مرگ یهودا.

شب است.
سرانجام در محل اجرای حکم اعدام سکوت برقرار شده بود. با تاریک شدن هوا جمعیت به تدریج ناپدید می‎گردد. ابتدا سربازها، بعد افراد کنجکاو، در نهایت حواریون و آخرین نفر مریم.
جسد را از صلیب پائین آورده بودند. یکی از زنان پارچه سفیدی بر روی جسد کشیده بود ــ سربازها جامه او را برده بودند ــ سپس دیگر به مرده توجه‎ای نکردند. او فردا به گور سپرده خواهد گشت، او می‎تواند شب در فضای آزاد قرار داشته باشد. سربازی را که برای نگهبانی باقی گذارده بودند مخفیانه پست نگهبانی را ترک کرده بود. تا تعویض نگهبانی دو ساعت کامل طول می‎کشید و می‎شد از این دو ساعت بهتر استفاده کرد.
ابرهای تاریک و سنگینی آسمان را پوشانده‎اند، چشم قادر نیست چیزی را در فاصله یک متری تشخیص دهد. تاریکی خود را مانند یک دست در مقابل چشم‎ها قرار داده و در این حال شب چنان ساکت است که صدای واضحِ نفس نفس زدن انسانی که در بیست قدمی محل اعدام بر روی شکم دراز کشیده است شنیده می‎شود.
او یهودا است.
او روز وحشتناکی را پشت سر گذارده بود. او جسارت ظاهر گشتن در محل اعدام استادش را نداشت. بزرگترین بخشنده برای او بخشش نداشت. بخشنده او را خائن نامیده بود. خائن ــ و آیا این تقصیر او بود؟
اجازهُ قدم گذاردن در مقابل استاد را نداشتن، در این آخرین ساعت، زمانیکه عزیزان برای دریافت دعای خیر خود را در اطرافش جمع ساخته‎اند، و او باید از دور مانند یک حشره بید که نور را دور می‎زند دزدکی کوه را دور بزند. روحش چه عذاب وحشتناکی به این خاطر کشیده بود!
اما او هنوز یک امید داشت. مطمئناً وقتی خطر در بالاترین حد باشد ناجی قدرتش را نشان خواهد داد. پادشاهی خدا تحقق خواهد یافت و با یک ضربه ستمگران نابود خواهند گشت. چقدر مایل بود که سپس او هم نابود شود! به عنوان ستمگر، به عنوان یک ملعون، بی‎تفاوت است ــ اگر فقط استاد عزیز نجات می‌یافت.
اما نجات نیافته بود. او مرده بود، و جمعیت ایستاده به دور صلیبْ داوریِ خدا را ندیده بودند. انگار هیچ چیز خاصی اتفاق نیفتاده بوده است، چقدر بی‎تفاوت بودند این مردمی که عیسی را به محل اعدام حمل کرده و بعد به تدریج دوباره از آنجا رفته بودند.
سپس هوا تاریک شده بود، و حالا یهودا عاقبت جرأت جلو رفتن به خود می‎دهد. ابتدا سریع. و وقتی بالاتر می‎رسد آهسته‎تر. نه به خاطر شیب تند کوه، بلکه چون هرچه بیشتر کورمال پیش می‎رفت جرأتش کمتر می‎گشت. عاقبت خود را به زمین می‎چسباند تا مانند یک سگ که از شلاق می‎ترسد چهار دست و پا بخزد و نزدیک شود.
صورتِ رنگ پریده‌اش از توده تاریک موهای سر و صورت به جلو خیره شده بود. با لب‎های بی‎خون و مانند از سرما لرزان، با چشم‎های کاملاً فرورفته و ناآرام، مانند چشم دیوانه‎ها: به این ترتیب او نزدیک‎تر می‎خزد.
طنین جوشش خون در گوشش طنین می‎انداخت. او فکر می‎کرد صداهائی می‎شنود. کلماتی گنگ و معمولی، کاملاً  معمولی ــ آه و چنین وحشتناک ویران کننده.
او به شب خیره می‎شود. به نظر می‎رسید که تاریکی خود را در برابر چشمانش می‎شکافد. اما آنچه در پشت تاریکی قرار داشت دوباره شب بود. نگاهش مرتب عمیق‎تر به جلو نفوذ می‎کرد اما چیزی بجز شب نمی‎یافت، شبِ تاریکِ سنگینی که مانند یک وزنه بر روی جمجمه‎اش فشار می‎آورد.
