شیر هیپی.

ملاقات کاملاً اتفاقی من و این شیر هیپی باعث نوشتن این چند خط گشت

قصد دارم در مسابقه داستان‎نویسی موسسه انتشاراتی <واژه‎باف> شرکت کنم. جایزه نفر اول یک خودرو کوچک و مدرن فولکس‎واگن است!
مدت‎هاست دلم دیگر از هرچه اتوبوس و مترو و سگ است بهم می‎خورد. من از نگاه پژوهشگر سگ‎ها می‎ترسم. آنها طوری کنجکاوانه نگاه می‎کنند که انگار می‎خواهند تمام سطور نوشته شده تاریخ عمرت را در زمان بسیار کوتاهی از چشمان آدم بخوانند. آیا هرگز به این فکر کرده‎اید که چرا گاهی کودکان با دیدن قیافهُ آدم شروع به گریستن می‎کنند!؟ یا اینکه چرا بعضی از سگ‎ها با دیدن آدم دندان نیش خود را نشان می‎دهند و صداهای عجیب و غریب و ترسناکی از گلویشان خارج می‎سازند!؟
من در هنگام مواجه شدن با چنین سگ‎هائی گذشته از هراس همیشه دچار ناراحتی وجدان می‎گردم؛ زیرا مطمئنم که سگ چیزی قابل انتقاد در وجودم بوئیده که من از دیدنش غافل بوده و هنوز به اهمیتش پی نبرده و برای حل و فصلش نکوشیده‎ام و یا به سادگی از برابرش مانند روباهِ بزدلِ مکاری گریخته‎ام.
من به دوست صبورم حسد می‎ورزم. او در چنین مواقعی با دیدن دندان تیز سگ بلافاصله در برابرش می‎نشیند و آنقدر به چشمان او نگاه می‎کند تا دلیل عصبانی گشتنش را بیابد و پی به اشتباه خود در گذشته ببرد. او همیشه پس از موفق گشتن در این کار از سگ بخاطر گوشزد و همیاری‎اش تشکری مغناطیسی می‎کند و سپس سگ با تکان دادن دُم و مهربان ساختن نگاه و بستن لب‎ها و پوشاندن دندان‎هایش رضایت خود را نشان می‎دهد.
من دلم می‎خواهد معجزه‎ای رخ می‎داد و دندان‎های نیش وحشتناک سگ‎ها شکل صلح‎آمیزتری به خود می‎گرفتند، و همزمان تمام حیواناتِ به اصطلاح وحشی به یکباره گیاهخوار می‎گشتند و بجای دریدن گاو و گوسفند و خرِ لنگ از پستان زن و دختر و افراد مؤنث دیگر خانواده خودشان شیر می‌نوشیدند و تمام حیوانات مانند زمان نوح با همدیگر و با انسان دوباره رفیق می‎گشتند.
من از اینکه سگ‎ها در مقابل چشمانِ نامحرم مسافران اتوبوس و مترو برایم واق‌واق می‌کنند و دندان تیزشان را نشانم می‌دهند واقعاً خسته شده‌ام!
دوستم معتقد است که بجز تردد با خودرو شخصی راه دیگری برایم باقی نمانده است.
من هم همین عقیده را دارم، اما برنده اول این مسابقه شدن و صاحب خودرو گشتن چندان هم آسان نیست! یک داستان کوتاه متشکل از بیست و پنج کلمه! گرچه من آدم بسیار تنبلی هستم و از اکنون می‎دانم که چیدن این تعداد کلمه در کنار هم خسته‎ام خواهد ساخت، اما به امید برندۀ اول گشتن هر سختی را به جان می‎خرم، شاید که شانس به یاری‎ام بشتابد و به زودی مرا از دیدن دندان نیش وحشتناک سگ‎ها در وسائل نقلیه عمومی بی‎نیاز سازد. و این هم داستانم:
شیر پیری یالش را رنگ کرده و به قول معروف هیپی شده بود و به هر شیری می‎رسید می‎گفت: "بپا شیرت نکنند! لاو اَند پیس!"

در شعر.

