انقلاب.

اشخاص:
(انقلابیون سرزمین بادِن)
فریدریش هِکر
گوستاو اِشترووه
توماس مویگلیش
فرانس زیگِل
وایزهار
ویلیگ

ماریشِن، معشوقۀ مویگلیش
لِشلی، اولین شهروند
اِشپتسگِر، دومین شهروند
دو پارتیزان

صحنۀ اول
شهر کنستانس. شب.
اولین شهروند: همسایه، بهار می‎شود.
دومین شهروند: یک زمستانِ طولانی بود.
اولین شهروند: یخ رویِ دریاچه در حال شکستن است و کوه‎ها در مه قرار دارند. به زودی گرم‎باد خواهد آمد و بهار را می‎آورد. آیا بهار را در هوا بو نمی‎کشید؟
دومین شهروند: آه، کاش در آلمان هم بهار می‎گشت.
اولین شهروند: همسایه، شما حالا احتمالاً روزنامۀ رادیکالِ <زه‎بِلِتر> می‎خوانید.
دومین شهروند: آدم باید به آموزش خود ادامه دهد، آدم باید با زمان پیش برود. رقیبْ سوسیس‎ها را در روزنامۀ <زه‎بِلِتر> می‎پیچد، و از آن زمان همۀ مشتری‎ها پیش رقیب می‎روند. آدم دیگر نمی‎تواند با پیچیدنِ سوسیس‎ها در ورقِ تقویم و رُمان مشتری جلب کند.
اگر آدم بخواهد یک مردِ کله‎دار شمرده شود و چیزی کسب کندْ باید روزنامۀ <زه‎بِلِتر> بخواند.
شما حالا هم زیاد کار و درآمد دارید، آدم می‎بیند که چطور مشتری‎ها به مغازهُ شما وارد و خارج می‎شوند؟
اولین شهروند: بله، بله همۀ جهان می‎خواهد با کت‎های بنددار لهستانی در اطراف راه برود. این یعنی کار کردن. آقای همسایه، کتِ بنددار لهستانی، کت شما بسیار کهنه شده است. سه سال پیش شما آن را برای تعمیر پیش من آوردید. نخ‎های کنارِ آرنج همه از بین رفته بودند. تمام جادکمه‎ها پاره گشته و یقۀ مخملی، یقۀ مخملی زیبا. این یقه سه سال پیش چه خوب دیده می‎گشت. علاوه بر این پشتِ کت، آقای همسایه، پشتِ کت. شما احتمالاً می‎خواستید از پشت شلوارتان محافظت کنید و همیشه بر روی پشت کت‎تان یا اینکه بر روی چربی نشسته‎اید. پشت کت‌تان مانند یک آینه می‎درخشد. کل بازار خود را در پشت‎تان منعکس می‎سازد. اًه، آقای همسایه، یک مرد خوشنام مانند شما. من می‎خواهم برای دوختن یک کتِ بنددار لهستانی از شما اندازه‎گیری کنم. کتِ بنددار لهستانیِ شما برای یک مرد آزادیخواه شایسته است. و شما پُستِ ستوان در ارتش مردمی می‎خواهید؟ شب پیش من بیائید. سپس من می‎توانم اندازه شما را بگیرم.
دومین شهروند: پدر جان، من در این مورد فکر خواهم کرد. من می‎خواهم از زنم سؤال کنم. آدم باید برای چنین کاری با دقت فکر کند.
اولین شهروند: با خیال راحت فکر کنید. من نمی‎خواهم شما را تحت فشار قرار دهم. اونترمن، قصابِ کوچۀ زهگاسه هم می‎خواهد یکی سفارش دهد.
دومین شهروند: اونترمن؟ من شب برمی‎گردم، آقای لِشلی.
اولین شهروند: بنابراین دیدار در شب، خدا نگهدار.
دومین شهروند: خدا نگهدار. دیدار در شب. (می‎رود.)
اولین شهروند: آه یک سالِ بد. یک سالِ بد. روزنامۀ <زه‎بِلِتر>. ارتش مردمی. قانون اساسی، جمهوری آلمان، کت‎های بنددار لهستانی. چه کسی در گذشته فکرش را می‎کرد.
آه یک سالِ بد. آدم باید در هر ساعت یک بار سرش را لمس کند ببیند هنوز آن را بر روی بدن حمل می‎کند.