حالا او به اندازه کافی نزدیک بود که بتواند کفن را ببیند، نامشخص، مانند یک سراب کم نور. قلبش سریع‎تر می‎زد و تمام اعضای بدنش می‎لرزیدند.
با یک صدای خاموش، ناصاف، اما همزمان بی‎نهایت مهربانانه و ملتمسانه می‌گوید: "عیسی" و خود را نزدیک‎تر می‎سازد. سپس دوباره متوقف می‎شود. به نظر می‎رسید که چشم‎هایش می‎خواهند از حدقه خارج شوند، دندان‎هایش به هم سائیده می‎گشت و با انگشت‎هایش زمین را می‎خراشید.
او با صدای محکم‎تر اما از هیجان لرزانی تکرار می‎کند: "عیسی" و در چهره‌اش ترس حیوانِ جوانی که درمانده به سمت مادرِ تیر خورده‎اش می‎خزد نشسته بود.
در این وقت از عمق تاریکی پشت سرش سر و صدای نامشخصی در کنار گوشش نفوذ می‎کند. او گوش می‎دهد.
یک باد سنگین در میان شب می‎غلتید. با دشواری به توده‎های ابر مقابلش فشار می‎آورد و وقتی به محل اعدام می‎رسد، طوریکه انگار می‎خواهد بازی کند پارچه سفید را از روی جسد دور می‎سازد و سپس از سمت دیگر در درون شب به رفتن ادامه می‎دهد. از فاصله دورتر آدم صدای وزوز و سوت کشیدن ضربه شلاق را می‎شنید که باد با آن ابرها را از مقابلش می‎راند.
دوباره سکوت برقرار شده بود.
حالا یهودا به سمت جسد می‎خزد.
او وقتی با چشمان خود سایه زخم‎های میخ را می‎بیند با فریاد وحشیانه‎ای شکایت می‎کند: "عیسی!". تشنجی که روحش را گرفتار ساخته بود خود را می‎گشاید و او خود را در دردی رام نگشتنی بر روی جسد می‎اندازد. چهره سوزانش را محکم به سینه سرد مرده می‎فشرد، دست چپ را در موی از خون چسبنده فرو می‎کند و با دست راست بازو را در چنگ می‌گیرد. او می‎خواست استادش را نگاه دارد، محکم نگاه دارد، و می‎خواست کسی را که استادش را از پیش او ببرد پاره کند.
بنابراین این پایان بود! و او مقصر در همه چیز. او عیسی را کشته بود! کسی را که او غیرقابل وصف دوست داشت و همه چیز را مدیون او بود، کسی که او را تازه انسان ساخته بود!
یک انسان ــ او قبلاً انسان نبوده است. مأمور گمرک، این خون‎آشام بی‎رحم، ابزار بی‎روح و بی‎اراده یک قدرت استبدادی خارجی، این یک موجودی بود که آدم فقط می‌توانست به او مانند یک حیوان لگد بزند و خوار بشمرد. تحقیر، تحقیری بی‎حد تمام چیزی بود که آدم می‎توانست برای او داشته باشد. به اندازه‎ای می‌گذارند این تحقیر را احساس کند که او عاقبت خود را متقاعد می‎سازد یک موجود پست است، یک موجود از نوع پائین‎تر که می‎توانست وقتی یک انسان واقعی با یک ضربه لگد از او یاد کند خوشحال شود.
حالا او آمده بود، زاهد بزرگ از ناصره. یهودا هنوز او را نمی‎شناخت. وقتی در یک روز داغ تابستانی گروه کوچک استاد و حواریون از جاده خاکی به آنجا رسیده بودند او با ترشروئی به پیشواز آنها می‎رود. او باید وظیفه‎اش را انجام می‎داد و خود را آماده کلمات نفرت‎انگیزی می‎کند که آنها به عنوان سلام به او خواهند گفت.
اما این چه بود؟ مرد بیگانه رنگ‎پریده با چشمان عمیقاً متفکر و حالت جدی چهره از او درخواست آب آشامیدنی کرد؟ آیا می‎خواست در خانه او استراحت کند؟ و با چه لحنی با او صحبت کرد! آیا با او مانند یک انسان رفتار نکرد؟ بله، مانند یک انسان نجیب؟ یهودا بی‎حرکت آنجا ایستاده بود. مرد بیگانه باید احتمالاً راه را گم کرده باشد.
