برگ‌های پژمرده.

اگر آدم مدتی طولانی فقط به یک عکس نگاه کند می‎تواند خسته شود؛ اما وقتی به عکس‎های زیادی نگاه کند باید خسته شود. به این خاطر پلک‎ها در گالری‎های بزرگ چنین سنگین می‎شوند، و به این خاطر محل‎های نشستن در گالری‎ها مانند یک اتوبوس در روز یکشنبه چنین اشغالند.
سعادتمند آنکه به اندازه کافی بر خود کنترل کافی دارد و قادر است از این گوناگونی بزرگ تعداد اندکی  تصویر انتخاب و هر روز زیارتشان کند.
گرچه عکس‎ها در سالن‎های بزرگ پخش‎اند، اما آدم با این روش می‎تواند ــ بدون آنکه نگهبانان متوجه شوند ــ یک گالری کوچک کاملاً خصوصی تصاحب کند. هر آنچیزی که به این مجموعه خصوصی تعلق ندارد به بوم نقاشی تنزل می‎یابد، به یک دکوراسیون که آدم از کنارش می‎گذرد اما چشم را خسته نمی‎سازد.
بعضی اوقات این اتفاق می‎افتد که آدم عکسی کشف می‎کند که تا حال به آن توجه نکرده بوده است، اما پس از تماشای نزدیک‎تر آن را به عکس‎های انتخابی می‎افزاید. به این ترتیب مجموعه خصوصی مدام خود را گسترش می‎دهد، و بنابراین قابل تصور است که آدم از طریق اجرای سیستماتیک این روش یک مجموعه بزرگ عکس را به یک نوع مالکیت خصوصی تبدیل سازد.
اما آدم معمولاً وقت ندارد و بنابراین کسب سریع اطلاع مهم است؛ آدم در کاتالوگ در کنار عکس‎هائی که در نظر دارد به ضمیمه پیوند دهد یک ضربدر می‎کشد، درست مانند جنگلبانی که هنگام عبور از جنگل درخت‎هایش را علامت گذاری می‎کند.
این کلکسیون‎های خصوصی البته انواع بسیار مختلفی دارند. آدم در آنها اغلب بیهوده به دنبال شاهکارهای بزرگ به رسمیت شناخته شده می‎گردد، در حالیکه می‎تواند یک عکس کوچک غیر مهم را در جایگاه مخصوص ییابد، و بهترین کار برای درک تنظیم عجیب بسیاری از این کلکسیون‎های کوچک این است که آدم توسط گردآورنده‎اش راهنمائی گردد.
اینجا فقط یک عکس از یک چنین گالری خصوصی.
در یک گوشه از سالن اثری از نقاش انگلیسی اورتون سینزبوری آویزان بود. عکس به هیچ وجه توجه را به خود جلب نمی‎ساخت. عکس نه بزرگ بود و نه به اندازه کافی کوچک که بتواند باعث کنجکاوی بی‎اهمیتی گردد؛ همچنین نه در رنگ‎آمیزی ردی از مبالغه مدرن پیدا می‎گشت و نه در سَبک.
هنگامیکه آدم از کنار عکس می‎گذشت به آن یک نظر خیرخواهانه می‎انداخت، زیرا عکس تأثیری مناسب بر جای می‎گذاشت، و سوژه ساده بود و آسان قابل درک.
عکس دو عاشق را نشان می‎داد که کمی اختلاف پیدا کرده بودند. و مردم لبخند می‎زدند، در حالیکه همه در سکوت در حس مخفی خود به این نزاع‎های کوچک دوستداشتنی می‎اندیشیدند که بسیار طوفانی و کوتاهند؛ آنها از متنوع‎ترین و باورنکردنی‎ترین علل به وجود می‎آیند، اما همیشه توسط یک بوسه به پایان می‎رسند.
و با این حال این عکس به تدریج یک جماعت کوچک را به دور خود جمع می‎کند؛ آدم می‎توانست ببیند که این عکس در چندین کلکسیون خصوصی پذیرفته شده بود.
وقتی آدم به آن گوشه مشهور می‎رفت آنجا را اغلب توسط یک فرد اشغال شده می‎دید که غرق در تفکری عمیق در برابر عکس ایستاده بود. افراد مختلفی عکس را می‎دیدند، اما همه در برابر این نقاشی حالت چهره یکسانی به خود می‎گرفتند؛ نقاشی طوری بود که انگار بازتاب رنگ زرد کمرنگی را پرتاب می‎کند.