دو نفر دیگر. آنها می‎خواهند از کنار هم بگذرند. در این وقت آنها همدیگر را می‎شناسند.
هِکر: اِشترووه، این توئی!
اِشترووه: تو، هِکر. تو به کنستانس آمدی؟ ما فکر می‎کردیم که تو کلاهِ قبیلۀ فریجی را پشتِ اجاق آویزان کردی و با خیال کاملاً راحت در کارلسروهه نشستی.
هِکر: دو روز پیش به اینجا رسیدم، روز و شب در درشکۀ پُست دراز کشیدم. از راهِ زوریخ و بازل. پشت سرم یک حکم بازداشت صادر گشت. و کسی که من را بگیرد ...
اِشترووه: تو را به دار می‎کشد. اما تو اجازه نمی‎دی دستگیرت کنند. هِکر، بروتوس، دانتونِ جمهوری آلمان هم توسط یک حکم بازداشت رقت‎انگیز تعقیب می‎شود. ما می‎خواهیم بگذاریم این حکم را فردا در بازار در جعبۀ اعلاناتِ دولتی نصب کنند و یکی هم به پشتِ لئوپولد فون بادِنِ متزلزل، به پشتِ فریدریش ویلهلم مفلوج، به پشتِ مستبدِ بزدل فردیناند فون هابسبورگ و سی و هفت مگس دیگری که با خوردنِ خون ملتِ آلمان خود را فربه می‎سازند. آه هِکر، هِکر، چه خوب که دوباره برگشتی.
(مکث.)
هِکر: فیکلِر دستگیر شد!
اِشترووه: فیکلِر دستگیر شد؟
هِکر: ماتیِ دموکرات نقاب از چهرۀ زشت برداشت و دستور داد فیکلِر را دستگیر کنند، زیرا او می‎خواست برای موعظه کردنِ قیام به کنستانس برود.
اِشترووه: ماتیِ شرور. و انتخابِ مجلس فرانکفورت؟
هِکر: در موردِ جاودانگی روح مشورت می‎کنند، در مورد لباس زنانه جمهوریخواهان، در بارۀ رهائی خدمتکاران خانگی، در بارۀ یک معبد ملی با آپارتمانِ رایگان برای نمایندگان مجلس و پوشیدنِ کت و شلوار آلمانی و شب‎ها با هزینۀ جمهوریِ آیندهْ تاروت بازی کردن و پیپ کشیدن.
اِشترووه: هِکر، وقتش رسیده است.
هِکر: اِشترووه، وقتش رسیده است. در غیر اینصورت آنها دست و پایِ آزادیِ آلمان را به تخت می‎بندند.
اِشترووه: به آزادی الکل می‎نوشانند و آن را در تئاترها و بازارها بعنوان نوزادِ مُردۀ صد سر نشان می‎دهند. و سی و هفت تاج به سرِ ابله در برابر جنازۀ آزادی می‎رقصند، مانندِ زمانِ داوید که در مقابل صندوقِ حاویِ ده فرمان رفصیدند.
هِکر، ازادی را رها نکن.
هِکر: اِشترووه، به زندگی‎ام قسم که آزادی را رها نمی‎کنم. بقیه کجا هستند؟ ویلیگ، بروخه و مویگلیش، زیگِل و وایزهار پیر کجا هستند؟
اِشترووه: آنها در حال انقلابی کردنِ کشورند. من آنها را فرستادم، همانطور که مسیح شاگردان خود را فرستاد. آنها شب برمی‎گردند. ما جلسه تشکیل می‎دهیم. تو در آن شرکت خواهی کرد؟
هِکر: من پیش شماها خواهم بود. (می‎رود.)
اِشترووه (تنها.) : این بچۀ خوب هِکر. پسر زیبا. چطور او در رویا خود را بر روی صندلیِ بلندِ جمهوری آلمان می‎بیند. آزاردهنده این است که مردمی که همیشه باید یک بُت داشته باشند به دنبالش می‎روند. زنان و خلق، آنها برای انتزاعِ ابدی هیچ درکی ندارند. آنها اگر رسول‎شان را دوست نداشته باشند نمی‎توانند چیزی را تشویق کنند.
من باید از او یک عصا برای خود بسازم، من باید بر روی شانه‎های پهناورش به بالا صعود کنم.
