همسایه کوچک من.

20 دسامبر سال.. 19
من حالا به زودی واقعاً یک دوشیزۀ پیر باکره‎ام و شروع کرده‎ام به قطع امید کردن. اما با وجود تمام فلسفه‎ام مرتب برای من روشن‎تر می‎شود که بعضی چیزها در زندگی بی‎عیب تنظیم نگشته‎اند ــ من خودم حداقل وضع خیلی خوبی در این جهان ندارم.
قبل از هرچیز هوا سرد است ــ همسایه‎ام ادعا می‎کند که هشت درجه زیر صفر است. ــ او یک مرد جوان بیست و شش ساله است، در دانشکدۀ معدن تحصیل می‎کند، او از منطقۀ گسکون است و در نتیجه با لهجۀ وحشتناکی صحبت می‎کند.
من همین حالا روزنامه را نگاه کردم و آنجا درج شده است: درجۀ پائین هوا احتمالاً هنوز مدتی طولانی ادامه خواهد یافت و این برای ورزشِ روی یخ بسیار مناسب است.
اما روزنامه به این نمی‎اندیشد به خوانندگانش اعلام کند که این خبر چطور به حال یک معلم فقیر اثر می‎کند. من خود را مجبور می‎بینم برای هیئت تحریره بنویسم که چهارده روز یخبندان یک هزینۀ اضافیِ روزانه به مبلغ پنجاه سنت روی دستم می‎گذارد که در مجموع می‎شود هفت فرانک و پنجاه سنت. و من با این پول می‎توانستم یک کلاه زمستانی بخرم. فکر کنم اگر خودم آن را زینت دهم بهتر به من بیاید.
بله هوا سرد است، و من تعطیلات دارم ــ تعطیلات اجباری. عجیب است، امروزه انگلیسی‎ها دیگر هیچ گرایشی برای آموختن زبان ولتر از خود نشان نمی‎دهند، در حالیکه هر فرانسوی در سن پنج سالگی به شرطی که یک معلم خصوصی داشته باشد انگلیسی صحبت می‎کند. خدای من، و من اما فقط می‎توانم انگلیسی و فرانسوی صحبت کنم و کمی پیانو بنوازم. خب چطور باید بیشتر می‎توانستم؟ کسی در کنار گهواره برایم نخوانده بود که من معلم خواهم گشت. اما سپس پدر و مادرم ثروت‎شان را از دست دادند. ــ این در کتاب‎های رمان دیگر برای هیچ انسانی جالب نیست، با این وجود اما من می‎توانم به شما بگویم که این موضوع در زندگی نقش بزرگی بازی می‎کند.
در حال حاضر تنها منبع درآمدم یک خانم از اهالی مونته‎ویدئو است. او بسیار زیباست، اما تشنگی‎اش برای دانش چندان زیاد نیست. وانگهی او فوری به من گفت که صحبت کردنِ روانِ زبان فرانسوی برایش بی‎اهمیت است. او اهمیت خاصی به جملات کوتاه می‎دهد، که من باید سپس آنها را با او تمرین کنم، برای مثال: "شما چشمان آبی قشنگی دارید و یک ریش بلوند زیبا." یا: "فراموش نکنید که من باید یک صورتحسابِ بزرگ به خیاط بپردازم." ــ و سپس: "فقط صبح‎های زود نه." به نظر می‎رسد که بخصوص این برایش کاملاً مهم باشد. من دوست ندارم اصلاً در بارۀ آن فکر کنم که او این جملات را برای چه مکالماتی لازم دارد. خدا را شکر این به من مربوط نمی‎شود. من باید همانطور که ژان دوکاس می‎گوید فقط ببینم که چطور می‎توانم بودن و باقی ماندن را بپردازم.
