تراژدی راننده تراموا.

صحنه یک تراموا را به تصویر می‎کشد که در شبی زمستانی در یک ناحیه عجیب و غریب خارج از شهر سریع می‎راند. این تراموا بسیار بزرگ است، کاملاً زرد رنگ و توسط برق حرکت می‎کند. او با سر و صدائی مانند غرش رعد می‎راند و جرقه‎ها و زوزه بادهای خشمگین در سر پیچ‎ها تراموا را محاصره می‎کنند.
درون تراموا به شرح زیر اشغال شده است: در ردیف سمت راست: یک مرد جوان کارمند فروشگاه؛ ــ یک مرد که خوابیده است؛ ــ دو راهبه که در حال تسبیح چرخاندن دعا می‎کنند؛ ــ یک بانوی بسیار چاق خوش لباس که انگشت در بینی فرو می‎کند. این بانوی چاق که پهن و متین آنجا نشسته است نه تنها محل خودش را بلکه همچنین قسمت بزرگی از محل همسایه‎اش را اشغال کرده است، یک مرد جوان خجالتی که با وجود رسماً تحت فشار بودن نه جرأت حرکت دادن به خود دارد و نه شکایت کردن، زیرا او به عنوان هفتمین و آخرین مسافر نشسته در ردیف سمت راست از سمت چپ توسط اسلحه یک سرباز فشار داده می‎گشت. ردیف سمت چپ با یک دختر جوان فروشنده کالاهای مُدرن شروع می‎شود که در راه بازگشت به خانه پیش مادرش است؛ یک پسر جوان با لباس ژنده که کاملاً در خواندن یک جزوه سیاسی عمیق شده است؛ یک مادر خانواده با یک سبد خرید و یک کودک چهار ساله. در کنار کودک مرد سبک مغز اتوبوس‎ها نشسته و عاقبت پیرمردی که همیشه در حال شکایت کردن است.
در جلو تراموا که توسط شیشه‎های ضخیم عایق شده است راننده که مسئولیت بزرگی بر عهده دارد بر روی سکو ایستاده است. او یک پالتوی خز بر تن دارد و بر علیه قدرت عناصر می‎جنگد.
در عقب تراموا کمک راننده اقامت دارد؛ او یک کودک از خلق است، یک کلاه خدمت بر سر و یک گالش بر پا دارد. گاهی اوقات میان تراموا گشتی می‎زند و بلیط‎های کوچک توزیع می‎کند، اغلب اما با مسافر بی‎باک در باره هوا صحبت می‎کند که در پشت سر او ایستاده است و سیگار می‎کشد و از آن دسته افراد شجاعی‎ست که غرورشان در این است که از هر آنچه بی‎خطر است هیچ وحشت ندارند.
در طبقه دوم بی‎سقف تراموا مسافران درجه دو اقامت دارند، از ارث محروم گشتگان جامعه، که گاهی به خاطر منجمد نگشتن از سرما با پاهایشان به سقف می‎کوبند و به این وسیله حضور خود را به یاد دیگران می‎اندازند؛ آدم بجز این سر و صدا صدای خفه پروانه موتور، زمزمه راهبین که در حال تسبیح چرخاندن دعا می‎کنند و صدای خر و پف مرد خوابیده را می‎شنود. کودک بسیار مؤدب است.
هوا وحشتناک سرد است، برف با دانه‎های متراکم می‎بارد، و باد زوزه می‎کشد.

صحنه اول
تراموا در کنار یک ایستگاه متروکه که در کنار مرز جهان مسکونی قرار دارد توقف می‎کند. یک بازرس با ظاهری وحشی که خواب‎آلود دیده می‎شود و از سرما می‎لرزد خشمگین از خیمه گرمش هجوم می‎آورد، با کمک راننده چند نشانه کابالا مبادله می‎کند و از سرباز می‎پرسد که آیا او یک فرد نظامی است. هیچکس نه سوار می‎شود و نه پیاده. تراموا دوباره حرکت می‎کند.
استراحت کوتاه.