او باید کریستوفر لیکابینوسِ غول‎پیکر باشد که نجاتِ جهان را از میان مدِ دریا حمل می‎کند، یعنی، با این تفاوت که او هرگز ساحلِ نجات دهنده را نباید ببیند. او باید تسئوس حامیِ شهر آتن باشد و جسارتِ مبارزه با مینوتاوروس، هیولایِ با سر گاو را داشته باشد، من قیچی‎ای هستم که نخ آریادنه، دختر پادشاه مینوس را پشت سر او از میان قطع می‎کند. (می‎رود.)

صحنۀ دوم
شب. یک اتاق مهمانخانه.
مویگلیش: ماریشِن، در بیرون هوا چه بد طوفانی‎ست. چطور ابرها از رویِ دریاچه می‎آیند. ارتش وحشی شبِ ماه مارس. چه غم و اندوهی در ابرها قرار دارد. در کودکی همیشه می‎خواستم با ابرها بازی کنم، آنها را بگیرم. اما آنها هرگز پیش من نمی‎آمدند، آنها همیشه دور می‎ماندند، مادرم من را با برۀ کوچکم تسلی می‎داد، حالا دیگر هیچکس من را بخاطر غم و اندوهِ ابرها تسلی نمی‎دهد. من یک چوپان را می‎شناختم، حالا او مدت‎هاست مُرده است. وقتی او بر روی مراتع کوه فلوت می‎نواختْ سپس همۀ ابرهای آسمان به آنجا می‎آمدند، در اطرافِ مخروط‎های برهنۀ کوه دور هم می‎نشستند و به آهنگِ فلوت او گوش می‎دادند.
بچه‎ابرهای کوچک و سفید رنگ همیشه دور سرش پرواز می‎کردند. در فلوتش همۀ مُرده‎هائی زندگی می‎کردند که رعد و برق در مراتع کشته و آنهائی را که دریاچه در شبِ پائیزی غرق ساخته بود. آه این یک ترانۀ اندوهناک بود. و وقتی نواختنِ فلوت تمام می‎شد، سپس همۀ ابرها شروع به گریستن می‎کردند و روز و شب باران می‎بارید. آیا آنها قشنگ نیستند، وقتی طوفان ابرها را از روی دریاچه می‎آورد و آنها بر رویِ امواجِ خروشان آویزان می‎شوند. آیا شبیه به بادبان‎های ناوگانِ اسپانیائی‎ نیستند که کریستف کلمب را به سمتِ سرزمین ناشناخته می‎راند؟ آیا آنها آزادی نیستند؟ اگر من یک پادشاه بودمْ دستور می‎دادم در بالای کوه یک چنگِ بزرگ با سیم‎های نقره‎ای نصب کنند، برای اینکه ابرها و بادها با آن بازی کنند، و آدم نمی‎دانست که این آهنگ از کجا می‎آید، آهنگِ بزرگِ آزادی. آه، باکرۀ مقدس تِکلا، چقدر روحم دوستت دارد!
ماریشِن: تِکلا؟ کدام تِکلا. بنابراین حقیقت دارد که تو با تِکلا فون گومپرت رابطه داشته‎ای.
مویگلیش: ساکت باش ماریشِن. من از سبکِ ماکس پیکولومینی تقلید می‎کنم، این یک نقشی است که آن را تمرین می‎کنم، زیرا اگر من در انقلاب هیچ چیزی به دست نیاورمْ بنابراین هنرپیشه خواهم شد.
ما خواهیم دید که کدام کسب و کار بیشتر سود می‎رساند.
آیا شب دوباره پیشم می‎آئی؟
ماریشِن: نه! تو چی فکر می‎کنی؟ شهرتِ خوب من. در اطراف اتفاقات زیادی افتاده. شهرتِ خوب من، تو به شهرتِ خوب من فکر نمی‎کنی.
مویگلیش: پاهایت یک قیچی دوستداشتنی‎ست. چقدر برای کمرم خوب استْ وقتی ران‎هایت آن را نیشگون می‎گیرند.
ساق‎پایِ لذتبخش‎ات ارزش بیشتری از شهرت خوبِ خسته‎کننده‎ات دارد. شیطان شهرتِ خوب را ببرد. خدا من را در برابر شهرتِ خوبم محافظت کند. اگر می‎خواستم همیشه به دنبال شهرتِ خوبم اطراف را بپایمْ بنابراین باید همیشه با سرِ پیچ خورده راه می‎رفتم، بعد همیشه در سایه می‎بودم و هرگز به آفتاب نمی‎رسیدم.