اما مرد بیگانه راه را اشتباه نیامده بود. و وقتی مأمور گمرک این را متوجه می‌گردد خود را به سینه او می‎آویزد و در حال گریستن از او اجازه می‎خواهد به همراهشان برود.
او از آن زمان به بعد فقط یک آرزو را می‎شناخت: به استاد و حواریون ثابت کند که فرد مفیدی است.
او آخرین فرد در میان شاگردان بود. بقیه از مدت‎ها قبل استاد را همراهی می‎کردند و آموزه‎هائی را که یهودا هنوز درک نمی‎کرد عمیقاً آموخته بودند. بنابراین حواریون هم برای او موجودات بالاتری به نظر می‎رسیدند. او باور نمی‎کرد بتواند هرگز مانند آنها شود.
اما با این حال: آنها نباید زمانیکه او را مانند یکی از خودی‎ها پذیرفتند اشتباه کرده باشند. یک نکته وجود داشت که او بهتر از بقیه می‎دانست: آن نکته پول بود. او به عنوان مأمور گمرک در تمام مسائل عملی مهارت به دست آورده بود. حواریون اما به عنوان شاگردان استاد آخرین درک برای چنین چیزهائی را از دست داده بودند. بنابراین او می‎توانست در این نکته کمک کند. و او این را می‎خواست! او می‎خواست مانند یک مادر خانه‎دار خستگی‎ناپذیر از آنها مراقبت کند. مانند یک برده، مانند یک حیوان می‎خواست هر توهین و خشونتی را تحمل کند، فقط به این خاطر که نگذارد آنها از تنگدستی رنج بکشند.
تحقیرها از خارج نباید کم بوده باشند. او همه چیز را به آرامی تحمل می‎کرد. اما حواریون هم معنای عمل او را درک نمی‎کردند. حتی عیسی به ندرت کلمات تحسین‌آمیز برای آخرین شاگردش می‎یافت.
این هم او را آشفته نمی‌ساخت. او می‎دانست که با تلاش‎هایش کار خوبی انجام می‎دهد، و آن را ادامه می‎داد.
همت صادقانه‎اش تا اشتیاقی بیمارگونه‎ای صعود می‎کند. او به تمام چیزها فقط با این فکر که آیا ثمربخش‎اند یا نه توجه می‎کرد. اما وقتی او یک روز می‎خواست مانع زنی شود که قصد داشت برای تدهین از روغن گرانبها استفاده کند عیسی جدی او را سرزنش می‎کند. عیسی هیچ چیز بجز یک حرص و آز اصلاح‎ناپذیر در او نمی‎دید و یک بیگانگی رو به رشد خود را میان او و مأمور سابق گمرک با فشار جا می‎داد.
در این زمان فریسیان عیسی را آزار و تعقیب می‎کردند. آنها ضعف‎های یهودا را می‎شناختند و به او در برابر لو دادن محل اختفای عیسی پول پیشنهاد می‎کنند. او خشمگین این پیشنهاد را رد می‎کند.
اما وقتی او تنها بود یک فکر به ذهنش خطور می‎کند. چطور است که او پول را بگیرد و به دروغ چیزی اظهار کند؟ ــ او بلافاصله این فکر را از سر دور می‎سازد. عیسی در این باره چه خواهد گفت! ــ اما این فکر دوباره می‎آید. عیسی به هیچ وجه برای چیزهای عملی درکی نداشت. مطمئناً انجام دادن این کار کاملاً صادقانه نبود. اما آیا مگر او این کار را برای عیسی نمی‎کرد؟ آیا با انجام این کار رفتار عیسی با او بهتر نمی‌گشت؟
او شروع می‎کند به سنجیدن امکانات. ابتدا بازیگوشانه، با این اندیشهُ ثابت که فقط در تخیل به آن عمل کند. اما این تصورات همیشه شکل‎های ملموس‎تری به خود می‎گرفتند. و هرچه آنها ملموس‎تر می‎گشتند وجدانش را هم آرامتر می‎ساختند.
