هنر تأسیس یک حزب.

با عرض سلام به هموطنان عزیزِ بهتر از جان‎مان. روی ماه‎تان را می‎بوسیم. مهم نیست کجا هستید، هر کجا هستید باشید، اما فراموش نکنید که خانۀ اصلی‎تان درون حزب ماست. درد و بلای‎تان بچسبد به تن و جانِ تک تک هیئت بنیانگذار حزب. آرزوی ما بهروزی شماست. بهروزی کجاست؟ در حزب ما هرچه بخواهید وجود دارد؛ اما نشانۀ افتخار ما پذیرش سریع شما در حزب ماست، البته حزب ما در اصل حزب شماست، حزب تمام اقشار جامعه است. حزب ما خانۀ تک تک افراد جهان است. عضویت در حزب ما با سه سوت انجام می‎شود. اسم شما برای حزب ما بی‎اهمیت است، شما می‎توانید خود را هرچه دوست دارید معرفی کنید، اما بعد از عضو شدن نباید نام خود را از یاد ببرید، در غیر اینصورت عضویت شما باطل خواهد شد. شغل شما هم به حزب ما هیچ ربطی ندارد، شما می‎توانید جراح چشم باشید یا ناتوان از دیدن، می‎توانید بیکار باشید یا کارآفرین و کارخانه‎دار. داشتن مدرک دانشگاهی چه اصلی و چه تقلبی آن نه به شما در عضو شدن در حزب ما کمک می‎کند و نه موقعیت برتری برایتان فراهم می‎سازد. در حزب ما هر عضو دارای یک رأی است، من که یکی از بنیانگذاران این حزب هستم یک رأی دارم، بقیه اعضاء هم دارای یک رأی‎اند و تو هم که بعد عضو این حزب خواهی گشت یک رأی داری. داشتن یک رأیِ مساوی در حزب ما نشانۀ عشق ما به عدالت است و نه چیز دیگر.
در حال حاضر هیئت بنیانگذار و تمامی اعضاء برای پیوستن پانزده‎هزارمین عضو به حزبْ زمانِ هیجان‎انگیزی را می‎گذرانند.
همانطور که مطلعید در آخرین کنگرهُ حزبِ <عدالت، آزادی، نان> اعضاء حزبْ هیئت اجرائی را موظف ساختند که بلافاصله با رسیدن تعدادِ اعضاء به پانزده هزارْ طی یک رأی گیری تصممیم گرفته شود که آیا حزب همچنان به نام <عدالت آزادی نان> باقی بماند یا به <نان عدالت آزادی> و یا <آزادی نان عدالت> تغییر نام دهد. بعضی چنین تصور کرده بودند که ما از روی بیکاری در این کنگره چنین تصمیمی گرفته‎ایم. نه دوستان عزیز، اجرائی کردن چنین تصمیمی به راحتیِ تعویضِ کاغذدبواری یک اتاق نیست. تیم فرهنگی ما بعد از دو هفته و با پانزده ساعت فکر و بحث و گفتگو کردن در روزْ هنوز هم به نتیجه نهائی دست نیافته است.
حزب ما برای احترام به آداب و رسوم پیشینیانْ تصمیم گرفته است به پانزده‎هزارمین عضوْ یک دستگاه ماشین‎رختشوئی و یا یک دستگاه یخچالِ سه در هدیه دهد. انتخاب با این عضو حوشبخت است. مبلغِ حق عضویتی که اعضای حزب ما دریافت می‎کنند طبق همه‎پرسیْ مورد قبول اکثریت است و تنها در حدود سه در صد از اعضاءْ مبلغ بیشتری تقاضا کرده‎اند که با ورودِ عضو جدید به حزبْ با آن موافقت خواهد گشت. ما برای آندسته از افرادی که از روی کنجکاوی می‎پرسند "اولاً بودجه این حزب از کجا تهیه می‎شود و آیا اعضاء حزب از پاداشِ دوری از مرکز هم برخوردارند؟" باید تأکید کنیم که بودجۀ حزب ما فقط توسط اعضاء حزب تأمین می‎شود و افراد خارج از حزبْ تنها با داشتن حداقل پانزده میلیون دلار پول نقد و ضمانت سه نفر از اعضای حزب می‎توانند اجازۀ همکاری در امور اقتصادی حزب ما را به دست آورند. و اعضاء حزب نه تنها حق دوری از مرکز دریافت می‎کنندْ بلکه در تمام کشورها که تعطیلات عید کریسمس برقرار استْ برای این مدت حق عضویت‎شان دو برابر پرداخت می‎شود، ما حتی به اعضای خود در کشورهائی که تعطیلات رسمیِ عید نوروز برقرار استْ برای پانزده روزْ دو برابر حق عضویت می‎پردازیم.
در این مدت کوتاهی که از تأسیس حزب ما می‎گذردْ بسیاری از نقاط مختلف این جهان پهناورْ پرسش‎هائی کرده‎اند که من به عنوان یکی از سه بنیانگذار اصلی و سخنگوی حزب موظفم به تک تک آنها پاسخ بدهم. البته پرسش‎ها گاهی بسیار جدی و حساسند و گاهی هم کمی لبخند بر لب می‎نشانند.
یک هموطنی پرسیده بود مایلم تاریخ دقیقِ ثبت تأسیس حزب‎تان و تعداد دقیقِ اعضای آن را بدانم.
تیم امنیتیِ حزب ما این سؤال را جدی و حساس طبقه‎بندی کرده است.
البته طبق گزارشِ تیم پژوهشِ حزبْ آمار نشان می‎دهد که نود در صدِ مردم جهان از شفافیت حزب ما مطمئن هستند، و حزب ما به دقت و هشیاری افراد این تیم همیشه به خود بالیده است و همچنان به بالیدن ادامه خواهد داد، ناگفته نماند که من شخصاً عضو افتخاری تیم‎های مختلف حزب هستم و از نزدیک با  کارِ اعضاء این تیم‎ها آشنائی دارم و تضمین می‎کنم که لازم نیست کوچک‎ترین شکی به این آمارها داشته باشید.
حزب ما همین یک ماه پیش مانند نوزادی که مادر طبیعت زاده باشد به دنیا آمد و نام <عدالت آزادی نان> به او داده شد. این تاریخ در تمامِ دفاتر رسمی کشورهای جهان به ثبت رسیده است. در هفتۀ اولِ تأسیس حزبْ تعداد اعضاء به هفت هزار رسید، در هفتۀ دوم به چهارده هزار، در هفته سوم به علت خستگیِ تیمِ پذیرشْ ثبت اعضای جدیدْ کمی به کُندی پیش رفت که در نتیجه تعداد اعضاء حزب را به 14500 افزایش داد و در این لحظه که من با شما صحبت می‎کنم و احتمالاً بسیاری هم چهره‎ام را می‎بیندْ در انتظار عضو گشتن فردِ خوشبختی هستیم که رقم طلائی تعدادِ اعضای حزب ما را به 15000 برساند.
امیدوارم که این پاسخْ پرسشگرِ سخن‎سنجِ ما را راضی ساخته باشد.
سؤال بعدی کمی چاشنی طنز به خود گرفته است و من هم با همان چاشنی قصد دارم پاسخ را بدهم.
فردی از جنگل‎های آمازون پرسیده است اصلاً چه شد که مؤسسین این حزب به فکر تأسیس یک حزب افتادند، و در ادامه اظهار فرموده‎اند که اگر من هم حزبی در این جنگل تأسیس کنم آیا حزب شما حاضر است با حزب من متحد شود؟!
بعضی از مأمورین تیمِ امنیتی حزب به من گوشزد کردند که شاید پرسشگر قصد نفوذ در حزب ما را دارد و ...