شهرتِ خوب با آزادی ناسازگار است. یک خُرده‎بورژوا هر صبح به شهرتِ خوبش نگاه می‎کند ببیند نخنما نشده و احتیاج به مرمت ندارد. (صدای قدم.)
ماریشِن: پدر دارد می‎آید.
مویگلیش: نیمه شب می‎بینمت.
ماریشِن: من هنوز نمی‎دانم. (می‎رود.)
مویگلیش: او هنوز آن را نمی‎داند. در حالیکه او از اشتیاق می‎سوزد. او نمی‎تواند تا نیمه شب بخوابد. آه تو، گرچه مایلم از دست‎ات خلاص شومْ اما باید همیشه دوباره و دوباره پیش‌ات برگردم. من برای این خلق نشده‎ام که تنها بخوابم.
یک بار یک شبِ بهاری وجود داشت، یک شب در ماهِ مه با نور ماه و بلبل‎ها در دره. در حاشیۀ جنگلِ کوهستان یک درختِ قدیمیِ راش ایستاده بود، در کنار تنۀ آن دو انسان نشسته بودند، دو کودک و سعادتمند بودند. چه مستی‎ای بود، یوهانا، کجا ممکن است باشی. شما خدایان، شماها مرتکب یک اشتباه شده‎اید. اگر شماها نابودم نمی‎ساختیدْ چه می‎توانست از من بشود.
اِشترووه: یک کشیشِ روستا یا یک مدیر مدرسۀ روستا می‎شدی. هشتاد سال زندگی می‎کردی و  به داخل گودال دفن می‌گشتی. با یک سنگ قبر: در اینجا توماس مویگلیش استراحت می‎کند، متولد گشت، زندگی کرد، مُرد و توسط کرم‎ها خورده شد، این سنگ سی سال می‎ایستد، سپس باد آن را می‎اندازد.
مویگلیش: اِشترووه، من باید این کارَت را که دزدکی به حرف‎هایم گوش دادی تلافی کنم. بازی کردنِ نقشِ استراق‌ـ‌سمع‌ـ‌کننده برایت شرم‎آور است. اما من نمی‎خواهم به این خاطر هیچ زحمتی به خودم بدهم. دور شو، احساسِ شرم، تو آخرین روحِ ناپاکی هستی که هنوز در من نهان است، تو تنها وزنه‎ای هستی که هنوز من را از ارتفاعات المپیکِ عقل بر روی این زمینِ مبتذل پائین می‎کشد. شیطان، بنابراین تو باید من را هم کاملاً داشته باشی. من واقعاً نمی‎خواهم ملایم باشم، زیرا خداوند آدم‎های ملایم را از دهانش تُف می‎کند. اِشترووه، آدم باید چکار کند وقتی بطرز اغراق‎آمیزی احساساتی می‎شود. آیا داروئی برای درمانِ احساسات اغراق‎آمیز نداری. این باید بخاطر فصل سال باشد، من در بهار همیشه دچار مالیخولیا می‎گردم.
اِشترووه: این بیماری مُد شده است.
بانوانِ زیبایِ کافه‎ها این بیماری را با خود به کشور آورده‎اند. بیا اینجا، من می‎خواهم تو را قرنطینه و ضدعفونی کنم. من می‎خواهم تو را در روحِ آتشینم شریک سازم.
مویگلیش: من امروز صبح قسم یاد کردم، من دیگر کنیاک نمی‎نوشم، من از نوشیدن ودکا خودداری می‎کنم، من به روحم قسم یاد کرده‎ام که دیگر به هیچ لیوانِ کنیاکی نگاه نکنم. من بنابراین با چشمان بسته خواهم نوشید.

صحنۀ سوم
همان اتاق. زیگِل. وایزهار. بروخه. ویلیگ. اِشترووه. مویگلیش. پتر. سپس هِکر.
مویگلیش (آواز می‎خواند) :
در کنستانس بر روی پُل
آنجا دو آدم ایستاده‎اند و کمانچه می‎نوازند
آنجا دو آدم ایستاده‎اند و کمانچه می‎نوازند
در تمامِ طولِ شب.
زیگِل (به وایزهار): فیکلر دستگیر شده. این یک ضربۀ وحشتناک برای آزادی است. به این وسیله جنوبِ سرزمین به قیام باخته است.
