این یک دروغ است.

"شما احتمالاً به کولومیا سفر می‎کنید؟"
"شما این را از کجا می‎دانید؟"
"وقتی شما با بازرس قطار صحبت می‎کردید آن را شنیدم. آیا شما یک کولومیائی هستید، یا فقط به آنجا سفر می‎کنید؟"
"من یک کولومیائی هستم ... چطور؟"
"من همینطوری سؤال کردم ... من مایلم بدانم که آیا کولومیا یک شهر زیبا است؟"
"یک شهر زیبا یعنی چه؟ این یک شهر مانند تمام شهرهای دیگر در گالیتسین است ... یک شهر کوچک زیبا، یک شهر کوچک بسیار زیبا ..."
"منظورم این است که آیا آنجا مردم فراوان خوبی وجود دارد، منظورم آدم‎های ثروتمند است ..."
"در آنجا آدم‎های مختلفی وجود دارد، ثروتمند و فقیر، و طبق معمول بیشتر فقیر تا ثروتمند!"
"پیش ما هم درست همینطور است. در برابر هر مرد ثروتمند هزار فقیر می‎آید ... اما در کولومیا یک مرد ثروتمند به نام فینکل‎اشتاین وجود دارد."
"بله، یک فینکل‎اشتاین در کولومیا زندگی می‎کند. چطور؟ آیا او را می‎شناسید؟"
"من او را نمی‎شناسم. من فقط از او شنیده‎ام. آیا او رب شاجه نامیده نمی‎شود؟"
"بله او رب شاجه نامیده می‎شود، چطور؟"
"من همینطوری می‎پرسم. آیا این رب شاجه آنطور که گفته می‎شود واقعاً بسیار ثروتمند است؟"
"آیا مگر من آن را می‎دانم؟ من که ثروتش را ‎نشمرده‎ام. چرا اصلاً شما اینها را می‎پرسید؟ آیا بخاطر گرفتن وام می‎خواهید این را بدانید؟"
"نه، فقط همینطوری. او باید یک دختر داشته باشد."
"او سه دختر دارد. آیا بخاطر یک ازدواج است؟"
"آیا شنیده‎اید که او چه مقدار جهیزه می‎خواهد بپردازد؟"
"قضیه مربوط به جهیزه نیست، می‎فهمید، بلکه بخاطر خانه است."
"مگر چه خانه‎ای او هدایت می‎کند؟ او چگونه زندگی می‎کند؟"
"چه خانه‎ای باید او هدایت کند؟ او مانند بقیۀ مردم زندگی می‎کند. او یک خانۀ یهودی را هدایت می‎کند، یک خانۀ خوب، مؤمنانه و بسیار خوب. البته گفته می‎شود که یهودی بودن در نزد او در این اواخر ... اما این، یک دروغ است ..."
"این دروغ چه است؟"
"همه چیزهائی که مردم می‎گویند دروغ است ... شما باید بدانید که کولومیا یک شهر پر از دروغ است."
"بنابراین تازه جالب است که آدم بداند خانه‎اش دارای چه شهرتی است."
"مردم می‎گویند که حالا در خانۀ او دیگر مانند گذشته نیست. در گذشته در زمان عیدِ پسح در خانه‎اش نان فطیر وجود داشت، او خودش هر سال دو بار پیش رابی سفر می‎کرد ... اما امروز، امروز دیگر آنطور نیست ..."
"فقط همین؟"
"بیشتر از این چه می‎خواهید؟ شاید باید او بگذارد ریش و موهایِ کنار گوش‎ها را بزنند و آشکارا گوشت خوک بخورد؟"
"وقتی شما گفتید که مردم در باره او صحبت می‎کنند، من فکر کردم خدا می‎داند که مردم چه فکر می‎کنند ... نکته اصلی این است که آیا این مرد یک انسان است، منظورم این است که آیا رب شاجه فینکل‎اشتاین یک مرد خوب و مرتب است ــ منظورم این است."
"یعنی چه یک مرد خوب؟ او مانند همۀ انسان‎ها یک انسان است. یک انسان خوب. چرا باید انکار کنم؟ یک انسان بسیار خوب. البته مردم در پیش ما می‎گویند که او کمی ... اما این یک دروغ است."
