آخرین کنسرت لیلیه‌کرونا.

انسان‎هائی که مدتی طولانی با همدیگر زندگی کرده‎اند معمولاً یک توانائی خاص برای خواندن افکار همدیگر دارند. آدم هر روزه متوجه این موضوع می‎گردد و اغلب باعث هیچ تعجبی نمی‎گردد. فقط آدم می‎گوید، نه، چه عجیب، می‎دونی که من هم همین حالا به همین چیزی فکر می‎کردم که تو از آن صحبت می‎کنی؟
گاهی آدم جریان را اینطور توضیح می‎دهد: خب، کسی که همان زندگی را زندگی می‎کند و به تجره‎های یکسان دست می‎یابد می‎تواند خیلی آسان به چیزی یکسان هم فکر کند، یا معتقدند که دیگری نظرات و خلق و خوی ما را می‎شناسد و بنابراین می‎تواند راحت نتیجه بگیرد که ما چه فکر می‎کنیم.
اما گهگاهی آدم متوجه می‎گردد که دلایل این توضیحات کافی نیستند، طوریکه باید از خود بپرسد آیا آن چیز عجیب و غریبی که تله‎پاتی می‎نامند اینجا در جریان نبوده است.
از تمام انسان‎هائی که من برخورد کرده‎ام هیچکس مانند مادر پیرم توانائی خواندن افکارم را نداشت. او مرا در بیست سال آخر عمر زندگیش که ما با هم ابتدا در لاندسکرونا، سپس در فالون و عاقبت در مزرعه مورباکا زندگی می‎کردیم بارها و بارها با گفتن چیزهائی که نشان می‎دادند خوب می‎داند من به چه فکر می‎کنم شگفت‎زده می‎ساخت. اما من همیشه مؤفق می‎گشتم یک توضیح طبیعی برای آنها پیدا کنم و اغلبِ این تجارب کوچک حالا به فراموشی سپرده شده‎اند.
اما من می‎توانم یک نمونه کوچک از این نوع  به اصطلاح <تله‎پاتی‎ها> که به خاطر عجیب بودنش هنوز در حافظه‎ام باقی مانده است ذکر کنم.
در سال 1895 قرارداد شغلی‎ام با مدرسه در لاندسکرونا را فسخ کرده و بنابراین آزاد بودم هر جا که مایلم ساکن شوم، اما من هنوز چند سال در آن شهر زندگی کردم، زیرا من در منطقه زیبای سون احساس راحتی می‎کردم و در واقع درست نمی‎دانستم در غیر این صورت کجا باید ساکن شوم.
در بهار سال 1897 مادر برای دیدار خواهرم که در فالون زندگی می‌کرد به آن شهر می‎رود و من در لاندسکرونا تنها می‎مانم. در این وقت در یک بعد از ظهر شروع به این فکر می‎کنم که آیا بهتر نیست در شهر فالون ساکن شوم. من در آنجا خواهرم، شوهر خواهرم و فرزنداندانشان را داشتم. ساده‎ترین و طبیعی‎ترین کار این بود که در نزدیکی خویشاوندانم زندگی کنم. این تصمیم نه تنها برای من بلکه به خصوص برای مادر پیرم هم خوب بود.
من مدتی جوانب مثبت و منفی این کار را سنجیدم، اما قبل از آنکه روز به پایان برسد تصمیمم را گرفته بودم. در همان شب نامه‎ای برای مادرم نوشتم تا نظر او را در این باره جویا شوم.
تمام این چیزها کاملاً عادی بودند. اما آن چیز تعجب‎آور نامه‎ای بود که من دو روز بعد از فالون دریافت کردم. هنگامی مادرم این نامه را فرستاد که هنوز نامه من به دستش نرسیده بود، با این وجود من پاسخ آنچه را که در نامه‎ام نوشته بودم دریافت کردم. نامه مادرم اینطور شروع شده بود:
"ما امشب نشسته بودیم، گردا و من، و در این باره صحبت کردیم که چه زیبا خواهد شد اگر تو هم به فالون اسباب‎کشی کنی ..."
و سپس برای اینکه متقاعدم سازد مهاجرت به این شهر بهترین کاری‎ست که می‎توانم انجام دهم چند صفحه نوشته بود.
من می‎توانستم چنین حساب کنم که مادر و خواهرم کنار هم نشسته‎اند و درست در زمانیکه من به اسباب‎کشی فکر می‎کردم آنها نیز در باره کوچ کردنم به فالون صحبت کرده‎اند، و اینکه نامه‎های ما در یک شب نوشته شده‎اند.
این کاملاً امکان‎پذیر است که تمام این چیزها می‎تواند یک اتفاق معمولی و تصادفی بوده باشد، اما باید اعتراف کرد که پدید آمدن این دو فکر و نوشته شدن این دو نامه در یک زمان کاملاً عجیب بود.