بعد وقتی آدم نزدیک‎تر می‎گشت دوباره با کمال میل خود را از نقاشی دور می‎ساخت: طوری بود که انگار در حال حاضر فقط یک نفر می‎تواند از این اثر هنری لذت ببرد و ترجیح می‎دهد با آن تنها باشد.
در یک گوشه از باغ، نزدیک به دیوار بلند یک آلاچیق قرار دارد که از تخته‎های باریک سبز رنگ به شکل نیمدایره بزرگی ساخته شده است. تمام آلاچیق با تاک وحشی‎ای پوشیده شده است که خود را از سمت چپ به سقف گنبدی شکل بالا کشیده و به صورت شاخه‎های دراز از سمت راست به پائین آویزان کرده است.
اواخر پائیز است؛ آلاچیق شاخ و برگ انبوه روی سقفش را از دست داده است. تنها ساقه‎های بسیار عالی تاک وحشی هنوز برگ‎هایشان را حفظ کرده‎اند. و تابستان پیش از آنکه به پایان برسد تمام رنگ‎هائی که برایش باقی مانده‎اند را به برگ‎ها می‎بخشد؛ و برگ‎ها مانند حلقه گل‎های زرد و قرمز هنوز مدتی آنجا آویزان باقی می‎مانند و باغ را با شکوه سوداوی پائیزی تزئین می‎دهند.
برگ‎های سقوط کرده در سراسر باغ بر روی زمین قرار دارند؛ و باد به ویژه در مقابل آلاچیق با کوشش فراوان زیباترین تپه کوچک و گرد و ظریف را با جمع‎آوردن برگ‎ها به دور هم ساخته بود.
درخت‎ها طاس شده‎اند، و بر روی شاخه لختی آواز خوان کوچک باغ با سینه‎ای به رنگ قرمز مایل به قهوه‎ای نشسته است ــ شبیه به یک برگ پژمرده ــ و خستگی ناپذیر آوازی را تکرار می‎کند که هنوز از آواز بهاری به خاطر دارد.
تنها گیاه رشد کرده در تمام نقاشی پیچک عشقه است. زیرا پیچک عشقه مانند نگرای‎ست و خود را در تابستان و زمستان تازه نگاه می‎دارد.
پیچک عشقه با شاخک‎های احساس کننده نرمش به اطراف می‎خزد، او خود را در کوچک‎ترین شکاف‎ها قرار می‎دهد، او در نامرئی‎ترین منافذ نفوذ می‎کند؛ و ما ابتدا وقتی او بزرگ و قوی گشته است متوجه می‎شویم که دیگر اجازه ریشه‎کن ساختنش را نمی‎دهد، و او همچنان خستگی ناپذیر رشد می‎کند و کل ساختمان را ویران می‎سازد.
اما پیچک عشقه هم مانند نگرانی خوب تربیت شده‎ای‎ست؛ او اثر تخریب خود را با برگ‎های زیبا و درخشنده می‎پوشاند. و انسان‎ها با چهره درخشان طوری لبخند می‎زنند که انگار نمی‎دانند در زیر خرابه‎های با پیچک عشقه پوشانده شده قدم می‎زنند.
در وسط آلاچیق یک دختر جوان بر روی یک صندلی حصیری نشسته است؛ هر دو دستش بر روی زانویش قرار دارند. او با سری به پائین خم کرده آنجا نشسته و حالت عجیبی در چهره زیبایش نمایان است. آنچه که حالت چهره بیان می‎کند نه رنج است، نه خشم بسیار و نه یک اخم کردن معمولی؛ نه، این حالت خیلی بیشتر یک ناامیدی عظیم و تلخ را نشان می‎دهد. اینطور دیده می‎شود که انگار دختر در صدد است چیزی را که قدرت محکم نگاه داشتن آن را ندارد از دست بدهد؛ ــ انگار که برای او نیز چیزی در حال پژمرده شدن است.
پسر که با یک دست به صندلی دختر تکیه داده است شروع می‎کند به درک کردن اینکه وضع از آنچه فکر می‎کند جدی‎تر شده است. او تمام تلاشش را به کار می‎برد تا دختر این نزاع بی‎اهمیت را فراموش کند؛ او عاقل بودن موعظه می‎کند، او با شوخی کردن سعی در این کار می‎کند؛ او تقاضای بخشش می‎کند و خود را خفیف می‎سازد ــ شاید حتی بیشتر از آنچه می‎خواست ــ؛ اما همه بیهوده. به نظر می‎رسید که هیچ چیز نمی‎تواند دختر را از حالت نیمه مرده روحی‎ای که در آن غرق است جدا سازد.