"چه چیز یک دروغ است؟"
"هر چیزی که در باره او گفته می‎شود دروغ است. کولومیا شهری است که مردمِ آن دوست دارند در باره همدیگر صحبت کنند. من مایلم نیستم آنها را تکرار کنم، این شایعه معنی می‎دهد."
"وقتی شما می‎دانید که این حرف‎ها دروغ هستندْ بنابراین دیگر نمی‎تواند معنای شایعه بدهد!"
"مردم می‎گویند ... که او ... یک متوهم کوچک است."
"متوهم؟ ... هر یهودی یک متوهم است. آیا شما یک متوهم نیستید؟"
"یک متوهم و یک متوهم با هم یکی نیستند. مردم در باره او می‎گویند ... آیا من را می‎فهمید ... اما این یک دروغ است."
"مگر مردم در باره او چه می‎گویند؟"
"من به شما گفتم که این یک دروغ است."
"اما من مایلم این دروغی را که مردم می‎گویند بشنوم."
"مردم ادعا می‎کنند که او سه بار ورشکست شده است، ... اما این یک دروغ است، من فقط از یک بار ورشکست شدن او باخبرم."
"فقط همین؟ آیا تاجری می‎شناسید که یک بار ورشکست نشده باشد. یک تاجر تا لحظۀ برخورد با مشکل کسب و کار می‎کند؛ مُردنِ یک تاجر بدون ورشکست شدن نشان می‎دهد که او زود مُرده است. آیا اینطور نیست؟"
"ورشکست شدن داریم تا ورشکست شدن ... اما او باید یک ورشکستگی بسیار زشت انجام داده باشد، او گذاشت پول به جیب خودش بلغزد و برای جهان زبانش را خارج ساخت. می‎فهمید؟"
"اینن کار ابداً ابلهانه نیست ... دیگر چه؟"
"بیشتر از این چه می‎خواهید؟ آیا باید او انسان‎ها را بکُشد، باید مرتکب جرم شود؟ مردم هیچ چیز خوبی از او برای همدیگر تعریف نمی‎کنند، اما این ... یک دروغ است. "
"برای مثال چه چیزی تعریف می‎کنند؟"
"یک چیزی با یک مالک زمین، اما این دروغ است."
"مگر ماجرای مالک زمین چه است؟"
"یکی از این مالکین زمین ... حرف را عوض کنیم ... من می‎دانم که آدم در کولومیا چه می‎تواند فکر کند ... همه اینها دروغ است ... من مطمئنم که این دروغ است."
"اگر شما مطمئنید که همه چیز دروغ است بنابراین نمی‎تواند به او زیانی بزند."
"او باید با یک مالک زمین معامله کرده و در آن بسیار سود برده باشد، سود فراوان. یک روز مالک زمین می‎میرد؛ در این وقت او برخی از برگ‎های بدهکاری او را به گردش می‎اندازد. حالا یک خشم عمومی در شهر اوج می‎گیرد، که او چگونه این اسناد را به دست آورده است، زیرا مردم می‎دانستند که مالک زمین در تمام طول زندگی‎اش هیچ کاغذی را امضاء نکرده بوده است ... باید شما بدانید که کولومیا شهری‎ست که مراقبت می‎کند."
"خب؟"
"خب. بنابراین باید او بارش را بر دوش بکشد."
"فقط همین؟ هر یهودی‎ای باید بارش را بر دوش بکشد. آیا یهودی‎ای دیده‎اید که نباید بارش را بر دوش بکشد؟"
"اما او آنطور که مردم به همدیگر می‎گویند بر شانه‎هایش سه بار داشت."
"سه بار؟ دیگر چه چیزهائی باید هنوز مرتکب شده باشد؟"
"او باید در رابطه با یک آسیاب کاری انجام داده باشد ... آنجا باید اتفاقی افتاده باشد ... اما این قطعاً یک دروغ است."
"احتمالاً آسیاب آتش گرفته و مردم می‎گویند که او در آتش زدن دست داشته است؟ که آسیاب قدیمی بوده و او آن را خوب بیمه کرده تا بتواند یک آسیاب جدید بسازد؟"
"شما از کجا می‎دانید که داستان اینطور اتفاق افتاده است؟"
"من این را نمی‎دانم، من فقط فکر می‎کنم که باید اینطور بوده باشد."