به هر حال، من به این دوستِ خوبم اطلاع می‎دهم که اولین و اصلی‎ترین ایدۀ تأسیس حزبْ بیکار بودن من بود. من پس از بیست سال بیکاری و نیافتن کارِ مناسب با وزنمْ و همچنین نداشتنِ سرمایه برای کارآفرینیْ روزی تصادفاً در جائی خواندم که برای تأسیس حزبْ داشتن سرمایه الزامی نیست. من که قصد داشتم دکۀ سیگارفروشی به راه اندازم تا شاید بعدها بتوانم سرمایه‎ای پس‎انداز کنم و با آن یک مغازۀ میوه‌فروشی اجاره کنمْ پس از خواندن این مطلبْ پس از لحظه‎ای به فکر فرو رفتن به خودم گفتمْ دکهُ سیگارفروشی کلی سرمایه می‎خواهدْ اما تأسیس حزب بی‎سرمایه هم شدنی‎ست و به قول معروف "اگر کار هم نچرخه باز آدم چیزی از دست نداده." البته می‎دانید که یک فرد به تنهائی اجازه ندارد حزب تأسیس کند و من باید حداقل دو نفر دیگر را هم راضی می‎ساختم که با ایده‎ام مخالفت نکنند و راه بیفتند تا تأسیس حزب را به ثبت برسانیم. اولین کسی که به من ایمان آورد همسرم بود و نفر بعدی خواهرِ همسرِ از ماجرا بیخبرم. ما او را به بهانۀ گردش رفتن همراه خود بردیم و چون زبان خارجی‎اش چندان جالب نیستْ بنابراین متوجه ماجرا نشد، اما باید اذعان کنم که ایشان فعلاً گذشته از دارا بودن مقام مؤسس حزبْ از هوش سرشاری هم برخوردارند. البته این را همسرم می‌تواند تأیید کند. و اما در مورد اینکه آیا ما با حزب شما اتحاد می‎کنیم را باید به ما اجازه دهید ابتدا انتظار بکشیم و بعد از تأسیس حزب‎تان تصمیم بگیریم.
همین حالا به من گزارش دادند که تعداد اعضاء به 15000 رسید و عضو خوشبختِ حزب ما کسی نیست بجز آقای سه نقطه ... که از قضا یخچال‎شان را هفتۀ پیش دزد به سرقت برده بود.

بینندگان و شنوندگان محترمْ شب و روزتان خوش. حزب ما شما را به خدای عادل می‎سپارد. به امید دیدار تا برنامۀ بعدی که فرستندۀ حزبْ در رأس ساعت شش عصرْ از تمام شبکه‎های دیداری و شنیداری جهانْ من را برای شما قابل دیدن و شنیدن می‎سازد.
در پایان نظرات تعدادی از سمپات‎ها در مورد تغییر نام حزب به گوش و چشم‎تان می‎رسد.
نظر اول: چون من به این نتیجه رسیده‎ام که اگر آزادی باشد اما نان نباشدْ آدم می‎میردْ و برعکس آدم می‎تواند با داشتن نان در زندان هم زنده بماند، بنابراین مطمئنم که نان مهم‎تر از آزادی است و باید اول بیاید. با عدالت و آزادی هرچه مایلید بکنید.
نظر دوم: من یک زنم. به نظر من آزادی مقدم‎تر از نان و عدالت است. خواهش می‎کنم آزادی را در ابتدای نام حزب بیاورید تا زنان بیشتری را برای عضو شدن در این حزب بی‎مثال جلب کنید. با آرزوی پیروزی یکایک شما انسان‎های بی‎نظیر.
نظر سوم: من خودم عضو حزب هستم. برای من تغییر دادن یا ندادن نام حزب اصلاً مهم نیست. من فقط می‎خواستم به خانم یا آقای نویسندۀ نظر اول تذکر بدهم که استدلال‎شان کاملاً اشتباه است. من از ایشان می‎پرسم: اگر فرض کنیم شما در زندانید و عدالتی در تقسیم نان نشود چه؟ اگر به شما در اثر بیعدالتی در زندان نان ندهند باز هم زنده خواهید ماند؟ بنابراین هر سه واژۀ تشکیل دهندۀ نام حزب از اهمیت مساوی برخوردارند. زنده باد بنیانگذار و سخنگوی حزب.

اسرار دولتی.ِ

وزیر کشور، جیمز براندال، روزنامۀ تایمز را برمی‎دارد، با هیجانِ زیادی نگاهی به اولین صفحه می‎اندازد و بعد آن را چنان با شدت بر روی زمین پرتاب می‎کند که گربۀ سفید رنگی که بر روی فرش در کنار شومینه دراز کشیده بود با وحشت به هوا می‎جهد. "باز هم!" تمام چیزی بود که براندال گفت. اما همسرش که تنها با او در کنارِ میز صبحانه نشسته بود به نظر می‎رسید که او را درک می‎کند. او به پشت صندلیِ شوهرش می‎رود، یک دست را به آرامی بر روی شانه‎اش قرار می‎دهد و با دست دیگر با موهای مجعد قهوه‎ای رنگش که اخیراً شروع به سفید شدن کرده بود بازی می‎کند. هنگامیکه رو به پائین به شوهرش نگاه می‎کردْ همدردی قلبانه از چشم‎های مهربانِ سیاهش می‎درخشید.
او به درخواستِ بی‎صدایِ زنش پاسخ می‎دهد: "فانی، من می‎خواهم سعی کنم ساکت بمانم" اما ابرهای سنگینی که بر روی پیشانی هوشمندش نشسته بودند نمی‎خواستند بروند، همچنین قوی‎ترین اراده هم گاهی در مقابل نگرانی‎هاْ ناتوان است. او بدون خوردن صبحانه از روی صندلی بلند می‎شود و در حالیکه چای در فنجانش مرتب سردتر می‌گشتْ بی‎قرار در اتاق به این سمت و آن سمت قدم می‎زند. او دوباره شروع می‎کند: "فانی، ما زمان‎های بدی را با هم گذرانده‎ایم. ده سالِ قبل تو به وکیلی بدون دفتر وکالت اعتماد کردی که حالا وزیر کشور انگلستان است، و تو اعتراف خواهی کرد که من هرگز شجاعت را از دست نداده‎ام. حالا اما ــ فقط گوش کن."
او روزنامه را از روی فرش برمی‎دارد، آن را صاف می‎کند و می‎خواند: "ما می‎توانیم از طریق منبعِ همیشه مطلعِ خود اطلاع دهیم که در جلسۀ دیروز کابینه تصمیم گرفته شد مدت مشورت‎های پارلمانی را به هیچ وجه کوتاه نکنند. فقط دو عضو به این تصمیم رأی منفی دادند، وزیر امور خارجه، لُرد ولدون و یکی دیگر از اعضای کابینه."
"آیا این حقیقت دارد؟"
"کاملاً عزیز من، رذالت در این قرار دارد."
زن می‎گوید: "اما جیمز، آیا این واقعاً مهم است؟" و روزنامه را در دست می‎گیرد.
"این انتشار امروز دارای اهمیت خیلی کمی است، فرشتۀ من، در واقع دارای هیچ اهمیتی نیست. اما این پنجمین بار در این ماه است که اسرار کابینه به تایمز لو داده شده است و بدون شک توسط یکی از اعضای کابینه. خبر قبلی از اهمیت زیادی برخوردار بود."
"این البته وحشتناک است، مرد عزیزم، اما تو نمی‎توانی آن را تغییر دهی، من اصلاً درک نمی‎کنم که تو چرا خودت را به این خاطر عذاب می‎دهی، این که به تو مربوط نمی‎شود."
"البته که به من مربوط می‎شود، فانی. این به بالاترین منافع من مربوط است: موقعیت من، چشم‎اندازم، شرافتم. عزیزم، من نمی‎دانم چطور باید آن را به تو بگویم، اما اینطور به نظرم می‎رسد که همکاران در کابینه به من هر روز بیشتر مشکوک می‎شوند. آنها فکر می‎کنند که فردِ خائن من هستم."
