همسایه‌ها.

گرچه من در کودکی چیزی کمتر از یک فرشتۀ صلح نبودمْ اما یک بار این فرصت به من داده شد که نقش چنین فرشته‎ای را بازی کنم، هرچند کاملاً ناخواسته، و به این خاطر اثری که این کار بر جای گذاشت هیچکس را بیشتر از من شگفت‎زده نساخت.
خانۀ ما دارای دو درِ ورودی بود. یکی از درها از میان آغل‎ها و درختان باغ و محوطۀ خرمنکوبی و از آنجا به راهروی بالائی راه داشت. درِ دیگر اما در پشت خانه بود و از میان یک حیاط بزرگِ سنگفرش که در سمت راستش یک پلکانِ روشن قرار داشت که دوباره به سمت محوطۀ خرمنکوبی می‌رفت و در سمت چپ یک پلکان مارپیچیِ کاملاً تاریک به خانۀ همسایه منتهی می‎گشت، زیرا خانۀ ما در کنار کوهْ با یک خانۀ دهقانیِ کوچکِ دیگر با هم ساخته شده بود.
حیاط بزرگِ تاریک که در هر دو سمت آن انبار و زیرزمین قرار داشت متعلق به ما بود، اما همسایۀ ما حق عبور را داشت. احتمالاً این دو خانه در قدیم یکی بوده‎اند و یک مالک داشته است. در هر حال من اینطور تصور می‎کردم، زیرا در غیر اینصورت نمی‎توانستم این را بفهمم که چرا مکرراً تأکید می‎گشت که همسایۀ ما برای استفاده از حیاط باید ابتدا حق عبور می‎خریدند. من هنگام چنین حرف‎هائی اغلب با تعجبی آرام و پنهانی فکر می‎کردم: "من مایلم فقط بدانم که در غیر اینصورت افراد همسایۀ ما چطور باید داخل خانه خود می‎رفتند؟ شاید از میان پنجره یا حتی از طریق دودکش؟" اما خوب حالا اینطور بود و نه طور دیگر، و من باید آن را باور می‎کردم. مردمی که در کنار ما زندگی می‎کردند حق عبور از این تنها راه به خانۀ خود را از ما خریده بودند.
در خانۀ همسایهْ در انتهای پلکانِ مارپیچ تیرهْ یک در قرار داشت. وقتی آدم این در را از طرف خانۀ همسایه باز می‎کردْ به این ترتیب خود را دوباره در محوطۀ خرمنکوبی ما می‎یافت. این در فقط می‎توانست از سمت ما توسط یک کلون قفل شود. اما از آنجا که بین ساکنین این دو خانه رابطۀ خوبی برقرار بودْ بنابراین یک ریسمانِ بسته به کلون توسط یک سوراخ بر روی دیوار به سمت دیگر دیوار برده شده و رو به پائین درب آویزان بود. به این ترتیب همسایه‎ها می‎توانستند شب‌ها بدون طی کردن یک مسیر طولانیْ با گشودن این در پیش ما به مهمانی بیایند.
این همسایه‎ها تشکیل شده بودند از یک پیرمرد، پسرش و همسر پسرش. پیرمرد آبراهام نامیده می‎گشت. او یک مرد مهربان و کوشا بود و یک ریش سفید و بلند داشت. او در تابستان و زمستان یک شنل قهوه‎ای، شلوار خاکستری و کفش چوبی می‎پوشید و یک چپق دسته کوتاهِ تنباکو در دهانش قرار می‎داد.
حالا یک شب چنین اتفاق می‎افتد که در خانۀ همسایه یک کودک متولد می‎شود. پدر جوان بعد از مدتی با شادی بزرگی یک کالسکۀ بسیار زیبا می‎خرد. مادر که کودکش را بعد از هر ناهار در آفتاب بیرون می‎بردْ از حالا به بعد این کار را البته در کالسکۀ براقِ جدید انجام می‎داد.
یک کالسکه اما نمی‎تواند راه برود، بلکه باید آن را راند. و مشکل ماجرا در این بود. زیرا همسایه‎ها فقط حق عبور از حیاطِ تاریک را داشتند و نه حق راندن در آن را.
اما با این حال به نظر می‎رسید که این اختلاف برای زن جوان هیچ اهمیتی ندارد. او روز به روز هر موقع که مناسب می‎یافت با کالسکۀ کوچک به خارج می‌راند و از بیرون به داخل حیاط می‎راند.
من هم آن را کاملاً درست می‎دانستم، اما مادرم صبح یک روز در حال نوشیدنِ قهوۀ صبحانه به مادربزرگم می‎گوید: "اگر اینطور ادامه پیدا کند ما حق خود را از دست می‎دهیم، و آنها می‎توانند در آینده با هر ماشینی که بخواهند به داخل برانند و خارج شوند." و مادربزرگ هم بسیار جدی آن را تایید می‎کند: "این حقیقت دارد، دیگر اجازه نداریم مدت درازی بیتفاوت باشیم."
اما همسایه‎ها همچنان با کالسکه‎شان بدون رعایت حق و قانونْ از حیاط به بیرون و از بیرون به داخل حیاط می‎راندند. با عصبانی‌تر و هیجانزده‎تر شدن فضای خانۀ ماْ سلام کردن مادر و مادربزرگ نیز مرتب کوتاه‎تر و سردتر می‎گشت.