خانم پروفسور وِندِل‎اشتاین در عمق شاه‎نشینِ راحت مبلمان شدۀ سالنش نشسته بود. یک ظاهر باریک و محترم با موی انبوه بلوند که مانند یک زیور از طلای درخشان در نور صبح در اطراف سرش قرار داشت. او در آن مرز سنی‎ای ایستاده بود که در آن پیردختران پنهانی شروع به لرزش می‎کنند، که زنان اما ابتدا مانند ثروتمندترین گل می‎شکفند. او در دست راست یک کتاب باریک نگاه داشته بود که به آرامی آن را ورق می‎زد، گهگاهی نگاهش از روی یک صفحه به پرواز می‎آمد تا از روی آن چشمان هوشمندِ خاکستری رنگ را به بیرون بر روی باغی هدف گیرد که از میان نوک درختانش بادِ ولرمِ تابستان مخفیانه خش‎خش می‎کرد.
در این لحظه کسی مزاحم رؤیایش می‎شود. دختر خدمتکار داخل می‎شود، از روی یک سینی کوچک نقره‎ای کارت ویزیت سفیدِ درخشانی به او می‎دهد. خانم پروفسور نگاه سریعی به کارت ویزیت می‎اندازد. از تعجب غیرارادی یک فریاد کاملاً سبک می‌کشد. در این حال یک موج لطیف خون به چهره‎اش هجوم می‎برد. سپس برمی‎خیزد، کتاب را بر روی میز می‎اندازد و می‎گوید:
"خواهش کنید داخل شوند! آقا را به اینجا راهنمائی کنید. من فوری دوباره برمی‎گردم!"
دختر خدمتکار می‎رود، در حالیکه زن جوان یک لحظه مانند گیج‎ها ایستاده بود، اما سپس پاورچین به اتاق جانبی می‎رود.
بلافاصله پس از آن یک آقا داخل می‎شود. یک اندام کوچک مردانه با یک چهره قوی برجسته، بدون ریش، با چشمانی که در آنها هوشمندی، طنزی سبک و همچنین جدیتی متفکرانه همزمان درهم بازی می‎کردند. حرکات و کل رفتارش یک چیز آرام و خاص داشتند. او لباس ساده و در عین حال شیکی پوشیده بود. او در نزدیکی شاه‎نشین می‎ایستد و می‎گذارد نگاهش به بیرون به تابستانِ باشکوه و درخشان برود. در این حال چشمش به کتاب بر روی میز می‎افتد. او خود را کمی بر روی میز خم می‎کند، سپس لبخند خاصی که معمولاً هیجان درونی را ماهرانه پنهان می‎ساخت بر چهره‎اش می‎نشیند. بلافاصله پس از آن پردهُ کنار درِ اتاقِ مجاور خش‎خش می‎کند. او خود را برمی‎گرداند، یک تعظیم عمیق می‌کند و چشمانش می‌درخشند. حالا خانم خانه با دو دستِ دراز کرده و با هیجانی شادِ کمی مخفی نگاه داشته شده کاملاً نزدیک او ایستاده بود.
"آقای دکتر؟ آقای دکتر! چه لذتی! مدت زیادی بود که شما خود را پیش من نشان نداده بودید!"
مرد پاسخ می‎دهد: "شش سال!" این باید بیتفاوت و خنده‎دار به گوش می‎رسید. اما صدایش بیشتر از آنچه در واقع می‎خواست اعتراف کند فاش می‎ساخت. او خود را مؤدبانه خم می‎سازد و یکی از دو دست به سویش دراز شده را می‎بوسد و در حالیکه زن را آرام و پرسشگرانه نگاه می‎کند می‎پرسد: "و شما؟ حال شما چطور است؟"
مژه‎های بلند زن در مقابل نگاه‎های مرد خود را خم می‎سازند و پاسخ می‎دهد: "حال من؟ شما باید احتمالاً شنیده باشید که من یک سال و نیم قبل شوهرم را از دست دادم. یک تب شدید ... این خیلی سریع انجام شد ... خیلی ناگهانی آمد ..."
"خانم عزیز، من این را می‎دانم!"
زن با دست حرکت آرامی از روی چشمانش انجام می‎دهد، طوریکه انگار می‎خواهد با این کار حجاب محدود کننده‎ای را کنار بزند. سپس با صمیمانه‎ترین لحن مهمانش را مخاطب قرار می‎دهد:
"اما شما از کجا می‎آئید؟"
مرد آرام پاسخ می‎دهد: "از ریو دو ژانیرو!"
