چاقوی کوچک!

"تو نباید دزدی کنی!"
گوش کنید، من می‎خواهم داستانی از یک چاقوی کوچک تعریف کنم، یک داستان واقعی که خودم تجربه کرده‎ام.
من به هیچ چیز در جهان مانند داشتن یک چاقوی کوچک، یک چاقوی کوچکِ مخصوص به خودْ رغبت نداشتم. بزرگ‎ترین آرزویم در این جهان داشتن یک چاقوی کوچک بود. چاقوی کوچک باید در جیبم قرار داشته باشد، ــ برای اینکه هر وقت مایل باشم آن را بیرون بیاورم و با آن هرچه بخواهم ببُرم، ــ برای اینکه همۀ همکلاسی‎هایم بدانند که من یک چاقو دارم!
هنگامیکه من به کلاس اول رفته بودم معلمم فوسِل بود و من در این زمان صاحب یک چاقوی کوچک بودم، یعنیْ چیزی شبیه به یک چاقوی کوچک. من به تنهائی آن را برای خودم ساختم، به این شکل که یک پَر از غاز کَندم، یک سر آن را قطع و سر دیگر را تیز کردم و به خودم چنین تلقین نمودم که آن یک چاقوی کوچک است و می‎شود با آن کاغذ بُرید.
پدرمْ یک مرد بیمار با صورتی زرد و پژمرده و سرفۀ دائمیْ با صدائی گرفته از من می‌پرسد: "لعنت بر شیطان، این چه پَری است! چرا چنین پَری را با خودت به اطراف می‎بری؟ یک بازی جدید با پَر غاز!" بعد سرفه می‎کند: اوهو، اوهو!
مادرمْ یک زن کوچک اندام با یک پارچه ابریشمی بر روی سر به او پاسخ می‎دهد: "بازی کردن بچه چه مزاحمتی برای تو دارد؟ فقط به این خاطر که خودت را عصبانی کنی!"
دیرتر، زمانیکه من شمردن و پنج کتاب موسی را آموختمْ صاحب یک چاقوی کوچک تقریباً واقعی بودم، یک چاقوی کوچکی که خودم ساخته بودم. من یک قطعه فلز از دامن ژپونِ مادرم برداشتم و آن را کاملاً فنی در یک قطعه چوب نشاندم. فلز را با لبۀ یک گلدان تیز کردم و در این حال تمام انگشت‎هایم زخمی شدند.
پدر فریاد می‎کشد: "ببین، ببین که چطور خونریزی می‎کند" و در این حال انگشتانم را با چنان خشمی در چنگ می‌گیرد که آدم صدای استخوان‎ها را می‎شنید. "یک پسربچۀ خوب! اوهو، اوهو!" ــ
مادر فریاد می‎زند: "آه، باور کردنی نیست!" بعد چاقوی کوچکم را برمی‎دارد و بدون آنکه به گریستنم توجه کند آن را در اجاق می‎اندازد. حالا جریان به پایان رسیده بود! آه وای بر من!
اما به زودی پس از آن یک چاقوی کوچک دیگر به دست آوردم، یک چاقوی کوچکِ کاملاً واقعی، با یک دستۀ چوبی گِرد، مانند یک بشکه، و یک تیغۀ پهن که می‎توانست باز و بسته شود. آیا می‎خواهید بدانید که چطور این چاقوی کوچک را به دست آوردم؟ من کوپک‎هایم را که برای غذای ظهر به من می‎دادند پس‎انداز کردم و آن را از یکی از همشاگردی‎هایم خریدم: سه و نیم کوپک به او نقد پرداختم و سه کوپک به او بدهکار شدم.
آه، این چاقوی کوچک برایم چه عزیز و ارزشمند بود! وقتی گرسنه، خسته، خواب‎آلود و کتک خورده از مدرسه به خانه می‎آمدم، (ــ من تازه شروع کرده بودم در پیش <موتل، فرشتۀ مرگ> به یادگیری تلمود: "یگ گاو نر به یک گاو ماده لگد می‎زند" ــ و چون یک گاو نر به گاو ماده لگد زده بود، باید من کشیده بخورم ــ) ــ بنابراین وقتی من کتک خورده از مدرسه می‎آمدمْ اولین کاری که می‎کردم بیرون کشیدنِ چاقوی کوچک از زیر کمدِ سیاه رنگ بود. چون من اجازه نداشتم آن را با خود به مدرسه ببرمْ بنابراین چاقو تمام روز آنجا زیر کمد قرار داشت؛ در خانه اما کسی اجازه نداشت به هیچ وجه بداند که من صاحب یک چاقو هستم. ــ من ابتدا یک ورق کاغذ را با آن می‎بریدم، سپس یک کاه را، عاقبت نانم را در تکه‎های کاملاً کوچکی می‎بریدم، بعد نوک چاقو را در تکۀ کوچک نان فرو می‎کردم و آن را داخل دهان قرار می‎دادم.
قبل از رفتن به رختخواب چاقوی کوچک را تمیز می‎کردم و می‎سابیدم، و با تف کردن بر روی سنگِ چاقو‎ـ‎تیز‎ـ‎کنی‎ای که در انبارمان پیدا کرده بودم با دقت مشغول تیز کردن تیغۀ آن می‎گشتم ...
پدر، با یک کلاه کیپا بر سرْ نشسته بود، کتاب می‎خواند و سرفه می‎کرد. سرفه می‎کرد و کتاب می‎خواند.
مادر در آشپزخانه مشغول پختن نان روزِ شبات بود. من نمی‎گذاشتم مزاحم تیز کردن چاقویم شوند. ناگهان پدرم مانند از یک خواب عمیق بیدار می‎گردد.
"چه چیز آنجا صدا می‎کند؟ چه کسی آنجا در روزِ شبات کار می‎کند؟ تو آنجا چکار می‎کنی شیطانِ رذل!"
او به سمت من می‎آید، خود را بر روی سنگِ چاقو‎ـ‎تیز‎ـ‎کنی‎ام خم می‎سازد، گوشم را می‎گیرد و شروع می‎کند به سرفه کردن.
پدر می‎گوید: "آهان! فهمیدم! تو یک چاقوی کوچک داری! که اینطور! که اینطور!" و چاقو و چاقو‎ـ‎تیز‎ـ‎کنی را از من می‎گیرد. "آدم بی‎شرم! برای خواندن یک کتاب تنبل است! اوهو، اوهو، اوهو ..."
من شروع می‎کنم با صدای بلند به گریه کردن. در این وقت پدرم چند کشیده به من می‎زند و مادر با آستین‎های بالا زده و فریادکشان از آشپزخانه با عجله می‎آید.