یک مثال دیگر. این مورد خیلی دیرتر در ماه پائیز رخ داد، هنگامیکه ما به  مورباکا اسبابکشی کرده بودیم.
مادرم در این وقت در سن بالای هشتاد سالگی کاملاً سالم زندگی را می‎گذراند، اما البته نیروهای جسمانی و ذهنی‎اش آشکارا رو به کاهش بودند. من در این پائیز مشغول به پایان رساندن یک رمان بودم که به آن نامِ <وطن لیلیه‎کرونا> دادم؛ اما اطلاع دادن از محتوای آن به مادرم ممنوع بود. این بیش از حد برایش طاقت‎فرسا بود که یک چنین نمایش طولانی‎ای را دنبال کند.
اما با این وجود او خیلی خوب می‎دانست که من روز و شب مشغول نوشتن یک کتاب هستم، و هر روز از من می‎پرسید که آیا به زودی نوشتنم تمام می‎شوم، و برایم تأسف می‎خورد که باید در زندگی این همه به خودم زحمت بدهم
در یک بعد از ظهر اما من به آخرین فصل می‎رسم. من نوشتم که چگونه لیلیه‎کرونا در مقابل پنجره معشوقه‎اش ویولن می‎نواخت و داستان را با آشتی و نامزدی آن دو به پایان می‎رسانم و بلافاصله پس به زمین گذاردن قلم پیش مادرم می‎روم.
من فکر می‎کردم که باید به او بگویم که نوشتن کتاب تمام شده است و این او را خوشحال خواهد ساخت.
همینطور هم شد، او از شنیدن این خبر خوشحال گشت و به من تبریک گفت، اما او هم چیزی برای تعریف کردن به من داشت.
او گفت: "امشب خیلی زیباست. یک نوازنده اینجا در کنار پنجره ایستاده بود و خیلی زیبا ویولن می‎نواخت."
مادرم واقعاً بسیار هیجانزده دیده می‎گشت، گونه‎هایش کمی سرخ شده بودند و زندگی در چشمانش موج می‎زد.
من از او پرسیدم:"یک ویلون‎نواز اینجا بود؟"
او با تعجب از اینکه من چیزی نشنیده‎ام می‎گوید: "بله البته، او همین حالا مدتی طولانی کنار پنجره ایستاده بود. می‎دونی، این واقعاً زیبا بود."
من به طرز توصیف‎ناپذیری متحیر شده بودم، بنابراین با عجله از پله‎ها پائین می‎روم تا در آشپزخانه از مستخدم بپرسم که آیا امروز بعد از ظهر یک نوازنده به خانه ما آمده بوده است. اما نه، هیچکس به آنجا نیامده بود. این فقط چیزی بود که مادرم تصور می‎کرد.
آیا او بر روی صندلی‎اش به خواب رفته و خواب دیده بود، یا این ویولن‎نواز بزرگ لیلیه‎کرونا در کتابم بود که به درون ضمیر خودآگاه مادرم رخنه کرده و به این ترتیب برای آخرین بار در برابر معشوقه قدیمی‎اش یک کنسرت داده بود؟

تله‌موش.

1
روزگاری مرد دوره‎گردی وجود داشت که تله‎موش‎های کوچک می‎فروخت. او خودش آنها را در ساعات فراغتش می‎ساخت و مواد اولیه را از خرت و پرت فروشی‎ها یا در مزارع بزرگ با التماس به دست می‎آورد، طوریکه هزینه‎های تولید تا جائیکه امکان داشت اندک بود. با این وجود اما کسب و کار چندان سودآور نبود و او مجبور می‎گشت برای گذران زندگی گاهی اوقات گدائی یا دزدی کند. اما این هم نمی‎توانست کاملاً کفایت کند. همیشه لباس ژنده گشادی بر تن داشت، گونه‎هایش فرو رفته بودند و گرسنگی از چشمانش می‎درخشید.
هیچکس نمی‎تواند تصور کند که زندگی یک چنین دوره‎گردی چه خسته کننده و یکنواخت سپری می‎گردد، اما گاهی برایش این و آن ماجرا اتفاق می‎افتاد که زندگی‎اش را اندکی روشن می‎ساخت. بنابراین به این نحو هنگامیکه او یک شب در راه بود یک کلبه کوچک خاکستری می‎بیند که کاملاً در نزدیک جاده قرار داشت، او درب می‎زند تا جای خواب درخواست کند. درخواست او رد نمی‎شود. آری، چنین به نظر می‎رسید صاحبخانه که یک پیرمرد مهربانِ بدون زن و فرزند بود از اینکه کسی می‎خواهد همصحبت تنهائی‎اش گردد بسیار خوشحال است، به ویژه وقتی دیگ سوپ بلغور را روی آتش قرار می‎دهد و او را به شام دعوت می‎کند. سپس پیپ خود و مرد غریبه را از توتون پر می‎سازد و عاقبت یک ورق بازی کهنه می‎آورد و با مهمان تا زمان خواب پاسور بازی می‎کند.