"و این را شما چنان بیتفاوت می‎گوئید که انگار یک سفر تفریحی از اینجا به پایتخت کوچک‎مان است؟"
"خانم عزیز، زندگی خود را با گذشت سال‎ها گسترش می‎دهد! هنگامیکه من زمانی در اینجا به عنوان کودک جست و خیز و بازی می‎کردم تصورم این بود که جهان در پشت آن کوه‎های آبی رنگ به پایان می‎رسد. من حالا جهان را شناخته‎ام. این جهان بسیار کوچک است! و وطن در هر ساعت نزدیک من بود!"
"بیائید! راحت باشید! اینجا در کنار من بنشینید! در شاه‎نشین! محل مورد علاقه من! همه چیز را برایم تعریف کنید. همه آنها مورد علاقه‎ام هستند!" زن خود را کنار پنجره می‎نشاند، در حالیکه مرد در کنار میز کوچک می‎نشیند.
"آیا می‎دانید که شما مدت هفت سال است در برابرم ننشسته بودید؟"
"من این را می‎دانم!"
"آن زمان گفته می‎شد که شما به برلین رفته‎اید. آیا اینطور است؟ آیا این درست است که شما از خدمت دولتی در اینجا دست کشیدید؟"
"این درست است، شش ماه قبل از ازدواج کردن شما!"
"من باید قبلاً به شما بگویم که آن زمان رفتن شما مانند یک فرار به نظرم می‎رسید؟ حتی یک خداحافظی هم نکردید! شما مانند یک غریبه رفتید."
"همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد ... تصمیم خیلی ناگهانی بود ... من همچنین دیرتر آنچه را که شخصاً مؤفق نگشته بودم کتباً جبران کردم. همچنین فکر می‎کردم که شما در آن زمان به سختی متوجه رفتنم خواهید شد."
"آقای دکتر!"
"شما نامزد کرده بودید ... شما برای ازدواج کردن خود را آماده می‎ساختید ..."
"و شما بهترین دوست دوران جوانی‎ام بودید! به همین دلیل اتفاقاً هرگز نتوانستم آن را فراموش کنم." زن خود را به سمت پنجره خم می‎سازد و سپس ناگهان به بیرون اشاره می‎کند: "آیا آنجا آن درخت بلند را می‎بینید؟ آن بزرگ‎ترین درخت سیب در باغ پدر و مادرم بود، آیا هنوز بخاطر دارید که چطور شما همیشه پنهانی اولین سیب را برایم می‎چیدید؟ و وقتی من بزرگ‎تر شدم به دنبال شما از درخت بالا می‎آمدم؟"
"و سپس ما زیر سقف سبزی از شاخ و برگ طوری که انگار در جهان دیگری هستیم می‎نشستیم!"
"رؤیاهای هیجان‎انگیزی می‎بافتیم و می‎گذاشتیم مانند حباب‎های صابون در آسمان آبی رنگ بال بزنند ..."
"رؤیاهائی که نباید هرگز به واقعیت تبدیل می‌گشتند!"
"اما سرنوشت سرانجام شما را به جهان باشکوهِ دوردست هدایت کرد!"
مرد جدی می‌گوید: "سرنوشت می‎دهد و می‎گیرد! من از دریاها عبور کردم ... معجزات دیدم ... بزرگ‎ترین معجزه اما از من مضایقه گشت!"
زن آهسته می‎گوید: "مگر بقیه اجازه داشتند این معجزه را ببینند؟"
"آیا شما اجازه داشتید قلب‎تان را هدیه کنید؟"
"من خواست پدر و مادرم را اجرا کردم. شما که اجازه داشتید از روند کارهای ما آگاه شوید. هنگامیکه بزرگ‎ترین ضرر به کسب و کار پدرم آسیب رساند در این هنگام عشق در من پیروز گشت. عشق کودکی آقای دکتر! من به کسی که بطور طوفانی از من خواستگاری کرد جواب مثبت دادم. زیرا مرد دیگری برای خواستگاری از من نیامده بود! بنابراین من دوران بازنشستگی پدر و مادرم را کمی طلائی کردم. حتی طلائی به معنای واقعی!"
"و عشق؟ معجزه بزرگ؟" صدای مرد انگار از راه دور می‎آمد و مانند یک دردِ پنهان می‎لرزید.
"معجزه بزرگ؟ من یک مرد را به خاک سپردم، که اجازه داشتم به او هر ساعت احترام بگذارم!"
یک سکوت کوتاه برقرار شده بود. زن نگاهش را آرام به بیرون به روز شکوفای تابستانی انداخته بود، در حالیکه مرد با آرامش با کتابی که زن قبل از ورود او در دست داشت بازی می‎کرد. سرانجام زن سکوت را می‎شکند.