"ایست! ایست! چه اتفاقی افتاده است؟ چرا او را می‎زنی؟ به خاطر خدا! از بچه چه می‎خواهی؟ وای بر من!"
پدر فریاد می‎کشد: "او با چاقو بازی می‎کند!" و شروع می‎کند به سرفه کردن. "یک بچۀ کوچک! ... یک چنین رذلی! اوهو، اوهو، اوهو ... قادر نیست یک کتاب بردارد و بخواند ... یک پسر هشت ساله ... من به تو حالی خواهم کرد ... با چاقو بازی می‎کند، آدم تن‎پرور! ... اوهو ... اوهو ... اوهو ..."
ای وای! او از جان چاقوی من چه می‎خواهد!
چرا او چنین عصبانی است؟!
تا جائیکه می‎توانم به یاد آورمْ پدرم تقریباً همیشه بیمار، همیشه رنگ‎پریده و زرد رنگ و همیشه خشمگین از تمام جهان بود. بخاطر کوچک‎ترین چیزی عصبانی می‎گشت و ممکن بود مرا بکشد. شانس داشتم که مادر از من محافظت می‎کرد و مرا از دستش بیرون می‌کشید.
چاقوی کوچک من ناپدید می‎گردد، چنان اساسی ناپدید می‎گردد که من هشت روز تمام بی‎وقفه جستجو کردم و آن را نیافتم. من بخاطر چاقوی کوچکِ عزیزِ خمیده شِکلم عزا گرفتم و به تلخی گریستم. و چطور قلبم در مدرسه سنگین می‎گشت وقتی به آن فکر می‎کردم که چون یک گاو نر به یک گاو ماده لگد زده بود باید من با چهرۀ متورم و گوش‎های قرمز گشتۀ پر دردی که مدیون معلم‎مان <موتل، فرشتۀ مرگ> بودمْ به خانه بازگردم. در پیش چه کسی باید پناه می‎جستم؟ ... بدون چاقوی کوچک خمیده شِکلمْ آدم تَرک گشته‎ای بودم! درمانده مانند یک بچۀ یتیم! وقتی شب‎ها از مدرسه می‎آمدم و به رختخواب می‎رفتمْ هیچ انسانی اشگ‎هائی را که پنهانی می‎ریختم نمی‎دید. من در سکوت می‎گریستم، چشمانم را خشک می‎کردم و می‎خوابیدم. صبح روز بعد دوباره به مدرسه می‎رفتم، دوباره داستانِ گاو نری که به گاو ماده لگد زده بود پیش می‎آمد، دوباره از <موتل، فرشتۀ مرگ> کتک می‎خوردم، دوباره صدای سرفۀ پدر و لعنت کردن مادر می‎آمد. هیچ لحظۀ آزادی، هیچ چهرۀ بشاشی، هیچ لبخندی، ... و نه حتی یک صورت خندان! ــ بدبخت و تَرک گشته در تمام جهان!
*
از آن زمان یکسال یا یکسال و نیم می‎گذرد ... من چاقوی خمیده شکل را تقریباً بطور کامل فراموش کرده بودم. اما به نظر می‎رسید برایم از آسمان چنین معین شده بود که در طول تمام دوران کودکی‎ام بخاطر چاقوی کوچک رنج ببرم. زیرا بخاطرِ بدشانسی من یک چاقوی دیگر ظاهر می‎شود، یک چاقوی کاملاً نو، یک چیز گرانبها، خدای منْ یک چاقوی باشکوهِ دو تیغه، از فولادی گرانبها، تیز مانند یک چاقوی سلاخی، با یک دستۀ برنجی و یک سرِ کوچکِ استخوانی سفید که با میخ‎های برنجیِ سرخ پَرچ شدهْ محکم وصل شده بود ــ من به شما می‎گویم، یک قطعۀ ارزشمند، یک چاقوی زولینگِ واقعی.
چگونه من به یک چنین چاقوی گرانبهائی که بسیار کم با کلبۀ فقیرانه‎ام مناسبت داشت رسیدم؟ بله این یک داستان است، ــ یک داستان غم‎انگیز اما زیبا! لطفاً با عقل‎تان گوش کنید!
شما می‎توانید تصور کنید که مستأجر یهودی/آلمانیِ ریش تراشیدۀ ماْ آقای هرتس هرتسن‎هرتسِ پیمانکار چه تأثیری بر من می‎گذاشت ... او با زبان ییدیش صحبت می‌کردْ اما کلاه کیپا بر سر نمی‎گذاشت، ریشش را می‎تراشید و طره مویِ بلند و آویزانِ کنار گوش نداشت. با اجازه باید بگویم که او بجای کتِ دراز یهودیْ کت کوتاه می‎پوشید. من از شما می‎پرسم، آیا این ممکن بود که وقتی <غیر یهودیِ یهودی> یا <یهودیِ غیر یهودی> با من فقط با زبان ییدیش صحبت می‎کرد، یک ییدیش عجیب و غریبْ من به خنده نیفتم.
او یک روز از من می‎پرسد: "خب، پسر عزیز، قرار است در این هفته چه بیاموزید؟"
"ها، ها، ها!" من شروع می‎کنم به خندیدن و دستم را در برابر صورتم نگاه می‎دارم.
"خب بگو پسرم، حالا چه بخشی را می‎آموزید؟"
"ها، ها، ها! ... بخش <بالاک پادشاهِ شهر کوچک موأب> را" و در حال منفجر شدن از خنده فرار می‎کنم.
این در آغاز رخ داد، هنگامیکه من او را هنوز کم می‎شناختم. اما دیرترْ وقتی من با مرد آلمانیْ آقای هرتس هرتسن‎هرتس خوب آشنا شدم، ــ او بیشتر از یکسال در خانۀ ما زندگی می‎کرد ــ چنان به او علاقه‎مند گشتم که دیگر نماز نخواندن و با دست‎های نشسته غذا خوردنش برایم اهمیتی نداشت. در ابتدا اصلاً نمی‎توانستم درک کنم که او اجازه زندگی کردن دارد، که چطور خدا او را در جهان تحمل می‌کند، چرا او هنگام غذا خوردن خفه نمی‎شود، چرا موهایش از سرِ بدون کلاهِ کیپا نمی‎ریزد. من از دهان معلمم <موتل، فرشتۀ مرگ> شنیدم که مرد یهودی/آلمانی برای مجازات گناهان قبلی‎اش برای دومین بار به دنیا آمده است، یعنی، مرد یهودیِ لعنتی پس از مرگ دوباره زنده شده و به یک آلمانی تبدیل گشته بود، تا شاید دیرتر به یک گرگ، یک گاو، یک اسب یا حتی به یک اردک تبدیل شود ... بله، به یک اردک ...