همچنین اعتماد کردن پیرمرد مانند توتون و سوپ بلغورش سخاوتمندانه بود. مهمان حتی قبل از آنکه آب در دیگ به جوش آید مطلع می‎گردد که مهماندار چه مردی‎ست و وضعش چگونه است. او در زمانی که نیرو داشت در مزارع دهکده رامخا کارگر روزمزد بود. حالا، زمانیکه دیگر قادر نبود کار کند این گاوش بود که به او غذا می‎داد. او در میان بازی چندین بار ورق را به کنار می‎گذارد تا از این گاو که بی‎اندازه شیر می‎داد صحبت کند. او تعریف می‎کند که هر روز گاو را به کارخانه لبنیات می‎برد و ماه پیش حتی سی کرون تمام به دست آورده است.
مرد غریبه با شنیدن این خبر باید احتمالاً یک چهره مشکوک به خود گرفته باشد، زیرا پیرمرد فوری از جا می‎جهد، به سمت پنجره می‎رود و یک کیسه چرمی را که به میخی در بالای پنجره آویزان بود پائین می‎آورد. او سه اسکناس ده کرونی مچاله شده از کیسه بیرون می‎آورد، آنها را در برابر چشمان مهمان نگاه می‎دارد، سرش را پر معنا تکان می‎دهد و آنها را دوباره در کیسه می‎گذارد.
در روز بعد هر دو مرد صبح زود از خواب بیدار می‎شوند. پیرمرد عجله داشت شیر گاوش را بدوشد و به کارخانه لبنیات ببرد، و مردِ دیگر این را درست نمی‎دانست که وقتی مهماندار از خواب بیدار گشته و برخاسته است هنوز دراز کشیده باقی بماند و به خوابیدن ادامه دهد. بنابراین هر دو همزمان از خانه خارج می‎شوند. پیرمرد درب را قفل می‎کند و کلید را در جیبش قرار می‎دهد. مرد فروشنده تله‎موش می‎گوید خیلی ممنون و خدا نگهدار، و هر یک از سمت مختلفی از آنجا می‎روند.
اما وقتی نیم ساعت می‎گذرد دستفروش ژنده‎پوش دوباره در برابر کلبه ایستاده بود. او سعی نمی‎کرد داخل کلبه شود، بلکه فقط به سمت پنجره می‎رود، یکی از شیشه‎های پنجره را می‎شکند، دستش را داخل می‎کند و کیسه حاوی پول را برمی‎دارد. سپس سه اسکناس ده کرونی را از آن درمی‎آورد و در جیبش می‎گذارد. سپس کیسه چرمی را منظم به میخ آویزان می‎کند و در جنگل ناپدید می‎گردد.
هنگامیکه فروشنده تله‎موش با پول در جیبش به رفتن ادامه می‎داد رضایت همیشگی یک نیرنگ را احساس نمی‎کرد. او آهی می‎کشد: "این یک زندگی سگی‎ست، لعنت بر شیطان، باید برای زنده ماندن دزدی کرد. از دهقان‎ها و ارباب‎ها چیزی دزدیدن برایم مهم نیست، اما دزدی کردن از کسی که تقریباً آدم فقیری مثل خود من است مزه کاملاً تلخی در دهان ایجاد می‎کند."
بر احساس ناراحتی او این فکر نیز افزوده می‎گردد که حالا باید برای مدتی از جاده بزرگ اصلی اجتناب ورزد و برای رسید به آن سمت دهکده از مسیرهای متروکِ میان جنگل دزدکی حرکت کند.
او زمزمه می‎کند: "بله، بله، اینطور است، وقتی آدم همیشه فقط به نان روزانه فکر کند، آیا این مردک نمی‎توانست آنقدر عقل داشته باشد که وقتی از خانه بیرون می‎رود پولش را با خود ببرد! من هیچ دشمنی با او نداشتم، او بهتر از هر کس دیگر با من رفتار کرد، اما وقتی پول را سر راهم می‎ریزد بنابراین مجبورم آن را بردارم."
او در طول روز بیشتر از یک بار دلیل داشت که اینطور شکایت کند، زیرا او به جنگلی بزرگ و سرگردان کننده داخل شده بود. البته او سعی می‎کرد تمام مدت مسیر مشخصی را حفظ کند، اما مسیر به این طرف و آن طرف پیچ می‎خورد. او تقریباً این احساس را داشت که مرتب در یک دایره می‎چرخد و اصلاً جلو نمی‎رود.