ــ حالا او، همسایۀ کوچک من به خانه می‎آید. مرد بیچاره، او سخت سرما خورده است و طوری سرفه می‎کند که به سختی قطع می‎شود. و سپس او بر سینه‎اش می‎کوبد و می‎گوید: "می‎شنوید، ریه‎ام کاملاً خراب است. اگر من یکی از مردهای پاریسی شما می‎بودم، مدت‎ها قبل من را دفن کرده بودید." او در واقع همۀ رویدادهای زندگی را به این نحو درک می‎کند، بیتفاوت از اینکه رویدادها برایش چیزهای خوب یا بد می‎آورند ــ اگر او فقط بتواند آنها را در راه تجلیل از گسکون و شخص خودش استفاده کند.
هرچه هوا در بیرون شدیدتر سرد می‎شودْ او هم بیشتر شادی می‎کند: "اَه، یک هوای منزجز کننده است ــ در پیش ما حتماً امروز مردم با پیراهن آستین کوتاه هستند." در این حال ادعا می‎کند که سرما برایش کاملاً بی‎اهمیت است. اگر آدم او را کمی تحریک کند فوری کتش را درخواهد آورد و با پیراهن آستین کوتاه بیرون خواهد رفت، فقط برای اینکه نشان دهد چطور سرما در او بی اثر است."
در اتاقش هرگز اجاق روشن نمی‎شود، برای این کار او بسیار تنبل است. او با کتاب‎هایش پیش من می‎آید و در کنار اجاق می‎نشیند. اما او کتاب‎ها را کنار می‎گذارد و داستان‎های مختلفی از دانشکده‎اش برایم تعریف می‎کند. در این حال انگار مشغول بازی تئاتر استْ انواع صداها را تقلید می‎کند. در داستان‎هایش هر لحظه یک پروفسور نقش دارد که توسط یک محصل دست انداخته می‎شود. پروفسورها مختلف‎اند، اما محصل همیشه ژان دوکاس است.
اما او یک پسر مهربان است، خنده‎رو، سرگرم کننده و یک چهرۀ واقعاً زیبا دارد. ــ وانگهی او حتماً حالا درِ اتاق من را خواهد زد. من فقط می‎خواهم مویم را کمی آرایش کنم و یک بلوز دیگر بپوشم. گرچه من یک معلم سالخورده هستم، اما دوست ندارم طوری دیده شوم که کودکان از من بترسند.

22 دسامبر
نه، همه چیز بد پیش می‎رود. حالا خانم اهلِ مونته‎ویدئو را هم از دست دادم. او از دیروز ناپدید شده است. من در آپارتمانش در خیابان بوکدا بودم و سرایدار برایم تعریف کرد که یک <افسر لژیون افتخار> او را ربوده است. ضمناً او تمام بدهکاری‎اش را منصفانه پرداخته است ــ فقط معلم را فراموش کرد ــ او هجده فرانک به من بدهکار بود. من از این پول بسیار دردآور چشم خواهم پوشید. من خیلی مایل بودم برای همسایه کوچکم به عنوان هدیۀ کریسمس یک کروات زیبا بخرم. او اصلاً نمی‎داند که چطور باید لباس پوشید.
ژان دوکاس مانند همیشه هیاهو به راه می‎اندازد، سرفه می‎کند، فریاد می‎زند و حکایت تعریف می‎کند. امروز صبحْ قبل از آنکه به دانشکده برود درِ اتاقم را باز می‎کند، بدون آنکه در بزند ــ او به تدریج واقعاً بیش از حد احساس فامیل بودن می‎کند ــ و پیروزمندانه فریاد می‎کشد:
"سلام ــ خوک دو درجه سردتر شده است."
البته منظورش از خوک دماسنج بود.