سپس راننده تراموا می‎خواند:
"به پیش! به پیش، همیشه به پیش! این آخرین ایستگاه است. حالا دیگر هرگز توقف نخواهم کرد. دیگر از این رانندگی به جلو و عقب خسته شده‎ام. آیا فکر می‎کنند می‎توانند مرا با این حقوق مسخره‎ای که می‎گیرم برده خود سازند؟ من بیش از حد طولانی به شور و شوقم افسار زدم. حالا عاقبت می‎خواهم از زندگی به روش خودم لذت ببرم. من با تراموایم تا پایان جهان پرواز خواهم کرد. به پیش، به پیش، به پیش!"
او به سرعت تراموا می‎افزاید. هیچکس صدای او را نشنید. خدای آرام امنیت در میان مسافران نشسته است؛ او بازوانش را بر اعتماد انسان‎ها به اختراعات خودش و بر بی‎خبری‎اش از خطر نزدیک شونده تکیه می‎دهد، و سرش را بر بی‎قیدی مشهور انسان‎ها هنگامیکه دیگران ابتکار عمل و مسئولیت را به دست می‎گیرند می‎گذارد.
در این بین:
مرد جوان کارمند فروشگاه: او خجالتی دختر جوان فروشنده کالاهای مُدرن را نگاه می‎کند، اما با چشمان مسرور، به خود می‎گوید:
چه دختر جذابی! آه! این مژه‎های بلند قهوه‎ای رنگ که بر روی گونه‎هایش سایه می‎اندازند. آه، این دهان و شکل دلربای بالاتنه‎اش. چه زیاد من دوستش دارم! از سه ماه پیش هر شب با او سوار تراموا شده‎ام. آیا باید جسارت به خرج دهم و با او صحبت کنم؟
دختر جوان فروشنده کالاهای مُدرن: او زیباست ... او واقعاً بسیار زیباست ... به راستی، او چیز بسیار شیکی در خود دارد ... و همینطور چیزی بسیار جدی ... مدت‎هاست که با او هر شب می‎رانم ... من مطمئنم که او باید خیلی خوب سرگرمم کند ... ریشش چه فرفری و لطیف است و چه کراوات زیبائی بسته ... او جسارت نمی‎کند به من نگاه کند ... اگر با من صحبت کند آیا با وجود تمام چیزهائی که مامان به من گفته است احتمالاً به او گوش می‎دادم؟ ...
دختر پنهانی مرد جوان را تماشا می‎کند، مرد جوان هم همین کار را می‎کند.
چشمان آنها همدیگر را ملاقات می‎کنند. آنها به هم نگاه‎های درخشان می‎اندازند.
مادر خانواده به کودکش: تیتی، تین‎تین، بیا پیش مامان لالا بکن.
کودک که نام واقعی‎اش کنستانتین است:
او آسوده خاطر خود را جا به جا می‎کند و در آغوش مادر می‎خوابد.
مردی که به خواب رفته است: او خر و پف می‎کند.
راهبین: آنها در حال تسبیح چرخاندن دعا می‎کنند.
پسر جوانی که مقاله سیاسی می‎خواند، در حال زمزمه از میان دندان:
این حکومت خوک صفت!
مرد سبک مغز: من مرد سبک مغز اتوبوس‎ها هستم. من اجازه نمیدهم توسط هیچ چیز مزاحم آسایشم شود را برهم بزند و راضیم اگر بتوانم بر روی نیمکتم بنشینم. من مرد احمق اتوبوس هستم.
پیرمرد در حال شکایت: این یک رسوائی‎ست! این وسائل نقلیه الکتریکی را حتی به درستی هم گرم نمی‎سازند. چنین چیزی فقط می‎تواند در فرانسه اتفاق بیفتد. (او برای بررسی لوله حرارتی خود را خم می‎سازد و سپس مرد سبک مغز را مخاطب قرار می‎دهد.) آقای عزیز، شما باید اعتراف کنید که این لوله حرارتی کاملاً سرد است. آه، در آمریکا چنین چیزی تحمل نخواهد گشت. مسافرین چنین چیزی را تحمل نخواهند کرد و سپس ...
ادامه یک صحبت غیر جالب و فریبکارانه.