ناگهان از هراسْ اشگ در چشمان سیاه زن جمع می‎شود: "تو را، جیمز، تو را! چه کسی جرأت می‎کند به تو مظنون شود؟"
"من می‎ترسم که خود نخست‎وزیر به من مشکوک باشد، و البته همچنین لُرد ولدون."
"من این را باور نمی‎کنم، من نمی‎توانم این را باور کنم، تو بیش از حد حساس هستی. من همین دو شب پیش لُرد ولدون را در مهمانیِ دوشس فون ساوترن ملاقات کردم. او بسیار مهربان بود، هنگام رقص او یک ساعت پیش من نشسته بود و به نظر می‎رسید که نسبت به تو نظر خیلی دوستانه‎ای دارد."
"لُرد ولدون در برابر یک خانم زیبا همیشه مهربان است. لازم نیست سرخ شوی، فانی؛ تو مطمئناً این را می‎دانی که در تمام سالن کسی مانند تو زیبا دیده نمی‎گشت؛ حتی دوشسِ کوچکِ سرزنده. اما لُرد تا این اندازه احساس دارد که نگذارد خانم متوجه شود او به شوهرش مشکوک است. فانی، تو احتمالاً به یاد می‎آوری که من برای فتح اولین پذیرش در پارلمان چه تند بر علیه او رفتار کردم؛ شاید کمی بیش از حد تند، اما این برایم جدی بود. او مخالفتم را به دل نگرفت و می‎دانم که برای پذیرفته گشتن من در کابینه رأی مثبت داد. از آن به بعد او همواره بسیار همکارانه با من رفتار می‎کرد، اما چنین چیزهائی همیشه یک خار باقی می‎گذارند. او نمی‎توانست انسان باشدْ اگر در مخفی‎ترین گوشۀ قلبش یک پبشداوری بر علیه من کمین نکرده باشدْ که او با بهترین اراده هم قادر به کشتن آن نیست. من آخرین نفری بودم که وارد کابینه شدم و جوان‎ترین و فقیرترین عضو آن هستم؛ دیگران همه کهنه سربازانِ امتحان پس داده‎اند که شخصیت و موقعیت‎شانْ آنها را در برابر هر سوءظنی محافظت می‎کند. یک هفته پس از ورودم به کابینهْ افشاگری‎ها در روزنامۀ تایمز شروع شدند. فانی، من باید اعتراف کنم که با چنین شواهدی می‎توانستم خودم را تقریباً برای آن فردِ خائن به حساب آورم."
او خود را بر روی یک صندلی می‎اندازد و می‎خندد، اما این خنده‎ای شاد نبود. زن با وحشتِ فراوان تقریباً طوریکه انگار یک احتمال وحشتناک در درونش نور کمی می‎دهدْ در حالتِِ چهرۀ او تحقیق می‎کند. همچنین بر روی چشمانِ زن هم یک سایه فرود می‎آید، اما او به حرفۀ زنانه وفادار باقی می‎ماند و سعی می‎کند شوهرش را تسلی دهد و آهسته زمزمه می‎کند: "جیمز، شجاعت را از دست نده. حقیقت باید روشن شود. تو تا حالا پیشانیت را به هر فاجعه و هر خطری شجاعانه ارائه داده‎ای. بخاطر من امید را از دست نده."
وزیر کشور، جیمز براندال، تنها کسی نبود که خیانت در کابینه به شدت نگرانش ساخته بود. نخست‎وزیر خودش به این خاطر کاملاً ناخشنود بود؛ شش هفتۀ گذشته با ناآرامی عذاب دهنده‎اش بیشتر از پنجاه سال نبردِ باز و صادقانۀ احزاب سیاسی به سلامتی و حالت روحی‎اش فشار آورده بود. او بعد از ظهر آن روز در اتاق مطالعه‎اش مانند براندال در اتاق صبحانه‎اشْ هیجانزده به این سو آن سو می‎رفت. او کاملاً فراموش می‎کند چه پرونده‎های مهمی بر روی میز تحریرش قرار دارند و انتظار او را می‎کشند؛ در این وقت درِ اتاقش زده می‎شود. با گفتن کوتاه "داخل شوید!" خدمتکار ظاهر می‎شود و به او یک کارت ویزیت می‎دهد.
معمولاً نخست‎وزیر بسیار ملایم بود؛ حالا اما اعصابش چنان تحریک شده بود که با عصبانیت به خدمتکار می‎گوید: "ویلهلم، آیا من به تو تأکید نکرده بودم که به هیچوجه نمی‎خواهم کسی مزاحمم شود؟" او نگاه سریعی به کارت ویزیت می‎اندازد: "آه، لُرد ولدون! او را فوری به بالا هدایت کن!"
یک لحظه دیرتر لُرد ولدون آهسته داخل اتاق می‎شود. او بسیار مطبوع و تقریباً پنجاه و پنج ساله دیده می‌گشت، با موهای مانند برف سفید، اما ظاهر دوستانه و رنگ شفاف و تازۀ چهره‎اش اجازه می‎دادند که او جوان‌تر به نظر آید. زیورآلاتِ اطواریِ اشخاص سالخورده برایش غریبه بودند و هیچ انسانی در جهان وجود نداشت که بتواند یک چنین رفتار مهربانانه‎ای مانند لُرد ولدون به نمایش بگذارد. یک دوست خانم‎ها، او فقط زیبائی‎ها را دوست داشت، اما بسیاری از زیبارویان او را دوست داشتند. البته داستان‎های رسوائی‎آوری تعریف می‎گشت، اما آنها فقط در مرحلۀ شایعه باقی می‎ماندند. لُرد هنوز مجرد بود. در میان دوستانش این جوک در گردش بود که او نمی‎تواند ازدواج کندْ چون می‌ترسد در غیر اینصورت زنان اشرافی خودکشی کنند.
امروز اما یک سایه بر روی چهرۀ زیبا نشسته است که در غیر اینصورت خود را به جهان در شادیِ درخشانی نشان می‎دهد. لُرد ولدون قبل از آنکه جواب سلام دوستانۀ همکارش را بدهد با دقت درِ اتاق را می‎بندد. نخست‎وزیر با نگاه به روزنامۀ تایمز که مچاله شده در گوشه‎ای از اتاق قرار داشت می‎پرسد: "چارلز، آیا مقالۀ شرم‎آور را خوانده‎ای؟"
"آه، آرتور، متأسفانه هنوز خبرهای بدتری برایت دارم. در خارج هم به ما خیانت می‎شود و نه فقط در داخل خانه. من یک تلگرافِ رمزگذاری شده از سفارت در پترزبورگ دریافت کرده‎ام که به من اطلاع می‎دهد دولت روسیه از تمام جزئیاتِ مأموریتِ هیئت اعزامیِ عملیات مخفی بر علیه مهاراجه از رانگام مطلع است. البته این خبر بزرگ‎ترین جنبش را برانگیخت. من می‎ترسم برایمان چاره‎ای باقی نماند بجز آنکه از ادامۀ این مأموریت صرفنظر کنیم."
نخست‎وزیر با صدای بلند می‎گوید: "این وحشتناک است! بسیار وحشتناک!" و گداخته از خشم در اتاق قدم می‎زند. "هرگز شرافت دولتمردان انگلیس در مقابل چشمانِ تمام جهان اینچنین به گرد و خاک آلوده نشده بود. هرگز کابینه انگلیس یک جاسوسِ فرومایه در میان اعضایش نداشته است. چارلز، ما اجازه نداریم این رذالت را طولانی‎تر تماشا کنیم. اما ما چه می‎توانیم انجام دهیم؟ آیا تو ایده‎ای داری؟ در هر حال یک چیز برای من روشن است: یا ما باید خائن را پیدا کنیم و شرافت کابینه را دوباره بازگردانیم، یا تحت یک بهانه‎ای استعفا دهیم. سپس محافظه‎کارها دولت را در دست می‎گیرند و در کابینه‎شان خائنی نخواهد بود."