بنابراین او خود را مضطرب بر روی دختر خم می‎کند:
"اما تو به خوبی می‎دونی که ما همدیگر را دوست داریم."
"پس چرا ما راحت نزاع می‎کنیم و رفتارمون با هم اینطور تلخ و خشمگینه؟"
"اما، عزیزم، همه چیز در آغاز بسیار جزئی بود."
"اتفاقاً به همین دلیل! ــ آیا به یاد می‎آری که ما به هم چه گفتیم؟ و چطور با هم رقابت می‎کردیم تا کلماتی پیدا کنیم که قادر باشند عمیق‎ترین صدمه را بزنند؟ آه ــ فکرش را بکن، ما از شناختی که از همدیگر داریم در این راه استفاده می‎کنیم تا جاهائی را پیدا کنیم که کلمات بد بیشتر زخمی می‎سازند!! ــ و ما این را عشق می‎نامیم!"
پسر در حالیکه تلاش می‎کرد لحن خوش‎تری برگزیند جواب می‎دهد: "عزیزم ــ موضوع را اینطور جدی نگیر. حتی وقتی انسان‎ها همدیگر را خیلی دوست داشته باشند باز هم لحظاتی می‎آیند که آنها با هم ناسازگارند، و نمی‎شود کاریش کرد!"
دختر می‎گوید: "چرا می‎شه، می‎شه! باید یک عشقی وجود داشته باشه که براش یک نزاع غیر ممکن است؛ یا همچنین ــ ــ همچنین من هم اشتباه کردم و آنچه را که ما عشق می‎نامیم، چیزی نیست، بجز، بجز ــ ــ ــ"
او با حرارت حرف دختر را قطع می‎کند: "به عشق شک نکن!"؛ و با کلمات گرم و شیوا احساسی را که انسان‎ها را می‎پالاید توصیف می‎کند، احساسی را که به ما می‎آموزد با نقاط ضعف دیگری گذشت داشته باشیم؛ احساسی که به ما بزرگ‎ترین سعادت را هدیه می‎دهد و ما را با وجود تمام اختلافات کوچک با زیباترین ریسمان متحد می‎سازد.
دختر فقط نیمه به او گوش داده بود. نگاهش بر روی باغ پژمرده پرسه می‎زد؛ او هوای سنگین زندگی در حال مرگ گیاهان را استنشاق کرده بود ــ و او به بهار اندیشیده بود، به امید و به عشق متعالی که مانند یک گل در پائیز می‎پژمرد.
دختر آرام می‎گوید: "برگ‎های پژمرده" و در حالیکه از جا بر می‎خواست با پا تمام برگ‎های زیبا را که باد با زحمت زیاد دور هم جمع کرده بود پخش می‎سازد.
دختر از مسیر خیابان مشجری که به خانه منتهی می‎گشت می‎رود؛ پسر با فاصله کوتاهی به دنبالش می‎رفت. او سکوت کرده بود، زیرا کلمه‎ای برای گفتن نمی‎یافت. یک احساس خسته از ترس و ناتوانی او را در اختیار خود گرفته بود؛ او از خودش می‎پرسید که آیا می‎تواند هنوز به دختر برسد، یا اینکه دختر صد کیلومتر از او دورتر است.
دختر با سری به پائین خم کرده می‎رفت و به باغچه‎ها نگاه می‎کرد. در آنجا گل‎های مینا مانند گل‎های کاغذی پاره بر روی گیاه سیب‎زمینی ایستاده بودند؛ گل‎های کوکب با زنگوله‎های چاقشان آویزان بودند ــ با سرهای تکیه داده به ساقه‎های خم گشته، گیاه ختمی دارای غنچه‎های کوچک و از رشد افتاده در رأس ساقه‎ها بودند و گل‎های بزرگ، خیس و فاسد گشته در پائین ساقه‎ها داشتند.
و تلخی و ناامیدی قلب‎های جوان آنها را پر ساخته بود. گل‎های در حال مرگ به استقبال بالغ گشتن زمستان زندگی می‎رفتند.
به این ترتیب آن دو در انتهای خیابان مشجر ناپدید می‎گردند. اما صندلی خالی در آلاچیق باقی می‎ماند، در حالیکه باد دوباره مشغول جمع کردن برگ‎ها به صورت تپه کوچک مدوری بود. ــ ــ ــ
و به تدریج همه ما ــ همه به نوبت ــ بر روی صندلی خالی در یک گوشه از باغ می‎نشینیم و به تپه کوچکی از برگ‎های پژمرده خیره می‎شویم.