"چرا خاطرات ما را اغلب چنین لال می‎سازند! اما باید خوشحال باشیم که این ساعت ما را یک بار دیگر به هم نزدیک ساخته است. حالا چقدر باید همه چیز اینجا تنگ به نظرتان برسد!" زن به او صمیمانه می‎خندد. مرد سر تکان می‎دهد.
زن برای اینکه چرخش جدیدی به گفتگو بدهد می‎پرسد: "آیا قصد دارید مدت طولانی‎تری اینجا بمانید؟"
"من سه ماه مرخصی دارم، تا ابتدا بخاطر آب و هوای آنجا استراحت کنم. من از طریق برلین آمده‎ام. هنوز مشخص نیست که آنجا برایم چه تصمیمی گرفته می‎شود. ما در خدمات کنسولگری باید این را بپذیریم که مانند مهره‎های شطرنج به عقب و جلو کشیده شویم."
"آیا شما دوباره به دوردست کشیده می‎شوید؟ البته این یک سؤال وجدانی‎ست."
"پاسخ به این پرسش سخت و آسان است."
"من فکر می‎کنم که دوردست همیشه چیزی جذاب و اغواکننده دارد! دوردست یک آژیر خطر باقی می‎ماند!"
"و وقتی آدم تقریباً همه ریشه‎های وطن را به تدریج پاره کرده باشد، ریشه‎هائی که وطن را گرانبها می‎سازند ... من در جهان تنها ایستاده‎ام!"
"و دوست دختر دوران جوانی؟" یک پرتو گرم و مهربان از چهره زن به سمت مرد می‎رود. یک درخشش خاص، که مرد در برابرش غیرارادی چشم‎ها را می‎بندد. سپس اما دوباره باز و بزرگ می‎شوند. او دستش را به دست دختر می‎دهد و می‎گوید:
"من صمیمانه از شما ممنونم! آدم بسیار فراموشکار می‎شود!" این باید طنزآمیز به گوش می‎رسید. اما حالت چهره مرد خودش دروغ‎گوئیش را مجازات می‎کرد. سپس اما او دوباره بر خود مسلط می‎شود و با لحن دلپذیری در حالیکه به کتاب اشاره می‎کند ادامه می‎دهد: "من اینجا با خوشحالی یک آشنا را دوباره می‎بینم!"
"آیا شما این کتاب شعر را می‎شناسید؟"
مرد لبخند می‎زند: "اثر کوچک و همینطور نویسنده را!"
"آه، این خیلی جالب است! این آقای هانس فِل‎اِشلاگ دارای روح است! اما برای من گرمای احساسش بالاتر قرار دارد. شعرهائی در این کتاب وجود دارند که مرا همیشه عمیقاً به هیجان می‎آورند."
"بعنوان دوست این شاعر اجازه دارم به نام او بخاطر این لطف صادقانه سپاسگزاری کنم؟"
"اما شما باید بیشتر از او برایم تعریف کنید! خواهش می‎کنم، خواهش می‎کنم!"
"من با او شش سال پیش در یک سفر دریائی آشنا شدم. ما بر روی کشتی خیلی سریع به هم پیوستیم. او با وجود هوی و هوس‎هایش اما یک رفیق مفید بود. او در عشق شانس نیاورده بود. این آدم را غمگین می‎سازد!"
"وقتی آدم خودش در این مورد دچار کشتی شکستگی شده باشد! اینطور نیست؟"
"در اصل درست است! اما بدون این اعتراف هم انجام می‎گرفت."
"یک دیپلمات واقعی!"
"بعلاوه مایلم اضافه کنم که این نام اصلاً نام حقیقی شاعر نیست. احتمالاً عشق به او خیانت کرده بود، او در آن غم‎انگیز دیده می‎گشت. تمام زندگیش مانند یک اشتباه به نظرش می‎آمد. بنابراین او این نام فِل‎اِشلاگ را انتخاب کرد. کاملاً شاعرانه، اینطور نیست؟"
"فقط به تعریف ادامه دهید! بیشتر از او! او مدت‎هاست که توسط اشعارش دیگر برایم غریبه نیست!"