وایزهار: اما ما رفیق‎مان هِکر را برنده شده‎ایم. ما یک پرچمدار برای امر خوب داریم، که حالا خلق خود را دورادورش جمع خواهد ساخت.
صورت اِشترووه از زمان ورودِ هِکر زردتر شده است. او واقعاً آرزو می‎کرد که هِکر به جهنم برود. فقط نگاهش کن که چطور با لب‎های به هم فشرده بر روی نقشه‎هایش مانند مرغِ کرچ نشسته است.
این بد است که ما مجبوریم با اِشترووه، مویگلیش و چنین کلاغ‎هائی برویم.
زیگِل: یک فرماندۀ خوب به هرآنچه بسویش می‎آید احتیاج دارد. روبسپیر تا زمانیکه به حمایتِ دانتون نیاز داشت به او محتاج بود. اما زمانیکه به تنهائی به اندازه کافی قوی بود او را به دست گیوتین سپرد. ما برای مدتی به اِشترووه احتیاج خواهیم داشت، تا اینکه بتوانیم او را به میان گلوله‎هایِ سربازان پیاده‎نظامِ بادِن بفرستیم.
وایزهار: دفاع کردن از یک جریان بزرگ با سلاحِ بد خوب نیست.
زیگِل: داشتن کسی که یک شکست را در برابر چشمانِ آیندگان قابل توضیح می‎سازد خوب است.
وایزهار: تو به هیچ کامیابی‎ای باور نداری؟
زیگِل: من نمی‎خواهم امید هیچکس را بدزدم.
*
هِکر (بر روی یک میز): خود را فریب ندهیم. ما در پایانِ کارها هستیم. زرادخانۀ سلاح‎های قانونی خالی شده است. شمشیرهایش راه ما به آزادی را نگشود، بنابراین بگذارید ما مشعل‎هایِ مشتعلِ سرخ شورش را از محراب‎شان خارج سازیم. هنگامیکه ما از راه‎های قانونی، در کت و شلوار یکشنبۀ خرده‎بورژواها در برابر ژرمن‎های ظالم قدم گذاردیم، و بسیار فروتنانه درخواستِ اندکی آزادی و اندکی انسانیت کردیم، در این وقت یک خندۀ تمسخرآمیز جواب آنها بود. شاید استهزاء کردن‎شان یک بار مزۀ لرزیدن را بچشد، وقتی آنها از پنجرۀ کاخ‎هایشان بجای دیدنِ تعظیم کردنِ آدم‎ها و کلبه‎های ویرانْ مجبور به شنیدنِ فریادِ هزاران نیازمند و قیام خونین شوند، و دیدنِ سنگرهای تهدیدآمیز و سربازهایشان که به صفوفِ ما پیوسته‎اندْ آنها را به وحشت خواهد انداخت. وقتی آنها از افقِ شعله‎ورْ صدایِ شیپورِ تهاجم را از تمام برج‎های کلیسا بشنوندْ حتماً تاج‎هایشان بر روی سرِ طاسِ لق‎لقی‎شان مانند یک فرفره خواهد چرخید. سنگربندی. سنگربندی. چه کلمه‎ای. این کلمه چه طوفانی از شوق بر پا می‎سازد. وقتی که خلق بر رویشان پرچم‎هایِ آزادی را می‎کارد و خود را در اطرافِ آن جمع می‎سازد، برای دفاع از پرچم با خون و مال و زندگی‎‌اش. آه آزادی. آزادی.
اِشترووه: فریدریش هِکر، تو یک ریۀ خوب داری. آدم باید تو را آرام سازد، در غیر اینصورت خلق گِرد هم خواهد آمد و شهر کنستانس این را هرگز به تو نخواهد بخشیدْ اگر مزاحم خوابِ آرامش گردی.
شهروند هِکر، تو می‎خواستی به ما یک گزارش بدهی، و تو برای ما سخنرانی‎ای را خواهی کرد که فردا در بازار انتظارش را از تو داریم.
ما باید در آرامش به آنچه آلمان از ما انتظار دارد بیندیشیم. آیا اجازه داریم جسارت به خرج دهیم و قیام را موعظه کنیم.