"نه آرتور، تو نمی‎توانی این کار را بکنی، تو اکثریت بزرگی در مجلس عوام داری، و یک اکثریت بزرگ‎تر از آنچه خودت هم بدانی در خارج از کشور داری. محافظه‎کاران یک روز هم نمی‎توانند دولت را نگهدارند؛ و یک انتخابات عمومیْ اجتناب‎ناپذیر خواهد گشت و تو با آراء بیشتری از بار قبل انتخاب خواهی شد."
"بنابراین چاره دیگری بجز به چنگ آوردن جاسوس باقی نمی‎ماند."
"گفتن این آسان‎تر از انجام دادنش است. آیا تو به کسی مظنونی؟"
"این جرم چنان شرم‎آور و رذیلانه است که من حتی خجالت می‎کشم در فکرم یک انسان را قادر به انجام دادن این کار بدانم."
"و با این حال بدون تردید یکی از اعضای کابینه جاسوس است، آرتور، تو اجازه نداری این را فراموش کنیْ هرچقدر هم که این جرم بخواهد بد باشد. احساس بیش از حد لطیفْ دستان ما را هنگام کشفِ مجرم خواهد بست؛ ما باید برای خشکاندن ریشۀ این خیانتِ مرموزْ احساسات شخصی خود را قربانی کنیم." لُرد ولدون این را چنان سخت و جدی می‎گوید که آدم آن را در نزد مردِ همیشه شاد و دوستانه به سختی ممکن می‎دانست.
حالا نخست‎وزیر با بی‎میلیِ آشکاری آهسته می‎گوید: "تمام نشانه‎های مشکوک بر علیه یکی از اعضای ما صدق می‎کند. آیا می‎توانی نام او را حدس بزنی؟"
لُرد ولدون سرش را تکان می‎دهد. با وجود آنکه آنها در اتاق در بسته تنها بودندْ نخست‎وزیر یک قدم نزدیک‎تر می‎آید و نام را برای او زمزمه می‎کند.
لُرد ولدون با شگفتیِ فراوان فریاد می‎زند: "براندال! ممکن نیست که او بتواند خود را تا این اندازه حقیر سازد!"
"ما این را ممکن نمی‎دانستیم که یکی از اعضای کابینه بتواند خود را چنین خار سازد. اما فراموش نکن که تو همین حالا به من گفتی که جاسوس باید یکی از ما باشد. نزد چه کسی این کار کمتر ناممکن است؟"
"من نمی‎توانم باور کنم که فرد خائن براندل باشد. خود من هم می‎توانستم آن فرد خائن باشم."
نخست‎وزیر که توسطِ مخالفت و بی‎اعتقادی لُرد دچار تعصب شده بود می‎پرسد: "اما چرا چارلز، چرا؟ او جوان‎ترین عضو است و از زمانِ انتصابش خیانت‎ها شروع شده‎اند."
"آرتور، به ماجرا بی‎طرفانه نگاه کن. چرا او باید چنین ریسکی بکند؟ براندال سریع پیشرفت کرده است و ترقی خواهد کرد. او بسیار محبوب است و در تمام کشور از اعتماد بزرگی برخوردار است. او بهترین سخنرانِ مجلس عوام است ــ با یک استثناء."
"چارلز، بدون استثناء. من بیش از اندازه فروتن نیستمْ اما امیدوارم خودخواه هم نباشم. براندال برجسته‎ترین سخنرانی است که من تا حال در مجلس عوام شنیده‎ام."
"او نفوذ فوق‎العاده‎ای بر مردم دارد."
"و حقش است، حداقل من می‎توانستم شش هفته پیش این را بگویم. او از میان سختی‎ها و راحتی‎ها، شایعاتِ بد و شایعات خوب گذشته و به اصولِ خود وفادار مانده، بله، ما نمی‎توانیم انکار کنیم که او همچنین تا میزان مشخصی دیدگاه‎های خود را به ما تحمیل کرده است."
"و آیا آدم می‎تواند تصور کند که یک چنین مردی ترقی پُر امیدش را توسط جاسوسی به خطر بیندازد و به دشمنانش ــ و ما می‎دانیم که دشمنان او کم نیستند ــ یک چنین بهانه‎ای بدهد؟"
"شاید خطر برایش کوچک به نظر رسیده و وسوسه بزرگ بوده باشد. من این را با اکراه می‎گویم، اما براندال در کابینۀ ما تنها فردی است که دارای ثروت نیست."
"ثروتمندان هم گاهی حرص پول می‎زنند. من هرگز متوجه نشده‎ام که براندال اهمیت زیادی برای سود قائل شود. همسرش، فانی پاور، <دختر زیبای ایرلند> آنطور که نامیده می‎شود، یک سکۀ تالر هم نداشت وقتی براندال با او ازدواج کرد. شخصیت این مرد کوچک‎ترین شواهدی برای یک چنین سوءظنی ارائه نمی‎دهد."
نخست‎وزیر دستش را بر روی شانۀ دوستش قرار می‎دهد و با مهربانی می‎گوید: "چارلز، سخاوتِ شخصیت‎ات تو را کور می‎سازد. چند بار این مرد به تو در مجلس حمله کرد! و حالا خود را موظف می‎دانی از او دفاع کنی. او تنها رقیب تو خواهد بودْ وقتی روزی که چندان هم دور نیستْ قرار باشد کسی جانشین من شود، و سخاوت‎ات تو را بی‎اراده به حمایت از او هدایت می‎کند. به رأی تو او به کابینه داخل گشت. من می‎خواستم که او بیرون بماند!"
"آرتور، تو نباید این را بگوئی؛ تو خواهی دید که او بی‎گناه است."
"من حتی اجازه ندارم امیدوار باشم که حق با تو باشد. اگر براندال جاسوس نباشد بنابراین یک فرد دیگر مجرم است. جریان باید تحقیق شود و من اولین قدم برای این کار را برداشته‎ام."
"اما به خاطر خدا، کاری بر اساس این سوءظنِ مبهم انجام نده."
"من هیچکس را بدون شواهدِ قانع کننده متهم نمی‎کنم، تو می‎توانی مطمئن باشی."
"اما چطور باید شواهد تهیه شوند؟"
"ما فقط می‎توانیم امتحان کنیم. آیا مردی را که ما با او در بارۀ وزارت دارائی صحبت کردیم و او وزیر دارائی را خیلی فوری به ما توصیه کرد به یاد می‎آوری؟"
"کارآگاه، نامش چه بود ــ بَک؟"
"بله، پُل بَک. همچنین من از طرف دیگر خیلی چیزها از او شنیده‎ام؛ او باید بطرز افسانه‎ایْ کاردان و هوشمند باشد. من گذاشتم او را خبر کنند و در ساعتِ دو انتظار آمدن او را می‎کشم، بنابراین نیمساعت دیگر می‎آید. من دستور داده‎ام که هیچکس نباید تا آن زمان مزاحمم شود."
"آیا باید من بروم؟ آیا من مزاحم کار تو هستم؟"
"برعکس، من خیلی خوشحالم که تو اینجا هستی؛ تو به من خیلی لطف می‎کنی اگر در این گفتگو حضور داشته باشی."
"بسیار خوب، تحقیقات نمی‎تواند به بی‎گناهان آسیب برساند. اما، من از تو خواهش می‎کنم نگذار براندال کوچک‎ترین چیزی از آن متوجه شود که تو به او مشکوکی. او با وجود مبارزاتِ سختی که در زندگی انجام دادهْ بطرز وحشتناکی حساس است. این بی‎رحمانه خواهد بود اگر بی‎گناه باشد و ما بگذاریم او چیزی از ماجرا متوجه شود."