بانوی چاق در حال ادامه با انگشت در بینی جستجو کردن:
من یک بانوی خوش لباس چاق هستم و دارای یک موقعیتم ... من ثروتمندم، بدیهی‎ست، و من می‎توانستم به جای با یک تراموای الکتریکی طور دیگر سفر کنم، اما پول پول است، و من بعداً تعریف می‎کنم که از با ماشین راندن وحشت می‎کردم ... من مایلم برای اینکه به من حسادت کنند تصویر یک بانوی بسیار ثروتمند از خودم بر جا بگذارم، و همزمان ، برای اینکه فقط هیچکس از من تقاضای پول نکند تصویر یک زن کاملاً فقیر را نمایش دهم.
مرد جوان خجالتی: بانوی چاق در سمت راست نشسته خیلی وحشتناک است، من از چاقی او له خواهم شد. سرباز نشسته در سمت چپم با زره فلزی‎اش به طرز وحشتناکی به من فشار می‎آورد. وضع من خیلی نفرت‎انگیز است ... خدایا، چرا من اینطور خجالتی‎ام که جرأت نمی‎کنم خودم را حرکت دهم یا یک جای دیگر جستجو کنم؟
سرباز: لعنت بر شیطان، چقدر اینجا سرد است ... اگر آدم می‎توانست حداقل یک قطره درست و حسابی به دست آورد ... آیا باید آن را امتحان کنم؟ ...
کمک راننده بر روی سکو به مسافر بی‎باک:
برف سفید رنگ است و از آسمان تاریک می‎بارد. این برای زراعت خوب نیست.
مسافر بی‎باک: او سیگار دوم را روشن می‎کند:
من در طول سفر خطرناک تحقیقاتی‎ام چیزهای بدتری دیده‎ام: شیر، ببر، گرسنگی، تشنگی، سرما، گرما و خرس‎های سفید یا مردم سیاه پاپوآ، هیچ چیز نمی‎توانست باعث وحشتم شود.
مسافران طبقه دوم بی‎سقف: ما مسافران رنگ‎پریده با پاهای یخ‎زده طبقه دوم بی‎سقف هستیم. آه، چرا ما خود را در چنین وضعیت فلاکت‎باری میابیم؟ چرا ما بالای نردبان اجتماعی نایستاده‎ایم تا اجازه داشته باشیم در طبقه پائین تراموا برانیم، جائیکه خشک و از رفتار شرورانه هوا در امان است؟ آه، بی‎عدالتی، نابرابری بی‎رحمانه موقعیت انسان‎ها. آه، آیا این مجازات به این دلیل است که پدران ما پادشاهان را سرنگون ساخته‎اند؟ ...

صحنه دوم
تاریکی. طوفانِ برف، سرمای وحشتناک. تراموا با سرعتی مرتب رو به افزایش از میان مناطق ناشناخته، از کنار دشت‎ها، از کنار کوه‎ها و جنگل‎هائی که پوشیده از برف در زیر آسمان سیاه قرار دارند می‎راند و می‎گذرد.
راننده تراموا: سریع‎تر، سریع‎تر! من سرما و شب را شکست خواهم داد! مرگ نباید به من برسد. در مقابلم فضای بی‎پایانی که هیچ مرزی ندارد قرار دارد، من خودم را در آن سرنگون می‎کنم. در پشت سرم سر و صدای شکایت مسافرانِ وحشت‎زده شنیده می‎شود، این شکنجه‎گران زندگی سگی‎ام ... من هیچ اهمیتی به آن نمی‎دهم ... اگر از این کار خوش‎شان می‎آید می‎توانند صد هزار بار بلندتر فریاد بکشند ... من دیگر آنها را نمی‎شناسم ... در این ساعت تنها آرزوی زندگیم، ایده ثابت پایداری که مرا در طول تمام دوران حرفه‎ام تعقیب می‎کرد تحقق پیدا می‎کند، و من هفده سال خدمت را پشت سر گذاشته‎ام ... آرزوی سرکوب شده‎ام یک بزرگی دیوانه‎وار به خود می‎گیرد. سریع‎تر، مدام سریع‎تر، سریع‎تر!