بنابراین او به خود می‎گوید: "عیسی در کلبه‎ای در سمت شرق کوهِ زیتون ساکن است. او پس از غروب خورشید به آنجا می‎رود. اگر توقفش در شهر بطور غیرعادی طول بکشد بنابراین مستقیم به خانه می‎رود. اما اگر هنوز دیر نباشد، هنوز شب نباشد، بنابراین او به باغی در آن نزدیکی می‎رود و مدتی به تنهائی در آنجا می‎ماند. عید پسح نزدیک است. او حتماً در روز عید پسح مدتی طولانی در شهر باقی خواهد ماند. سپس رفتن به باغ دیگر انجام نمی‎شود. بنابراین اگر من ..."
یهودا نقشه‎اش را طراحی می‎کند.
هنگامیکه او به فریسیان صادقانه اطمینان می‌داد که می‎شود عیسی را در شب عید پسح در باغ جتسیمانی یافت آنها تیز به چشمانش نگاه می‌کردند. اما او نگاه را تحمل می‎کند و به این ترتیب آنها پول را به او می‎دهند. البته با این شرط که او خودش باید سربازانی را که به آنها دستور دستگیری داده می‎شود هدایت کند.
او این شرط را می‎پذیرد. البته شرط نامطلوبی بود. شاید وقتی آنها ببیند که عیسی در باغ نیست بخواهند پول را دوباره از او پس بگیرند. اما او می‎توانست پول را به موقع در جای امنی ببرد. سپس آنها حداکثر می‎توانستند به او فحش بدهند و کتک بزنند.
نور لرزانِ تعدادی مشعل یک ردیفِ کوچک از مردان مسلحی را نمایان می‎ساخت که دیروقتِ شبِ عید پسح به سمت باغ جتسیمانی در حرکت بودند. یهودا آنها را هدایت می‎کرد. حالش عجیب و غریب بود. این گروه مزدور وقتی بفهمند فریب خورده‎اند در آن پشت با او چه خواهند کرد؟ اما سپس دوباره به این فکر می‎کند که پول برایشان بخصوص حالا چه ضروری بوده است، و از اینکه در این کلاه‎برداری موفق بوده است خوشحال بود. او سربازها را تقریباً با شادی به محلی می‎برد که عیسی باید در آنجا باشد. او می‎خواست سخنرانی عذرخواهیش را شروع کند و فقط برای اطمینان از نتیجهُ کار هنوز نگاه بی‎تفاوتی به منطقه می‎اندازد. اما ...
لعنت بر شیطان! آیا او درست می‎دید؟! آیا آنجا یک پیکر تکان نمی‎خورد؟ عیسی نباشد؟ نه، نه! پیکر خود را می‎چرخاند ــ نور مشعل‎ها در چهره او بازی می‎کردند ــ چه وحشتناک، او عیسی بود!!
یهودا متشنج در هم مچاله می‎شود. سپس با عجله به سمت عیسی می‎رود. اولین فکرش محافظت از عیسی بود و فدا کردن جانش قبل از آنکه او را دستگیر کنند.
اما عیسی او را به عقب هل می‎دهد و "خائن!" تنها چیزی بود که می‎گوید.
خائن! این کلمه چه طنینی در گوشش می‎انداخت، چطور او با شنیدن آن به عقب تلو تلو می‎خورد و در برابر چشمانش سیاه می‎شود. هشیاری او را تهدید به ناپدید شدن می‎کرد.
اما او باید بیدار می‎ماند، او اجازه نداشت حضور ذهن را از دست بدهد، حالا نه!
او به سمت سربازها فریاد می‎زند: "او عیسی نیست! نه، او نیست! ما باید به رفتن ادامه دهیم. او را می‎شود کمی دورتر پیدا کرد. این فقط ..."
اما عیسی با افتخار خود را راست می‎سازد و بدون آنکه به او نگاهی بیندازد به سمت سربازها می‎رود و با صدای محکمی دو کلمهُ شوم را اعلام می‎کند:
"عیسی منم!"
حالا او از دست رفته بود، همه چیز از دست رفته بود. یهودا احمقانه به صحنه نگاه می‎کرد. مانند از میان یک حجاب فقط هنوز متوجه می‎شود که حواریون پس از یک مقاومت کوتاه مانندِ باد فرار کردند و عیسی به آرامی اجازه داد دست‎هایش را ببندند و بعد مشعل‎ها راهِ برگشت را در پیش گرفتند.
سپس او بیهوش می‎شود و با ضربه کندی به زمین می‎افتد.