و یک شب مادرم مصمم می‎گوید: "خب! اما حالا به آنجا می‎روم و با آنها رُک صحبت می‎کنم."
و او واقعاً به آنجا می‎رود، و من بخاطر مادرم وحشت‎زدهْ نوک پا به دنبالش تا درِ گشودۀ اتصال دو ساختمان به راه می‎افتم. آنجا توقف می‎کنم و انتظار می‎کشم. ناگهان من می‎شنوم که سر و صدا شروع می‎شود.
زن جوان فریاد می‎کشید: "شاید باید هر بار شیطان را صدا بزنم که کالسکه را برای بیرون بردن از حیاط روی شاخ‎هایش حمل کند؟" و مادرم بسیار عصبانی پاسخ داد: "هر کار که می‎خواهید بکنید، اما دیگر در حیاط کالسکه رانده نمی‎شود، در غیر اینصورت ما شکایت می‎کنیم."
زن جوان زهرآگین می‎گوید: "هرچقدر می‎خواهید شکایت کنید! بعد خواهیم دید که حق با کیست!"
مدتی به این ترتیب می‎گذرد، اما عاقبت مادر دوباره سالم از اردوگاهِ دشمن برمی‎گردد. او ناراحت بود، و در خانۀ ما از عصر تا شروع شب در این باره صحبت گشت.
هشت روز بعد از این حادثه در خانۀ ما یک گاری بزرگ ایستاده بود، کاملاً بار شده با چوب. که همسایه‎ها ظاهراً با هدفِ بداندیشانه به داخل حیاط رانده بودند. تمام حیاط از چوب‎های عظیم چنان پر شده بود که آدم به زحمت می‎توانست از کنارشان رد شود، و در ضمن چوب‎ها فوری از گاری پائین آورده نشدند، بلکه آنها همراه گاری سه روز در حیاط قرار داشتند.
مادر خشمگین بود و مادربزرگ به اندازۀ کافی کار برای آرام کردن او داشت. آنها در آن روزها به سختی به من توجه می‎کردند، و تمام حرف‎ها از صبح تا شب فقط در بارۀ گاری بود که مانند جادو شده‎ها در حیاط قرار داشت.
در این زمان این اتفاق هم می‎افتد که گنجینۀ لغات من به نوعی غیر معمول و حتی متصل با تصورات مبهمْ غنی می‎گردد. من برای اولین بار لغاتی مانند دادگاه، وکیل، حکم، قرارداد و اسناد می‎شنیدم، و من بخاطر امکان وقوع یک فاجعهْ مدام در ترسِ بزرگی زندگی می‎کردم.
تنش میان ساکنین دو خانه به بالاترین سطح خود رسیده بود. دیگر هیچکس به دیگری سلام نمی‎داد. بله، آنها از برخورد اجتناب می‎کردند و ترجیح می‎دادند همدیگر را مسموم سازند.
صبح یک روز مادرم به آبراهام که با ظرفِ شیر بُز از آغل بیرون آمده بود دستور می‎دهد: "گاری را از حیاط بیرون ببرید!"
پیرمرد از کنار مادرم رد می‎شود و با خشم به ریشش دست می‎کشد و می‎گوید: "به محض اینکه مناسب ما باشد."
در این وقت مادر به آخرین وسیله مبادرت می‎ورزد. او به روستای همسایه بر روی کوه می‎رود، بسیار دیر به خانه بازمی‎گردد و حرف برای تعریف کردن بسیار داشت، در حالیکه کلماتِ قاضی و وکیل ده بار تکرار می‎شوند. به نظر می‎رسید که مادر از موفقیت در اقدامش بسیار راضی است، زیرا او پیروزمندانه به آینده نگاه می‎کرد.
چند روز بعد از آن حقیقتاً <دادگاه> را در خانه داشتیم. من در هیجان و ترس غیرقابل وصفی بودم. در حالیکه تمام بدنم می‎لرزید آهسته به انبار زیر شیروانی می‎روم و از دریچه‎ای به پائین نگاه می‎کنم.
مستقیم در زیر من دو کشاورز در لباس یکشنبه بالا و پائین می‎رفتند، و همه چیز را آنطور که مادر می‎گفت می‎سنجیدند، از پله‎های پشتی پائین می‎رفتند و از پله‎های جلوئی بالا می‎آمدند، درها را نگاه می‎کردند، کاغذهائی را که مادرم به آنها داده بود می‎خواندند، و به زودی بدون آنکه حرف زیادی بزنند می‎روند.
هشت روز بعد از آنْ بطور عجیبی آرامش در خانه ما برقرار شده بود. من چیزی از <حکم قانونی> می‎شنیدم و مادر و مادربزرگ تعادل روانی خود را دوباره پیدا کرده بودند، اما هوائی که از یک خانه به خانۀ دیگر می‌وزید ضخیم و خشن بود.
مدت‎ها بود که دیگر همسایه‎ها به همدیگر سلام نمی‎دادند. حتی بُزها هم که صبح‎ها از آغل بیرون آورده می‎شدندْ اجازه نداشتند در کنار هم به خیابان بروند. هر بار از باغ همسایه یک سنگ یا یک قطعه چوب به دنبال‎شان به پرواز می‎آمد، اگر آنها بدون اهمیت دادن به نفرت صاحبان خودْ مسالمت‎آمیز در کنار هم به محل تجمع می‎رفتند. اغلب علف‎های هرز و زباله به باغ درخت ما پرتاب می‎گشت، و از آشپزخانه یک سطل آب کثیف به باغ سبزیجات ما ریخته می‎شد.