"نزد ما در کولومیا مردم اینطور تعریف می‎کنند، اما ... این یک دروغ است، من می‎توانم قسم بخورم که این یک دروغ است."
"و اگر حققت می‎داشت باز هم مزاحم من نمی‎گشت. دیگر مرتکب چه گناهی شده است؟"
"در شهر گفته می‌شود که ... اما این فقط بخاطر این است که در باره او چیزی گفته باشند، این یک تهمت است، یک تهمت آشکار!"
"یک تهمت؟ حرف جعلی؟"
"خیلی بدتر."
"چه چیز می‎تواند هنوز بدتر باشد؟"
"تعریف کردن از اینکه مردم در کولومیا چه چیزهائی فکر می‎کنند مایه شرمساری‎ست! کله پوک‎ها، ... آدم‎های تنبل و بیکار! احتمالاً یک جریان برنامه‎ریزی شده بود تا پول از آن بیرون بکشند! شما خوب می‎دانید، در یک شهر کوچکْ یک مرد ثروتمند دارای دشمن است!"
"او حتماً قصد داشته با دختر خدمتکار کاری انجام دهد؟"
"شما این را از کجا می‎دانید؟ آن را برای شما تعریف کرده‎اند؟"
"کسی برایم تعریف نکرده است، اما من می‎توانم آن را تصور کنم. این تهمت حتماً برای او مبلغ زیادی پول هزینه برداشت؟"
"من آرزو می‎کردم، ما هر دو ــ و من دشمن شما نیستم ــ می‎توانستیم هر هفته مقدار پولی را که او برای این جریان هزینه کرد کسب می‎کردیم، هرچند او یک برۀ بی‎گناه است. مردم در یک شهر کوچک برای یک یهودیِ ثروتمند که اوضاعش خوب است چیز خوبی آرزو نمی‎کنند!"
"ممکن است! آیا او فرزندان مهربانی دارد، فرزندان خوبی؟ به نظرم می‎رسد که شما گفتید سه دختر دارد؟"
"بله. دو نفرشان ازدواج کرده‎اند و یکی مجرد است. دخترانی مهربان، دختران بسیار خوب! البته در بارۀ دختر بزرگ گفته می‎شود ... اما ... این یک دروغ است ..."
"مگر در باره او چه گفته می‎شود؟"
"اما من به شما می‎گویم که این یک دروغ است."
"من می‎دانم که این یک دروغ استْ اما می‎خواهم این دروغ را بشنوم."
"اگر شما بخواهید تمام دروغ‎هائی را که در کولومیا گفته شده‎اند بشنویدْ سپس سه روز و سه شب هم کافی نیست. مردم در بارۀ دختر بزرگ تعریف می‎کنند که او کلاه گیسِ مذهبی را برداشته است و با موهای خودش در انظار ظاهر می‎شود. من اما می‎توانم شهادت دهم که این یک دروغ است، زیرا او چنین فاضل نیست که بتواند با موهای خودش ظاهر شود. در بارۀ دختر دوم این شایعه پخش شده است که او هنوز به عنوان دختر ... اما مردم در شهر کولومیا چه چیزهای تصور می‎کنند ... این یک دروغ است ..."
"شنیدن اینکه نزد شما در کولومیا چه چیزهائی تصور می‎شود واقعاً ارزش دارد!"
"اما من به شما می‎گویم که کولومیا یک شهر پر از دروغ است، یک شهر پر از افراد تهمت‎زن و زبان‎دراز. شما خوب می‎دانید که وقتی یک دختر در یک شهر کوچک هنگام شب در خیابان‎های تاریک به تنهائی قدم بزند، سپس مردم از آن یک موضوع بزرگ می‎سازند: چه معنی دارد که یک دختر جوان در کولومیا هنگام شب به تنهائی با داروخانه‎چی قدم بزند؟ ..."
"فقط همین؟"
"بیشتر از این چه می‎خواهید؟ آیا باید با داروخانه‎چی در روزِ آمرزش به چرنویتس بگریزد، آنطور که مردم در بارۀ سومین دختر می‎گویند؟ باید یک چنین کاری می‎کرد؟"
"مگر جوان‎ترین دختر چه کاری کرد؟"
"تعریف کردن تمام کارهای احمقانه‌ای که نزد ما در کولومیا اتفاق می‎افتد واقعاً ارزش ندارد. من دوست ندارم از داستان‎های دروغی که گفته می‎شوند صحبت کنم."