زیگِل: اِشترووه، اینکه سینۀ تو با اشتیاق بیگانه است را ما می‎دانستیم. اما تو همچنین می‎توانی لباسِ راهبی را کنار بگذاری. چه کسی می‎تواند در یک قیام مانندِ تو برنده شود. همه می‎دانند که احکام بازداشت بالای سرت مانند کلاغ پرواز می‎کنند. دزدیدن یک قاشق کسی را قهرمانِ آزادی نمی‎سازد. لباس سرباز پیاده‎نظام به صورت‎ات نمی‎آید.
وایزهار: نزاع بس است.
*
ویلیگ: انقلاب کردن چه لذتی دارد. چه شادی‎ای. آدم خود را مانند تازه متولد شده‎ای احساس می‎کند. این واقعاً یک لذتِ متفاوت‎تر از لذتِ پوشیدنِ کت و شلوار تابستانی در ماه مارس است.
آدم با تمام چوبه‎های دار لاس می‎زند. آدم با کلاغ‎ها بر روی جاده‎هایِ برهنه صحبت می‎کند. آدم نمی‎داند از چه باید زندگی کند، و اینکه آیا آدم فردا هنوز آزاد خواهد بود.
من تمام زمستان را در اتاق‎های مسافرخانه‎ها دراز کشیدم و تنبلانه بر روی نیمکت‎ها لمیدم. من مانندِ موشِ کوری بودم که از ملالت دچار خواب زمستانی شده باشد.
و حالا، خطر در هر روز صبح، آدم نمی‎داند که شب سالم به رختخواب می‎رود یا نه. من هر شب از ناپلئون خواب می‎بینم. آیا هنوز همان ویلیگ هستم که در ماه ژانویه بودم. من یک شاگرد مدرسه  بودم که از بی دست و پا بودن می‎ترسیدم. و حالا من یک مرد هستم و من این را به تو مدیونم، برادر هِکر.
آنها تا شهر اشتوکاخ انتظار ما را می‎کشند. آنها در انتظار علامتی هستند که باید برایشان قیام را اعلام کند.
آنها در تمام مهمانخانه‎ها من را تشویق کردند، وقتی من برایشان از روزنامۀ <زه‎بلِتر> خواندم. آنها همۀ کشوها و کابینت‎ها را بعنوان غنیمتِ جنگی خالی کردند. دیگر هیچکس نمی‎خواهد کار کند. آنها هر روز صبح با داس‎هایشان کنار دربِ خانه تمرین می‎کنند. یک بار دیگر، انقلاب کردن یک لذت و شادی‎ای است که هیچ چیز دیگر با آن قابل مقاسیه نیست.
((گزارش دیگران. سخنانِ هِکر. مخالفت مویگلیش: آزادی تو فقط یک اسارتِ دیگر است. اِشترووه سعی در فرونشاندن دارد. زیگِل او را محکم میخکوب می‎کند. وایزهار به آرامش می‎خواند: پیشنهادات او. اعزام.))
*
((بازار. مردم در کنار تابلوی اعلانات. سخنرانی هِکر از آزادی. از پرداخت حقوق‎ها. یک شهروند در کُت بنددار لهستانی تازه‎اش به پیاده‎نظام فرانسوی برای انقلاب کردن می‎پیوندد. مردی با یک کیسۀ بزرگ برای غارت می‎آید.
یکی زن و دخترش را با خود می‎برد. تحت سرود ملی فرانسه پیاده‎نظام فرانسه اعزام می‎شود. یک پیرزن: این گروه سارقین چه می‎خواهند؟))
*
دو پارتیزان. لِشلی. اِشپتسگِر.
لِشلی: آدم لباس ما را بعنوان لباس‎های کمدین‎هایِ لوس به حساب آورده و از صمیم قلب به آن خواهد خندید. اینجا مانند دزدانِ اثر شیلر است. هِکرْ کارل ما و اِشترووهْ اشپیگل‎برگ ما.
اِشپتسگِر: و جمهوری آلمانْ آمالیا است.
لِشلی: با این تفاوت که آمالیا یک باکره بود، و جمهوری آلمان یک زن است که در تمام بازارها برای فروش عرضه می‎شود. اما هیچکس نمی‎خواهد آن را بخرد. زیرا آدم استخوان‎هایش را از میان لباس پاره‎اش می‎بیند. و آدم‎های نابینائی که فکر می‎کنند تهیگاهِ نرمی داردْ تهیگاه‌اش را به سیخ می‎کشند.
*
اولی: رفیق، تو از کجا می‎آئی.