من اما به خود گفتم: "ها، ها! یک داستان زیبا!" اما در واقع برای مرد آلمانی احساس تأسف می‎کردم. فقط یک چیز را درک نمی‌کردم: چرا پدرم که مردی واقعاً متدین بودْ برای این مرد آلمانی حرمت خاصی قائل می‌گشت و به چه خاطر تمام یهودی‎هائی که پیش ما می‎آمدند با او چنین با احترام  فراوان رفتار می‎کردند.
آنها می‎گفتند: "صلح بر شما، آقای هرتس هرتسن‎هرتس! خوش آمدید، آقای هرتس هرتسن‌هرتس! بفرمائید بنشینید، آقای هرتس هرتسن‎هرتس."
من یک بار از پدرم در این مورد پرسیدم، اما او من را به بیرون هل داد و گفت:
"برو گمشو، این به تو ربطی نداره! چرا اینجا می‎خزی شیطانِ رذل! آیا نمی‎تونی یک کتاب برداری و بخوانی؟ اوهو، اوهو، اوهو ..."
دوباره یک کتاب! خدایا، خدای من! اما من هم می‎خواستم بدانم که در خانه چه می‌گذرد. بنابراین به اتاق بزرگ می‎روم، به گوشه‎ای می‎خزم و استراق سمع می‎کنم؛ من می‎شنیدم که چطور آقای هرتس هرتسن‎هرتس بلند می‎خندید، من می‎دیدم که چطور او سیگاربرگِ کلفت و سیاهی می‎کشید. ناگهان پدرم به سمت من می‎آید و یک کشیده به من می‎زند.
"تو دوباره اینجائی، تو آدم تنبل بیکار! از تو آدم رذلِ بی‎خدا چه باید بار بیاید! ای وای، از تو چه باید بار بیاید! اوهو، اوهو، اوهو!"
آقای هرتس هرتسن‎هرتس به پشتیبانی از من دخالت می‎کند: "بگذارید اینجا بماند!" اما این هیچ کمکی نکرد. پدرم مرا از اتاق بیرون می‌کند. من یک کتاب در دست می‌گیرم، اما هرچه تلاش می‌کردم نمی‌توانستم به داخل کتاب نگاه کنم. باید چه می‎کردم؟ من از یک اتاق به اتاق دیگر می‎رومْ تا اینکه به زیباترین اتاقی می‌رسم که آقای هرتس هرتسن‎هرتس در آن زندگی می‎کرد. اوه، این اتاق چه عالی و زیبا بود! چراغ‎ها روشن بودند، آینه‎ها می‎درخشیدند! بر روی میز یک دوات نقره‎ای بزرگ با یک قلم زیبا قرار داشت و در کنار آن قطعات مختلف هنری از جنس بلورْ و در میان آن‎ها ــ یک چاقو فرا گرفته بود. اوه، چه چاقوی باشکوهی! ... چه می‌شد اگر می‎توانستم چنین چاقوئی داشته باشم! بعد چه اندازه می‎توانستم سعادتمند باشم! چه چیزهائی می‎توانستم با آن ببُرم! من می‎خواهم یک بار امتحان کنم که آیا چاقو تیز است! اوه، خیلی تیز! به این می‎گویند چاقو! ...
چاقو را در دست نگاه می‌دارم، بعد از بررسی کاملْ سعی می‌کنم برای یک لحظه آن را در جیب قرار دهم. دستم می‎لرزید. قلبم چنان شدید می‎زد که صدای ضربانش را می‎شنیدم: تیک، تیک، تیک ... صدای قدم‎هائی می‎شنوم، قدم‎های پر سر و صدا ... مطمئناً آقای هرتس هرتسن‎هرتس بود ... ای وای، چه باید بکنم! من اینطور فکر می‎کنم <چاقو می‎تواند در جیبم باقی بماند ... من آن را بعداً بر روی میز قرار خواهم داد>. حالا باید بروم! باید از اینجا دور شوم! فرار! دویدن!
*
هنگام شام نمی‎توانستم حتی یک لقمه بخورم. مادر سرم را لمس می‎کند، پدر با چشمان خشمگین به من نگاه می‎کند و مرا برای خوابیدن می‎فرستد ... خوابیدن؟ ... من نمی‎توانستم چشمانم را ببندم ... من مانند مُرده‎ها بودم ... باید با چاقو چه می‎کردم؟ ... چطور می‎توانستم آن را دوباره سر جایش قرار دهم؟
*
صبح روز بعد پدرم به من می‎گوید: "بیا اینجا جواهر من! آیا جائی چاقو را دیده‎ای؟" من در لحظه اول به شدت می‎ترسم. من فکر می‎کردم که همۀ مردم از جریان خبردار شده‎اند. تقریباً می‎توانستم خودم را لو دهم و می‎خواستم بگویم: <چاقو؟ اینجاست!> اما گلویم به معنای واقعی به هم فشرده شده بود، و من لرزان جواب می‎دهم:
"چه چاقوئی؟ ... کجا؟"
پدرم از من تقلید می‎کند: "چه چاقوئی؟ ... کجا؟ چه چاقوئی؟ ... کجا؟ ... چاقوی طلائی ... چاقوی مهمانمان ... تو آدم بی شرم! تو آدم مشمئز کننده! ... اوهو، اوهو، اوهو ..."
مادرم خود را دخالت می‎دهد: "چه چیزی از بچه می‎خواهی! بچه هیچ خبری ندارد، و تو او را با چاقو به سرگیجه می‎ندازی!"
پدرم خشمگین پاسخ می‎دهد: "یعنی چه او از چاقو بی‎خبر است! او تمام صبح شنیده است که چطور از چاقو صحبت می‎شود، از هیچ چیز دیگر بجز از چاقو ... تمام اتاق را برای پیدا کردن چاقو جستجو کرده‎اند و او می‎پرسد: چه چاقوئی؟ کجا؟ ... برو حالا، خودت را بشور، تو آدم به درد نخور! تو آدم رذلِ بی‎خدا! ... اوهو، اوهو، اوهو ..."
خدای عزیزْ من از تو سپاسگزارم که مرا تفتیش نکردند ... اما بعد چه باید بشود؟ ... باید چاقو را در جای خوبی پنهان کرد ... اما کجا ... می‎دانم ... در اتاق زیر شیروانی ... من سریع آن را از جیب خارج می‎سازم و داخل چکمه‎ام سُر می‎دهم ... من صبحانه‎ام را می‎خورم، اما نمی‎دانستم چه می‎خورم ... لقمه در گلویم گیر کرده بود.