حالا همسایه‎ها خیلی بیشتر از معمول با سر و صدا از طریق درِ اتصالِ دو خانه می‎آمدند و از محوطۀ خرمنکوبی به سمت چاهی می‎رفتند که ملک شخصی ما بود و آنها برای استفاده از آن کوچک‎ترین حقی نداشتند.
حالا این برای مادربزرگ هم عاقبت بیش از حد می‎شود و یک روز ریسمان درِ اتصالِ میان دو خانه را قطع می‎کند، سوراخ را با یک چوب‎پنبه پر می‎سازد و به این وسیله راه عبور همسایه‎ها به خانۀ ما را مسدود می‎کند.
وقتی آنها متوجه این اقدام می‎شوند، انواع لعنت‎ها و ناسزاها گفته می‎شود، و مادربزرگ گوش‎هایش را نگاه می‎داشت که بخاطر توهین‎ها مجبور به شکایت نشود.
این گلاویز شدن‎ها اما مدت زیادی طول نکشید. انسان با گذشت زمان با همه چیز دست و پنجه نرم می‎کند ... همچنین با ناسزایِ بیفایده، و به زودی آبِ طوفانی جوشانِ خشمِ متقابلْ کاملاً ساکت و آرام جریان می‎یابد، اما هیچ چیز فراموش نشده بود. آنطور که ما و همسایه‌ها رفتار می‎کردیمْ دشمنان خونی نمی‎توانستند بدون کلمات با تحقیر بزرگتری با هم رفتار کنند.
زمستان نزدیک می‎گشت. محصولات در همه جا انبار شده بودند. همسایه‎ها کیسه‎های سیب‎زمینی و ذرت خود را بر پشت به خانه حمل کرده بودند. ما اما با گاریِ دو اسبه میوه‎های مزرعه را به حیاط آورده بودیم.
اولین برف می‎بارد. زمستان شروع می‎شود، و با آن یک افسردگی بزرگ و سکوت عجیب و غریب در خانه ما می‎آید. در بالاترین کشویِ میز تحریر ماْ نامۀ بیمۀ آتش‎سوزیْ تهدیدکنان قرار داشت، اما ما پول نداشتیم آن را بپردازیم و نگرانی به طرز سنگینی به روح فشار می‎آورد.
من یک روز بعد از ظهر کاملاً خجول می‎پرسم: "آدم باید این کاغذ را فوراً بپردازد؟"
مادربزرگ آهی می‎کشد و می‎گوید: "بله، فردا آخرین روز است. اگر ما نپردازیم ...، سپس دیگر نمی‎دانم بعد چه اتفاق می‎افتد."
این برای من به شدت دردناک بود، و در ذهنم تصاویر واقعیِ بدبختی ظاهر می‎شوند. من می‎بینم که آقایان از دادگاه می‎آیند و همۀ ما را بیرحمانه از خانه بیرون می‎کنند، و ما در شبِ سرد زمستانیْ گرسنه، در حال یخزدن و بی‎خانمان در جاده ایستاده‌ایم. آه ... یک بدبختی بی حد انتظار ما را می‌کشید ... حداقل در تخیل من.
با نیاز قلبانهْ شروع می‎کنم به فکر کردن که با چه کاری می‎توان پول را برای فردا تهیه کرد. من فکر کردم و فکر کردم، و هیچ ایده‎ای نمی‎خواست به ذهنم برسد. هنگامیکه اما کاملاً ناخشنودْ دست از فکر کردن کشیدمْ ناگهان ایده‎ای به ذهنم خطور می‎کند.
این تصمیم تقریباً چیز غیر عادی‎ای بود، بله، چیزی تقریباً عجیب و غریب، اما من کاملاً آماده بودم برای کمک کردن هر کاری، همچنین سخت‎ترین کارها را بکنم.
من فکر می‎کردم، یک بار باید آنها ببیند که من هم قادرم کار بزرگی انجام دهم. و آنها چه خوشحال خواهند گشت وقتی من این بیست و پنج فرانکِ تلخِ ضروری را به آنها می‎دادم و می‎گفتم: "بفرمائید این هم پول. بروید و به شزکت بیمه‎تان بپردازید!" بعد مانند یک خیرخواه، یا حداقل مانند یک انسانِ نجیب آنجا خواهم ایستاد، و خانه و حیاط توسط من نجات می‎یافت.
من به ساعت نگاه می‎کنم. ساعت چهار بعد از ظهر بود. من با گفتن "عصر خوش ... پس از نوشیدن قهوۀ عصرانه" خود را با آرامش و بی‎باکی تجهیز می‌کنم، می‎گذارم شعلۀ آمادگیِ کمک کردنم بخوبی شعله‎ور شود و از پله‎ها پائین می‎روم.
خدای من! حالِ من طوری بود که انگار در درونم ناگهان همه چیز خم می‎شود و می‎چرخد. اگر فقط نقشه‎ام موفق شود! آدم نمی‎توانست هرگز بداند!