او تمام روز را بدون آنکه جنگل روشن شود می‎رفت و می‎رفت. در اواخر ماه دسامبر، همانطور که حالا بود، هوا ساعت پنج بعد از ظهر تاریک می‎گشت، و حالا یک راهپیمائی واقعاً ناگوار در تاریکی بر روی چوب و سنگ، باتلاق و لجنزار شروع می‎گردد. مرد تا جائیکه می‎توانست مقاومت می‎کرد و خود را سرپا نگاه می‎داشت، اما عاقبت کاملاً حل گشته در خستگی بر کف جنگل می‎افتد.
اما در همان لحظه که او سرش را بر روی زمین گذارده بود صدائی می‎شنود. یک صدای کوبیدن سخت و منظم. امکان شک کردن وجود نداشت. او می‎نشیند و می‎گوید: "این صدای چکش آهنی است. باید در این نزدیکی مردم باشند."
با به کار بردن آخرین نیروی باقی مانده بر روی پاهایش بلند می‎شود و  خود را تلو تلو خوران به سمت صدا می‎کشاند.

2
معدن زغال‎سنگ دهکده رامخا در قدیم با کوره‎های ذوب آهن، کارگاه آهنگری و ریخته‎گری در شکوفائی کامل بود. کرجی‎های سنگین و قایق‎های مسطح در فصل تابستان بر روی آب کانال مرتب در رفت و آمد بودند و در زمستان گرد و غبار زغالِ گاری‎هائی که از آنجا عبور می‎کردند جاده‎های اطراف را سیاه می‎ساخت.
در یک شب دراز تاریک قبل از کریسمس آهنگر و دستیارش در کارگاه آهنگریِ از دود سیاه گشته نشسته بودند و انتظار می‎کشیدند تا آهنی که در کوره داغ می‎گشت برای بر روی سندان قرار داده شدن به اندازه کافی از گداختگی سفید شود. گاه به گاه یکی از آنها برمی‎خاست تا زغال در کوره بریزد، یا میله بزرگی در توده گداخته فرو کرده و آن را زیر و رو کند، و سپس پس از چند لحظه با آنکه طبق رسم چیز بیشتری بجز یک پیراهن بزرگ و یک جفت کفش چوبی چیزی نپوشیده بود عرق کرده بازمی‎گشت.
تمام وقت کارگاه آهنگری از سر و صدا پر بود. دستگاه بزرگ دم دهی صدای بلندی داشت و زغال‎های سوزان ترق و تروق می‎کردند. گاری پسر زغال حمل کنی که پی در پی زغال به داخل می‎آورد و آنها را در گودالِ انبار می‎ریخت دارای چرخی بود که سر و صدای زیادی به راه می‎انداخت.
در برابر دیوارهای کارگاه جریان شدید آب نهر می‎غرید و یک باد خشن شمالی شُر شُر رگبار را بر روی سفال سقف آهنگری پرتاب می‎کرد.
بنابراین جای تعجب نبود که مردها ابتدا وقتی متوجه می‎شوند که یک آواره درب را باز کرده و داخل آهنگری شده است که او کاملاً نزدیک آنها ایستاده بود.
اما قطعاً این برای آنها اصلاً چیزی غیر معمولی نبود که خانه به دوشان بیچاره‎ای که محل خواب بهتری نمی‎یافتند توسط نوری که از شیشه‎های سیاه شده کارگاه به بیرون می‎تابید جلب می‎گشتند و به داخل می‎آمدند تا از گرمای کوره لذت ببرند و چند ساعت بر روی زمین گرم پوشیده شده از قطعات کوچک زغال دراز بکشند و استراحت کنند. آنها به تازه‎وارد فقط نگاه بی‎تفاوتی می‎اندازند. بله، بله، دوباره یکی از انواع همیشگی بود، ریش بلند، با لباس پاره و کثیف، با کفش‎هائی که خود را از پاها جدا می‎سازند و قصد امتناع از ادامه خدمت دارند.
و آنها بیشتر از این توجه‎ای به او نمی‎کنند. وقتی یک مرد که بیشتر از چهل سال به نظر نمی‎رسد و علاوه بر آن دارای هیکلی بزرگ و خوب ساخته شده است به جای استفاده از دست‎ها برای کار کردن از طریق گدائی زندگی را بگذراند بنابراین چنین برخوردی کاملاً حقش است. مردها جواب سلام کردنش را نمی‎دهند و پاسخ آهنگر به این پرسش که آیا او اجازه دارد مدت کمی آنجا بماند و خود را گرم کند فقط تحقیرآمیزترین نگاه بود.