وقتی او دوباره به هوش آمد شب بود. خاطره در او زنده می‎شود. در این وقت او از جا می‎جهد و مانند یک دیوانه به بالای یک معدن سنگ در آن نزدیکی هجوم می‎برد. او خود را به لبه می‎رساند و به پائین به عمق سرگیجه‎آور نگاه می‎کند. یه نظرش می‎رسید که انگار آن پائین چیزی به او علامت می‎دهد. او می‎خواست گام نهائی را بردارد. اما دوباره فکری او را متوقف می‎سازد. آیا نمی‎توانست هنوز به استادش کمک کند؟
او تمام شب را در فضای آزاد سرگردان بود. اولین قدمش وقتی روز می‎شود به سوی فریسیان بود که به او پول داده بودند. در بین راه از خانه هرچه پول نقد داشت را برمی‎دارد و سپس به نزد آنها می‎رود. او از آنها خواهش می‎کند، التماس می‎کند، می‎نالد و می‎گوید که پول را پس‎آورده است، او را آزاد کنید.
آنها می‎خندند.
او می‎گوید می‎خواهد همه چیز بدهد، هرچه که دارد ... او می‎خواهد به آنها خدمت کند، بدون دستمزد، به عنوان برده ... او می‎خواهد بگذارد مانند گاو با او رفتار کنند ... او برای انجام پست‎ترین کارها آماده است ...
آنها در جلوی پایش تف پرتاب می‎کنند و او را تنها می‎گذارند. او در ناامیدی‎اش کیسه پول را پشت سرشان چنان با خشونت پرتاب می‎کند که سکه‎ها به بیرون می‌غلتند. او مانند یک سگ لگد خورده گریه می‎کرد و در حال کشیدن موهای خود با عجله از آنجا می‎رود.
یهودا هنوز هم بدون حرکت بر روی نعش قرار داشت.
حرارت صورتش سینه مرده را گرم ساخته بود. یهودا کمبود خنک کننده آرامبخش را احساس می‎کرد. آشفته سرش را بلند می‎کند.
ابرها پراکنده شده بودند. آسمان خود را  شفاف و عمیق بر روی محل اعدام قوس داده بود. یهودا خود را بر روی زانوها راست می‎سازد و به گنبد پر ستاره نگاه می‎کند.
این کار او را می‎لرزاند. آیا اینطور نبود که انگار یک چشم از آسمان رو به پائین به او نگاه می‎کند؟ چشمی که او خیلی خوب آن را می‎شناخت؟ بی‎اراده جرأت می‎کند در برابر پاهایش یک نگاه به جسد بیندازد. در این وقت او فریاد می‎کشد و با یک جهش بر روی پاهایش می‌ایستد. آیا عیسی هنوز زنده بود؟ چشم‎های شکسته چه نگاهی به او می‎کردند! آیا اطراف این لب‎های کبود تکان نخوردند؟ ... بله ... آنها تکان خوردند ... آنها زمزمه کردند ... اما چه گفتند؟ ... خا ... ئن؟
خائن!! ...
او به عقب تلو تلو می‎خورد. مرددانه و با یک نگاه پرسشگرانه دوباره گشتی در حالت چهره مرده می‎زند: چشم‎های شیشه‎ای هنوز هم به سمت او نشانه گرفته بودند.
این به خاطر او اتفاق افتاده بود. او ردایش را پرت می‎کند و با گام‎های بلند به سرعت از تپه پائین می‎رود.
در این بین سرباز نگهبان بازمی‎گردد و خود را سر راه او قرار می‎دهد تا شبگردِ عجیب را مورد بازجوئی قرار دهد. یهودا با یک ضربه مشت او را به زمین می‎اندازد و با سرعت از آنجا می‎گریزد.
باد در گوش‎هایش زوزه می‎کشید.
تمام شد!
یک مرغ شب در حال آواز در مقابل او بال می‎زند.
تمام شد!
یک خار پایش را خونین می‎سازد.
تمام شد! تمام شد!
او نمی‎دید که چه بر سر راهش قرار دارد. دو بار به سختی سقوط می‎کند. ابتدا در یک گودال، سپس بر روی توده‎ای از سنگ‎های کوچک. اما او به سرعت برق دوباره از جا برمی‎خاست و سریع به رفتن ادامه می‎داد.
عاقبت در برابر پاهایش معدن سنگ خمیازه می‎کشد.
او خسته متوقف می‎شود و می‎گذارد که سینۀ نفس‎ نفس زنش استراحت کند.