پدر از من می‎پرسد: "چرا اینطور با عجله می‎خوری، رذلِ لعنتی!"
من پاسخ می‎دهم: "من باید به مدرسه بروم" و احساس می‎کنم که صورتم مانند آتش سرخ شده است.
پدر می‎غرد: "ناگهان زرنگ شده است! محصل کوشا را نگاه کنید!" و خشمگین به من نگاه می‎کند.
عاقبت صبحانه را به پائین قورت می‌دهم و دعایم را می‌خوانم.
پدر دوباره می‎پرسد: "خب، پس چرا به مدرسه نمی‎روی دانشمند؟"
مادر اظهار نظر می‎کند: "چرا او را هُل می‎کنی؟ بگذار بچه یک لحظه استراحت کند."
اما من در این بین در اتاق زیر شیروانی بودم ... حالا چاقوی سفید در تهِ اتاق در زیر شاه‎تیر قرار داشت ... چاقو آنجا قرار داشت و ساکت بود.
"تو در اتاق زیر شیروانی چکار می‎کنی، تو آدم بی‌شرم، تو رذل، تو بردۀ هیزم‌شکن! اوهو، اوهو، اوهو!"
من پاسخ می‎دهم: "من اینجا چیزی جستجو می‎کنم" و تقریباً نزدیک بود که از وحشت از آن بالا به پائین سقوط کنم.
"چیزی؟ ... یعنی چه؟ ... این چیز چه می‎تواند باشد؟"
من با لکنت می‎گویم: "یک ... ک‎ـ‎ت‎ـ‎اب ... یک کت‎ـ‎ابِ ق‎ق‎ق‎ـ‎دیمی ت‎ت‎ت‎تل‎ـ‎موود ..."
"چی؟ ... یک کتاب تلمود در اتاق زیر شیروانی؟ تو آدم سرکش! بیا پائین تا به خدمتت برسم! ... تو بردۀ مهتر، آدم به درد نخور! اوهو ... اوهو ... اوهو ..."
من دیگر به خشم پدر هیچ اهمیتی نمی‎دادم، من فقط از ترس می‎لرزیدم نکند بتوانند چاقو را پیدا کنند. چه کسی می‎داند، شاید از قضا امروز بخواهند رخت‎های شسته شده را اینجا آویزان کنند ... من فکر می‎کردم <باید چاقو را دوباره بردارم و یک محل دیگر برای مخفی کردن جستجو کنم!>. من در حال لرزیدن پائین می‎آیم؛ به نظر می‎رسید که هر نگاه پدرم می‎خواست بگوید که همه چیز را می‎داند و من انتظار می‎کشیدم که او لحظۀ بعد از چاقو بپرسد ... یک مخفیگاه به نظرم می‎رسد، یک محلِ عالی! ... کجا؟ ... در زیر خاک ... من می‎خواستم آن را در کنار دیوار چال کنم و محل را برای شناسائی با کاه بپوشانم.
پس از بازگشت از مدرسه به حیاط می‎روم و با احتیاط چاقو را از جیبم خارج می‎سازم. اما هنوز چاقو را درست و حسابی نگاه نکرده بودم که فریاد پدر را می‎شنوم:
"پس کجا هستی؟ چرا نمی‎روی دعا کنی، تو درشکه‎چی، تو حمال! اوهو ... اوهو ... اوهو ..."
هرچه هم زیاد پدرم مرا آزار و شکنجه می‎داد، هرچه هم زیاد معلم من را ضرب و شتم می‎کرد، ــ اما تمام اینها در مقایسۀ با احساسِ شادی‌ای که پس از بازگشتِ از مدرسه و دیدنِ چاقو هیچ بودند. اما این لذت متأسفانه با غم و اندوه همراه، توسط افکارِ غمگینْ تلخ و توسطِ وحشتْ آشفته گشته بود.
*
تابستان بود. خورشید پائین می‎رفت، هوا خنک‎تر شده بود، چمن رایحۀ خوش پخش می‎کرد، قورباغه‎ها آواز می‎خواندند، و در آسمان تعدادی ابرهای بدون بارانْ طوریکه انگار می‎خواهند ماه را ببلعند از کنارش در حرکت بودند. ماهِ سفیدِ نقره‎ای هر لحظه ناپدید و دوباره ظاهر می‎گشت. با وجود آنکه آرام در یک محل ایستاده بودْ اما به نظر می‎رسید که انگار در حرکت است.
پدر بر روی چمن می‎نشیند، با یک پیژامای نازک، نیمه لخت، یک پارچۀ سفید بر روی بدن. او یک دست را بر روی سینه نگهداشته بود و با دست دیگر زمین را چنگ می‎انداخت، در این حال به آسمانِ بدونِ ستاره نگاه می‎انداخت و سرفه می‎کرد. صورتش در زیر نور ماه مانند مُرده‎ها دیده می‎گشت. او بدون کوچک‎ترین حدس زدنیْ درست جائی نشسته بود که چاقو چال شده بود. اوه، اگر او آن را می‎دانست چه می‎گفت! ... چه بلائی به سر من می‎آمد! ...
من در سکوت فکر می‎کردم <آه! تو چاقویِ خمیده شکلم را دورانداختی، حالا یک چاقوی بهتر دارم، یک چاقوی زیباتر ... تو روی آن نشسته‎ای و از آن کاملاً بی‌خبری ... آه، پدر، پدر! ...>
پدر عصبانی به من می‎گوید: "چرا تو مانند گربه‎ها به من خیره شدی! چرا مانند یک مردِ خوبْ دست به سینه گذاشته و آنجا نشستی! نمی‎تونی کاری برای انجام دادن پیدا کنی؟ و آیا دعای شب را به پایان رساندی؟ پسربچۀ بدذات! نمی‎خواهی کاری انجام بدهی؟ ..."
اینکه او مرا پسربچۀ بدذات نامیدْ نشانۀ این بود که عصبانیت‎اش خیلی بزرگ نیست، برعکس، این نشانۀ این بود که دارای خلق و خوی خوبی است. آیا این یک معجزه بود؟! آیا آدم اصلاً می‎تواند در چنین شبِ باشکوهِ تابستانی عصبانی باشد، زمانیکه همه برای هوایِ گرم و تازه بیرون می‎روند، هوای نرم باشکوه؟! همۀ انسان‎ها بیرون بودند: پدر، مادر و بچه‎های کوچک‎تر که در شن و ماسه بازی می‌کردند.