یک رؤیا.

ما در باره خواب و رؤیاها گفتگو می‎کردیم که یوهان مارتو گفت یک رؤیای خاص تأثیر خاموش نشدنی‎ای بر او گذاشته است.
آقای گوبه می‎گوید: "آیا خوابی پیغمبرانه بود؟"
مارتو پاسخ می‎دهد: "این رؤیا در واقع هیچ چیز قابل توجهی نداشت، حتی در بی‎ارتباطی‎اش، اما من تصاویر در آن را با وضوح واقعاً دردناکی که نمی‎توانستم با هیچ چیز مقایسه کنم می‎دیدم. هیچ چیز، هیچ چیز در جهان برایم حضوری چنین واضح نداشت و چنین بر من مستولی نگشته بود. و این رؤیایم را جالب ساخته بود. من توسط این خواب آموختم توهم عارفان را درک کنم. اگر روح علم مرا تنها می‎گذاشت مطمئناً من این رؤیا را برای آخرالزمان، برای آشکار ساختن یک راز به حساب می‎آوردم و در آن اصول رفتار و دستورالعمل زندگیم را می‎جستم.
من باید تذکر دهم که این رؤیا را تحت شرایط بسیار خاصی دیدم. بهار سال 1895 بود. من بیست ساله بودم، تازه به پاریس آمده بودم و دوران دشواری را می‎گذراندم. من در آن شب در حالیکه بیست و چهار ساعت هیچ چیز نخورده بودم در کنار درختی در ورسای دراز کشیدم.
من رنج نمی‎بردم. من در یک حالت بیهوشی ملایم بودم که گاهی اوقات توسط احساس ناآرامی قطع می‎گشت. به نظرم می‎رسید که نه خوابم نه بیدار.
یک دختر کوچک، یک چیز خیلی کوچک، با یقه آبی و پیشبند سفید و با کمک دو عصا در دشت در شامگاه می‎رفت. با هر گامی که برمی‎داشت عصایش بلندتر می‎گشت و او را بلند می‎ساخت، انگار که بر روی پاهای بلند چوبی راه می‎رود. بزودی پاهایش بلندتر از صنوبرهائی که کنار رودخانه قرار داشتند می‎شوند. یک زن که متوجه حیرتم شده بود می‎گوید:
"مگر نمی‎دانید که عصاها در بهار رشد می‎کنند؟ اما در لحظات خاصی رشدشان سرعت خارق‎العاده‎ای به خود می‎گیرد."
انسان جوانی که چهره‎اش را نمی‎توانستم ببینم اضافه می‎کند:
"این مرحله تکامل است."
در این هنگام علف و گیاه اطرافم با آهنگ آرام اسرارآمیزی که مرا وحشت‎زده ساخت شروع به رشد می‎کنند. من از جا بلند می‎شوم و به علفزاری می‎روم که از گل‎های رنگ‎پریده، چین‎خورده و در حال مرگ پوشانده شده بود. من در اینجا فرناوکس، تنها دوستی که در پاریس داشتم را ملاقات می‎کنم، جائیکه او مانند من با بدبختی زندگی می‎کند. ما پهلو به پهلو مدت درازی در سکوت می‎رویم. در آسمان ستاره‎های بی جلای بزرگی شبیه تیله‎های طلائی رنگ‎پریده قرار داشتند.
من دلیل آن را می‎دانستم و به دوستم توضیح می‎دهم:
"این یک پدیده بصری‎ست. چشم‎های ما خوب تنظیم نشده‎اند."
و با مراقبتی ناگوار و تلاش فراوانی برایش در باره مطابقت کامل چشم انسان با عینک نجومی یک سخنرانی می‎کنم. فرناوکس در اثنای توضیح دادنم بر روی زمین در میان گیاهان رنگ‎پریده یک کلاه گرد بسیار بزرگ سیاه رنگ پیدا می‎کند که لبه‎اش با نخ طلائی و سنگ‎های الماس تزئین شده بود.
فرناوکس می‎گوید: "این کلاه شهردار است."
من پاسخ می‎دهم: "بله، ظاهراً."