"شما که این همه دروغ تعریف کردید، این یک دروغ را هم تعریف کنید."
"آقای عزیز، من دروغ‎های خودم را تعریف نمی‎کنم، بلکه دروغ‎های دیگران را. من اصلاً نمی‎فهمم که چرا شما از تک تک چیزها طوری سئوال می‎کنید که انگار دادستان هستید. اینطور به نظرم می‎رسد که شما به دسته‎ای از مردم تعلق دارید که از دیگران همه چیز را تا آخرین قطرۀ خون بیرون می‎کشند و خودشان وحشت دارند حتی یک کلمه بگویند ... از من ناراحت نشوید که من حقیقت را به شما می‎گویم، آیا شما احتمالاً یک یهودیِ روسی هستید؟ یهودیانِ روسی یک عادت خیلی بد دارند: آنها با چکمه‎های کثیف‎شان تا قلب دیگران می‎خزند ... اینطور که به نظرم می‎رسد یهودیانِ روسی شایعه‌پراکن هستند ... وانگهی ما خیلی زود به کولومیا خواهیم رسید ... وقتش رسیده که وسائلم را جمع و جور کنم ... می‎بخشید!"

همه حامی ما هستند.

شما می‎گوئید که یهودیان همه جا دشمن دارند، شکار، رانده و تعقیب می‎شوند؟ اما من به شما می‎گویم که از قضا برعکس است: همه حامی یهودیان هستند. من می‎خواهم برای اثبات یک داستان از دو برادر تعریف کنم، و بعد خواهیم دید که شما بعداً چگونه در این مورد فکر می‎کنید.
دو برادر وجود داشتند، یکی به نام ... چه اهمیتی دارد که او چه نامیده می‎گشت؟ تصور کنید که یکی مایر نام داشت و دیگری اشنایر. این داستان جائی در لهستان یا در لیتوانی به وقوع پیوسته است، درست در آغاز انقلاب و جنایات بزرگی که با خود به همراه آورد. شایعه هجوم و دستگیری پخش شده بود، یک هجوم و دستگیری کاملاً معمولی یهودیانْ که باید به زودی اتفاق می‎افتاد ... گرچه این دو برادر ما بجز زندگیِ لخت‎شان هیچ چیز دیگری برای از دست دادن نداشتند، هیچ چیز، زیرا آنها نه صاحب خانه بودند و نه یک کسب و کار داشتند، نه دارای ثروتی بودند و نه حتی زن و بچه، ــ با این وجود نگران بودند زندگی‎شان را از دست بدهند.
آنها صبح زودِ یک روزِ زیبا از خواب بیدار می‎شوند و به سمتی که چشم‎ها آنها را هدایت می‎کردند به راه می‌افتند. فرار با عجلۀ زیادی رخ می‌دهد. چرا آنها اینقدر عجله داشتند؟ ... چون شایعۀ یک هجوم و دستگیری پخش شده بود. آیا باید آدم بلافاصله از آنجا فرار می‎کرد؟ پاسخ می‎توانست این باشد: احتمالاً مردم در شهرِ کوچک متوجه یک فعالیتِ متشنج شده بودند، شاید قزاق‎ها حتی با شلاق چرمیِ دسته کوتاه در دست به اطراف می‎تاختند .... قزاق‎ها در یک شهر کوچکِ آرام چکار دارند، در یک شهر کوچک یهودی، دو هزار و پانصد کیلومتر دورتر از منچوری؟ ... اما تصور کنید که واقعاً یک هجوم و دستگیری اتفاق افتاده بود!