آیا می‎شود این را باور کرد، این دلقک کوچک که مرتب از من خواستگاری می‎کند ــ من البته همیشه او را دست می‎اندازم ــ تمام تلاشش را کرد که آدرس خانم مونته‎ویدئوئی را از زیر زبانم بیرون بکشد. حالا می‎خواهم آدرس را به او بدهم، او می‎تواند سپس شانس خود را در خیابان بوکدا امتحان کند. ما مانند دو کودک انواع شوخی‎های فریب‌آمیز را انجام می‎دهیم. او واقعاً هم یک کودک است ــ اما من؟

23 دسامبر
ژان دوکاس و من در این روزها در بارۀ کریسمس بسیار جر و بحث کردیم. کریسمس برای من معنادارترین و زیباترین جشن در کل سال است ــ برای او این جشن هیچ اهمیتی ندارد. او در دوران کودکی کفشش را در شب کریسمس هرگز زیر دودکش بخاری دیواری قرار نداده است. نه، یک چنین گسکونی‎ای هیچ احساسی برای شاعرانه بودنِ جشن کریسمسِ شمالی ما ندارد.
من خیلی مایل بودم تشوبقش کنم کفش خود را زیر دودکش قرار دهد، زیرا من موفق شده بودم یک کراوات بخرم و می‎خواستم آن را در کفش او قرار دهم. (من به اندازه کافی عقلم می‎رسد که وقتی او در خواب است آهسته به اتاقش بروم). اما او به هیچ وجه نمی‎خواست زیر بار این خرافاتِ احمقانه برود.
حالا اما تحقیرش برای همۀ خرافات‎ها به هیچوجه او را بازنمی‎دارد که افسار تخیلش را دوباره و دوباره رها نسازد. از قضا امروز برایم یک داستان کاملاً غیرقابل باور تعریف کرد. او یک عمۀ ثروتمند دارد، که حالا مرده است ــ و او قطعاً وارث ثروتش است. عمه باید دارای یک ثروتِ نقد به مبلغ چهل هزار فرانک و علاوه بر آن دارای املاک باشد. او؛ ژان دوکاس، می‎خواهد به این خاطر ترک تحصیل کند، دیپلم فقط چیزی بی‎معنی‎ست. ــ در عوض می‎خواست چند سال سفر کند و بعد به وطنش بازگردد تا سرپرستی املاکِ عمۀ خدا بیامرز را به عهده بگیرد. البته تولید در اراضی‎اش را ده برابر خواهد کرد، زیرا دانش علمی‎اش در این کار مؤثر خواهد بود. و تمام این نقشه‎هایِ رویائی را کاملاً جدی برایم تعریف می‎کرد.
"اورتونز زیبا، وقتی از سفرهایم برگردم، شما را از اینجا به خیابان ژیلوکه خواهم برد، و شما همسر من خواهید گشت."
سپس او می‎خواست گونه‎ام را ببوسد، اما فقط لبش کاکلِ مویم را می‎بوسد و او به سرعت ناپدید می‎شود. در غیر اینصورت او یک کشیدۀ آبدار دریافت می‎کرد. چه آدم رذلی! اما آدم نمی‎تواند واقعاً از او عصبانی باشد.
برای اینکه با او آشتی کنم به من قول داد با من نیمه‌شب برای عبادت به کلیسا بیاید و پس از آن با هم در یک رستوران شام کریسمس‎مان را جشن بگیریم.

25 دسامبر
بله، بله، عبادت نیمه‌شب در کلیسا و شام کریسمس! ــ از دو روز قبل چیزهای بزرگی اتفاق افتاده‎اند. آیا در نهایت ژان با فانتزی‎هایش مرا به سرگیجه انداخت و من تمام این چیزها را فقط خواب دیده بودم؟ ــ اما نه، همه چیز در اطرافم مانند خودِ واقعیت دیده می‎شود. ژان در کنار اجاق نشسته و با حالتِ جدی در چهرهْ یک اثر علمی را مطالعه می‎کند. ــ نه، من خواب نمی‎بینم ــ و من واقعاً خوشحالم.
بنابراین ــ آن زمان، در 23 دسامبر، او خیلی دیر به خانه می‎آید. من هنوز نخوابیده بودم و می‎شنیدم که سرفه‎های کاملاً وحشتناکی می‎کند.