و سپس دوباره به توضیح دادن ادامه می‎دهم. اما آنقدر سخت قابل درک بود که عرق از پیشانیم می‎ریخت. هر لحظه سر نخ از دستم خارج می‎گشت، و من مدام با این جمله دوباره شروع می‎کردم:
"چشم دایناسورهای بزرگی که در آب‎های گرم اقیانوس‎ها شنا می‎کردند مانند یک عینک طراحی شده بود."
من ابتدا وقتی ساکت شدم که متوجه ناپدید شدن فرناوکس گشتم. اما بلافاصله دوباره او را در گودالی می‎یابم. او بر روی توده‎ای از شاخه‎های خشک به سیخ کشیده شده بود. سرخپوست‎هائی که موهایشان را بالای سر خود به صورت یک کاکل بسته بودند با یک قاشق بزرگ دراز بر رویش آب می‎ریختند و سیخ را می‎چرخاندند. فرناوکس می‎گوید:
"آیا ملانی آمده است؟"
حالا تازه متوجه می‎شوم که او گردن و سری شبیه به یک خروس دارد. اما من فقط به این فکر می‎کردم ملانی را پیدا کنم، و توسط یک الهام ناگهانی می‎دانستم که او جذاب‎ترین زن جهان است.
من می‎دویدم و می‎دویدم، و وقتی به لبه یک جنگل رسیدم، در زیر پرتو مهتاب اندام در حال فراری را دیدم. موهای قرمز و فوق‎العاده زیبا بر روی شانه‎هایش افتاده بودند. یک نور نقره‎ای شانه‎ها را نوازش می‎داد و سایه آبی رنگی خط میانی پشت درخشانش را زیباتر به چشم می‎رساند. چال‎های کوچک گونه‎هایش با هر گام برداشتن بالا و پائین می‎رفتند و در لبخندی الهی می‎درخشیدند. من به وضوح می‎دیدم که چطور سایه‎های آبی بر روی مفاصل ظریفش رشد می‎کردند و کاهش می‎یافتند، و این بستگی به آن داشت که پا در هنگام گام برداشتن خم یا راست می‎گشت. من همچنین متوجه رنگ گلگون پاشنه پایش گشتم. من مدتی طولانی این اندام را بدون خستگی با گام‎های سبک یک پرنده تعقیب می‎کردم.
اما ناگهان اندام در یک مه غلیظ ناپدید می‎گردد. فرار دائم او عاقبت من را به مسیر بسیار تنگی هدایت می‎کند که توسط یک اجاق آهنی به طور کامل مسدود شده بود. این از آن اجاق‎های کوچکی بود که دارای لوله دراز زاویه‎دارند و در آتلیه‎ها از آنها استفاده می‎کنند.
بر بالای اجاق سفید رنگ و گداخته یک گربه مو کوتاه نشسته بود و به من نگاه می‎کرد. من پس از نزدیک‎تر شدن از میان شکاف پوست سوخته‎اش می‎بینم که درون بدنش از توده آهن گداخته پر شده است. او میو میو می‎کرد، و من فهمیدم که آب می‎خواهد. من برای پیدا کردن آب از شیب یک جنگل کوچک خنک متشکل از درختان زبان گنجشک و غوش به پائین صعود می‎کنم. در عمق پائین‎تر از من در دره یک نهر جاری بود، اما بلوک‎های سنگ و بوته‎زار متراکم از بلوط‎های کوتوله راه را به رویم بسته بودند. در حالیکه من بر روی یکی از سنگ‎های خزه‎دار نشسته بودم دست چپم از شانه بدون هیچ درد و هیچ زخمی جدا می‎شود. من آن را با دست راست برمی‎دارم، دست سرد و بی احساس بود. تماس دست برایم خوشایند نبود. من فکر کردم که می‎توانم خیلی راحت دستم را گم کنم و اینکه حالا در تمام طول زندگی‎ام در یک اسارت ناگوار گیر افتاده‎ام و باید از دستم مراقبت کنم. من تصمیم گرفتم بگذارم بعداً برایم یک جعبه از چوب آبنوس بسازند تا دستم را وقتی به آن نیاز ندارم در آن نگاه دارم.