دو برادرِ غول‎پیکر ما، مایر و اشنایر مانند تیرِ رها گشته از یک کمان پرواز می‎کردند. آنها در عجلۀ بزرگ احتمالاً فراموش کرده بودند یک پیراهن، یک کت و شلوار، یک بالش و چیزهای مختلف دیگری که یک انسان در سفر باید داشته باشد همراه خود ببرند، برای مثال همچنین نان. من حتی از مواد غذائی دیگر مانند سوسیس، زبانِ دود داده شده، یک کنسرو ماهی صحبت نمی‌کنم، نه، من فقط از یک قطعۀ کوچکِ نان صحبت می‎کنم، از نان روزانه که ما بخاطرش شکر نعمت می‎کنیم، و هیچ انسانی اگر هم تا پایان جهان بدودْ نمی‎تواند از آن صرفنظر کند. لحظه‎ای نزدیک می‎شود که معده تقاضای غذا می‎کند ــ ممکن است که شما یک دانشمند یا یک فیلسوف باشید، ــ با اجازه باید بگویم که قبل از پر ساختن شکمتان آرام نخواهید گرفت. خداوند انسان‎ها را چنین خلق کرده است، ــ بر علیه آن هیچ کاری نمی‎توان کرد. آیا اینطور نیست؟ خودتان بگوئید!
اما ما در کجایِ داستان‎مان متوقف شدیم؟ در پیش دو برادر. بنابراین مایر و اشنایر از صبح زود خستگی‎ناپذیر و در حال نفس‎نفس زدن پیاده می‎رفتند؛ فقط گاهی پس از توقف کوتاهی نفس تازه می‎کردند و دوباره به رفتن ادامه می‎دادند، گهگاهی لحظه‎ای استراحت می‎کردند و بعد با عجله سریع به رفتن ادامه می‎دادند، طوریکه انگار آنها توسط سارقین تعقیب می‎شوند یا اینکه بازار مکاره را از دست خواهند داد. تمام روز به این نحو می‎گذرد؛ ابتدا پس از نزدیک گشتن شب قدم‎هایشان را آهسته می‎سازند و عاقبت توقف می‎کنند.
در این هنگام برادر بزرگ‎تر به برادر کوچک‎تر می‎گوید:
"اشنایر، می‎دونی من به تو چه خواهم گفت؟"
"چه، مایر؟"
"چه؟ ... من بجز قلب درد خستگی زیادی احساس نمی‎کنم. من گرسنه‎ام."
"من هم همینطور."
بعد از آنکه دو برادر این کلمات را رد و بدل می‌کنند متوجه چیزی در فاصله دور می‎شوند. شماها فکر می‎کنید که آن چه بود؟ شاید یک چشمه با آب سرد و مانند کریستال شفاف؟ یا یک کیک میوه‎ای خوش رایحه که همین حالا از اجاق خارج گشته؟ یا ماهی در کره سرخ گشته؟ یا سوپ گوشت با سیب‌زمینی و شلغم و سیری که عطرش به بینی صعود می‎کند؟ هیچکدام از اینها.
آنها متوجه دو قزاق می‎شوند که در وسط مزرعه نشسته بودند، قزاق‎های واقعی با شلاق‎های چرمی دسته کوتاه، با شلوارهای استوانه‎ای شکل قرمز رنگ. آنها در حالیکه کلاه را از یک سمت بر روی یک گوش پائین کشیده و در سمت دیگر موهای براق‎شان به پائین آویزان بودْ در حالت نیمه دراز کشیده و با تکیه به آرنج نشسته بودند. به یک گوش یک گوشواره نقره‎ای آویزان بود. صورت‎هایشان از نور خورشید سوخته و سرخ رنگ شده و دندان‎هایشان سفید مانند رنگ شیر بود. در دهان یک چپق نگاه داشته بودند. در نزدیک آنها اسب‎هایشان ایستاده و چمن می‎خوردند؛ بر روی آتشی که روشن کرده بودند یک دیگ کوچک بر روی سه میلۀ به هم وصل شده آویزان بود. چه چیز در دیگ پخته می‎گشت؟ ماهی، گوشت، سوسیس یا بلغور؟ به هیچ وجه نمی‎توانست چیز بدی باشد، این را رایحه لو می‎داد. اما آیا این غذا به طرز صحیح مذهبی تهیه شده بود؟ ...
"اشنایر، می‎دونی من چه خواهم گفت؟"
"چه، مایر؟"
"چه؟ ... ما چه چیزی ریسک می‎کنیم؟ بهتر است بجای آنکه بگذاریم آنها پیش ما بیایند ما پیش آنها برویم."
"من هم اینطور فکر می‎کنم."