"و بسیار نامناسب اگر او مجرم باشد. چارلز، تو می‎توانی از احتیاط کردن من مطمئن باشی."
گفتگو حالا به جریان‎های دیگری کشیده می‎شود؛ اما با وجود چیزهایِ بسیار مهمی که مذاکره شدندْ فکر هیچیک از آقایان صد در صد متمرکز موارد گفتگو نبود. وقتی به درِ اتاق زده می‎شود و بَک که مانند یک بره بی‎گناه به نظر می‎رسیدْ داخل اتاق می‎شودْ آنها نفس راحتی می‎کشند. نخست‎وزیر به او یک صندلی تعارف می‎کند و می‎گوید: "آقای بَک شما احتمالاً حدس زده‎اید که به چه خاطر شما را خبر کرده‎ام؟"
کارآگاه مانند همیشه بسیار آرام پاسخ می‎دهد: "بله، فکر می‎کنم باید به رسوائی در کابینه مربوط شود. تمام شهر از آن صحبت می‎کند."
نخست‎وزیر طوریکه انگار ضربه‎ای به او خورده باشد در هم مچاله می‎شود. چند دقیقه طول می‎کشد تا او بر خود مسلط می‎گردد؛ سپس با صدای آرام و حالتِ محترمانه‎ای که بسیار خوب مناسبش بود پلیس مخفی را مخاطب قرار می‎دهد: "من شنیده‎ام که اغلب شما در امور مشکل و حساسی که برای خیر عمومی از اهمیت مهمی برخوردار بوده‎اند مورد مشورت قرار گرفته‎اید و اینکه می‎شود به رازداری شما مانندِ فراست‎تان اعتماد کرد،" ــ بَک برای تشکر کردن بخاطر این تعریفْ لبخند متواضعانه‎ای می‎زند ــ "اما من به شما اطمینان می‎دهم که هیچ موردی که شما در آنها فعال بوده‎اید از این مشکل فعلی حساس‌تر و پُر اهمیت‎تر نبوده‎اند. شرافت کابینه، سرنوشت یک دولت، منافع حیاتی یک پادشاهیْ در معرض خطر است."
کارآگاه آرام می‎گوید: "من تا حد امکانم تلاش خواهم کرد." او عادت داشت این تعهد را به هر یک از کارفرماهای خود بدهد.
نخست‎وزیر می‎پرسد: "آیا باید یک بار دیگر تکرار کنم که اولین شرطْ عمیق‎ترین سکوت است؟"
بَک بسیار کوتاه پاسخ می‎دهد: "نه. البته اگر قرار باشد به شما خدمت کنمْ شما هم باید به من اطمینان کنید."
حالا نخست‎وزیر با کلمات روشنْ حقایقِ شناخته شدۀ پرونده را توضیح می‎دهد. آدم کم می‎دانست؛ فقط یک چیز مشخص بود: یک عضو کابینه باید مجرم باشد. بَک نمی‎گذاشت هیچ نگاهی یا هیچ صدائی از چشم و گوشش مخفی بماند. و وقتی نخست‎وزیر سخنانش را به پایان می‎رساند می‎پرسد: "آیا به شخص معینی مشکوک هستید؟"
"بله، اما من مایل نیستم از کسی نام ببرم. نه به این دلیل که به رازداری شما تردید دارم" و سریع به آن می‎افزاید: "بلکه چون اگر اشتباه کرده باشم نمی‎توانم خود را ببخشم."
بَک می‎گوید: "من حالا نیازی به دانستن نام ندارم. شاید دیرتر مجبور شویم به این سوءظن بازگردیم. در ابتدا باید یک دیدار با سردبیرِ روزنامۀ تایمز انجام دهم."
"آیا فکر می‎کنید که او به ما کمک خواهد کرد؟"
"فقط وقتی که نتواند از آن اجتناب کند. او هیچ چیز از درگیری‎های خارجی نمی‎داند و البته افشایِ امور داخلی را چیز خوبی برای روزنامه می‎داند. وقتی آدم می‎خواهد یک راز را کشف کند باید همیشه به آنجائی برود که خانۀ راز قرار دارد. من تصافاً سردبیر تایمز را می‎شناسم؛ و چون قبلاً یک بار کاری برایش انجام داده‎ام با من مؤدبانه رفتار خواهد کرد."
"آیا لطف می‎کنید برای دادن گزارش پیشرفتِ ماجراْ فردا ساعت دو بعد از ظهر به اینجا بیائید؟"
بَک پاسخ می‎دهد: "من نمی‎توانم هنوز قول پیشرفتی را بدهم. اما در هر حال خواهم آمد."
آقای مَک دوگِل، ناشر تایمز، در دفتر خصوصی‎اش پشت به آتشِ شومینه ایستاده بود. او به بَک که همین حالا با صراحت معمولی‎اش یک سخنرانی در بارۀ این موضوعِ دشوار انجام داده بودْ یک نگاهِ شوخ می‌اندازد و عاقبت با تأکید می‎گوید: "بنابراین شما مایلید نام و آدرس خبرنگارِ مخفی ما را بدانید؟ من نمی‎توانم این را به شما بگویم. و حتی اگر می‎توانستم شاید باز هم آن را انجام نمی‎دادم. اما این بار بخاطر بهترین دلایل نمی‎توانم آن را انجام دهم ـ من نام او را خودم هم نمی‎دانم."
بَک می‎گوید: "اما شما نامه‎های او را دارید، یکی از آنها را به من نشان دهید؛ من فقط می‎خواهم یک نگاه به آن بیندازم."
مَک دوگِل پاسخ می‎دهد: "با کمال میل." او با گذشتن از کنارِ پنجره به سمت میز تحریرش می‎رود، یک کشو را باز می‎کند، نامه‎ای را خارج می‎سازد و آن را به کارآگاه می‎دهد و می‎گوید: "این اولین نامه او است، حالا آنچه را که مایلید از آن خارج سازید."
بَک بدون تغییرِ حالت در چهره پاکت را باز می‎کند. نامه بر روی کاغذی معمولی با ماشین تحریر تایپ شده بود و نه امضاء داشت و نه آدرس؛ نامه هیچ ویژگی مشخصی نشان نمی‎داد، به استثناء یک صلیبِ کوچکِ سرخ رنگ در بالای کاغذ. متن نامه چنین تایپ شده بود:
"به سردبیر تایمز.
اگر شما یک پیام دریافت کنید که صلیب کوچکِ سرخ رنگ در بالای صفحه باشدْ می‎توانید همیشه مطمئن باشید که نامه حقیقت را بیان می‎کند. آن را بلافاسله منتشر سازید."
سردبیر می‎گوید: "یک خبر بسیار جالب ضمیمۀ این نامه بود. ما آن زمان آن را درج نکردیم، کاری که اما ما را سخت پشیمان ساخت، زیرا بعد معلوم گشت که تمام جزئیات آن کاملاً درست بوده است. ما از آن زمان به بعد به صلیب سرخ رنگ اعتماد کردیم و چندین افشاگری را مدیون او هستیم که تا حدی تقریباً شگفت‎انگیز و در هر حال کاملاً درست بوده‌اند. حالا خبرنگارِ مخفی یکی از کارمندان منظم ما است."
"آیا او دستمزد دریافت می‎کند؟"
"آه بله، و در حقیقت یک دستمزد بالا. اما گفتنِ بقیه چیزها را به من ببخشید. من می‎دانم که پول به دستان دیگری منتقل می‎شودْ اما نمی‎دانم به کدام دست."