آقای هرتس هرتسن‎هرتس در حیاط قدم می‎زد، بدون کلاه کیپا بر سر، در حال کشیدن سیگاربرگ، در حال خواندن یک ترانۀ آلمانی؛ او به من نگاه می‎کرد و لبخند می‎زد، احتمالاً چون پدر مرا مدام به کاری وامی‎داشت. من اما به همه می‎خندیدم. به زودی بقیه برای خواب خواهند رفت، سپس می‎خواستم پنهانی به حیاط بروم ــ من در راهرو می‎خوابیدم، زیرا گرمای اتاق غیرقابل تحمل بود ــ و با چاقویم بازی کنم.
عاقبت همه می‎خوابند. در اطراف سکوت برقرار بود. من آهسته از جا بلند می‎شوم و مخفیانه مانند یک گربه چهار دست و پا به حیاط می‎خزم. شب آرام و هوا خنک و با طراوت بود. من با احتیاط به سمت محلی که چاقو چال شده بود می‎خزم، پس از حفر زمینْ در نور ماه به چاقو نگاه می‎کنم. چاقو مانند طلا و الماس می‎درخشید ... من چشمانم را بالا می‎برم و می‎بینم که چطور ماه از آن بالا به من و به چاقو نگاه می‎کند. چرا ماه اینطور به من نگاه می‎کرد؟ ... من خودم را می‎چرخانم ــ او همچنان به من نگاه می‎کرد؛ من چاقو را زیر پیراهنم مخفی می‎کنم ــ او همچنان به من نگاه می‎کرد؛ ماه مطمئناً می‎دانست آن چه چاقوئی بود و من آن را از کجا برداشته‎ام. من آن را دزدیده بودم. این کلمۀ وحشتناکْ از زمانیکه من صاحب چاقو بودمْ برای اولین بار به ذهنم آمد: "دزدیدن". بنابراین من یک دزد بودم، یک دزد عادی. در کتاب مقدس در ده فرمان با حروف بزرگ  نوشته شده است:
"تو نباید دزدی کنی."
و من دزدی کرده بودم. با فردی مانند من در جهنم چه می‎کنند؟ ای وای، دستم را که دزدی کرده است قطع خواهند کرد! با میله‎های آهنیِ آتشین مرا شلاق خواهند زد! مرا به سیخ می‎کشند و کباب می‎کنند! تا ابد، تا ابد سوزانده خواهم گشت ... من باید چاقو را پس بدهم ... من باید آن را دوباره سر جایش بگذارم ... آدم اجازه ندارد یک چاقویِ دزدیده شده را نگهدارد ... فردا آن را دوباره در محل قبلی‎اش قرار خواهم داد ...
پس از این فکرْ چاقو را در جیب پیراهنم مخفی می‎سازم و احساس می‎کنم که چطور چاقو من را می‎سوزاند ... یا اینکه بهتر است تا فردا دوباره آن را در خاک چال کنم؟ ... ماه از آن بالا به من نگاه می‎کرد. چرا او اینطور نگاه می‎کرد؟ ... ماه همه چیز را دیده بود ... او یک شاهد است ... من با احتیاط دوباره به خانه می‎خزم، به سمت محل خوابم می‌روم و دراز می‌کشم. اما نمی‎توانستم بخوابم. من از یک پهلو به پهلوی دیگر می‎غلطیدم و خواب را نمی‎یافتم ... ابتدا پس از روشن شدن هوا به خواب می‎روم. من از ماه خواب می‎بینم، از میله آهنیِ آتشین و از چاقو. صبحْ پس از بیدار گشتن با حرارت نماز می‎خوانم، صبحانه را به سرعت بر روی یک پا ایستاده می‌بلعم و با عجله به مدرسه می‌روم.
پدر می‎گوید: "چرا برای رفتن به مدرسه عجله می‌کنی؟ چه چیز باعث این عجله شده است؟ اگر دیرتر بروی چیزی از دست نمی‌دهی! دعایت را درست و حسابی و بدون آنکه کلمات را جا بیندازی بخوان! برای ورجه وورجه کردن وقت کافی داری، تو بدجنس، تو مرتد! اوهو، اوهو، اوهو ..."
*
"چرا دیر آمدی؟ به اطرافت نگاه کن!" معلمم من را نگاه می‎دارد و با انگشت دوستم بریل پسر روتکوپف را نشان می‎دهد. او با سر به زیر انداخته در گوشۀ اتاق ایستاده بود. معلم به من می‎گوید: "می‎بینی آدم بی‎ارزش. به یاد داشته باش، او از امروز به بعد دیگر مانند همیشه <بریل روتکوپف> نامیده نمی‎شود، بلکه او از حالا به بعد یک نام زیباتری به دست می‎آورد: <بریلِ دزد>. بچه‎ها همه با هم بلند بگید: بریلِ دزد! بریلِ دزد!"
معلم این کلمات را با لحن کشداری بیان می‌کرد، دانش‎آموزان دسته‎جمعی فریاد می‎زنند: "بریلِ دزد! بریلِ دزد!"
من منجمد شده بودم، یک لرزش تمام بدنم را متشنج می‎سازد ... من نمی‎دانستم که این باید چه معنی می‎داد.
معلم من را مخاطب قرار می‎دهد: "تو پسربچۀ بدذات، چرا سکوت کردی؟" و در همان لحظه بطور غیر منتظره یک کشیده به من می‎زند. "چرا تو سکوت می‎کنی، تو مرتد! نمی‎شنوی که همه می‎خوانند! تو هم بخوان: بریلِ دزد! بریلِ دزد!"
دست‎ها و پاهایم می‎لرزیدند، دندان‎هایم به همدیگر می‎خوردند، و  من می‌خوانم: "بریلِ دزد!"
معلم فریاد می‎زند: "بلندتر، تو بی‎دست و پا! قوی‎تر! قوی‎تر!"
من و گروه کُر با صداهای مختلف می‌خوانیم: "بریلِ دزد! بریلِ دزد!"
معلم ناگهان فریاد می‎کشد: "هیششششششش! ساکت!" و با دست بر روی میز می‎کوبدْ و با کشیدن کلمات می‎گوید: "ساکت! حالا به <حکم دادن> می‎رسیم!"
او با کشیدنِ کلمات می‎پرسد: "خب، بریل، دزد، بیا اینجا، پسرم! سریع‎تر! حرکت کن! بگو ببینم پسرم، تو را چه می‎نامند؟"
"بریل."
او سؤالش را تکرار می‌کند: "چه می‎نامند؟"
"بریل ... بریلِ ... دزد ..."