اهریمن وحشت سیاه: پیشانی او از عرق پوشانده شده است و چشمانش از اشگ پر است؛ او با آرواره‎های لرزان مسافران را که درک کرده بودند همه چیز آنطور که باید باشد نیست می‎لرزاند.
مسافران: او را نگه دارید، او را نگه دارید! او می‎خواهد ما را بکشد ... کمک راننده، او را نگه دارید! آه این وحشتناک است، وحشتناک!
کمک راننده: رهبر، که بعد از خدا سرور قطار خودش است باید مست یا دیوانه باشد، او حالا با زندگی ما بازی می‎کند ... از هیچکس کاری ساخته نیست ...
مردی که به خواب رفته است: او بیدار می‎شود.
آنچه باید بشود می‎شود.
او دوباره می‎خوابد.
مرد جوان کارمند فروشگاه به دختر جوان فروشنده کالاهای مُدرن: من در این خطر کشتی‎هایم را پشت سرم می‎سوزانم! آه نارنگی، اسم من آدولف است! من دوستت دارم، فرشته شیرین، بیا به کنار قلبم که برای تو ملتهب است! ... اگر چنین است که باید غرق شویم پس بگذار حداقل از دقایق باقیمانده بهترین کار را انجام دهیم، و مرگ می‎تواند ما را در آغوش عشق بیابد ... با تو مرگ برایم شیرین خواهد بود ...
دختر جوان فروشنده کالاهای مُدرن: آقای محترم، شما چی می‎گید؟ خدای من، واگن با چه سرعت وحشتناکی حرکت می‎کند، مامان، من می‎ترسم ... آدولف نجاتم بده ...
دختر خود را در آغوش او می‎اندازد.
مادر خانواده به کودکش: تین‎تین، واگن سقوط خواهد کرد. (سر و صدا در سبد خریدش.) بفرما، تخم‎مرغ‎ها شکستند، جهان در حال نابود شدن است.
کودک، خسته: تین‎تین می‎خواد بخوابه.
راهبین که دندان‎هایشان از وحشت به هم می‎خورد: خدای آسمان، بهشت خوب و زیباست، اما لطفاً تا جائیکه ممکن است دیرتر. علاوه بر این ما هنوز اعتراف نکرده‎ایم ... مادر باکره مقدس، جاده ناصاف است ...
آنها ناامیدانه در حال تسبیح چرخاندن دعا می‎کنند.
پسر جوان ژنده‎ پوش: این حکومت خوک صفت! آدم می‎بینه که از انحصاراتشون چی بیرون میاد.
مرد سبک مغز: من اصلاً نمی‎تونم بگم که تمام این چیزها برای من چه بی‎تفاوت است! من به هیچ چیز فکر نمی‎کنم، من به هیچ جا نمی‎رم ... چشم‎های من دارای چنان نگاه بی‎تأثیری هستند که وحشت ایجاد می‎کنند ... من آدم بدبخت بی‎دست و پائی هستم، مرد سبک مغز اتوبوس‎ها.
پیرمرد: اما حالا کافی‎ست، من می‎خواهم که وسیله نقلیه را متوقف کنند. کمک راننده من شکایت خواهم کرد! واقعاً ... این رسوائی‎آور است ... در آمریکا ...
بانوی چاق: اینکه من یک بانوی چاق و بسیار ثروتمندم چه سودی در این خطر به حال من می‎کند؟ آیا باید بمیرم و همه چیز را ترک کنم؟ ... این راننده مطمئناً یک جنایتکار شریر است، اگر او خودش را بکشد و همه دیگران را با خود به ویرانی بکشد بنابراین من این را خیلی خوب درک می‎کنم، اما مرا، مرا، کسی را که شصت هزار فرانک حقوق بازنشستگی می‎گیرد. مطمئناً او این را نمی‎داند، یا اینکه باید یک آنارشیست باشد ... خدای من، تراموا مرتب سریع‎تر میراند. نظامی ... نظامی ... نظامی ... کمک، کمک!