من بنابراین درِ اتصالِ دو خانه را که ماه‎های طولانی بسته بود باز می‎کنم و پیش آبراهام می‎روم. من با ضربان شدید قلب به در می‎زنم. صدای اطمینان‌بخشِ <داخل شوید> شنیده می‎شود. چطور من از آستانه در وارد گشتم و جرأت حرف زدن به دست آوردم را دیگر کاملاً به یاد نمی‎آورم. در هر حال صدای پیرمرد را که در کنار پنجره نشسته بود و روزنامه می‎خواند می‎شنوم که با تعجب فراوان از من می‎پرسد: "تو اینجا اصلاً چه  می‎خواهی؟"
من مقابلش می‌ایستم و می‌گویم: "آبراهام عزیز! آیا می‎توانید آدم خوبی باشید و به ما بیست و پنج فرانک قرض بدهیدْ تا بتوانیم پول بیمۀ آتش‎سوزی را بپردازیم. ما فعلاً پول نداریم، شاید شما بتوانید به ما کمک کنید."
آبراهام ابتدا چیزی نمی‎گوید، احتمالاً او چیزی برای گفتن نمی‎یابد. سپس روزنامه را بر روی لبۀ پنجره می‎گذارد و عینکش را در کنار آن. عاقبت او می‎پرسد: "آیا مادربزرگت تو را اینجا فرستاده؟"
من جواب می‎دهم: "نه ... من خودم آمدم ... اما او حتماً از شما تشکر خواهد کرد ..."
او پس از یک سکوت طولانی می‎گوید: "برو دوباره به خانه! من می‎خواهم ببینم که آیا این مقدار پول در خانه دارم. من تقریباً فکر می‎کنم که پولِ کافی داشته باشم. من خودم شب پیش شما می‎آیم!"
قلبم شاد می‎شود. من تشکر می‎کنم و به سمت در هجوم می‎برم، از پلکان تیره پائین و به خیابان می‎روم. مانند یک پرنده که در هوای بهاری اوج می‎گیرد سبک بودم. مادربزرگ چقدر خوشحال خواهد گشت! آبراهام واقعاً یک انسان خوب بود. حالا فشار این روزها به پایان می‎رسند، و من به تنهائی این کار را انجام داده بودم. من چنان خوشحال بودم که نتوانستم مدتی طولانی در خیابان بمانم. من باید این را به مادربزرگ می‎گفتم.
دروناً رفیع گشته از خوشحالیْ از پله‎ها بالا رفتم و داخل اتاق گشتم ... و در آنجا ناگهان طوری بود که انگار کسی گلویم را می‎فشرد و انگار باید برای نفس کشیدن هوا را بقاپم.
من شگفت‎زده بودم ... و شگفت‎زده بودم ... و واقعاً هم دلیل برای شگفت‎زده شدن آنجا بود.
مادر و مادربزرگ بسیار خوشحال دور میز نشسته بودند و شادترین چهره‎ای را داشتند که آدم می‎توانست فکرش را بکند، و در مقابل‎شان تودۀ کوچکی پول قرار داشت ... بیش از آن مقدار پولی که باید برای بیمۀ آتش‎سوزی پرداخت می‌کردند ...
حالم فوری تغییر می‎کند و با وحشتی مرگبار با لکنت می‎پرسم: "از کجا ناگهان اینهمه پول آوردید؟" و می‌شنوم که برایشان بطور غیر منتظره یکی از پول‎های فروش میوه پرداخت شده است، و مادر بلند می‎شود و می‎گوید: "حالا اما من می‎خواهم فوری به روستای جدید بروم و پول را بپردازم."
من مانند درهم شکسته‎ها بودم. حالا چی؟ تمام فکر کردن و عذاب‎هایم، کنترل خودم، آماده بودنم برای کمک‎رسانی، لرزش و تردیدم در خانۀ همسایه، شادی‎ام به این خاطر که مادربزرگ را از اضطراب عمیقی رها ساخته‎ام، این آرزویِ رضایت بی‌حد در برابر مادر ... همه حالا از بین رفته بودند ... مانند حباب صابون در هوا منفجر شده بودند ... آه و نه تنها این!
یک وحشت جدید بر من مسلط می‎شود. حالا باید خدای عزیز به من کمک کند، زیرا آبراهام که ما با او چنین دشمن بودیمْ می‎توانست هر لحظه وارد اتاق شود، و زمانیکه آدم دیگر به کمک او احتیاجی نداشت!
آنچه را که من قبلاً در نظر نگرفته بودم، یعنی، وضعیت وحشتناکِ شرم‎آوری را که من برای مادر و مادربزرگْ توسط رفتنم به خانۀ همسایه و اعترافم در آنجا به وجود آورده بودمْ به یکباره برایم مانند خورشید روشن بود. من از نگرانی نمی‎دانستم دست به کاری بزنم. من مدتی در وسط اتاق مانند آدم گناهکارِ غل و زنجیر شده‎ای ساکت ایستاده بودم.
این وضع مدت درازی طول نمی‌کشد و فاجعه واقعاً به وقوع می‎پیوندد. صدای گام‎ها در راه‎پله شنیده می‎شود، گام‎ها پر سر و صدا از راهرو می‎گذرد و محکم به در کوبیده می‎شود ...
مادر که تصمیم داشت بیرون برود در را باز می‎کند و با تعجب خود را عقب می‎کشد.
آبراهام از آستانۀ در داخل می‎شود. پس از سلام و احوالپرسی، یا هرچیز که بین همسایگانِ دشمن اتفاق افتاد را من فراموش کرده‎ام. من فقط می‎دانم که حالم طوری بود که انگار زمین زیر پایم در آتش قرار دارد.