کف پاهایش می‎سوختند. از چهره‎اش خون می‎چکید و پیراهن توسط عرق محکم به بدنش چسبیده بود.
او هیچ چیز احساس نمی‎کرد. فقط یک اشتیاق بزرگ در او زنده بود. او می‎خواست از خیانتش انتقام بگیرد. او می‎خواست بمیرد، بمیرد، اما مانند یک مسیحی بمیرد. بنابراین او تا لحظه‎ای که زخم سینه‎اش خود را آرام سازد و ذهنش روشن‎تر گردد صبر می‎کند.
سپس زانو می‌زند، کف دست‎ها را به هم می‌چسباند و مشتاقانه‎تر از هر زمان دعای استادش را می‎خواند.
او با آرامش روح خود را به لبه ارتفاع بلند معدن سنگ نزدیک می‎سازد. یک نگاه دیگر به آسمان می‎کند. و وقتی دست‎ها را می‎گشاید اشگ در چشمانش جمع می‎شود، و او بدون آنکه تردید کند جسارتِ پرشِ وحشتناک را به خود می‎دهد.
پس از گذشت چند هفته مردم جسد خرد گشته را میان سنگ‎ها پیدا می‎کنند. آنها ابتدا توسط بوی تعفن متوجه جسد گشته بودند. وظیفه دفن کردن اعضای نیمه پوسیده به دو مجرم سپرده می‎شود.

سؤال عجیب، جواب غریب.

روزها، ماه‎ها و سال‎ها مرتب می‎آیند و می‎روند، آنها نه خوب‎اند و نه بد، بلکه این اوضاع و احوال ماست که گاهی بد می‎شود، گاهی خوب.
*
پس از بیرون آمدن از مطب دندانپزشک خودم را با عجله به خانه می‌رسانم، به دستشوئی می‎روم و با هیجان به خودم در آینه نگاه می‎کنم. صورتم را کاملاً نزدیک چشمانِ تصویر داخل آینه نزدیک می‎سازم، پنجاه/شصت ثانیه با دهان کاملاً باز مانند مونالیزا لبخند می‎زنم و بعد با صدائی که از خوشحالی اصلاً شبیه به صدای خودم نبود می‎پرسم: خوب نظرت چیه؟
تصویرم در آینه پس از یکی دو دقیقه براندازِ دقیق صورتم بجای آنکه با دیدنِ دندان‎های یکدست و مرتب بالا و پائین فک‎هایم که حالا از تازگی و سفیدی مانند مروارید می‎درخشیدند شگفت‎زده شود می‎گوید: موهای سوراخ چپ دماغت چه سفید و دراز شدن!
*
خانم‎ها می‎توانند از ماجرای سرپا ادرار کردنِ جنس مذکر کتاب‎ها بنویسند و آنها را ملامت کنند. می‎توانند از ترشح ادرار به اطراف و لکه دار ساختن ساحت توالت بگویند و برسند به علم پزشکی و ادعا کنند که بیشتر افراد مذکر به خاطر سرپا ادرار کردن از دوران کودکی دچار سرطان پروستات می‎گردند اما خودشان از آن بیخبرند و غیره. من اما در این سال نو میلادی می‎خواهم چند کلمه‎ای در باب سود سرپا ادرار کردن برایتان بنویسم، شاید که توضیح من مورد اقبال خانم‎ها هم قرار گیرد و آنها را به شوق اندازد و هر از گاهی وقتی کسی در خانه نیست ایستاده ادرار کنند و فیضش را ببرند.