مرد جوان خجالتی: بانوی چاق کنار من از وحشت چنان شدید عرق کرده است که قطرات عرقش غرقم می‎سازند. سرباز به طرز وحشتناکی مضطرب است و دیگر مانند قبل فشار نمی‎آورد ... شاید من تنها فردی باشم که ترس ندارد ... من برای ترسیدن بیش از حد خجالت می‎کشم.
سرباز: لعنتی، اگر رئیس این پسر بودم برایش دستور بازداشت چهار روز در سلول تاریک صادر می‎کردم. من شرط می‎بندم که همین حالا از کنار پادگان گذشتیم. و این بانوی چاق طور عجیبی به من نگاه می‎کند ... شاید باید برای کمک کردن به او عجله کنم.
مسافر بی‎باک: من می‎ترسم! من می‎ترسم!
او خود را از سکو به پائین پرتاب می‎کند و خود را می‎کشد.
مسافران طبقه دوم بی‎سقف: ما واقعاً کافی‎مان است بر روی طبقه دوم بی‎سقف برانیم ... هوا در این سفر مرگ‎آور سردتر و سردتر می‎شود ... قندیل‎های یخ از دهان‎مان آویزانند ... پاها دیگر ما را نمی‎کِشند، دماغ‎مان یخ زده است و مانند میوه رسیده‎ای خواهد افتاد ... این بیش از حد است ... مردن ما در اینجا حتمی‎ست ... این بیش از حد است ... در مواجه گشتن با مرگ موقعیت‎های اجتماعی محو می‎شوند.
اما اگر باید که بمیریم، بنابراین باید حداقل در طبقه اول تراموا بمیریم، جائیکه هوا گرم، خشک و روشن است. حرکت، بیائید برویم پائین.
آنها به طرف پله‎ها هجوم می‎برند.
کمک راننده: او میله آهنی‎ای را که با آن در زمان‎های عادی ریل راه‎آهن را تمیز می‎کند در دست می‎گیرد.
من اینجا با میله آهنی‎ام پای پله‎ها ایستاده‎ام. هیچکس اجازه پائین آمدن ندارد. من به وظیفه‎ام آگاهم و آن را انجام می‎دهم ... به خدا قسم اولین کسی را که پائین بیاید می‎زنم و می‎کشم، و دومین نفر را ... و ...
مسافران طبقه دوم بی‎سقف: انسان خشن وحشی، با وجود این ما پائین خواهیم آمد.
کمک راننده در حال کوبیدن وحشیانه میله آهنی به اطراف خود:
آیا از زندگی‎تون خسته شدید؟
مسافران طبقه دوم بی‎سقف: او جرأت نخواهد کرد ما را بزند و بکشد. دوستان، بریم پائین.
آنها از پله‎ها پائین می‎روند. اولین نفری که بر روی سکو ظاهر می‎شود ضربه میله آهنی کمک راننده بر سرش می‎خورد. او کشته می‎شود و به پائین سقوط می‎کند. دیگران وحشت‎زده چند پله به بالا عقب می‎کشند.
حالا آنها به التماس می‎افتند.
کمک راننده، تو قوی‎تر هستی، این حقیقت دارد. اما رحم داشته باش. ببین ما چطور رنج می‎کشیم، و به اشگ‎های ما رحم کن که بر روی گونه‎های ما یخ می‎زنند ... ما آن بالا در یک جهنم یخ‎زده‎ای هستیم. آن پائین جا به اندازه کافی وجود دارد ... بگذار پائین بیائیم ... خدا برای این کار به تو پاداش خواهد داد.
کمک راننده: خدا کوچک‎ترین ربطی به مقرراتی که برای من معین کرده‎اند ندارد ... شماها مسافرین طبقه بالا هستید، شماها سه سنت پرداخته‎اید و در نتیجه حق صندلی‎های پائین را ندارید، بنابراین حرکت، دوباره برید بالا.
مسافران: قراردادی که تو به آن استناد می‎کنی ماهیت دوگانه دارد. در حالی که این تراموا ما را بسیار دورتر از مقصد می‎راند، راننده تعهدی را که در این قرارداد به ما داده شده است زیر پا گذارده است. بنابراین باید به ما اجازه داده شود که ما هم قرارداد را نادیده بگیریم.