این خیلی به مرد دوره‎گرد کمک نمی‎کند وقتی او تله‎موش‎هایش را که بر روی شانه چپ آویزان بودند طوریکه انگار یک مدال افتخار را صاف و مرتب می‎کند از قفسه سینه گسترده‎اش بالاتر می‎کشد. خیر، آهنگران به هیچ وجه نمی‎خواستند خود را متقاعد سازند که او چیزی غیر از یک گدای معمولی‎ست و قبول نمی‎کنند به او یک کلمه هدیه کنند.
فروشنده تله‎موش هم سکوت می‎کند. آنچه برایش اهمیت داشت ماندن در آهنگری و گرم ساختن خود بود و نه گپ زدن.
اما آن زمان کارخانه ذوب آهن دهکده رامخا توسط صاحب باشکوهی هدایت می‎گشت که جاه‎طلبی بالاتری از اینکه آهن واقعاً خوب به بازار عرضه کند نداشت، و روز و شب مراقبت می‎کرد که کار در کارگاه به بهترین نحو انجام گیرد. و حالا او اتفاقاً برای یک سرکشی شبانه معمولی به کارگاه آهنگری می‎آید.
البته اولین چیزی که او می‎بیند خانه به دوش بلند قدی بود که چنان نزدیک کوره چمباته زده بود که بخار از لباس ژنده نمناکش صعود می‎کرد.
و او مانند آن دو آهنگر نگاه بی‎تفاوتی به او نینداخت، بلکه کاملاً نزدیک می‎رود و او را جستجوگرانه تماشا می‎کند. و ناگهان کلاه مرد را که تا بینی را پوشانده بود از سرش برمی‎دارد تا بتواند بهتر به چشمانش نگاه کند.
او فریاد می‎زند: "اما این تو هستی، نیلس اولاف، چرا اینطور دیده می‎شوی!"
فروشنده تله‎موش هرگز در زندگی کارخانه‎دار دهکده رامخا را ندیده بود و حتی نمی‎دانست که نام او چیست، اما فوری به خودش می‎گوید این آقای محترم که او را به جای یک آشنای قدیمی اشتباه گرفته است شابد بتواند چند کرون به او هدیه بدهد، و بنابراین نمی‎خواست او را فوراً از اشتباه دربیاورد.
او می‎گوید: "بله، خدا می‎داند که وضعم چطور بد شده است و به سراشیبی گرفتار شده‎ام."
مالک می‎گوید: "تو نباید هرگز از هنگ سواره‎نظام خداحافظی می‎کردی. تمام اشتباه این بود. اگر من هنوز فعال بودم اجازه نمی‎دادم که این اتفاق بیفتد. اما حالا البته با من می‎آئی و به خانه‎ام می‎رویم؟"
اما رفتن به خانه مالک و آنجا به عنوان رفیق قدیمی هنگ سواره‎نظام مورد استقبال قرار گرفتن چندان با سلیقه فروشنده تله‎موش مطابقت نداشت.
او در حالیکه بسیار وحشت‎زده دیده می‎گشت می‎گوید: "اما نه، اما نه، این اصلاً ممکن نیست ــ"
هنگامیکه مردِ دیگر می‎بیند که او اینطور تعارف می‎کند شروع به خندیدن می‎کند.
او می‎گوید: "تو اجازه نداری فکر کنی که پیش من در خانه چنان پر زرق و برق است که نتوانی خود را در آنجا نشان دهی، شاید شنیده باشی که الیزابت فوت کرده است، پسرها در خارج از کشور هستند و فقط من و دختر بزرگم در خانه زندگی می‎کنیم. ما از قضا از این شکایت می‎کردیم که در تعطیلات کریسمس کاملاً تنها خواهیم بود. بیا حالا، بعد حداقل غذای کریسمس لطف بیشتری خواهد داشت!"
اما مرد غریبه همچنان پیشنهاد را رد می‎کند و با نه، نه، نه گفتن بر روی حرف خود باقی می‎ماند، و به نظر می‎رسید که او وقتی مالک اصرار می‎کند مایل به فرار کردن است. در این وقت مالک متوجه می‎شود که اصرارش بی‎فایده است.
او به آهنگر می‎گوید: "اشترن‎اشتروم، به نظرم می‎رسد که جناب سروان ترجیح می‎دهد به عوض پیش من آمدن امشب پیش تو بماند، بنابراین باید به او یک محل خواب بدهی."
او با این حرف در حالیکه آهسته می‎خندید به راه خود می‎رود، و آهنگرها که او را خوب می‎شناختند می‎دانستند که هنوز آخرین حرفش را نزده است.