"یک داستان وحشتناکِ ساده! مانند خیلی از داستان‎های دیگر! با این تفاوت که هرکس دردهایش را در اشعار نمی‎دمد! او آن را در یک شب ستاره‎ای شگفت‎انگیز در اقیانوس آرام برایم تعریف کرد. این منظره باید احتمالاً در آن زمان من را جادو کرده باشد، من با او طوری همفکری کردم که انگار تمام اینها برای خود من اتفاق افتاده‎اند."
"ادامه، ادامه!"
"ببین، ببین! چطور یکچنین شاعری برنده چه قدرتی بر روح زنان می‎شود!"
"شما بی‎رحم هستید! ادامه دهید!"
"خانم عزیز، شما به تلخی مأیوس خواهید گشت! مطمئنا!"
"اما ما با این روش نمی‎توانیم پیش برویم. آدم متوجه می‌شود که شما دیپلماسی را به روح سیاه‎تان تجویز کرده‎اید. کلمات، کلمات، و با آن آدم می‎داند چطور دیگران را مصنوعی معطل سازد."
"من نمی‎خواهم شما را ناخشنود ببینم. پس گوش کنید. و چون شما مرا به پر حرفی متهم می‎کنید، بنابراین می‎خواهم آن را کوتاه کنم."
"شما اینطور مورد علاقه‎ام هستید!"
"این هانس فِل‎اِشلاگ در بعضی موارد با من همسرنوشت است. به هر حال او هم به سفر بر روی دریا می‎پردازد، زیرا جا برای او در وطن تنگ شده بود. او و یکی از کودکان همسایه در یک شهر کوچک با هم رشد کرده بودند. با یک دختر! پسر چیزی از جوانیش می‎بخشد، دختر یک قطعه از دوشیزه‌گی‌اش را قربانی می‎کند. به این ترتیب روح جوان‎شان دست در دست می‎رفتند. پسر سیب‎ها را از روی درخت برای دختر می‎آورد و نه فقط از باغ پدر و مادر دختر!"
"درست مثل ما!"
"اینطور است! درست مثل ما! او به دختر در تکالیف مدرسه کمک می‎کرد، بخصوص در درس ریاضیات که دختر در آن قوی نبود."
"ما هم همین کار را می‌کردیم! این خیلی عجیب است!"
"همینطور است. این ممکن است اغلب در زندگی اتفاق افتد!"
"و سپس آنها بزرگ‎تر می‎شوند ..."
"اینطور است! خطوط متفاوت جنسیتی شروع می‎کند خود را در بین آن دو به محسوس ساختن. دختر یک خانم می‎شود، اما پسر هنوز هم به عنوان یک جوان به اصطلاح احمق در اطراف ول می‎گشت. زندگی پر سر و صدای خانۀ پدر و مادر بیشتر و بیشتر دختر را گرفتار می‎ساخت. پسر دبیرستان را به پایان می‎رساند و وارد دانشگاه می‎شود. او با قلبی داغ برای خود یک هدف می‎نشاند، او یک آرمان در قلب حمل می‎کرد. و او این را به رفیق دوران جوانیش نشان می‎دهد. او در تعطیلات به خانه بازمی‎گشت و به این ترتیب آنها گهگاهی همدیگر را می‎دیدند. اما این دیدارها به یک بحث جدی‎تر نیانجامید. او پسر والدین کم‎ثروتی بود، و دختر در این سال‎ها مانند یک ملکه در شکوه و زیبائی به اطراف قدم برمی‎داشت. آیا پسر امید داشت؟ بله او امید داشت. او فکر می‎کرد که هنوز می‎تواند برنده دختر شود. هر گام جدید به پیش به او اجازه می‎داد که هدف والایش هم نزدیک به نظر آید. این خیلی ساده اندیشی بود! آیا اینطور نیست خانم عزیز؟"
"چرا این را از من می‎پرسید؟"
"زیرا ... زیرا شما علاقه زیادی برای دوست من قبلاً از خود نشان دادید."
"ادامه، ادامه!"
"و ادامه؟ خب بله، هر داستانی باید هم بطور منطقی یک پایان داشته باشد! هانس فِل‎اِشلاگ ــ ما می‎خواهم هنوز او را به این اسم بنامیم ــ در وسط امتحانات ارزیابی بود که به او اطلاع داده می‎شود پدر دختر در کسب و کار طوری ضرر کرده که بدترین چیزها در انتظار است. این خبر قلب پسر را آن زمان می‎فشرد، چون او نمی‎توانست کمک کند و باید بدون انجام کاری کنار می‎ایستاد. حالا اما محرم ساختن دختر با راز قلبش چنان وحشتناک به نظرش می‎رسید که او هنوز عمیق‎تر در خود فرو می‎رود. بنابراین او سکوت می‎کند و در امتحانات قبول می‎شود. حتی با نمره عالی. وزیر گهگاه به او نشان می‎داد که آینده‎اش در کشور مطمئن می‎باشد. و او این سرزمین را ترک می‎کند ... وطنش را!"