من فکر کردم: "پسرِ بیچاره حتماً سرما خورده است." بنابراین دوباره بلند می‎شوم و ربدوشامبرم را می‎پوشم و در کنار درِ اتاقش استراق سمع می‎کنم. او حالا دیگر سرفه نمی‎کردْ اما من فکر می‎کردم که صدای ناله‎اش را می‎شنوم. و این من را چنان ترساند که من تمام گمان‎ها را کنار گذاشتم و در زدم. من جوابی نشنیدم، و از آنجا که او هرگز در را قفل نمی‎کندْ بنابراین داخل اتاق می‎شوم. او دراز کشیده بود و سرش از تب می‎گداخت؛ هنگامیکه او صدای داخل شدنم را می‎شنود دوباره شروع می‎کند با صدای بلند به نالیدن.
"آه، اورتونز عزیز، من در حال مردنم. من فکر می‎کنم به ذات‎الریه دچار شده‎ام، من خیلی سخت نفس می‎کشم. ــ این پاریس لعنتی تیر خلاص را به من شلیک کرده. ــ خدایا، این غم‎انگیز است که آدم چنین جوان و دور از زادگاهش بمیرد. ــ اورتونز، بگذارید برایم دکتر بیاورند."
در حالیکه او از سرنوشت غم‌انگیزش شکوه می‎کردْ نبض او را می‎گیرم و کمی دقیقتر او را نگاه می‎کنم. من خود را مطمئن می‎سازم که ژان دوکاسِ من فقط یک برونشیت بد دارد. من کمی استعداد در پرستاری از بیمار دارم، بنابراین پزشک خبر نمی‎کنم، فناسون و کینین برایش تجویز می‎کنم و می‎گذارم که خوب عرق کند. سپس سعی می‌کنم او را آرام سازم، و حدود ساعت چهار صبح او سعادتمند به خواب می‎رود.
من تمام روزِ بعد را از کنار او تکان نخوردم. ژانِ بیچارۀ کوچک ــ او مانند یک کودکِ بیمار بود، مدام ناله و شکایت می‎کرد. او در شب دوباره تب داشتْ اما نه مانند روز قبل خیلی قوی.
هنگامیکه عاقبت او خوابیدْ من هم نتوانستم دیگر خودم را ایستاده نگاه دارم. سی و شش ساعت می‌شد که پلک بر هم نگذاشته بودم. بنابراین به خواب می‎روم ــ وقتی دوباره بیدار می‌شومْ ژان روی تختش نشسته بود و به من نگاه می‎کرد. او دوباره چهرۀ معمولی و شادش را داشت و فقط رنگش کمی پریده‎تر از همیشه بود. من از اینکه در حضور او خوابیده بودم کاملاً دستپاچه می‎شوم.
او می‎گوید: "شما چرت خوبی زدید. اما من می‎خواهم حالا بلند شوم، من مدت زیادی در تخت قرار داشتم. ــ و گرسنه‎ام."
من به او توصیه می‎کنم هنوز دراز بکشد. با این شرط که ما غذای کریسمس‎مان را در کنار تخت او جشن بگیریم، و او این شرط را می‎پذیرد. وقتی من بیرون می‎روم تا غذای مختصرمان را آماده کنمْ او پشت سرم فریاد می‎زند: "فراموش نکنید کفش را زیر دودکش قرار دهید."
و ما سپس کاملاً راحت در کنار تختش غذا می‎خوریم. ژان دوباره کاملاً خودش بود ــ و اما کمی متفاوت ــ من نمی‎دانم که این عارضۀ بعد از تب بود یا فناسون و کینین ــ اما او چنان راحت رفتار می‎کرد که من مجبور شدم او را سه بار تهدید کنم که اتاق را ترک خواهم کرد. اما او سپس دوباره شروع می‎کند بطرز رقت‎انگیری به سرفه کردن، و منِ غازِ احمق دوباره آنجا می‎مانم.