"خب، پسر عزیزم، بنابراین تو یک پسر خوب هستی. و حالا، بریل باید سالم باشد و اعضای قوی‎ای داشته باشد، لطفاً لباس‎هایت را بکَن ... خب ... سریع، سریع ... من از تو خواهش می‎کنم، سریع ... خب ... بریل کوچولو، عزیزم ..."
بریل مانند تازه متولد شده‎ای لخت آنجا ایستاده بود ... چنان سفید دیده می‌گشت که انگار هیچ قطره خونی در بدن ندارد؛ هیچکدام از اعضای بدنش حرکت نمی‌کردند، او چشم‌هایش را به زیر انداخته و مانند مُرده‎ها بود.
معلم با صدای بلند و با کشیدن کلماتْ یکی از مسن‎ترین دانش‎آموزان را صدا می‎زند.
"هِرشلِ بزرگْ سریع از پشت میزت پیش من بیا!! خب! و حالا تمام ماجرا را که بریل چطور دزد شده است از اول تا به آخر تعریف کن. بچه‎ها با دقت گوش کنید!"
هِرشلِ بزرگ شروع می‎کند به تعریف کردن از این که چگونه بریل به جعبۀ اعاناتِ <رابی مایر بال نس> که مادرش قبل از شروع شباتْ عادت داشت یک یا گاهی دو کوپک داخل آن بیندازدْ دستبرد زده است؛ که چگونه او خود را به جعبه نزدیک ساخته، که چگونه او با یک کاهِ در قیر فرو کردهْ کوپک‎ها را تک تک بالا می‎کشید و از جعبه خارج می‎ساخت؛ که چگونه مادرش <هایزر گولد> یک روز درِ جعبه را باز می‎کند و یک کاهِ قیری گشته درون آن می‎یابد؛ که چگونه <هایزر گولد> این را به معلم گزارش می‎کند، که چگونه بریل بلافاصله پس از اولین ضرب و شتمِ معلم اعتراف کرده بود که او یک سال تمام کوپک‎ها را از جعبۀ اعانات خارج ساخته؛ که چگونه او با پول‌ها در هر یکشنبه دو شیرینی زنجفیلی خریده است ... و غیره و غیره ...
"حالا بچه‎هاْ برایش حکم تعیین کنید! شماها خوب بلد هستید! شماها این کار را برای اولین بار نمی‎کنید! هر نفر از شما باید حکمش را در بارۀ کسی که کوپک‎ها را از جعبۀ اعانات دزدیده است اعلام کند. هِرشلِ کوچک! تو اول بگو، حکم کسی که کوپک‎ها را از جعبۀ اعانات دزدیده است چیست؟"
معلم سرش را به سمت یک شانه‎اش خم می‎کند، چشم‎هایش را می‎بندد و گوش راست را به سمت هِرشلِ کوچک نگاه می‎دارد.
هِرشلِ کوچک با صدای بلند پاسخ می‎دهد: "کسی که کوپک‎ها را از جعبۀ اعانات بدزددْ مستحق است که تا حدِ خونین شدن کتک بخورد."
"موشِله، حکم تو در بارۀ کسی که کوپک‎ها را از جعبۀ اعانات می‎دزد چیست؟"
موشِله با صدای گریان پاسخ می‎دهد: "یک دزد؟ یک دزد که کوپک‎ها را از جعبه اعانت بردارد مستحق این مجازات است که دو نفر سرش و دو نفر پاهایش را محکم بگیرند و دو نفر با ترکه‎های در نمک خوابانده شده او را شلاق بزنند."
"توپل توتریتو! کسی که کوپک‎ها را از جعبۀ اعانات بدزد حکمش چیست؟"
کوپل کوکریکوْ یک پسر که <ک> و <گ> را نمی‎توانست تلفظ کندْ بینی‎اش را پاک می‎کند و با صدای جیغ جیغی‎اش حکم را اعلام می‎کند: "یک دزد که توپت‎ها (کوپک‌ها) را از جعبۀ اعانات بیرون می‎تشد (می‌کِشد)، مستحق این است ته (که) همۀ یهودی‌ها تاملاً  (کاملاً) نزدیت (نزدیک) او شوند و سه بار به صورتش بتویند (بگویند): تلاه‎بردار (کلاه‎بردار)، تلاه‎بردار (کلاه‎بردار)، تلاه‎بردار (کلاه‎بردار)!"
دانش‎آموزان شروع می‎کنند با صدای بلند به خندیدن. معلم مانند یک پیشنماز با انگشت‎های ضخیمش گلوی خود را می‎گیرد و طوری مرا صدا می‎زند که انگار پسر جوانی را مقابل تورات فرا می‎خواند.