چون من در دره مرطوب سردم شده بود از یک مسیر پر از گیاهان وحشی دوباره از شیب صعود می‎کنم و به سطحی می‎رسم که باد چنان شدید در آن می‎وزید که درخت‎ها خود را با سر و صدا به زمین خم می‎کردند. از یک مسیر شنی زرد رنگ یک دسته مذهبی روستائی و ساده می‎گذشت. کشیش، راهبان و مؤمنین چیز ویژه‎ای در خود نداشتند، فقط همه آنها بی پا بودند و بر روی چرخ‎های کوچکی حرکت می‎دادند. من در زیر سایه‎بان پدر روحانی لاتینیه را که کشیش روستا شده بود و به این خاطر اشگ خون می‎گریست شناختم. من می‎خواستم به او ندا دهم: "من وزیر مختار هستم." اما صدا در گلویم گیر می‎کند و یک سایه عظیم بر رویم می‎افتد. وقتی سرم را بلند می‎کنم می‎بینم که سایه یکی از عصاهای دختر کوچک است که حالا احتمالاً هزار متر به سمت آسمان بلند شده بود، و من دختر کوچک را به صورت یک نقطه کوچک در مقابل ماه می‎بینم.
ستاره‎ها بزرگ‎تر و مات‎تر شده بودند و من می‎توانستم در میانشان سیاره‎ها را که شکل کروی آنها به وضوح قابل مشاهده بود تشخیص دهم.
من حتی تصور می‎کردم می‎توانم بعضی از لکه‎ها را در سطح آنها ببینم. اما این لکه‎ها به لکه‎های سیاره مریخ، مشتری و زحل که من پیش از آن در آثار نجومی دیده بودم شباهت نداشتند.
حالا دوستم فرناوکس به سمت من می‎آید. من از او می‎پرسم که آیا می‎تواند کانال‎های بر روی مریخ را ببیند.
او به من پاسخ می‎دهد: "وزارتخانه سرنگون شده است."
من نمی‎توانستم هیچ اثری از سیخی را که در او فرو رفته بود کشف کنم، اما او همچنان یک گردن و یک سر شبیه به خروس داشت و از نُکش سُس می‎چکید. من این نیاز فوری را احساس می‎کردم که نظریه بصری خودم را توضیح دهم و آن را از جائی شروع کنم که قطع شده بود
من می‎گویم: "دایناسورهای بزرگی که قبلاً در آب گرم در اقیانوس شنا می‎کردند چشمانی داشتند که مانند شیشه‎های عینک طراحی شده بود."
فرناوکس بجای گوش دادن به من خود را بر روی یک میز خطابه که در آنجا قرار داشت قرار می‎دهد، یک دفتر نُت را می‎گشاید و شروع می‎کند مانند یک خروس بلند به قوقولی قوقولی خواندن.
من بی‎صبرانه به او پشت می‎کنم و بر روی یک قطار برقی که در این لحظه از آنجا می‎گذشت می‎پرم. در داخل قطار یک سالن غذاخوری بزرگ می‎یابم که شبیه سالن غذاخوری در هتل‎های بزرگ و کشتی‎های بخاری شناور در اقیانوس‎ها بود. بر روی میزها ظروف کریستال و نقره‎ای قرار داشتند. زن‎ها با پیراهن‎های یقه باز و آقایان در لباس رسمی مهمانی در ردیف‎های نامحدود نشسته بودند. شمعدان‎ها در چشم‎اندازی بی‎پایان با نور روشنی می‎درخشیدند. یکی از گارسون‎ها غذای گوشت‎داری به من تعارف می‎کند، اما گوشت بو می‎داد، و وقتی خواستم یک قطعه گوشت در دهان بگذارم حالم بهم خورد. در ضمن من گرسنه نبودم. قبل از اینکه یک لقمه خورده باشم مهمان‎ها از پشت میزها بلند می‎شوند. فرناوکس در حالیکه گارسون‎ها شمعدان‎ها را حمل می‎کردند پیشم می‎آید و می‎گوید:
"آیا متوجه بانوی با پیراهن یقه باز در کنار خودت نشدی؟ او ملانی بود. نگاه کن!"
و در این حال از میان پرده درب او را به من نشان می‎دهد، و حالا من در تاریکی شب در زیر درخت‎ها شانه سفید کور کننده را می‎بینم. من از جا می‎جهم تا به دنبال اندام جذاب بروم. این بار توانستم به نزدیکش برسم.
من عطر او را احساس می‎کردم و احساس می‎کردم وقتی لمسش می‎کنم چگونه می‎لرزد. اما وقتی او را در آغوش گرفتم ناپدید گشت و چیزی را که در آغوش داشتم ریشه‎ها بودند.
به این ترتیب رؤیایم به پایان می‎رسد."
آقای برجره با آهنگ تسکین دهنده‎ای می‎گوید: "بله، این به راستی غم‎انگیز است. از خود رؤیا دیدن ما را از وحشت پر می‎سازد!"