بَک نامه را به همه جهت می‎چرخاند، طوریکه انگار هنوز امیدوار بود به طریقی نام را بیابد. و عاقبت می‎گوید: "آیا می‎توانم پاکت نامه را یک بار ببینم؟"
"البته، اما این کار نمی‎تواند به شما کمکی کند؛ آدرسِ گیرنده هم توسط ماشین تحریر تایپ شده و نامه بطور پنهانی در صندوق پستی خصوصی ما انداخته شده است. شما می‎بیند که تمبر پُست بر روی آن نیست."
بَک پاسخ می‎دهد: "بله می‎بینم، بنابراین لازم نمی‎بینم دیگر بیش از این وقت ارزشمند شما را بگیرم."
سردبیر می‎گوید: "ببخشید که نتوانستم کمک بیشتری کنم، اما شما درک می‎کنید که ماجرا برای ما در رابطه با تجارت و هم در رابطۀ سیاسیْ از مزایای بزرگی برخوردار است. فقط ما خبرهای مهمی را که به ضرر دولت است به دست می‎آوریم. من غیرممکن است بتوانم این مرد را لو دهم."
کارآگاه پاسخ می‎دهد: "آه خواهش می‎کنم، این اصلاً مهم نیست. وانگهی شاید هم که شما من را در مسیر صحیحی هدایت کرده باشید."
او با این حرف می‎رود و سردبیر را که نمی‎توانست حرف‎هایش را برای خود توضیح دهدْ در حالتِ ناراحتِ روحی تنها می‎گذارد.
وقتی این گفتگو در روز بعد به لُرد ولدون اطلاع داده می‎شود می‎گوید: "به نظر می‎رسد که شما چیز کمی به دست آورده‎اید."
بَک پاسخ می‎دهد: "من هنوز نمی‎دانم که آیا این چیز کمی است."
نخست‎وزیر پیشنهاد می‎کند: "آیا می‎توانیم در ادارۀ پست نامه‎های تایمز را رهگیری کنیم؟ البته من از چنین روش‎هائی متنفرم، اما در موارد ناامید کننده باید آدم از روش‎های ناامید کننده استفاده کند."
لُرد ولدون می‎گوید: "من شنیدم که نامه‎ها پنهانی در صندوق پستِ تایمز انداخته می‎شوند."
کارآگاه پاسخ می‎دهد: "آقای وزیر کاملاً درست شنیدند. ادارۀ پست نمی‎تواند به ما کمک کند."
نخست‎وزیر با اندکی بی‌صبری می‎پرسد: "پس چه کار دیگری می‎خواهید انجام دهید؟"
پاسخِ آرام این بود: "ما باید ابتدا فرد مشکوکِ عالیجناب را بررسی کنیم."
"و می‎توانید این کار را با موفقیت کامل انجام دهید؟"
"بله اینطور فکر می‎کنم."
"بدون آنکه نام او را بدانید؟"
"بدون آنکه نام او را بدانم، به شرطی که شما و لُرد ولدون به من کمک کنید."
لُرد ولدون می‎گوید: "بگذارید نقشه‎تان را بشنویم."
"ابتدا باید بدانم که آیا فردِ مشکوک در تمام جلساتِ کابینه که نتایج‎شان لو رفته است حضور داشته است یا نه."
نخست‎وزیر پاسخ می‎دهد: "نه در همۀ آن جلسات، فقط دو بار، اگر اشتباه نکنم سه بار او حضور نداشت."
"آیا این نباید به تنهائی بی‎گناهی او را اثبات کند؟"
"متأسفانه نه. او اجازه دارد بداند که در غیابش چه مذاکره‎ای انجام گرفته است، و اعضای کابینه البته آماده‌اند در این مورد به او گزارش دهند. تا جائیکه به یاد می‎آورم خودم هم یک بار این کار را انجام دادم."
"این همان چیزی‎ست که نقشه‎ام بر اساسش قرار گرفته است. احتمالاً عالیجناب می‎توانند از حضور او در جلسۀ بعدی جلوگیری کنند. سپس بگذارید به او گزارشِ دقیقاً برعکسی از مذاکرۀ جلسه داده شود. اگر این خبر سپس در تایمز منتشر شودْ دیگر جای تردیدی باقی نمی‎ماند که چه کسی آن را فرستاده است."
"این نقشه مورد علاقۀ من نیست، این بیش از حد اشتباه و فریبکارانه به نظرم می‎رسد."
لُرد ولدون حرف آنها را قطع می‎کند: "اما به نظر من نقشه کاملاً درستی است، بله حتی قابل تحسین. اگر فردِ مورد نظر بی‎گناه باشد، آنطور که من فکر می‎کنم، از این کار هیچ چیز نامطلوبی برای او پیش نمی‎آید، کاملاً برعکس. اما اگر او مجرم باشدْ بنابراین نمی‎توان یک ترفند هنری را که موجبِ محکومیت او می‎شود فریبکارانه نامید. در چشم من حتی این نقشه فرصتی را مهیا می‎سازد تا تایمز را بخاطر این خبر نادرست یک بار اساسی دست بیندازیم."
"اما چه کسی باید به براندال خبر جعلی را برساند؟" نخست‎وزیر آزرده فریاد می‎زند: "حالا نام او از دهانم بیرون جهید! من که اصلاً نمی‎خواهم این کار را به عهده بگیرم؛ این برایم غیرممکن است."
لُرد ولدون می‎گوید: "بسیار خوب آرتور، اگر تو مایلی من این کار را به عهده می‎گیرم. من در سوءظن تو خودم را شریک نمی‎دانم و فکر می‎کنم که باید به براندال فرصت داده شود تا پاکی شخصیتش را اثبات کند. وقتی یک گزارش واقعی از جلسه در تایمز منتشر شودْ شرافت او نجات یافته است. تو می‎دانی که دو روز دیگر در کابینه بحث خواهد شد که آیا ما می‎خواهیم خرید اجباری را در قانون جدیدِ کشاورزی به ثبت برسانیم یا نه. این سؤال از همه طرف کنجکاوترین علاقه را تحریک می‎کند؛ این بخصوص برای یک جاسوس مهم است. اگر تو بتوانی مانع از حضور براندال در جلسه شوی بقیه کار را من انجام خواهم داد."
نخست‎وزیر می‎گوید: "من می‎توانم خیلی راحت به او یک مأموریت اضطراری بدهم که او را در جای دیگر نگهدارد."
بَک از اینکه با انجام نقشه‎اش موافقت شده است از خوشحالی دست‌هایش را به هم می‎مالد و می‌گوید: "ما مطمئناً اشتباه نخواهیم کرد و شاید با این کار تا ریشۀ راز نفوذ کنیم. امروز سه‎شنبه است. حالا تا جائیکه من می‎بینم نمی‎توانم هیچ کاری انجام دهم و باید انتظار بکشم تا در روز پنجشنبه روزنامۀ تایمز منتشر شود."
اما کارگاه در این مورد اشتباه می‎کرد. او اوایل صبحِ روز چهارشنبه خود را در کنارِ آپارتمان خصوصی لُرد ولدون که کاملاً نزدیک آپارتمان خصوصی نخست‎وزیر قرار داشت می‎یابد و بی‎صبرانه در می‎زند.
سکرتر لُرد می‌گوید: "لُرد ولدون هنوز از خواب بیدار نشده‎اند."
بَک پاسخ می‎دهد: "مهم نیست، من فقط از شما خواهش می‎کنم که این نامه را به او بدهید. این مربوط به یک موضوع فوری است."
او با این حرف نامه‎ای را که خودش نوشته بود به سکرتر می‎دهد. این نامه در حالیکه لُرد ولدون در روی تختخواب قهوه‎اش را می‎نوشید بر روی یک بشقاب به داخل آورده می‎شود. در نامه چنین نوشته شده بود:
"عالیجناب!