"بلند شو <شولم رب نوخمزْ> و آخرین بخش تورات را بخوان. حُکمت را اعلام کن پسر عزیز، کسی را که کوپک‎ها را از جعبۀ اعانات می‎دزدد چطور مجازات می‎کنند؟"
من می‎خواستم پاسخ دهمْ اما زبانم موفق نمی‎گشت. من مانند آدم‎های تب‎زده می‎لرزیدم، گلویم به هم فشرده شده بود؛ عرق سرد مرا از بالا تا پائین پوشانده بود؛ چیزی در گوش‎هایم زوزه می‎کشید. من نه معلم را می‎دیدمْ نه بریل لخت و دزد را و نه دانش‎آموزان را. من فقط تعداد زیادی چاقو در برابرم می‎دیدم، تعداد بی‌شماری چاقو، چاقوی سفید، چاقوی باز شده با تیغه‎های فراوان. ماه در حال لبخند زدن و مانند یک انسان از آسمان به من نگاه می‎کرد. در سرم همه چیز به چرخش افتاده بود: اتاقِ درس با میز، کتاب‎ها، دانش‎آموزان، ماه که به نظر می‎رسید انگار به در آویزان است و انواع چاقوها. من احساس می‎کردم که چطور پاهایم خم می‎شوند. من می‎توانستم یک دقیقۀ دیگر به زمین بیفتم. اما من خود را با تمام نیرو نگاه می‎دارم و خودم را مجبور می‎سازم که سقوط نکنم ... نزدیک شب به خانه بازمی‎گردم و احساس می‎کردم که چگونه صورتم می‎سوزد. گونه‎هایم می‎گداختند. من می‎شنیدم که با من صحبت می‎کنند، اما نمی‎دانستم که چه گفته می‎شود. پدر صحبت می‎کرد و فحش می‎داد و مرا با کشیده تهدید می‎کرد. مادر از من به گرمی پشتیبانی می‎کرد و مانند مرغی که برای محافظت از جوجه‎ها بال‎هایش را باز می‎کندْ پیشبندش را جلوی من نگاه می‌داشت. من هیچ چیز نمی‎شنیدم، من نمی‎خواستم هیچ چیز بشنوم، من فقط مایل بودم که شب شود تا بتوانم ماجرایِ چاقو را به پایان برسانم. باید چکار می‎کردم؟ اعتراف می‎کردم و چاقو را پس می‎دادم؟ ــ سپس مانند بریل مجازات می‎گشتم ... باید آن را به جائی پرتاب می‎کردم؟ ــ سپس می‎توانستم در حین انجام این کار گرفتار شوم ... من می‎خواستم آن را دور بیندازم تا از شرّش خلاص شوم! اما به کجا می‎توانستم آن را بیندازم که پیدا نشود؟ ... بر روی بام؟ ... آدم می‎توانست صدای آن را بشنود ... در باغ؟ ... آنجا حتماً آن را پیدا می‎کردند! آه، من می‎دانم، من یک ایده دارم: من آن را در آب می‎اندازم! یک ایدۀ خوب، واقعاً! در آب! در چاهِ آبی که در حیاط قرار دارد! ... این فکر چنان مود علاقه‎ام قرار گرفت که دیگر احتیاج نداشتم مدت درازی فکر کنم. من چاقو را برمی‎دارم و به طرف چاه آب می‎دوم ... به نظرم می‎رسید که انگار بجای چاقو چیزی منزجر کننده در دست دارم، یک موش صحرائی که می‎خواستم تا حد امکان سریع از شرش خلاص شوم. اما این باعث تأسفم بود ... یک چنین چاقویِ با ارزشی ... یک لحظه در فکر فرو می‎روم، و به نظرم می‌رسد که چیز زنده‎ای در دست نگاه داشته‎ام ... قلبم فشرده شده بود ... ای وای! ترس بر من چیره می‎شود! این چه شکنجه‎ای بود! اما من به خودم جرأت می‎دهم و ناگهان می‎گذارم چاقو از میان انگشت‎هایم در آب سُر بخورد: چاقو در آب می‎افتد. صدای ضعیفی از آب بلند می‎شود و قطرات به اطراف پاشیده می‎شوند، سپس دیگر صدای چیزی به گوش نمی‎رسید. چاقو دیگر آنجا نبود! من هنوز یک لحظه کنار چاه آب می‎مانم و گوش می‎سپارم ... هیچ صدائی به گوش نمی‎آمد! خدا را شکر، من از شر چاقو خلاص شده بودم ... با وجود آنکه قلبم به درد آمده بود ... یک چنین چاقوئی، ای وای، چه چاقوئی!
من به محل خواب شبانه‎ام می‎روم و احساس می‎کردم که چطور ماه به من نگاه می‎کند. به نظرم می‎رسید که او از همه کاری که من انجام داده بودم با خبر است. و من از راه دور یک صدا می‎شنیدم: تو با وجود تمام این کارها یک دزد هستی ... او را بگیرید! او را بزنید! او یک دزد است! یک دزد! ... من پاورچین به اتاق می‎روم، و با به خواب رفتن در رختخوابمْ خواب می‎بینم که می‎دوم، در نوسانم، در هوا چاقو به دست در پروازم و ماه به من نگاه می‎کند و فریاد می‎زند: "او را بگیرید! او را بزنید! او یک دزد است ... یک دزززززد!"
یک خواب طولانیِ طولانی ... یک خواب سنگینِ سنگین. آتشی در من می‎سوخت، در سرم چیزی می‎غرید؛ هرچیزی را که می‎دیدم مانند خون سرخ بود. میله‎های آتشین به بدنم شلاق می‎زدند، من در خون غلط می‎زدم. دورادورم مارها خود را به من نزدیک می‎ساختند و افعی‎ها با دهان باز می‎خواستند من را ببلعند. بلافاصله پس از آن صدای شیپور می‎شنوم: دوو! دوو‎ـ‎دوو! دوو! دوو‎ـ‎دوو! کسی بالای سرم ایستاده بود و با صدای بلند فریاد می‎کشید: بزنیدش! بزنید! او را بزنید! او یک دزد است! من خودم فریاد می‎کشیدم: ای وای! ماه را دور کنید! چاقو را دوباره به او بدهید! از بریل چه می‎خواهید! او بی‎گناه است! دزد من هستم! من!" آنچه در ادامه آمد را من دیگر نمی‎دانستم. ــ ... ...
*
من ابتدا یک چشم را باز و سپس چشم دیگر را باز می‎کنم. من کجا هستم؟ ... آنطور که به نظر می‎رسید در یک تختخواب ... من اینجا چکار می‎کنم؟ چه کسی در کنار تختخوابم بر روی یک صندلی نشسته است؟ "آه، تو هستی! مادر! مادر!" او صدایم را نمی‎شنید. "مادر! مادر! مااادر! ..." این چه معنی می‎داد؟ به نظرم می‎رسید که انگار من بلند فریاد می‎کشم ... من گوش می‎دهم ... مادرم گریه می‎کرد. کاملاً آهسته. همچنین پدر را با چهرۀ زردِ بیمار می‎دیدم. او در حال خواندن یک کتاب بود، در حال آهسته غرغر کردن و آه کشیدن. به نظر می‎رسد که من مُرده‎ام. مُرده؟ ... من ناگهان احساس می‎کنم که در اطرافم سفید می‎گردد، من یک سبُکی در سر و در اعضای بدن احساس می‎کردم؛ گوش‎هایم شروع به زنگ زدن می‎کنند، ابتدا یک گوش و سپس گوش دیگر، عاقبت من عطسه می‎کنم.
"عافیت باشد! زندگیِ طولانی ... یک نشانۀ خوب! خدا را شکر! خدا را ستایش رواست!"
"واقعاً عطسه کرد؟ خدا را شکر!"
"خدای ما بزرگ است! پسر با کمکِ خدا سالم خواهد شد!"
"دعا و ستایش خدا را رواست!"
"بگذارید مینسۀ قصاب سریع اینجا بیاید! او چشمِ بد را می‎ترساند و دور می‎سازد."
"دکتر را باید خبر کرد! دکتر را!"
"دکتر را؟ برای چه؟ چرند! <او> بهترین دکتر است! خدا تنها دکتر است! تحسین و ستایش او را رواست!"
" آقایان و خانم‎ها کمی کنار بروید! اینجا وحشتناک گرم است! به خاطر خدا کنار بروید!"