من ابتدا ساعت یک بعد از نیمه شب به اتاقم برمی‎گردم و بلافاصله به خواب می‎روم. وقتی بیدار می‌شوم روز کاملاً روشن بود و کسی محکم به در می‎کوبید.
"کیه؟"
"منم ــ ژان."
"دوباره حالتان بد است؟"
"آه، نه ــ اما من یک نامه از محضر دریافت کرده‎ام ــ بخاطر عمۀ بیچاره‎ام. می‎تونم داخل بیام؟"
"صبر کنید، من فوری به اتاق شما می‎آیم."
پنج دقیقه دیرتر به اتاقش می‎روم. همسایۀ کوچکِ من آرام بر روی صندلی‎اش نشسته بود و نامۀ محضر را در دست داشت. او اصلاً آنطور که آدم از یک وارثِ خندان انتظار دارد دیده نمی‎شد، و من سریع می‎پرسم:
"ژان، آیا عمه هیچ چیز برایتان به ارث نگذاشته است؟"
"چرا گذاشته ــ اما متأسفانه چهل هزار فرانک نداشت، گرچه او همیشه آن را ادعا می‎کرد. و وام‎های زیادی برای املاکش گرفته است."
سپس نامه را به من می‎دهد. محضردار پرسیده بود که آیا او می‎خواهد ارث را قبول کند. پس از پرداختن تمام بدهی‎ها دو تا سه هزار فرانک باقی خواهد ماند. ــ این من را به تعجب نینداخت، من فقط شگفت‎زده بودم که داستانِ ارث بردن و عمه ْ واقعاً حقیقت داشته است.
"خب بله ــ اما ژان سه هزار فرانک در هر حال بهتر از هیچ است. شما که می‎خواهید ارثیه را قبول کنید؛ درست است؟"
او می‎گوید: "البته، اما سفر بزرگم منتفی می‎شود. من خیلی دوست داشتم قبل از ازدواج کمی جهان را می‎دیدم، برای مثال مونت کارلو و اوست‎اِنده و غیره را. اما حالا این کار شدنی نیست، بنابراین ما باید فوری ازدواج کنیم."
"منظورتان چیست؟"
"منظورم این است که این زندگی برای من کافی‎ست. سلامتی‎ام در آن از بین می‎رود. ــ به همین دلیل ترجیح می‌دهم پایان را پیش‎بینی کنم. اورتونز قبول کن، ما با هم ازدواج می‎کنیم."
من احساس می‎کردم رنگم کاملاً پریده است و همه چیز در مقابل چشمانم تار می‎شود.
"ژان، شما نباید در مورد چنین موضوعاتی شوخیِ بد کنید."
اما او هر دو دستم را می‎گیرد.
"شوخی؟ اورتونز، من اصلاً به شوخی فکر نمی‎کنم، شما بهترین زنی هستید که من اصلاً می‎شناسم، و من عاشق شما هستم. خدای من ــ شب گذشته ــ اگر من ترس نداشتم که دوباره بیمار خواهم شد ــ ــ"
"اما ژان!"
"و شما اینطور خوب از من پرستاری کردید. من وقتی با شما هستم خود را سعادتمند احساس می‎کنم. و من مانند یک قناریِ رام خواهم بود که از روی دست آدم غذا می‎خورد. مهربان باشید و نگوئید نه."
"اما این دیوانگی‎ست ــ من چهار سال از شما بزرگترم."
"سه سال و نیم. و شما مانند بیست و یکساله‎ها دیده می‎شوید. در نزد ما انبوهی از زن و شوهرانی وجود دارند که مرد از زن جوانتر است. آنجا شخص خاصی به اسم پیو است ــ ــ نه، او این نیست ــ او رویس نام دارد ــ زنش ده سال از او بزرگتر است. و سپس یک نفر به نام کاربال، او بیست و پنج سال کوچکتر از زنش است و لاگاتر ــ ــ ــ"
چون حرف زدنش می‌توانست دیگر تمام نشودْ بنابراین من جریان سخنرانی‎اش را قطع می‎کنم:
"این از طرف من نمی‎تواند کار درستی باشد. ــ شما وقتی تحصیل‎تان تمام شود می‎توانید زن خوبی برای ازدواج پیدا کنید. نه، من به هیچ وجه نمی‎خواهم."