کمک راننده: این اصلاً به من مربوط نیست. شماها می‎تونید نامه بنویسید و شکایت کنید. تحت هیچ شرایطی شماها حق پائین آمدن ندارید.
مسافران: رحم داشته باش ... ببین، ما هم مانند تو از فرزندان خلقیم ... ما هم مانند تو شیر تلخ فقر را نوشیده‎ایم. ما تحت بی‎عدالتی سرمایه‎داران، کارخانه‎داران و مدیران سخت رنج برده‎ایم. ما هم مانند تو در خانه‎های قابل ترحم زندگی می‎کنیم. ما در روزهای یکشنبه در مقابل درب خانه‎هایمان با همدیگر گپ زده‎ایم. ما با همدیگر در میخانه اول شراب بعد ابسنث نوشیده‎ایم. آدم خوبی باش! بگذار پائین بیائیم ... به برادرهایت رحم کن.
کمک راننده: من برادر شماها نیستم. من یک کلاه با نشان بر سر دارم ... سریع، دوباره بروید بالا.
مسافران: آنها بالا می‎روند.
این مرد قلب ندارد. خوش شانسی داشتن یک چنین موقعیت آبرومندانه او را سخت و خشن ساخته است. ما همه هلاک خواهیم شد.
آنها در طبقه دوم بی‎سقف تا حد امکان تنگ کنار هم می‎نشینند، اما سرمای وحشتناک آنها را منجمد می‎سازد، و آنها یخ می‎زنند و همگی با هم می‎میرند.

صحنه سوم
دشت ناشناس تاریکی غم‎انگیزی که تراموا مانند گلوله‎ای از میانش پرواز می‎کند.
راننده تراموا: سریع، سریع، سریع! هورا، هورا، هورا! همه چیز لذتم را افزایش می‎دهد: سرما، سرعت، باد، برف، جرم و جنایت، مرگ! من با مرگ عناد می‎ورزم، و من با او بازی می‎کنم، چه عیبی دارد؟ من به دور دنیا سفر می‎کنم. چه شکوهی! با یک تراموا! نبوغ من چند انسان خرده بورژوا کوته فکر را، اشخاص بی فرهنگ عامی را با خود به پرتگاه سقوط می‎دهد، چه اهمیتی دارد؟ این یک خوشبختی برای آنهاست. کارهای مهمی است که من انجام می‎دهم و آنها بدون آنکه بخواهند در آن شرکت می‎کنند. سرنوشت اینطور می‎خواهد، و اجازه سقوط کردن با یک قهرمان را داشتن رحمت خدایان است. من اما یک قهرمانم! من می‎دانم چه می‎خواهم و به این خاطر خوشحالم. سریع، سریع! هورا!
در این ضمن فرشته زیبای عادت که چهره‎اش حالت قطع امید را حمل می‎کند و ظاهرش خود را با شرایط اطرافش سازگار ساخته است تأثیر آرامبخشش را بر مسافران نشسته درون واگن اعمال می‎کند. آنها دوباره شروع می‎کنند به علاقه‎مند شدن به امور خود و دیگران.
مرد جوان کارمند فروشگاه با کمک چند سنجاق پالتوی خود را با شال دختر جوان فروشنده کالاهای مُدرن به هم می‎بندد و به این وسیله با آن یک پرده عایق تشکیل می‎دهد که دو زوج جوان را از مسافران دیگر جدا می‎سازد و به او یک جای کوچک دنج اعطاء می‎کند که آنها آن را به عنوان اتاق زناشوئی در نظر می‎گیرند. آدم هیچ چیز نمی‎بیند ــ اما آدم می‎شنود!
صدای مرد جوان کارمند فروشگاه در حال دکلمه:
آه، تو معجزه یک بدن ایده‎آل زن. آه تو معجزه الهی.
صدای دختر جوان فروشنده کالاهای مُدرن: آه چه دردی دارد! مامان! مامان!
بقیه مسافران به این درام کهنه همیشه تازه اهمیت نمی‎دهند و هر کس به امور شخصی خود فکر می‎کرد.