"خبْ من به شماها نگفتم که باید بر روی او موم بپاشیم؟! حالا چه کسی حق داشت!"
"خدا را شکر! خدایِ جاودان را ستایش رواست! آه، خدای من، ستایش و تحسین تو را رواست!"
مردم در اطرافم به هم فشار می‌آوردند، به من نگاه می‎کردند، سرم را لمس می‎کردند، یک ورد می‎خواندند، در گوشم زمزمه می‎کردند، پیشانیم را می‎لیسیدند، تف می‎کردند و مرا زیر نظر می‎گرفتند. در دهانم سوپ گوشت می‎ریختند و کمپوت میان دندان‎هایم قرار می‎دادند. همه در حال انجام کاری به این سمت و آن سمت می‎رفتند و مانند تخم چشم از من محافظت می‎کردند. به من مانند یک کودکِ کوچکْ سوپ گوشت و جوجه می‎دادند و مرا تنها نمی‎گذاشتند. مادرم از کنارم تکان نمی‎خورد و تعریف کردنش قطع نمی‎گشت، برایم تعریف می‎کرد که چطور مرا بیهوش بر روی زمین پیدا کرده‎اند، که چطور من چهارده روز تمام در تبِ شدید در بستر افتاده بودم، چطور فریاد می‎کشیدم و مرتب از ضرب و شتم و چاقو رؤیاپردازی می‎کردم. مردم فکر می‎کردند که من ــ خدای نکرده ــ مُرده‎ام ... در این وقت من شروع به عطسه زدن کرده بودم، و پس از هفت بار پشت سر هم عطسه زدن از مرگ به زندگی بازگشتم.
مادرم با چشمان گریان تعریف را به پایان می‎رساند: "می‌بینی چه خدائی داریم، نامش سزاوار تحسین و ستایش است. تو می‎تونی ببینی، وقتی آدم خدا را واقعاً صدا کندْ سپس خدا خواهش‎ها و گریه‎هایِ گناه‎آلود ما را برآورده می‎سازد ... پدر و من اشگ‎های فراوانی ریختیمْ تا اینکه خدا به ما رحم کرد. چیزی نمانده بود که ما ... خدای نکرده یک فرزند از دست بدهیم ... خدا کند بجای تو من همیشه بیمار شوم! و چرا تمام اینها اتفاق افتاد؟ بخاطر یک پسر، یک دزد، یک پسر به نام بریلْ که معلم او را در مدرسه تا حد خونریزی ضرب و شتم کرد! ... وقتی تو از مدرسه آمدیْ مانند مُرده‎ها بودی ... من دعا می‎کردم خدا بجای تو همه چیز را به جان من اندازد ... یک چنین دزدی! یک چنین قاتلی! خدا باید جزایش بدهد! ... نه فرزندمْ اگر خدا به تو زندگی ببخشد و بتوانی دوباره سالم به اطراف برویْ بعد ما تو را به یک معلم دیگر خواهیم داد، نه به این جلاد، به یک چنین قاتلی مانندِ این <فرشتۀ مرگ>! باید نامش ریشه کن شود!"
این آخرین خبر مرا بینهایت خوشحال می‎سازد. من مادر را در آغوش می‎گیرم و می‎بوسم.
"مادر گرانبهای عزیزم!"
پدر با احتیاط خود را به من نزدیک می‎سازد، دست بی‎رنگِ سردش را روی پشانی‎ام قرار می‎دهد و بدون کوچک‎ترین خشمی به نرمی به من می‎گوید:
"پسرْ تو اما ما را به وحشت انداختی! اوهو، اوهو، اوهو!"
آلمانی/یهودی یا یهودی/آلمانی، آقای هرتس هرتسن‎هرتس با یک سیگاربرگ در دهان، با صورتِ صاف اصلاح شدهْ خود را بر روی تختخوابم خم می‎سازد، مرا نوازش می‎کند و به زبان آلمانی می‎گوید: "زیباستْ که تو دوباره سالم هستی!"
*
چند هفته بعدْ وقتی از بستر بیماری بلند شده بودمْ پدر مرا پیش خود می‎خواند.
"خب، پسرم، حالا به مدرسه برو، دیگه به چاقو و چیزهای مشابهِ بی‎معنی فکر نکن ... حالا وقتش رسیده که تو یک انسان بشوی. سه سال دیگر با کمک خدا به سن بلوغ می‎رسی ... تو باید تا صد و بیست سال زندگی کنی ... اوهو، اوهو اوهو! ..."
پدر با این کلماتِ شیرین مرا نزد معلم دیگری به مدرسه می‌فرستد، نزد <رب چایم کاتر>.
من چنین کلماتِ نرم و خوبی را برای اولین بار در زندگی از پدرم شنیدم. و در همان لحظهْ اذیت و آزارهای قبلی‎اش را، لعنت کردن‎ها و کشیده‎هایش را فراموش کردم، طوریکه انگار هرگز اتفاق نیفتاده بودند. اگر من خجالت نمی‎کشیدم او را می‎بوسیدم ... اما یک پدر را که آدم نمی‎بوسد!
مادر برای مدرسه به من یک سیبِ کامل و دو گروشنِ لهستانی می‎دهد؛ همچنین مردِ آلمانی هم چند کوپک به من هدیه می‌دهد، گونه‎ام را فشگون می‎گیرد و به زبان آلمانی می‎گوید: "پسر خوب! خیلی خوب!"
من تلمود را در دست می‎گیرم، طومار لوله‌ایِ آویزانِ کنار درِ خانه را با حرارت می‎بوسم و مانند تازه به دنیا آمده‎ایْ با قلبی پاک و تسکین یافته، با ذهنی روشن و آزاد، با افکاری نو، با شجاعتی تازه، صادقانه و شاد به مدرسه می‎روم. خورشید به پائین نگاه می‎کرد و با پرتوهایِ گرمش به من سلام می‎داد، یک بادِ سبک پاورچین پشتِ موهای آویزانِ کنار گوش‌هایم می‎وزید، پرنده‎ها آواز می‎خواندند ... من احساس می‎کردم به هوا صعود می‎کنم، من دلم می‎خواست می‎توانستم بدَوَم، بپرم، برقصم! ... آه چه زیبا است زندگی کردن و صادق بودن، دزد نبودن، فریبکار نبودن!
من تلمود را به قلبم می‎فشرم و با لذت و شادی به مدرسه می‎روم و به تلمود قسم می‎خورم که هرگز به وسائل دیگران دست نزنم، هرگز دزدی نکنم و هرگز دروغ نگویم، و همیشه یک انسانِ باز و صادق باشم.