ابتدا باید گوشزد کنم که افراد سر به هوا چه از نوع مذکرش یا مؤنث آن بجز مضراتی که خانم‎ها از آنها یاد می‎کنند هیچ سودی از ایستاده ادرار کردن نخواهند برد. آدم سر به هوا نه برایش مهم است کجا ادرار می‎کند و نه اینکه چه ادرار می‎کند. برای هر کاری باید فرهنگ به کار بردن آن را آموخت. فرهنگ ادرار کردن اهمیتش اگر از فرهنگ غذا خوردن بیشتر نباشد کمتر هم نیست. تو می‎توانی با برترین فرهنگِ غذا خوردن بهترین و سالم‎ترین غذاها و بهترین نوشابه‎ها را در بهترین هتل‎ها نوش جان کنی اما در راه بازگشت به خانه تُندَت بگیرد و توالت عمومی نیابی و کنار دیوارِ مردم و یا درخت بی‎زبانی مثانه‎ات را خالی کنی! تو خودت بگو، آیا به این می‎گویند داشتن فرهنگ والای ادرار کردن؟
آدمی که فرهنگ برایش بااهمیت است همواره در توالتی با لعابِ به رنگ مانند برف سفید ادرار می‎کند. نگاه کردن به ادرار و تشخیص دقیق رنگ آن سود اصلی ایستاده ادرار کردن است. پزشکان عهد بوق با دیدن ادرار بیمار پی به چیزهائی می‎بردند که امروزه در هیچ آزمایشگاهی با اولین آزمایش قابل تشخیص نیستند! مثلاً پزشکان عهد بوق از روی روشنی یا کدری خونِ مخلوط با ادرار حتی می‎توانستند تشخیص دهند که بیمار در چه ساعتی می‎میرد!
دومین امتیاز سرپا ادرار کردن تقویت هنر طراحی‎ست و اختصاص به افراد هنرمند دارد. هنرمندان عزیز می‎توانند با فشار انگشتان دست به آلت تناسلی خود شدت خروج ادرار را کنترل و حباب‎های تشکیل شونده در اثر برخورد قطرات ادرار با سطح لگن توالت را به خوبی تنظیم و هدایت کرده و به تصاویر خیالی خود شکل دهند. با این روش و با نشانه گیری دقیق و تنظیم فشار ادرار می‎توان خانهُ محبوب یا اتوموبیل مرسدس بنز کوپه‎ای که هنوز به بازار نیامده را طراحی کرد و به خود بالید ... من خودم امروز صبح ناشتا برای ادرار به دستشوئی رفتم، دو دقیقه هم طول نکشید که خواب‎آلود یک صورت با بینی و دهان و دو چشم که مردمک‎شان می‎جنید در کاسهُ سفید رنگ توالت رسم کردم و بعد از اتمام ادرار وقتی می‎خواستم سیفون را بکشم دیدم عجب زیاد شبیه به خودم شده و حیفم آمد اثر زیبایم از بین برود، با عجله موبایلم را از اتاق آوردم و پس از گرفتن عکسی از پرتره‎ام سیفون را با دلخوری کشیدم.
*
چرا وقتی می‎گویند خاک بر سرت کف دست را هم به طرف شخص پرتاب می‎کنند؟
برای فهم علمی این عمل باید شما را ابتدا به آزمایشگاه تاریخ بشر ببرم. در آنجا با آزمایش بر چند سنگ قدیمی به ما اثبات خواهد گشت که در زمان‎های خیلی دور و قبل از اختراع زبان وقتی مردم در بازار جنس مورد علاقه خود را می‎یافتند آن را برمی‎داشتند و چرخی به دست‎شان به معنی <چند؟> می‎دادند. فروشنده هم با نشان دادن انگشتان دستش قیمت را می‎گفت: مثلاً برای دو سکه دو انگشت به خریدار نشان می‎داد و برای دو و نیم سکه دو انگشت و یک انگشتِ از وسط خم کرده. اما وقتی قیمت کالائی گران بود فروشنده مجبور می‎گشت انگشتان کف هر دو دستش را نشان دهد؛ مثلاً برای جنسی به قیمت بیست سکه باید کف هر دو دست را با انگشتان باز کرده دو بار به عقب و جلو می‎برد. گاهی که خریدار از قیمت سرسام‎آور جنسی شگفت‎زده می‎شد می‎گفت: <وای، عجب خاکی بر سرم شد!> و از آن به بعد به هر کس می‎خواستند بگویند خاک بر سرت کف دو دست را یکی دو بار به سمت صورت طرف تکان می‎دادند.
*
آنقدر به دروغ گفتن و غلو کردن عادت کرده بود که وقتی می‌خواستند او را به جرم قتل و غارت در دادگاه محاکمه کنند برای گریز از دست قانون فریاد می‌زد: "جناب قاضی، قتل و غارت یعنی چی! من وقتی از خونه بیرون میام تموم مورچه‎هائی که از کنارم رد میشن برام دست تکون میدن و میگن: چطوری رفیق؟"
*
این هم یک آگهی توسط آدمی مبتلا به آلزایمر: "دفتر خاطرات شما را با قیمت خوب خریداریم!"