و هنوز نیم ساعت نگذشته بود که آنها صدای چرخ‎های کالسکه را می‎شنوند و یک مهمان جدید از درب داخل می‎گردد. اما این بار کسی که آمد خود مالک نبود، بلکه او دخترش را فرستاده بود، ظاهراً با این انتظار که هنر متقاعد ساختن دخترش بزرگ‎تر باشد. دختر همراه با خدمتکاری که یک پالتوی خز بلند در دست داشت داخل می‎شود. نمی‎شد به هیچ وجه دختر را زیبا نامید، او زیبا نبود و خجالتی دیده می‎گشت، و نگاهی جدی و سوداوی داشت.
درون کارگاه آهنگری تقریباً مانند قبل دیده می‎گشت. آهنگر و دستیارش هنوز بر روی نیمکت‎هایشان نشسته بودند و آتش در کوره شعله‎ور بود و زغال‎ها ترق و تروق می‎کردند. مرد غریبه بر روی زمین دراز کشیده بود، سرش بر روی توده‎ای آهن قرار داشت و کلاه صورتش را پوشانده بود.
وقتی چشم دختر مالک به او می‎افتد به سمتش می‎رود و کلاه را از صورتش بلند می‎کند. مرد احتمالاً از آن نوع آدم‎هائی بود که عادت دارند فقط با یک چشم بسته بخوابند، او فوری از خواب بیدار می‎شود و بلافاصله در برابر دختر می‎ایستد.
دختر جوان می‎گوید: "من ادلا ویلمنسون نامید می‎شوم، پدرم گفت که شما می‎خواهید امشب اینجا در آهنگری بخوابید، و من خواهش کردم به من اجازه دهد به اینجا بیایم و شما را با خود به خانه بیاورم. من خیلی متأسفم که شما به وضعیت سختی دچار شده‎اید. پدرم گفت که شما هنگ سواره‎نظام را به خاطر تردید وجدان ترک کرده‎اید."
دختر نگاه عمیقش را با همدردی تحسین‎آمیزی به او می‎دوزد. و مرد ژنده‎پوش با خودش فکر می‎کرد وقتی آنها این همه به خود زحمت می‎دهند که او پیش آنها برود احتمالاً به تعارف ادامه دادن ناسپاسی خواهد بود. یک بار در زندگی بر روی یک تختخواب اربابی خوابیدن می‎توانست خیلی زیبا باشد.
او می‎گوید: "من هرگز فکرش را هم نمی‎کردم که دوشیزه مهربان به خودشان زحمت بدهند و به خاطر من در شب به کارگاه آهنگری بیایند، بله، بنابراین به همراهتان می‎آیم."
با این حرف او پالتوی خزی را که خدمتکار با تعظیم به او می‎دهد می‎گیرد، آن را بر روی لباس ژنده‎اش می‎پوشد و بدون نگاه کردن به آهنگرهای شگفت‎زده همراه با دختر جوان کارگاه را ترک می‎کند و به سمت کالسکه می‎رود.

3
روز بعد شب کریسمس بود. و هنگامیکه مالک ویلمنسون برای صبحانه به سالن غذاخوری می‎آید، با انتظار لذتبخشی به رفیق قدیمی خود فکر می‎کرد که به موقع و مناسب سر راه او قرار گرفته بود.
او به دخترش که چیزی بر روی میز غذا قرار می‎داد می‎گوید: "او باید حالا اول پیش ما خوب غذا بخورد، بعد می‎خواهم برایش کار بهتری از دوره‎گردی و تله‎موش فروختن پیدا کنم."
دختر می‎گوید: "این عجیب است که چه سریع وضعش خراب شده است. دیروز اصلاً هیچ چیز بر این امر دلالت نمی‎کرد که او یک مرد تحصیلکرده است."
پدر می‎گوید: "فرزندم، فقط صبر کن، وقتی ابتدا لباس مرتب بر تن کند تو طور دیگر در باره او صحبت خواهی کرد. او دیروز خجالت می‎کشید، می‎فهمی؟ کردار یک خانه به دوش با لباس‎های خانه به دوشی در ارتباط است."
درست زمانیکه مالک این را می‎گوید درب باز می‎شود و فروشنده سابق تله‎موش داخل می‎گردد. بله، این مطمئناً او بود. لباس آراسته بر تن داشت. خدمتکار موهای او را اصلاح کرده، ریش صورتش را تراشیده و او را حمام کرده بود. او چنان تمیز و پاک شده بود که رسماً می‎درخشید. وانگهی کفش و جوراب سالمی پوشیده بود و پیراهن سفید یقه آهاردار و یک کت و شلوار زیبای مهمانی بر تن داشت که مالک دهکده رامخا به او قرض داده بود.
با وجود آنکه او را خوب آراسته بودند اما به نظر می‎رسید که ارباب خانه کاملاً راضی نیست. او با ابروهای به هم نزدیک ساخته مهمانش را با دقت تماشا می‎کند.