"آه خدای من!"
"در آن روزها، چون او متوجه شده بود که دختر خود را به فرد دیگری با دست و ... قلب وعده داده است، در این وقت تصمیم پسر راسخ می‎شود. او هرگز به دختر دلیل واقعی رفتنش را اقرار نکرد. این کار دیگر هیچ فایده‎ای نداشت. دختر باید در صلح از سعادتش لذت می‌برد!"
مانند یک بخار این کلمات از لبان دختر سر می‎خورند: "از سعادتش!"
"او به اندازه کافی بزدل بود که شخصاً از دختر خداحافظی نکند. او آن را کتباً انجام داد. شاید او با این کار می‎توانست خودش را لو بدهد. اما نباید چنین می‌گشت!"
"خیلی دیر شده بود!"
"او به برلین می‎رود و آنجا در کنسولگری مشغول کار می‎شود. کارهای سخت به دنبالش می‎آیند. بعد او را از طریق دریا به محل دیگری می‎فرستند. فاصله دور باید برای او فراموشی می‎آورد. و وقتی این هم برایش فراموشی نیاورد، وقتی در میان تمام شکوهِ جنوب، در مستیِ جشن‎های درخشان و زنانِ زیبا هنوز هم تصویر وطن و تصویر اولین عشقش نمی‎خواست از او دور شود، در این وقت او شاعر می‎شود. او مانند گوته فکر می‎کرد. او می‎خواست خود را در شعر از آنچه روحش را هنوز شکنجه می‎داد رها سازد. بنابراین این کتاب بوجود می‎آید. آنچه را که لب‎هایش هرگز به دختر اعتراف نکردند اینجا در اشعارش شجاعت می‎یابد که همه چیز را به دختر بگوید. او تحت نام غریبه اجازه می‎دهد اشعارش به اروپا بروند. و این اشعار همچنین به دست دختر رسیدند و مورد علاقه دختر قرار گرفتند، زیرا روحی با دختر حرف می‎زند که مانند پژواکی از زمانِ دوران جوانی قلبش را لمس می‎کند."
"از دوران جوانی!"
"وقتی او یک روز می‎خواند که دختر شوهرش را از دست داده و دوباره آزاد است، دیگر او در زیر خورشیدِ غریبه رنج نمی‎برد. وقتی زمان خدمتش منقضی شده بود، او برمی‎خیزد و با قلب پر از اشتیاقی دردناک و امیدی لرزان بازمی‎گردد."
یک صدای هق هق آهسته در سکوت نفوذ می‎کند. هیچیک کلمه‎ای نمی‎گفت. سپس مرد آهسته ادامه می‎دهد:
"و حالا من دوباره اینجا هستم! و هنوز هم درخت قدیمی در باغ مانند زمانیکه ما بر روی شاخه‎هایش می‎نشستیم و برای همدیگر داستان تعریف می‎کردیم و رویا می‎بافتیم تاجش را رو به آسمان آبی رنگ کشانده است. سرنوشت بر روی سر هر دو نفر ما بی‎رحمانه سر و صدا کرده است. سرنوشت گرفت و داد. اما سرنوشت نتوانست خاطرات دوران پاک جوانی را در ما بکُشد. این را هیچکس نتوانست از ما بدزدد."
"هیچکس، ارنست!"
"و در این دوران جوانی ما هر دو تنها شده‎ایم. ما دیگر از درخت‎ها بالا نخواهیم رفت. اما می‌توانیم دوباره در زیر سایه‎هایشان آن روزها را که هنوز بدون مبارزه و بی‌عیب و نقص بودند به یاد آوریم. این مرا بر روی دریاها به سمت خانه کشاند. آیا باید دوباره برگردم؟ لوسی، تو به من بگو! باید برگردم؟"
"تو باید بمانی و از وطن وفادارانه دفاع کنی!"
"از وطن و از تو!"
و او زن لرزان را به سمت سینه‎اش می‎کشد.