آن دو برادر پس از این کلمات خود را به قزاق‎ها نزدیک می‎سازند. اگر این کار را داوطلبانه نمی‎کردندْ بنابراین قزاق‎ها آنها را به این کار مجبور می‎ساختند. زیرا به محض اینکه قزاق‎ها متوجه یهودی‎ها می‎شوند سریع از جا می‎جهندْ برایشان دست تکان می‎دهند و به آنها با لهجۀ روسی/یهودی می‎گویند:
"هی! اسحاق! حییم، بیائید اینجا!"
و حالا یک گفتگو میان قزاق‎ها و برادرها درمی‎گیرد که حتی یک انسان با هجده سر قادر نیست آن را توصیف کند. تصورش را بکنید، صحبت به زبان یهودی برای قزاق‎ها سرگرم کننده بود، گرچه آنها این زبان را همانقدر خوب می‎دانستند که آن دو برادر زبان روسی را می‎دانستند. برادرها فقط یک کلمه به زبان روسی می‎دانستند: < از کجا؟>، و از این کلمه ترس وحشتناکی داشتند. از قضا این اولین کلمه‎ای بود که از قزاق‎ها شنیدند. البته اجازه نداشتند به قزاق‎ها لو دهند که آنها از برابر یک هجوم و دستگیری می‎گریزند، زیرا این می‎توانست به قیمت جانشان تمام شود ... یک قزاق از هجوم و دستگیری چه می‎داند؟ ...
دو برادر ما سریع میان خود به توافق می‎رسند و طوری وانمود می‎کنند که یک کلمه روسی هم نمی‎فهمند. آنها بجای پاسخ به پرسش قزاق‎هاْ با انگشت دیگ را که در آن غذایِ خوشمزه می‎پخت نشان می‌دهند؛ در این حال آب دهانشان راه افتاده بودْ طوریکه انگار می‎خواستند بگویند: "ما گرسنه‎ایم، ما مایلیم غذا بخوریم، و شما با پرسش‎هائی که نمی‎فهمیم ما را به سرگیجه می‎اندازید."
به نظر می‎رسید قزاق‎ها متوجه شده‎اند که یهودی‎ها گرسنه هستند، آنها تصمیم می‎گیرند پرسش <از کجا؟> را برای بعد بگذارند و شروع می‎کنند به مهمان‎نوازی کردن، اما به نوع قزاق‎ها. این چطور دیده می‎گشت؟
آنها ابتدا آن دو را بخاطر کُتِ درازِ یهودی و زلف‎های فر خوردۀ آویزان کنار گوش‎هایشان دست می‎اندازند، یکی را اسحاق و دیگری را حییم نام می‎نهند و به آنها بلغور با گوشت خوک تعارف می‎کنند. زیرا غذا دادن به یک یهودی با گوشت خوک همزمان سرگرم کننده و سزاوار بود. آنها دو یهودی را میان خود تقسیم می‎کنند. یکی از آنها اسحاق را به عهده می‎گیرد و نفر دیگر حییم را؛ سپس آنها بر روی زمین می‎نشینند، دو کاسه با بلغور داغ و چرب و دو قاشق چوبی در برابر یهودی‎ها می‌گذارند و به نوع قزاق‌ها فرمان می‎دهند:
"بخور یهودی!" ــ که در زبان ما به این معنی است: "بیائید بخورید، کودکان یهودی! نوش جانتان!" اما از لحن صدائی که آنها "بخور یهودی!" را گفتند باید آدم اینطور می‎فهمید: "شما خواهید خورد، مهم نیست که بخواهید یا نخواهید!"
اجازه نیست فراموش شود که هر دو برادر تا حد مرگ گرسنه بودند. آنها مدتی بی‌حرکت آنجا می‎نشینند، با وجودیکه بوی داغ و چربِ بلغور به بینی‎شان داخل می‎گشت و آنها احساس می‎کردند که انگار دل و روده‎شان را نیشگون می‎گیرند. قزاق‎ها ظاهراً حدس زده بودند که یهودی‎ها این مشکلِ جدی را هنوز حل نکرده‎اند؛ آنها می‎دانستند که چه چیز باعث تردید آنها شده است، و برای آخرین بار با یک صدائی که قلب یهودی‎ها را به لرزش انداخت فرمان به خوردن می‎دهند. در این وقت برادر بزرگ‎تر به برادر کوچک‎تر می‎گوید:
"اشنایر، می‎دونی من به تو چه خواهم گفت؟"
"چه، مایر؟"
"چه؟ ... ما باید بخوریم، وگرنه جانمان را ریسک می‎کنیم!"