زیرا آدم باید در نظر داشته باشد که وقتی او مرد غریبه را در نور لرزان آتش کارگاه آهنگری دید البته می‎توانست او را به راحتی اشتباه بگیرد، اما حالا وقتی مرد غریبه را تمیز و بدون ریش در نور کامل روز مقابل خود می‎دید، بنابراین دیگر برایش ممکن نبود او را به عنوان یک آشنای قدیمی به حساب آورد.
او به مرد غریبه فریاد می‎زند: "این چه معنی می‎دهد؟"
فروشنده تله‎موش دیگر تلاشی برای پنهان‎کاری نمی‎کند. او فوری متوجه می‎شود که حالا شکوه به پایان رسیده است.
او می‎گوید: "بله، آقای مهربان، من هیچ تقصیری در این قضیه ندارم، من هرگز خودم را بجز به عنوان یک فروشنده بیچاره تله‎موش به جای کس دیگری معرفی نکردم، و من خواهش و التماس کردم که بگذارید در آهنگری بمانم. و حالا هم هیچ فاجعه‎ای اتفاق نیفتاده است، من دوباره لباس‎های پاره‎ام را می‎پوشم و به راه می‎افتم."
مالک کمی کشدار می‎گوید: "خب، اما باید قبول کنی که این یک اقدام صادقانه نبود. و شاید قاضی دهکده هم باید یک کلمه در باره این موضوع صحبت کند."
خانه به دوش حالا چند قدم نزدیک‎تر می‎شود و با مشت به یک صندلی می‎کوبد.
او می‎گوید: "من به قاضی خواهم گفت که داستان چطور است. تمام جهان چیزی نیست بجز یک تله‎موش بزرگ. تمام دارائی‎هائی را که به کسی می‎دهند فقط تکه‎های پنیر و چربی‎ای هستند که داخل تله‎موش می‎گذارند تا شیطان بیچاره‎ای را فاسد سازند. و حالا وقتی قاضی دهکده بیاید و اگر هم مرا به زندان بیندازد سپس باید آقای مهربان فکرش را بکند که: می‎تواند روزی فرا برسد که او هم به یک قطعه زیبای چربی مایل شود و خود را در تله‎موش بزرگ بیندازد."
مالک دهکده می‎خندید.
"تو حقه باز. این چندان هم بد گفته نشد. ما ترجیح می‎دهیم در شب کریسمس برای قاضی دهکده مزاحمت ایجاد نکنیم. اما حالا برو پی کارت!"
اما هنگامیکه مرد به سمت درب می‎رود دختر جوان مالک می‎گوید: "من فکر می‎کنم که او باید امروز پیش ما بماند. من نمی‎خواهم که او برود." و با این حرف جلو می‎رود و خود را در سر راه خانه به دوش قرار می‎دهد.
پدر می‎پرسد: "دختر چه کار می‎کنی؟"
دختر با گونه‎های سرخ گشته آنجا ایستاده بود و به درستی نمی‎دانست که چه باید بگوید. ببینید، دختر در صبح برای خود به زیبائی تجسم کرده بود که چطور خوب و کریسمسی برای مرد بیچاره گرسنه‎ای که در شب کریسمس پیش آنها آمده بود همه چیز را آماده کند. دختر نمی‎توانست خود را چنین ناگهانی از این افکار جدا سازد، و بنابراین خواسته بود که خانه به دوش بیچاره اجازه ماندن پیش آنها را داشته باشد تا بتواند کریسمس را همراه‎شان جشن بگیرد.
دختر جوان می‎گوید: "من به این مرد آواره فکر می‎کنم. او تمام سال را می‎رود و می‎رود، و مطمئناً بر روی تمام زمین نقطه‎ای وجود ندارد که او آن را مال خود بداند، هیچ محلی وجود ندارد که در آن به او خوشآمد بگویند و در آرامش استراحت کند. احتمالاً هر جا که می‎رود بیرونش می‎کنند. همیشه از اینکه او را بگیرند و آزادی‎اش را بدزدند وحشت دارد. من اما آرزو داشتم که او اینجا پیش ما یک روزِ با آرامش پیدا کند. فقط یک روز در تمام سال."
ویلمنسون چیزی در زیر سبیلش زمزمه می‎کند. او نمی‎توانست تصمیم بگیرد با دختر مخالفت کند.
دختر جوان می‎گوید: "این درست است که همه چیز یک اشتباه بود، اما با این وجود فکر می‎کنم ما نمی‎توانیم کسی را که پیش خود دعوت کرده‎ایم و به او یک شادی جشن کریسمس وعده داده‎ایم از خود برانیم."
مالک می‎گوید: "تو بهتر از یک کشیش موعظه می‎کنی. قبول، من فقط امیدوارم که از آنچه انجام می‎دهی پشیمان نشوی."
در این وقت دختر مالک دست مرد غریبه را می‎گیرد و او را به سمت میز غذاخوری هدایت می‎کند.