دومی: از منطقۀ شیولباین در پومِرن. و تو از کجا می‎آئی؟
اولی: از خندقِ میانِ کاتولیک‎ها و پروتستانت‎ها.
دومی: مگر پدر نداری؟
اولی: برعکس. پدر بسیار دارم. مادرم شغلش پدر ساختن بود. چه کسی می‎داند، چه کسی می‎داند، این پایم را شاید یک شاهزاده ساخته باشد و پای دیگرم را یک نگهبانِ شب، این بازو را یک جمهوریخواه و بازوی دیگر را یک ژزوئیت، یک گوش را یک تُرک و ... آه، چرا باید من خود را بخاطر شجره‎نامه‎ام عذاب دهم.
دومی: تو احتمالاً به دوردست‎های جهان سفر کرده‎ای.
اولی: بله خیلی دور، تا پشت حصارهای باغ شما.
در پنج سالگی در هامبورگ به دلیل تجاوز جنسی به مرگ محکوم گشتم، من از دست جلاد فرار کردم، هنگامیکه آنها من را به سمت چوبه‎دار می‎بردند. من از میان پاهایشان به آزادی خزیدم. سپس به یک هیئت پژوهشی برای کشف قطب شمال مغناطیسی پیوستم، فرانکلین را از دست‎های جزیره‌نشینان دریای جنوب نجات دادم، برای این کار به من مدالِ پشم زرین دادند، و من از طریقِ خط استوا به خانه بازگشتم.
در اینجا من با صداقت از راهِ راهزنی، اسب دزدی، ایجاد حریق و بعنوانِ قابله با صداقت زندگی کردم. تا اینکه یک روز فرستادۀ خانِ بزرگِ چین من را به دربار خود می‎خواند، جائی که پُستِ محافظِ مُهر سلطنتی خالی شده بود.
من این دعوت را می‎پذیرم، در حالیکه من گذرگاهِ شمال‎شرقیِ سرزمین و چهار مرحلۀ ماه را کشف کردم. من بعد از آن چهار سال سفر کردم، دو روز و سه دقیقه از میانِ صحرای بزرگ آفریقا گذشتم، به کوه شیشه‎ای، به دختر دریائی و به سرزمین‎های آتشین رسیدم، بعد از میان دریای سرخ رد شدم و سرانجام به تختِ پادشاهی خانِ بزرگ رسیدم، اما او در این بین مُرده بود، روح‎القدس که بجای او حکمرانی می‎کرد من را بعنوان وارث اعلام کرد. من با بیوۀ افسردۀ او ازدواج کردم، با مریم باکره و ده سال در آنجا در شکوه و خوشی زندگی کردم. اما در دراز مدت جای مناسبی برای زندگی نبود. زیرا آنجا بیش از حد تاریک است. آنجا در روز شب است و شب‎ها روز هستند. در شب خورشید می‎درخشد و در روز ماه. خلاصه، من وسائلم را جمع کردم، و سر موقع رسیدم تا در شهر هوهنلوحه پول بردارم.
دومی: چه چیزهائی در جهان وجود دارد. معلم ما از آن اصلاً هیچ چیز برایمان تعریف نکرده بود.
اولی: بله، همانطور که هاملت در پردۀ چهار، صحنۀ سوم بطرز زیبائی می‎گوید: "چیزهائی بین آسمان و زمین وجود دارند که از آنها معلمان مدرسه‎تان خوابش را هم نمی‎توانند ببینند."
دومی: یک گوسفند کنجکاو، گوسفندهای ما حرف نمی‎زنند.
اولی: رفیق، من از تو خوشم می‎آید. فردا احتمالاً یک جنگ وجود خواهد داشت، در نیمه شب هفت شفق قطبی بر روی زمین رقصیدند. هنگامیکه من آنها را دیدم فریاد کشیدم: "یافتم، یافتم!"، زیرا قضیۀ فیثاغورس اثبات شده بود.
دومی: شفق قطبی، در منطقۀ شیولباین پدرم برایِ نور چراغ پیه خوک مصرف می‎کند.
اولی: بله و در اسکیمو برای این کار روغنِ کبد ماهی مصرف می‎کنند. من از هوشمندی تو خوشم می‎آید، حیف خواهد بود اگر بازماندگان بخاطر سر تو بیایند. من می‎خواهم سرت را ضد گلوله سازم، رفیق!