انسان‎ها را می‎بینم، وقتی آنها کار می‎کنند، وقتی آنها کار روزانه‎شان را زندگی می‎کنند ... همه چیز توسطِ درد ارزشش را به دست می‎آورد. و من حالا می‎دانم که این یک قیمتِ وحشتناک، یک قیمتِ بزرگِ غیر قابل توصیف است. من حالا فکر می‎کنم که نه شر وجود دارد و نه مجازات. فقط درد وجود دارد، و درد برای این آنجا است تا به زندگی این ارزش را بدهد، این ارزشِ فوق‎العاده را ..."
آقای اسکری‎وانک سکوت می‎کند. او دیگر چیزی نمی‎دانست. او هنوز این را می‎گوید: "شماها نسبت به من خیلی مهربان هستید." و بینی‎اش را با دستمال بزرگی هیجانزده پاک می‎کند تا صورت شعله‎ورش را پنهان سازد.