من از کنار پیرمرد به سمت در می‎دوم و داخل آشپزخانه می‌شوم. آنجا با قلبی که به شدت می‎تپید می‌ایستم و دعا می‌کنم: "خدای عزیز! هه چیز را دوباره روبراه کن!"
من مأیوس به سمت اتاق گوش می‎سپارم، اما بجز صداهای درهم چیزی نمی‎شنیدم. پس از لحظه‎ای اما درِ آشپزخانه باز می‎شود. من وحشت‎زده می‎شوم. این مادر بود.
او وارد آشپزخانه می‎شود، و پس از ورودش برای چند ثانیه یک صحنۀ عجیب بین من و مادرم بازی می‎شود. او به من نگاه می‎کند ... و من به او نگاه می‎کنم ... و یک سکوتِ گویا در اطراف ما بود ... همه چیز واضح بود! و همه چیز بیشتر از شرمساری بود، زیرا نگاه مادر هنوز هم بر من دوخته شده بود، نافذ، بزرگ و تقریباً شفیقانه. خدای عزیز! این وضع هنوز چه مدت ادامه پیدا می‎کند؟ من به سختی می‌توانستم خودم را بر روی پاها نگهدارم. در این وقت عاقبت ... عاقبت یک حرکت در آن بالا. مادر سرش را تکان می‎دهد و با لحنی کاملاً کشیده مانند یک تعجب بی‌پایان می‎گوید: "تو یک برۀ بیگناهی ..." دیگر هیچ چیز. سپس از پله‎ها پائین می‎رود و از خانه خارج می‎شود.
خدا را شکر! من نفس عمیقی می‎کشم. اولین ترس تمام شده بود.
من دوباره به سمت اتاق گوش می‎سپارم. آبراهام حالا احتمالاً با مادربزرگ تنها بود. چه می‎توانستند آنها با هم صحبت کنند؟
پس از مدتی اما در دوباره باز می‎شود. آبراهام و پشت سر او مادربزرگ خارج می‎شوند.
هنگامیکه آبراهام از پله‎ها پائین می‎رفتْ مادربزرگ به دنبال او می‎گوید: "بنابراین می‎خواهید فردا ذبح کنید؟ اگر شما چاقوی گوشت لازم داشتید، بیائید و آن را بگیرید."
جواب داده می‎شود: "خدا عوض بدهد، نه لازم ندارم!" و مادربزرگ داخل آشپزخانه می‎شود.
این دومین وحشت بود. او هم مدتی دراز و بسیار عجیب من را نگاه می‎کند، و سپس شانه‎ام را می‎گیرد و من را به سمت نور می‎چرخاند و می‎گوید: "بچه! بچه! چه چیزهائی به فکر تو می‎رسد!" اما بیش از این چیز دیگری نگفت، بلکه من را باقی می‎گذارد و برای انجام کارش به اتاق می‎رود.
و به این ترتیب همه چیز مسیر کاملاً عجیبش را طی می‌کند. آنچه را که می‌خواستم با قلبی آمادۀ کمک انجام دهم دود شده و آنچه که فکرش را نمی‎کردم مانند یک شکوفه گشوده گشته بود. در بین دو همسایه دوباره صلح و هماهنگی برقرار شده بود.
آنها شب روز بعد یک بشقابِ بزرگ سوسیس برای ما می‎فرستند، و مادربزرگ که پختن شیرینی برای کریسمس را تمام کرده بودْ این محبت را با یک نان شیرمال بزرگ جبران می‎کند.
بله، زندگی کردن در این جوّ جدیدِ پر از حسن نیت و دوستیِ متقابل واقعاً لذتبخش بود.
به این نحو تقریباً چهارده روز تمام می‎گذرد. سپس آبراهام ناگهان بیمار می‎شود. مادربزرگ اغلب به خانه همسایه می‎رفت، این و آن چیز را به آنجا می‎برد، و هر بار خیلی جدی می‎گفت که حال بیمار خیلی بد است، او دچار یک ذات‎الریۀ سخت شده است.
چند روز به کریسمس مانده بود که من در یک نیمه‌شب از خواب پریدم و مانند روز بیدار بودم. یک صدای عجیب من را بیدار ساخته بود.
در نزدیک دیوار اتاق خواب ما یک پلکان به طبقه پائینِ خانۀ همسایه منتهی می‎گشت. بر روی این پله‎ها چیزی کشیده می‎شد، به دیوار برخورد می‎کرد، پائین برده می‎شد، سُر می‎خورد، آهسته صحبت می‎گشت و سپس دوباره هل داده می‎شد و به دیوار برخورد می‎کرد. شنیدن اینها در شبِ کاملاً سیاه، بدون آنکه بدانم چه معنی می‎دهدْ کاملاً ترسناک بود. این چه می‎توانست باشد؟ سارقین؟ ارواح؟ من مستقیم مانند شمع بر روی تخت می‎نشینم و فریاد می‎زنم: "مادر! تو چیزی نمی‎شوی؟ ... این چه است؟"
در این وقت مادر زمزمه می‎کند: "کاملاً ساکت باش! آبراهام مرده است، و آنها جسد را برای پائین بردن از اتاق خارج می‎کنند."
واقعاً همانطور بود که مادر گفت. آبراهام مرده بود، و او در یک روز زمستانی وقتی برف سختی می‎بارید به خاک سپرده می‎شود. مادربزرگ و مادر به مراسم خاکسپاری می‎روند و کاملاً ساکت و جدی به خانه بازمی‎گردند.