مادر خانواده: او سبد خریدش را باز می‎کند تا به پسرش که تازه و لبخند زنان از خواب بیدار گشته است چیزی برای خوردن بدهد.
تیتی. تین‎تین بیا پیش مامان، بیا کمی بخور.
کنستانتین: تین‎تین خوردن دوست دارد.
پسر جوان ژنده پوش که توسط جزوه سیاسی‎اش بسیار هیجان‎زده است: زنده باد آنارشیسم.
آقائی که همیشه شکایت می‎کند: رذل کوچک! در آمریکا تو را با صندلی الکتریکی اعدام می‎کردند ...
جوانک ژنده پوش با جلو دادن سینه: بگید ببینم، شما اصلاً فکر می‎کنید من که هستم؟
مرد سبک مغز: من مرد سبک مغز اتوبوس‎ها هستم. تراموا می‎راند، می‎راند، همه چیز می‎راند! مهم نیست، برایم اصلاً مهم نیست.
مردی که به خواب رفته است ــ او خواب می‎بیند:
مزرعه سبز ... خورشید زیبا ... علف تازه ... دوست دختر شیرین ... گل‎های پامچال متکاهای ما هستند ...
در یک بی قیدی  جذاب بدنش را کش می‎دهد و سپس سرش را آسوده خاطر بر روی سینه راهبه‎ای که همسایه‎اش است می‎گذارد.
راهبه مرعوب و وحشت‎زده:
رحمت مسیحی مرا منع می‎کند این سر در خواب رفته را از سینه‎ام به کنار هل دهم، عِفتم من را منع می‎سازد اجازه دهم سرش را بر روی سینه‎ام قرار دهد ... چه باید بکنم؟
راهبه دیگر: ساعت عبادت شب‎بیداری جشن‎های بزرگ نزدیک می‎شوند ... گوشت خود را با ریاضت و روزه گرفتن بکُشیم.
اولین راهبه با این حال می‎گذارد سر مرد را که بعلاوه جوان و زیبا است بر روی سینه‎اش استراحت کند. و از خود می‎پرسد:
آیا با این کار گوشتم را می‎کُشم؟
هر دو راهبه در حال تسبیح چرخاندن دعا می‎کنند.
بانوی چاق: من یک زن چاق شیک‎پوش هستم. به نظر می‎رسد که این سرباز خون‎گرم و بسیار قوی باشد، و من مردان زیبا را دوست دارم ... بعلاوه او در سواره‎نظام خدمت می‎کند ... من یک کار به عنوان باغبان با چهل و پنج فرانک حقوق ماهانه به او پیشنهاد خواهم کرد ــ با استفاده رایگان از شخص من. این مقرون به صرفه و همزمان بسیار بامزه خواهد گشت ... برای بیشتر تحریک کردن او به او قول خواهم داد که در وصیتنامه از او هم نام ببرم، به این نحو که او را بعنوان سرپرست و مراقب ترو‎ـ‎ترو، پودل خودم معین می‎کنم ــ ــ بعلاوه امیدوارم که طولانی‎تر از او و ترو‎ـ‎ترو زندگی کنم.
مارس پسر ژوپیتر مهربانانه از بالای بدن شکنجه دیده مرد خجالتی خود را مهربانانه خم می‎سازد و برای بانوی چاق آغوشش را می‎گشاید، بانو چنان چاق است که او به سختی می‎تواند وی در آغوش گیرد. اما جریان به او لذت می‎دهد.
سرباز: این زن چیز بدی نیست، لعنت بر شیطان! چیز بدی نیست!
مرد خجالتی: آدم دیگر از او چیز بیشتری بجز یک پا نمی‎بیند که او آن را متشنج در جنگ با مرگ حرکت می‎دهد. صدای او شبیه به یک نفس نفس زدن است.
آیا باید حتماً بر بالای بدن من هوس خود را ارضاء کنند؟ من ــ من ــ می‎میرم ــ از این بیشرمی.
و روح با آخرین نفس از جانش خارج می‎شود.