دختر که می‎بیند مقاومت پدر شکسته است می‎گوید: "حالا بشین و با ما غذا بخور."
فروشنده تله‎موش در تمام این مدت یک کلمه هم صحبت نکرد، و حالا هم ساکت بود. اما فقط مرتب به دختر جوان که از او چنین پشتیبانی کرده بود نگاه می‎کرد. کار فوق‎العاده‎ای که دختر برای او انجام داد او را کاملاً لال ساخته بود.
سپس این شب کریسمس در دهکده رامخا تقریباً مانند بقیه شب‎های کریسمس می‎گذرد. آنها با مهمان غریبه مشکل زیادی نداشتند، زیرا او واقعاً کاری بیش از خوابیدن انجام نمی‎داد. او تمام صبح را بر روی مبل در اتاق مهمانی یکسره دراز کشید و خوابید. ظهر او را بیدار ساختند تا بتواند با آنها از غذاهای کریسمس بخورد، اما بعد از غذا دوباره به خوابیدن ادامه می‎دهد. طوری بود که انگار سال‎ها و روزها قبل از آمدن به این خانه خواب خوب و فرحبخشی نکرده بوده است.
بعد از ظهر، پس از روشن ساختن شمع‎های درخت کریسمس او را دوباره از خواب بیدار می‎سازند، و او در آنجا لحظه‎ای می‎ایستد و با باز کردن و بستن چشم به شمع‎های درخت کریسمس نگاه می‎کند، و وقتی موزیک رقص پولکایِ کریسمس پخش می‎شود یک دور در اطراف می‎رقصد. اما چشمانش در این حال بسته می‎شوند و او دوباره ناپدید می‎شود. چند ساعت بعد دوباره مزاحمش می‎شوند و می‎گویند که باید برای خوردن ماهی و سوپ بلغور با آنها به سالن غذاخوری برود.
اما هنوز مدتی از خوردن غذا نگذشته بود که او با دست دادن به آنها تشکر می‎کند و شب به خیر می‎گوید.
هنگامیکه او به دختر جوان می‎رسد دختر به او می‎گوید، پدرش مایل است که او لباس‎هائی را که بر تن دارد به عنوان هدیه کریسمس در نظر گیرد. او مجبور نیست آنها را پس بدهد. و اگر او بخواهد شب کریسمس سال آینده در خانه‎ای باشد، جائیکه در آرامش استراحت کند و مطمئن باشد که اتفاق بدی برایش رخ نخواهد داد، بنابراین می‎تواند پیش آنها بیاید.
مرد به این حرف جوابی نمی‎دهد. او فقط به دختر مالک با حیرت فوق‎العاده و هراس نگاه می‎کرد.
در روز بعد مالک ویلمنسون و دخترش صبح زود از خواب بیدار می‎شوند تا برای مراسم مذهبی کریسمس به کلیسا بروند، مهمان آنها هنوز خوابیده بود، و چون مزاحم خواب او گشتن بی‎رحمانه بود بنابراین می‎گذارند که به خوابیدن ادامه دهد.
هنگامیکه آنها حدود ساعت ده صبح به خانه بازگشتند، دختر سرش را بیش از همیشه به پائین خم ساخته بود. او در کلیسا شنیده بود که پول یکی از کارگران سابق روزمزد توسط یک فروشنده دوره‎گرد تله‎موش دزدیده شده است.
پدر می‎گوید: "بله، تو شخص خوبی را به خانه آوردی، من مایلم بدانم چه مقدار قاشق نقره‎ای هنوز در بوفه ما باقی مانده است."
به محض ایستادن کالسکه در کنار پلکان ساختمان، مالک با عجله از خدمتکار می‎پرسد که آیا مرد غریبه هنوز در خانه است، و اضافه می‎کند که آنها در کلیسا شنیده‎اند که او یک دزد است. خدمتکار جواب می‎دهد که مرد غریبه رفته است، اما او چیزی همراه خود نبرده بلکه بر عکس یک پاکت کوچک هم بر جای گذاشته است که دوشیزه باید لطف کنند و آن را به پیرمردی بدهد که سابقاً کارگر روزمزد بوده و حالا در آن سوی جنگل در کنار جاده اصلی زندگی می‎کند.
خدمتکار می‎گوید: "او خواهش کرد که دوشیزه مهربان باید ابتدا پاکت را باز کند."
دختر جوان پاکت را باز می‎کند و از شادی فریاد کوچکی می‎کشد. او یک تله‎موش کوچک در پاکت می‎یابد که داخلش سه اسکناس لوله شده ده کرونی قرار داشت.
دختر می‎گوید: "می‎بینی پاپا، او بدون شک به تله افتاده است، اما این بار موفق گشت دوباره بیرون بخزد."