در شبِ این روز ما هنوز در اتاق با هم بودیم. من پشت میز نشسته و مشغول انجام تکالیف مدرسه بودم. مادر کاموا می‎بافت و مادربزرگ نخ می‎ریست، و هر دو در بارۀ همسایه صحبت می‎کردند، همچنین اینکه می‎خواهند فردا یک جین تخم‎مرغ تازه برایشان بفرستند.
سپس آنها مدتی طولانی سکوت می‎کنند. فقط چرخ ریسندگی غژغژ می‎کرد، و گهگاهی اصابتِ میله‎های بافندگیِ مادر به همدیگر صدای جرنگ جرنگ به راه می‎انداخت.
اما ناگهان آنها دوباره شروع به صحبت می‎کنند، و در حقیقت کاملاً آهسته. احتمالاً من نباید می‎شنیدم، اما من هر کلمه را می‎فهمیدم، و این خوب بود. زیرا فقط به این خاطر است که هنوز هم امروز این رویداد مانند یک گل در باغ کوچکِ معجزۀ خاطراتم شکوفا می‌شود.
زیرا مادربزرگ می‎گفت: "آنا، می‎دانی، این خیلی خوب بود که این کودک در آن زمان به خانۀ همسایه رفت. به این ترتیب حداقل دو خانواده با هم آشتی کردند ... واقعاً، این یک انگشت اشاره از بالا بود."
و سپس پس از یک مکث طولانیْ این جمله تقریباً خود به خود از لب‎های مادربزرگ خارج می‎شود: "زیرا هیچکس نمی‎داند چه زمان مرگش فرا می‎رسد ..."

مادر.

(صحنه: آپارتمانِ ماکسیم کلاویه، دستیارِ جوانی که توسط همکارانش در دفترِ وکیل مشهورْ موسیو <لو تاون> فقط <کلاویۀ زیبا> نامیده می‎شود.
این یک اتاق کوچک در ناحیۀ باتینیول است، خیابان دو مون‎ـ‎دور. مبلمان تشکیل شده است از یک کتابخانۀ زیبا، یک میز تحریر از چوب درخت گردو، سه صندلی نابرابر و یک مبل ابریشمی زرد رنگ که معمولاً کتاب‎ها، کاغذها و توده‎ای از پرونده بر رویش قرار دارند.
امروز ــ بعد از ظهر فصل بهار و ساعت پنج و نیم است ــ تمام کتاب‎ها و کاغذها بر روی زمین قرار دارند و بجای آنها یک خانم بر روی مبل نشسته است. او مادام دو بروور نام دارد، کمی میانسالْ اما هنوز هم زیبا است. آرایش موهایش کمی نامنظم است و گونه‎هایش می‎درخشند. او مشغول بستن شکمبندِ کمی تنگش و بستن دگمۀ پشتِ یقۀ مخملینش است.)
ماکسیم: "اجازه دارم به شما کمک کنم؟"
مادام دو بروور: "بله، اما مواظب باشید. موهایم را نکشید."
ماکسیم: "شما واقعاً یک گردن بسیار زیبا دارید!"  (او دگمۀ پشتِ یقه را می‎بندد.)
مادام دو بروور (لبخند زنان): "پس من مورد علاقه شما هستم."
ماکسیم: "بیشتر از آنچه بتوانم بگویم."
مادام دو بروور: "و شما حالا خود را خوشبخت احساس می‎کنید؟"
ماکسیم: "بسیار خوشبخت. به من قول می‌دهید اگر چیز احمقانه‎ای بگویم به من نخواهید خندید."
مادام دو بروور: "البته."
ماکسیم: "من چنان خوشحالم که دلم می‎خواهد گریه کنم ــ این خیلی کودکانه است."
مادام دو بروور: "اما به هیچ وجه. این فقط ثابت می‎کند که شما بسیار حساس هستید."
ماکسیم: "و عصبی ــ بطور وحشتناکی عصبی."
مادام دو بروور: "بله، این حقیقت دارد. شما یک دهانِ عصبی دارید، لب‎هایتان با کوچک‎ترین هیجانی به لرزش می‎افتند ــ این واقعاً بسیار هیجان‎انگیز است."
ماکسیم: "واقعاً؟"
مادام دو بروور: "آه بله. ــ دستکش‎هایم کجا هستند؟" (و خود را برای برداشتن آن از روی زمین خم می‎سازد.)
ماکسیم: "به خودتان زحمت ندهید، خواهش می‎کنم ــ من آن را برایتان برمی‎دارم." (او چهار دست و پا بر روی فرش فقیرانۀ نخنما شده زانو می‎زند.)
مادام دو بروور: "آه صبر کنید، من آن را برداشتم. خیلی ممنون."
ماکسیم (دوباره بلند می‎شود و با تحسینی عاشقانه به مادام دو بروور نگاه می‎کند.): "آیا می‎خواهید بروید؟"
مادام دو بروور: "من باید بروم."
ماکسیم: "بمانید هنوز ــ فقط یک دقیقه."
مادام دو بروور: "شدنی نیست، من ساعت شش یک قرار ملاقات دارم و حالا یک ربع به شش است."