کمک راننده، متفکرانه به خود می‎گوید: آیا نباید یک پول اضافه برای تمام صندلی‎ها مطالبه کنم، چون تراموا مدت‎هاست که از مقصد توافق شده خیلی دورتر رانده است؟ چرا باید آنها یک سواری رایگان داشته باشند؟
ارواح: ارواح انتقامجو مسافران یخ‎زده طبقه دوم بی‎سقف به دور فرد خشن مسبب مرگ‎شان یک رقص جهنمی می‎کنند.
کمک راننده، کمک راننده! به درون خود برو، به خاطر آنچه انجام دادی پشیمان شو! ما ارواح قربانیان سنگدلی تو هستیم! حالا ما بعد از آنکه به لطف ظلم تو یخ زدیم در حال سوختن در آتش جهنیم.
کمک راننده: این صورت‎های خیالی نفرت‎انگیز چه هستند؟ و آنها از من چه می‎خوهند؟ من می‎ترسم! وجدانم به جنبش افتاده، و با این حال من اما فقط وظیفه‎ام را بی‎رحمانه انجام دادم.
ارواح: وظیفه از تو ظلم وحشیانه درخواست نمی‎کند. آدم باید با افراد نظیر خودش خوب و دوستانه رفتار کند.
کمک راننده: وظیفه یعنی خود را دقیقاً در کنار قوانین داده شده نگهداشتن ... و هیچ مقرراتی برای یک چنین موردی وجود نداشت ...
ارواح: با ما به ساحل غم‎انگیز تاریک بیا تا مزد جرم و جنایت خود را دریافت کنی و بفهمی که وظیفه واقعی یعنی چه.
کمک راننده بیهوده با ارواح می‎جنگد، که او را به پائین می‎کشند و به جهنم می‎کشانند.
آیا مگر دو نوع وظیفه وجود دارد؟
ارواح: تو یک شریر بدجنس ملعونی.
آنها به کشیدن او ادامه می‎دهند.

صحنه چهارم
در حالیکه تراموا مانند سگ هاری از میان این منطقه خلوت از طوفان برف پر شده شب وحشتناک به سرعت می‎راند، آدم از دوردست سر و صدای کوبیده شدن امواج دریا به صخره‎ها را می‎شنود ــ زیرا هر مسیر زمینی به سمت دریا منتهی می‎گردد.
راننده تراموا: فکر کنم که یک اشتباه انجام داده‎ام. من آرزوی سفر تا پایان جهان را نمی‎توانم برآورده سازم، زیرا تراموایم قطعاً بر روی آب نمی‎راند ... من به این فکر نکرده بودم ... در ضمن این برای من اساساً بسیار بی‎تفاوت است ... تا پایان جهان راندن ــ چرا باید این کار را بکنم؟ اصلاً نباید از آن صحبت کرد که من به طور مدام وظیفه‎ام را نقض می‎کنم و رؤسایم را فریب می‎دهم ... بعلاوه جهان گرد است ... و پایانی ندارد که بتوانم تا آنجا برانم ... بنابراین من خیلی ساده دوباره به نقطه حرکت می‎رسم ... این کاملاً مسخره است. ــ
سواری سرگرم کننده بود، اما حالا ما به نزدیک دریا رسیده‎ایم، که برایم امشب به طرز عجیب و غریبی ناآرام به نظر می‎رسد ... بنابراین برمی‎گردیم. به عقب! تراموای من، به عقب!
تراموا: نه! تو به من آموختی که وظیفه چه معنا دارد. من هم مانند تو به خاطر تحت فرمان شخص دیگری کار کردن رنج برده‎ام، اما من فکر می‎کردم که باید اینطور باشد ... تو به من آزادی را نشان دادی. من سهم خودم را از آن برمی‎دارم. من می‎خواهم مردن را به همچنان مانند برده زندگی کردن ترجیح دهم! ــ
تراموا این را می‎گوید، و با مقاومت در برابر تلاش‎های راننده برای به توقف واداشتنش سریع به سمت جلو می‎راند و به داخل دریا سقوط می‎کند و دریا او را با تمام سرنشینانش می‎بلعد. ــ