"خب ــ هر طور که شما می‎خواهید. اما اگر شما ترکم کنید من دوباره بیمار خواهم شد، و بعد این تقصیر شماست."
و او دوباره شروع می‎کند بطرز دردآوری به سرفه کردن.
بنابراین من هم عاقبت بله می‌گویم. البته این یک حماقت بزرگ از طرف من است. اما از آنجا که من دیگر کسی را ندارم تا به من درس اخلاق موعظه کند، بنابراین باید این کار را خودم انجام دهم. ــ این پسر اما مطمئناً به من وفادار نخواهد ماند، او مرا تا حد مرگ سیه روز خواهد ساخت. ــ اما اگر او مرا واقعاً دوست داشته باشد؟ من مدت درازی‎ست که او را دوست دارمْ اما نمی‎خواستم این را به خودم اعتراف کنم. و من هم می‎خواهم در نهایت یک بار سعادتمند باشم و دوستم بدارند.
بعضی از دختران در وضعیت زندگی من به بیراهه کشیده می‎شوند. ــ
در واقع در پیش من هم دقیقاً همانطور است، فقط در شکلی دیگر ــ با ادارۀ ثبتِ ازدواج و کلیسا.
*
ژان همین حالا از کتاب ضخیمش به بالا نگاه می‎کند.
او نیمه شرورانه و نیمه مالیخولیائی می‎گوید: "فکر می‎کنی اگر من کفشم را زیر دودکش بخاری دیواری قرار داده بودم امروز صبح چهل هزار فرانک عمه‎ام را در آن پیدا می‎کردم؟"
"اما مطمئناً. این مجازات بی‎ایمانی توست."
"و تو ــ تو در کفش خودت چی پیدا کردی؟"
من بلند می‎شوم و او را در آغوش می‎گیرم. سپس در گوشش زمزمه می‎کنم:
"تو را."

چرا؟

در یک شبِ ماه مهْ هانس سورنسنْ دانش‎آموز دبیرستانْ خود را با شلیک یک گلوله می‎کشد.
او هنوز یک کودک بود، حداقل همۀ کسانی که چهرۀ بازِ پسرانۀ خندانش را می‌شناختندْ او را برای یک کودک به حساب می‎آوردند. و او اکثر اوقات می‎خندید، اما سپس چشمانش می‎توانستند ناگهان با یک نگاهِ خالی و مردۀ عجیبْ طوری به مقابل خیره شوند که انگار چیزی جستجو می‎کردندْ که اما نمی‎توانستند آن را پیدا کنند، یا طوریکه انگار خندهْ چشمانش را به درد می‎آورْد. هیچکس چنین اقدامی یا یک چنین تصمیمِ ناگهانی از او انتظار نداشت، هیچکس حدس نمی‎زد که او یک غم و اندوهِ سخت، یک تخریب درونی در خود حمل می‎کند. در آخرین بعد از ظهر با یک دوست قرار ملاقات داشتْ اما به سر قرار نمی‎رود. او در اتاقِ خود می‌نشیند و اموالِ کوچک و نامه‎هایش را مرتب می‌کند. سپس پس از انجام تکالیف روز بعدِ مدرسه‎اشْ بیرون می‎رود. به رفیق هم‎اتاقی‎اش که می‎خواست او را همراهی کند می‎گوید که می‎خواهد به دیدار یکی از آشنایان برود. هنگامیکه او خود را از دست دوستش رها می‎سازدْ پیش یک فروشندۀ اسلحه می‎رود و دو هفت‎تیر انتخاب می‎کند. او می‎گوید که آنها را برای گزینش می‎خواهد، و فردا خواهد گفت که آیا آنها را نگاه خواهد داشت یا نه. شب مانند همیشه شوخی و صحبت می‎کند و هنگامیکه دانش‎آموزان برای شام به دور میز در زیر نور لامپ نشسته بودندْ او یک داستان را که شب قبل شروع کرده بود تا پایان می‎خواند. وقتی ساعت ده می‎شودْ پسرها برای خواب می‎روند. وقتی آنها از پله‎ها پائین می‎رفتندْ خندۀ روشن او یک بار دیگر در میان سکوت شب در خانه می‎پیچد، و هیچکس نمی‎دانست که این خنده برای آخرین بار در فضا طنین انداخته است و فردا فقط زندگی ویران گشته‎اش را دوباره به پائین حمل خواهند کرد.