ماکسیم: "یک قرار ملاقات؟ با چه کسی؟"
مادام دو بروور: "آیا حسادت می‎کنید؟ ــ از حالا؟"
ماکسیم: "بله، من حسادت می‎کنم. ــ این چه قرار ملاقاتی است؟"
مادام دو بروور: "با رئیس شما ــ رئیس مشهور و وحشت‎انگیز شما. ــ شما فکر نمی‎کنید که من با این هیولا به شما خیانت خواهم کرد؟"
ماکسیم: "برای چه کاری؟"
مادام دو بروور: "بخاطر دعوای من و شوهرم. او وقتی دید که من به این خاطر آمادۀ هزینه کردن هستم برای قبول وکالت از من مبلغ هنگفتی درخواست کرد. اما من به آن فکر نمی‎کنم، نه، من واقعاً در این کار به خودم فکر نمی‎کنم."
(ماکسیم اغلب از رابطۀ سابق او با آلکسی گروا، یک خوانندۀ اپرا شنیده بود، که باید برای مادام دو بروور هزینه زیادی برداشته باشد.)
ماکسیم: "نه، البته نه ــ اما در هر حال مراقب باشید، رئیسم آدم بسیار گستاخی است."
مادام دو بروور: "شما می‎توانید کاملاً آرام باشید. بعلاوه من در هر حال نمی‎توانم مردان زشت را تحمل کنم." (او حجاب توری‎اش را بر روی صورت می‎کشد.)
ماکسیم: "ما کِی دوباره همدیگر را می‎بینیم؟"
مادام دو بروور: "کِی مایلید من را ببینید؟"
ماکسیم: "در اسرع وقت ــ فردا؟"
مادام دو بروور: "و کجا؟"
ماکسیم: "هرجا شما بخواهید."
مادام دو بروور: "بسیار خوب، دوباره اینجا. اینجا مطمئن‎ترین جا است."
ماکسیم (در حالیکه کتاب‎ها و پرونده‎ها را دوباره بر روی مبل قرار می‎داد): "آه، اینجا راحت نیست."
مادام دو بروور (به درِ اتاق دیگر اشاره می‌کند): "آن اتاق خواب شماست؟"
ماکسیم: "بله، اما ــ"
مادام دو بروور: "خب، اما چه؟"
ماکسیم: "در حال حاضر یکی از دوستانم که بطور موقت در پاریس است پیش من زندگی می‎کند. من نمی‎توانستم او را نپذیرم."
مادام دو بروور: "خب، و آیا این دوست شما تمام روز در خانه است؟ هرگز بیرون نمی‎رود؟"
ماکسیم: "آه چرا، اما او هر لحظه می‎تواند دوباره به خانه بازگردد، درست نمی‎گویم؟"
مادام دو بروور (خیلی سرد): "خوب، اگر شما حضور دوست‎تان را بر حضور من ترجیح می‎دهیدْ بنابراین من هم دیگر بیشتر از این اصرار نمی‎کنم." (و به سمت در می‎رود.) "خداحافظ!"
ماکسیم (کمر او را می‎گیرد و سعی می‎کند او را نگاه دارد): "لوسی، لوسی عزیز."
مادام دو بروور (خود را رها می‎سازد): "نه، ولم کنید."
ماکسیم (او را محکمتر به خود می‎فشرد): "لوسی، من از شما خواهش می‎کنم (آهسته)، من التماس می‎کنم، بمان ــ با خشم از پیش من نرو. من به تو اطمینان می‎دهم ــ من برایت قسم می‎خورم که این ممکن نیست. می‎شنوی من به تو چه می‎گویم. من نمی‎تونم از تو در اتاقم پذیرائی کنم. این غیرممکن است. آیا فکر می‎کنی اگر امکان داشتْ من این شادی غیرقابل وصف را از دست می‌دادم؟"
مادام دو بروور: "بنابراین شما یک معشوقه دارید؟"
ماکسیم: "نه."
مادام دو بروور: "البته که یک معشوقه دارید. شما به من دروغ گفتیدْ وقتی اخیراً ادعا کردید که شما آزاد هستید. ــ آیا هنوز می‎دانید آن زمان به من چه گفتیدْ وقتی در اتاق انتظار موسیو لو تاون شروع به لاس زدن با من کردید؟ یا اینکه دوباره آن را فراموش کردید؟"
ماکسیم: "من گفتم که شما را دوست دارم و این یک حقیقت است."
مادام دو بروور: "شما همچنین به من گفتید که شما هرگز عاشق زنی نشده‎اید ــ که شما تنها هستید ــ و کار خوبی است اگر من به دیدارتان بیایم، سپس شعری از فرانسوا کوپه برایم خواندید. خلاصه، شما جریان را طوری برایم به نمایش گذاشتید که من واقعاً تصمیم گرفتم از چهار پله خانۀ شما بالا بیایم، ابتدا یک بار، سپس یک بار دیگر و دوباره امروز ــ امروز ــ زمانی که من چنین احمق بودم و اجازه هر کاری را به شما دادم."
ماکسیم: "حالا از آن پشیمانید؟"
مادام دو بروور: "تقریباً. شما برای نشان دادن سپاسگزاریتان یک راه و روش بسیار خاصی دارید. شما این را کاملاً بدیهی می‎یابید که مادام دو براوور ــ همسر فرماندار براوور ــ جوانی‎اش را که تا حالا به شدت از آن محافظت کرده است برای شما قربانی کند. شما در نهایت تصور می‎کنید که چون شوهرم درخواست طلاق کرده است ــ بعلاوه بی‎پایه بودنش را موسیو لو تاون در دادگاه اثبات خواهد کرد ــ من هم زندگی‎ام را از حالا به بعد به هر وکیل جوانی از پاریس اختصاص خواهم داد؟ ــ آه، عزیزم، شما من را بد می‎شناسید. آنچه که من امروز انجام دادم، عملی بود که من به ندرت ــ من اجازه دارم با وجدانی آسوده بگویم ــ که من هرگز در زندگی‎ام چنین عملی انجام نداده بودم."