سپس آنها قاشق‎ها را برمی‎دارند، بلغور داغ را تند تند مانند ماکارونی شب‎های جمعه می‎بلعند، لب و زبانشان را می‎سوزانند و مانند غازها با صدای بلند قورت می‎دهند؛ آنها به هیچ وجه به این فکر نمی‎کردند که باید مانند مهمان رفتار کنند و غذا هم به طریق مذهبی تهیه نشده است.
بلغور برایشان طعم یک غذای بهشتی را می‎داد، اما این طبیعی نبود که چطور آنها شتاب‎زده به غذا حمله می‎بردند و آن را می‎بلعیدند؛ حتی قزاق‎ها به این خاطر تعجب کرده بودند و به زبان خود این گفتگو را انجام می‌دهند:
"وانجوشا، در باره حییم خودت چه می‎گوئی، چه با حرارت می‎خورد؟"
"نه پاولوشا؛ تو اشتباه می‎کنی، این اسحاق تو است که تمام غذا را می‎بلعد!"
دو برادر طوری وانمود می‎کردند که انگار هیچ چیز نمی‎فهمند و با تلاش خستگی‎ناپذیر به خوردن ادامه می‎دادند.
"وانجوشا، به حییم خودت بگو که او نباید اینطور با عجله غذا بخورد! اگر او را بگیرم، او را خواهم کشت!"
"اگر دست به حییم من بزنی بعد اسحاق تو را لِه می‎کنم!"
در همین لحظه پاولوشا قاشق را از دست یهودیِ وانجوشا می‎گیرد و به پهلویش ضربه‎ای می‎کوبد، طوریکه او سه بار معلق می‎زند. این کار باعث خشم فراوان وانجوشا می‎گردد، او از جا می‎جهد و با مشت به دندان‎های یهودیِ پاولوشا می‎کوبد، طوریکه در برابر چشمان او ستاره‎ها به چرخش می‎افتند. پاولوشا با خشم سه کشیده آتشین به یهودیِ وانجوشا می‎زند. در این وقت وانجوشا خود را راست می‎سازد و با چهرۀ پر از خشم فریاد می‎کشد:
"برای اینکه تو یهودیِ من را می‎زنی، من هم یهودیِ تو را می‎زنم."
وانجوشا و پاولوشا از یهودیان خود دفاع می‎کردند و آنها را بخاطر بی‎عدالتی‎ای که بر آنها روا می‎گشت چنان بی‎رحمانه کتک می‎زدند که غذایِ مسیحی حالشان را بد می‎سازد. اما یهودی‎ها شانس می‎آورند و از آنجا فرار می‎کنند.
آنها مانند افراد بیدار گشته از یک خواب دیدنِ بدْ بدون آنکه به اطراف خود نگاه کنند، با این وحشت که تعقیب می‎شوند از آنجا می‎گریختند. آنها می‎دویدند و می‎دویدند، تا اینکه عاقبت خسته می‎شوند و قدم‎هایشان را آهسته می‎سازند، یک لحظه توقف می‎کنند و می‎نشینند. حالا به تدریج حواس‎شان را جمع می‎کنند و به خاطر می‎آورند که چه اتفاق افتاده است. سه حادثه: اولاً از هجوم و دستگیری گریخته‎اند، دوماً گوشت خوک خورده‎اند، سوماً ضرب و شتم گشته‎اند. عاقبت یکی از آنها با لکنت می‎گوید:
"اشنایر، می‎دونی چه به تو خواهم گفت؟"
"چه، مایر؟"
"چه؟ ... یک یهودی چیز بی‎اهمیتی نیست ... حتی یک قزاق نمی‎تواند خونسرد بایستد و کتک خوردن یک یهودی را تماشا کند ... وقتی بر ما ستم روا می‎گردد همه از ما پشتیبانی می‎کنند ... همه حامی یهودیان هستند و از آنها دفاع می‎کنند."