این از بزرگ‎ترین اهمیت برخوردار است که من همین امروز و در واقع در اسرع وقت یک گفتگو با عالیجناب نخست‎وزیر داشته باشم. من جرأت نداشتم مزاحم او شوم، و بنابراین به خودم اجازه دادم نزد شما بیایم. لطف کنید و برایم یک خط بنویسید که آیا شما او را خواهید دید و می‎توانید واسطۀ گفتگو شوید؟"
لُرد ولدون می‎گذارد برایش وسائل نوشتن بیاورند و در تختخواب می‎نویسد:
"آقای بَک محترم!
من بلافاسله به دیدار نخست‎وزیر خواهم رفت. اگر شما لطف کنید و ساعت دوازده دوباره بیائیدْ من می‎توانم جواب را به شما بدهم."
وقتی بَک این یادداشت را دریافت می‎کند یک لبخند رضایتبخش بر چهره‎اش می‎دود و از آنجا می‎رود.
ساعت دوازده به او گفته می‎شود که او می‎تواند ساعت دو نخست‎وزیر و لُرد ولدون را در وزارتخانه ملاقات کند. هنگامیکه کارآگاه درخواست خود را مطرح می‎سازد، این درخواست در چشم آقایان در مقایسه با زحمتی که او برایشان بخاطر ملاقات ایجاد کرده بود کاملاً بی‎اهمیت به نظر می‎آمد. او فقط می‎خواست این خواهش را بکند که صندوق پستِ روزنامۀ تایمز توسط یک پلیس در لباس شخصی زیر نظر گرفته شود. نخست‎وزیر کمی با عصبانیت می‎گوید: "خب بله، این می‎تواند انجام شود. اما من فکر نمی‎کنم که این کار بتواند کمک کند. ما که نمی‎توانیم اجازه دهیم هر انسانی را که نامه‎ای در صندوق پست می‎اندازد دستگیر کنند."
لُرد ولدون موافقانه می‎گوید: "از این گذشتهْ بعید است که براندل خودش نامه را در صندوق بیندازد، وگرنه او خودش را لو می‎دهد."
کارگاه بسیار مأیوس دیده می‎گشت، طوریکه نخست‎وزیر باید او را تسلی می‎داد. "حق کاملاً با شماست؛ در هر حال نمی‎تواند این کار ضرر داشته باشد. اما حالا باید من را ببخشید؛ من امروز خیلی کار دارم."
لُرد ولدون در حال خندیدن می‎گوید: "این همچنین یک اشاره برای خداحافظی کردن من هم است. آقای بَک، می‎خواهید همراه من بیائید؟ ماشین من در مقابل در قرار دارد."
در گوشۀ میدان ترافالگار یک قرار ملاقات مهم به یاد کارآگاه می‎افتد. لُرد ولدون دستور می‎دهد ماشین توقف کند و پس از پیاده شدن کارآگاه در ادامۀ حرکتِ ماشین دوستانه از پنجرۀ باز ماشین برایش سر تکان می‎دهد. پُل بَک تا ناپدید شدن ماشین در ازدحام خیابانْ انتظار می‎کشد؛ سپس به یک درشکه‎چی اشاره می‎کند و با سرعت به وزارتخانه بازمی‎گردد. بر روی کارتی می‎نویسد: "این بار واقعاً اهمیت دارد." و آن را به بالا ارسال می‎کند.
نخست‎وزیر او را با سردیِ کمی می‎پذیرد، اما پس از اولین کلماتِ کارآگاه هیجان بزرگی بر او مسلط می‎شود و می‎گوید: "این برایم خیلی سخت بود که اولین پیشنهاد شما را تأیید کنم، اما این خیلی فراتر از آن دیگری‎ست."
"ما مدارک مهمی در دست داریم."
"این ممکن است، اما من شخصاً رد می‎کنم در این داستان شرم‎آور نقشی بازی کنم."
بَک با تأکید آرام اما محکمی که به ظاهرِ بی‎اهمیتش وقار زیادی می‎بخشید می‎گوید: "بنابراین باید عالیجناب من را ببخشند، چون من هرگونه فعالیت در این ماجرا را متوقف می‎سازم. من نمی‎خواهم آگاهانه به این امر کمک کنم که یک بی‎گناه به مجازات محکوم شودْ در حالیکه مجرم اصلی پیروزی‎اش را جشن می‎گیرد. اجازه بدهید سخن عاقلانۀ لُرد ولدون را نقل قول کنم: <این به یک تحقیق مربوط می‎شود و نه به یک محکوم ساختن. حتی اگر دلایل زیادی بر علیه متهم وجود داشته باشدْ با این حال محکوم ساختن او بدون تحقیق مجاز نیست.>"
نخست‎وزیر یک لحظه تردید می‎کند، سپس با اکراه می‎‎گوید: "کاری را که می‎خواهید انجام دهید. من درک می‎کنم که عدالت این را درخواست می‎کند؛ اما درخواستی را که شما از من می‎کنید بسیار با احساس من در مخالفت است."
در روز بعد مشاوره در کابینه برگزار می‎شود و وزیر کشور، جیمز براندال، بخاطر انجام امورِ اضطراریِ دولتی در جلسه حضور نداشت. پس از یک بحث بسیار پر جنب و جوشْ تصمیم گرفته می‎شود که اصلِ خرید اجباری در قانونِ جدیدِ زمین را به ثبت برسانند. براندال قبل از وقتِ نهارْ به وزارتخانه وارد می‎شود تا در یک رأی‌گیریِ مهم شرکت کند، و به زودی بخاطر رفتارِ آشکار سرد و محتاطانۀ همۀ همکارانش احساس ناراحتی می‎کند، همه بجز یک استثناء.
لُرد ولدون مانند یک دوست اصرار داشت که براندال با او نهار بخورد، و بعد از غذا همانطور که قرار گذاشته شده بود جزئیاتِ کامل جلسه را به او گزارش می‎دهد. براندال می‎گوید: "من باید اعتراف کنم که تا حد زیادی ناامید و شگفتزده‎ام. اینکه خود شما بر علیه این قانون بودید، بله من این را می‎دانستم، اما فکر می‎کردم که اصلِ خرید اجباریْ یک اکثریت برای خودش دارد. به نظر من این تنها وسیلۀ توقف از انحطاط کشاورزی است و از جمعیت بیش از اندازۀ شهرها جلوگیری می‎کند. کاش فقط من آنجا بودم!"
لُرد ولدون برای آرام ساختن او می‎گوید: "براندال عزیز، شما هم نمی‎توانستید باعثِ نتیجۀ دیگری شوید. با اکثریت آرا ... چی، می‎خواهید بروید؟"
"بله، من خودم را کمی مورد حمله واقع گشته احساس می‎کنم و خلق و خوی بدی دارم؛ این بهترین کار است که من فوری به خانه بروم. امروز که رأی‌گیری بیشتری انجام نمی‎شود."
اما او فوری به خانه نمی‎رود. وقتی او از کنار درِ اتاق کتابخانه می‎گذشت یک خدمتکار به سمتش می‎آید و یک کارت از نخست‎وزیر به او می‎دهد که در آن نوشته شده بود یک لحظه به اتاق خصوصی‎اش بیاید. گفتگو کوتاه بود و براندال وزارتخانه را شادتر از وقتی که داخل آن شده بود ترک می‎کند، اما با بزرگ‎ترین آشفتگی.