ماکسیم: "من از آن کاملاً مطمئنم. کاملاً مطمئن. کاملاً مطمئن! چنین افکاری از من کاملاً دورند. لوسی زیبای من ــ دست‎هایتان را به من بدهید، دست‎های جذابتان را ــ خب ــ و گوش کنید من به شما چه خواهم گفت. ابتدا قبل از هر چیز از شما خواهش می‎کنم حرفم را باور کنید، و سپس ــ اگر من نمی‎توانم در پیش خودم از شما پذیرائی کنم، آنطور که شما مایلید و من هم به طرز سوزانی آن را مایلم ــ دلیلش این است ــ ببینید، من اینجا به تنهائی نمی‎توانم تصمیم بگیرم ــ من ــ (او یک لحظه مکث می‎کند) من تنها نیستم."
مادام دو بروور: "بفرما، من که گفتم شما یک معشوقه دارید، من این را فوری فهمیدم. و حدس زدن اینکه این معشوقه چه کسی است خیلی سخت نیست. او زنی است که درِ خانه را برایم باز کرد، وقتی من آمدم ــ او خیلی مشکوک و خصمانه به من نگاه کرد. بخصوص آنطور که او از بالا به پائین من را ورانداز کرد. من نمی‎توام از شما بخاطر این انتخاب تعریف و تمجید کنم ــ این زن تقریباً بیست سال بزرگتر از شماست. و سپس ــ آن هم یک خدمتکار خانه ــ خدای من. من از رقابت با این پریِ آشپزخانه صرفنظر می‎کنم. من ترجیح می‎دهم میدان را ترک کنم." (او ژست رفتن می‎گیرد.)
ماکسیم (به دنبالش می‎رود، بدون آنکه او را نگهدارد): "شما اشتباه می‎کنید، شما اصلاً حدس نمی‎زنید که چه اشتباه بزرگی می‎کنید."
مادام دو بروور: "نه، من اشتباه نمی‎کنم. غریزه‎ام به من می‎گوید که این زن فقط یک خدمتکار سادۀ خانه نیست و او باید در گذشته بسیار زیبا بوده باشد. اما چیزی در پشت آن مخفی است، من از آن مطمئن هستم. آیا هنوز می‎دانید وقتی من دو روز پیش اینجا بودم و تشنه‎ام شد از شما یک لیوان آب خواهش کردم. شما اصلاً نمی‎خواستید که من زن را صدا کنم. ــ واقعاً این چیز مهمی نبود که او را صدا کنم و بگویم: یک لیوان آب بیاورید! اما شما نمی‎خواستید که من این کار را بکنم. سپس خودتان رفتید و آب آوردید. من خیلی خوب درک می‎کنم که شما می‎خواستید از خوار گشتن زن بخاطر خدمت کردن به من جلوگیری کنید. ــ وانگهی من قصد داشتم از او تشکر دوستانه‎ای بکنم. وقتی من بار دیگر آمدم و او دوباره درِ خانه را به رویم گشودْ من یک سکهُ کوچک کف دستش قرار دادم ــ آن ده فرانک بود. او هیچ چیز نگفت، اما سکه به زمین غلطید و او با پا آن را دورتر پرت کرد ــ و سپس ــ"
ماکسیم (او رنگش مانند رنگ مُرده‎ها شده است): "شما به مادرم انعام دادید؟"
مادام دو بروور: "چی ــ این ــ زن ــ؟"
ماکسیم: "بله، او مادر من است ــ غرور نفرت‎انگیزم مانع گشت آن را فوری به شما بگویم. ــ این زن با پیشبند آبی رنگ مادر من است. و می‎خواهید بدانید چطور توانست این اتفاق بیفتد که شما او را برای خدمتکار خانه به حساب آورید؟ پس از آنکه او سالیان طولانی با بزرگترین فداکاری همه چیزش را برای بزرگ کردن و تحصیل من از دست دادْ دیگر برایش راهی باقی نماند و با قربانی کردن غرورشْ مثلاً برای من کار می‌کند ــ ــ و او این کار را روز به روز انجام می‎دهد." (او ساکت می‎شود، هیجان راه گلویش را می‎بندد.)
مادام دو بروور (خجالت‎زده): "من واقعاً متأسفم. اما من نمی‎توانستم آن را بدانم."
ماکسیم: "نه، این مشخص است. این فقط تقصیر من است ــ من فقط مقصرم ــ" (او در را باز می‎کند.) "خداحافظ مادام."
مادام دو بروور: "خداحافظ آقای عزیز." (او آهسته از پله‎ها پائین می‎رود و منتظر است که ماکسیم به دنبالش بدود و او را بازگرداند. اما ماکسیم دیگر به او فکر نمی‎کند. او به آشپزخانه می‎رود و حالا در برابر یک زن که لباس ساده‎ای بر تن دارد و پیشبند را مقابل صورت گرفته و آهسته می‎گرید زانو می‎زند. او دست‎های سرخ ترک برداشتۀ او را می‎بوسد و مرتب زمزمه می‎کند: "مادر من را ببخش، مادر من را ببخش."