هانس مانند هر شب کتابِ دعایِ مادرش را می‎خواند، سپس چراغ را خاموش می‎کند و به صدای تنفس هم‎اتاقی‎اش گوش می‎سپرد و پس از مطمئن گشتن از اینکه او خوابیده استْ دوباره کاملاً آهسته بلند می‎شود. او آهسته بلند می‎شود و پشت میز تحریر در مقابل پنجرۀ باز که از میانش شبِ خاموش به داخل هجوم می‎آوردْ می‎نشیند. او لرزان از سرماْ آنجا نشسته بود و به چهرۀ مرگ نگاه می‎کرد. در برابر او عکس مادرش قرار داشت، و او برای پدر و مادرش می‎نویسد. او از آنها بخاطر تمام عشقِ بزرگ‎شان تشکر می‎کند، آنها باید او را ببخشند که اینطور از آنها جدا می‎شود ــ او دیگر نمی‎تواند زندگی کند ــ و آنها باید او را بعد از به گور سپردن فراموش کنند و دوباره خوشحال باشند. اینکه آنها نمی‎توانند دوباره خوشحال باشند، اینکه رازِ تاریک زندگیِ پاره گشته‎اشْ زندگی آنها را هم پاره می‎سازد، او این را درک نکرده بود.
او هفت‎تیرها را با خود به رختخواب می‎برد. گلوله در اولین هفت‎تیر گیر می‎کندْ اما گلولۀ هفت‎تیر دوم او را می‎کشد. گلوله از بالای چشمِ راست به درون سر نفوذ کرده بود. هیچکس در خانه از صدای گلوله بیدار نمی‎شود، دانش‎آموزان همه خوابیده بودند. هم‎اتاقی آرام به نفس کشیدن ادامه می‎داد، و شمع در حال سوسو زدن می‎سوخت، تا اینکه در اوایل صبح خاموش می‎شود و خورشیدِ روشنِ گرم به درون اتاق نفوذ می‎کند.
صبح روز بعد او را اینطور پیدا می‎کنند؛ یک دست از تخت رو به پائین آویزان گشته و دست دیگر هنوز هفت‎تیر را نگاه داشته بود. سرِ بلوندش به عقب خم شده و صورتِ رنگ پریدۀ مُرده‎اش حالتِ خندان کودکانۀ خود را حفظ کرده بود. زخم بر بالای چشم راست خمیازه می‎کشید و از آن خون و زندگیْ مانند رودِ وحشیِ سرخ رنگی بر روی ملافۀ سفید جاری شده بود. در مقابل تختخوابْ کتابِ گشودۀ دعا و شمعِ تا پایان سوخته قرار داشت و بر روی میز تحریر در مقابل عکس مادرْ نامۀ خداحافظی او از زندگی و از پدر و مادرش.
بازماندگان نمی‎توانستند موفق به حل این معمایِ عذاب دهنده شوند و مجبور بودند آن را در تمام زندگی‎شان با خود حمل کنند.
و او مُرد و این معما را با خود به گور بُرد. ــ چرا؟