او زمزمه می‎کند: "یک خطای بزرگ شگفت‎انگیز." و با یک کبریت در اتاق رختکن آقایانِ قانونگذار یک سیگاربرگ روشن می‎کند و سپس با گام‎های سریع به خانه می‎رود تا بر هیجان خود مسلط شود؛ اما بر خلاف همیشه از یک بیراهه می‎رود که او را به مؤسسه روزنامۀ تایمز هدایت می‎کرد. روز بعد در تمام محافل سیاسی نارامیِ تب‎آلودی حکومت می‎کرد که دلیل آن انتشار این نوشته در روزنامۀ تایمز بود: "ما خوشحالیم از مطمئن‎ترین منبع به اطلاع برسانیم که در جلسۀ دیروز کابینهْ پس از بحثِ پر شوریْ با اکثریت آرا تصمیم گرفته شده است که اصلِ خرید اجباری در قوانین جدید کشاورزی را به ثبت نرسانند. وزیر کشور که معروف است از این اصلِ انقلابی حمایت می‎کند در این جلسه حضور نداشته است."
سپس یک مقالۀ طولانی به دنبالِ این افشاگری نوشته می‎شود و با کلمات گرمی از تصمیمِ کابینهْ که وارونۀ آن به جیمز براندال گزارش شده بودْ استقبال می‎کند و کودتاگرانِ رادیکال را متهم می‎سازد. "کسانیکه می‎خواهند راهروهایِ باشکوه انگلستان و نجبای باستانی‌ای را منهدم سازند که ثروت و امتیازشان اما بهترین تضمین برای مصونیت قانون اساسی و یکپارچگی پادشاهی ارائه می‎دهد". این مقاله در میان اعضای کابینه، به ویژه در نزد کسانی که به مسیر آزادتر تعلق داشتندْ یک حالتِ شاد ایجاد می‎کند. ظاهراً یک نفر با تایمز یک شوخی انجام داده بود.
فقط لُرد ولدون یک چهرۀ غمگین نشان می‎داد؛ نخست‎وزیر سخت و جدی دیده می‎گشت و جیمز براندال کاملاً پریشان بود. نخست‎وزیر به محض ورود براندال به سالنْ خواهش کرده بود که پس از جلسه پیش او به اتاقش بیاید.
لُرد ولدون زمانیکه آنها در حال طرح سؤال بر رویِ جلوترین نیمکت کنار همدیگر نشسته بودند در حالیکه غم و اندوه صادقانه‎ای بر صدایش نشسته بود زمزمه می‎کند: "آیا تایمز را دیده‎ای؟ من هرگز فکر نمی‎کردم که او چنین کاری کند!"
مافوقش پاسخ می‎دهد: "من هم فکر نمی‎کردم. من براندال را پس از جلسه به اتاقم خوانده‎ام و مایلم که تو در گفتگو حضور داشته باشی."
"آیا نمی‎شود من حضور نداشته باشم؟ جریان برای من بسیار شرم‎آور خواهد شد."
"بدون شک؛ اما حضور تو ضروری‎ست. یک وظیفه باید انجام شود، اگر هم شرم‎آور باشد."
هنگامیکه لُرد ولدون داخل اتاق نخست‎وزیر می‎شودْ از اینکه کارآگاه پُل بَک آنجا حضور دارد و متواضعانه در پس‎زمینه ایستاده استْ کمی شگفتزده بود. نخست‎وزیر بسیار هیجانزده شروع می‎کند: "آقایان، من از شما خواستم به اینجا بیائیدْ چون آنچه را که باید به اطلاع شما آقای براندال و همچنین شما لُرد ولدون برسانم بسیار بااهمیت است. همانطور که می‎دانید مدتی است یک خائنِ بدسرشتْ شرافتِ کابینه را به خطر انداخته. او اسرار دولت را فروخته است!"
لُرد ولدون به دوستش زمزمه می‎کند: "آرتور، با او بیش از حد سخت رفتار نکن" اما نحست‎وزیر با خشمِ رو به رشدی ادامه می‎دهد: "این خیانت باید حالا یک نقطه پایان داشته باشد. توسطِ مهارت و تلاش این مرد که من مایلم عمیق‎ترین قدردانی‎ام را به او ابراز کنمْ جاسوسِ فرومایه شناسایی شد. تو، لُرد ولدون، تو آن مردی!"
لُرد ولدون می‎خواست صحبت کندْ اما نخست‎وزیر قدرتمندانه مانند یک شیرْ خود را به سمت او برمی‎گرداند و در حالیکه نگاهِ نابود کنندۀ چشمانِ عمیقشْ منافق را خاموش می‎سازدْ با صدای بلند می‎گوید: "انکار نکن! ما شواهد قابل توجهی برای جرمت داریم. آقای بَک، خواهش می‎کنم نزدیک‎تر بیائید و آنچه را که می‎دانید برایش بگوئید."
کارآگاه با صدای آرامی می‎گوید: "ببینید، لُرد ولدون. من اول به یاد آوردم که شما می‎دانستید چگونه نامه‎ها در صندوق پستی تایمز آمده است. شما گذاشتید بطور غیرمنتظره یک کلمۀ کوچک در این مورد به من کمک کند. خبرنگارِ مخفی در نامه‎ای که به من نشان داده شدْ کلمۀ <بلافاصله> را با ماشین تحریر <بلافاسله> تایپ کرده بود. من از شما توسط سکرتان درخواست کردم که برایم خط کوتاهی بنویسید، که در آن همان کلمه با همان اشتباه تکرار شده بود. حالا جریان برای من تا اندازه‎ای روشن شده بود؛ زیرا تقریباً دو نفر از اعضای کابینه اشتباه یکسانی کرده بودند. اما برای اینکه کاملاً مطمئن شوم از نخست‎وزیر خواهش کردم ــ ــ"
نخست‎وزیر حرف او را قطع می‎کند: "بله، لُرد ولدون، من بقیۀ کار را انجام دادم. پس از آنکه تو به جیمز براندال گزارش اشتباه در موردِ مذاکره در کابینه را دادیْ من به او گزارش صحیح را دادم. تو گزارش اشتباه را برای اثبات خیانت او منتشر کردی و با این کار خیانت خودت را به اثبات رساندی."
لُرد ولدون نمی‎توانست کلمه‎ای برای پاسخ بگوید؛ ضربه بطور ناگهانی به او برخورد کرده بود. او در حالیکه رنگ صورتش مانند رنگ مُرده‎ها شده بود با دستان لرزان خود را به یک صندلی تکیه می‎دهد. اما نخست‎وزیر با صدایِ خشنْ بیرحمانه ادامه می‎دهد: "آه تو دوستِ دروغین و همکار ریاکار، چقدر متأسفم که نفع عمومی من را منع می‎سازد جرم تو را علنی سازم و تو را برای مجازات به دست قانون بسپارم. اما من برای تو دو شرط می‎گذارم: اولاً باید استعفایت را بنویسی، استعفا از کابینه و از مجلس عوام. و سپس باید با امضای خودت یک اعترافِ دقیق از جرمی که کردی بنویسی."
لُرد ولدون نفس نفس زنان می‎گوید: "به چه منظور؟" این اولین کلمات او پس از خُرد شدن توسط افشاء گشتن بودند.
"بخاطر جلب رضایتِ مردی که می‎خواستی بیچاره‎اش سازی. او باید اقرارنامۀ تو را به عنوان یادگار نجات یافتن از یک خطر و برای ضمانتِ آینده نگهدارد." او با این حرف به در اشاره می‎کند و لُرد ولدون مانند سگِ کتک خورده‎ای بیرون می‎خزد.
حالا نخست‎وزیر با ویژگیِ زیبا و قابل احترام خود و با تواضعی خالصانه ادامه می‎دهد: "آقای براندال، من باید از شما چون در ذهنم به شرافت شما بیش از حد نزدیک شدم تقاضای بخشش کنم."
هنگامیکه دیرتر وزیر کشور و کاراگاه با هم می‎رفتندْ براندال آهسته به بَک می‎گوید: "خواهش می‎کنم امروز در پیش ما غذا صرف کنید. من می‎خواهم این فرصت را به همسرم بدهم تا از مردی تشکر کند که شوهرش را نجات داده است.