سایه.

پس از بازنشسته شدنِ یوهانس تویبر از شغل آموزگاریْ مردم او را به کلی فراموش کرده بودند. او در خانه دورافتاده سه اتاقه‌ای زندگی می‎کرد که پنجره‎هایش از روی مزرعه‎ای مواج به سمت کوه می‎نگریست. در اتاق‎هایش چنان سکوت کاملی برقرار بود که به ذهن هیچکس خطور نمی‎کرد که آنجا کسی زندگی می‎کند. او در نیمه صبح با قدم‎های بی‎صدایش از پله‎ها پائین می‎آمد. دست‎ها را با عصا بر پشت قرار داده و صورت اندیشناک را به پائین خم کرده با عجله به مزرعه‎ای که آن را بی‎هدف اندازه‎گیری می‎کرد می‎رفت، در حالیکه هر از گاهی می‎ایستاد و مانند کسی که نمی‎تواند با خودش کنار بیاید نوک عصا را در زمین فرو می‎کرد. او چنان لاغر و ظریف بود که وقتی در مزرعه بیشتر از پانصدمتر از خانه فاصله می‎گرفت مانند یک نرده چوبیِ باریک و کوتاه به نظر می‎رسید. وقتی کسی او را مخاطب قرار می‎داد، بنابراین او صورتش را بالا می‎آورد و با یک صدای جوان و روشن در باره آب و هوا، مسیر، برداشتِ محصول یا به هر آنچه که فرد کنجکاو برای یک مکالمه آغاز کرده بود پاسخ می‎داد و با چشمان بسیار بزرگش چنان مدبّرانه می‎خندید که کسی حاضر نبود برای بار دوم باب گفتگو با او را باز کند. همیشه وقتی او به این نحو بی‎هدف به اطراف می‎رفت، با کمی شوقِ پنهان در معاشرت، همان کت و شلوار خاکستری را در روزهای یکشنبه و ایام دیگر هفته می‎پوشید که در دوران معلمی بر تن می‎کرد. او تأثیری کاملاً غیرواقعی برجا می‎گذاشت و به محض ناپدید گشتنِ اندامش از نگاه دیگران به سختی می‎شد چهره او را دوباره در برابر چشم تصور کرد: چنین به نظر می‎رسید که او کاملاً دور از همه آن چیزهائی‎ست که زندگی را برای دیگر مردم به حرکت می‎اندازد.
هیچکس هم نمی‎توانست دقیقاً اظهار کند که چه وقت او به وایسن‎هاگن آمده بوده است. سال‎ها از اقامتش در آن منطقه می‎گذشت که تازه مردم متوجه مرد کوچک اندامی شدند که سریع، بی سر و صدا و تقریباً خجالتی از میان خیابان شلوغ عبور می‎کرد، و هیچکس قادر نبود، چیز متفاوت‎تری در باره او اظهار کند، بجز آنکه او قبلاً به عنوان جایگزین در بشتلزدورف مشغول به کار بوده و کاملاً تنها است.
او زمانی، وقتی هنوز در سال‎های بسیار دور مشغول تدریس بود، پس از تعطیلات تابستانی با یک زنِ ساکت و ظریف بازو در بازو ظاهر می‎شود. بر وجودِ او اعتماد نشسته بود، محکم‎تر و استوارتر قدم برمی‎داشت و چشمانش آزادانه‎تر به جهان نگاه می‎کردند. اما پس از مدتی، کسی نمی‎توانست بگوید بعد از چه مدت، او دوباره به تنهائی می‎رفت، سریع‎تر، ساکت‎تر و خجول‎تر از قبل. مردم می‎گفتند که زنِ ساکت و ظریف در خانه در حال مُردن است. زن ماه‎های طولانی با مرگ دست و پنجه نرم می‎کند، هیچکس بجز شوهرِ ساکت و عجیبش او را ندید و از او محافظت نکرد. عاقبت او پشت تابوتِ زن گام برمی‎دارد: تنها، رنگ‎پریده و غیرقابل درک. با چشمانی خشک سه مشت خاک بر روی تابوت زن می‎ریزد، می‎گذارد سنگِ یادبودی بر بالای گورش نصب کنند و وقتی پایان کارِ کارگران را می‎بیندْ گورستان را با این نیت که دیگر پای به آنجا نگذارد ترک می‎کند. سنگ قبر، یک صلیب از مرمرِ سفید رنگی بود که بجز <ماری تویبر> چیز دیگری بر آن نوشته نشده بود. خانم‎هائی که از آنجا عبور می‎کردند و کلماتِ بر روی سنگ قبر را می‎خواندند، به این دلیل که یک زن بتواند توسط شوهرش چنین نامهربانانه به گور سپرده و به زودی فراموش شود در دل خشمگین می‎گشتند. کشیش هم بخاطر سخت‌قلبی یوهانس تویبر که در هر حال بعنوان یک مسیحی و آموزگار باید در هر رابطه سرمشقی از طرز زندگی باشدْ آزرده می‎شود و او را برای یادآوری کردن به وظیفه در برابر درگذشتگان و شنیدن موعظه‎ای انتقادی پیش خود می‎خواند. هنگامیکه او هشدار خود را به پایان می‎رساند، تویبر با چهره مانند گچ سفید، ناامید، چشم‎ها خیره به دست‎های باریک در هم فرو کرده و میان زانوان نگاه داشته شدهْ ساکت آنجا نشسته بود. ناگهان او به بالا می‎جهد و بازوانش به میز تحریری که کشیش پشت آن نشسته بود اصابت می‎کند، با لکنت چیزی می‎گوید و عاقبت با درد و رنج بزرگی فریاد می‎کشد: "شما هیچ چیز نمی‎دانید!"، بعد کلاهش را برمی‎دارد و آهسته از درب خارج می‎شود.
کشیش اعتراف می‎کند که وقتی این مردِ ضعیف به سمت او جهید چیزی مانند ترس بر او چیره شده بود، و حتی ساعت‎ها بعد هم یک ویرانی روحش را پُر ساخته بود، طوریکه انگار فقدان یک نیروی پاک بر او سنگینی می‎کرد. او حالا معتقد بود که تویبر توسط رنج بردن و به خاطر مرگ همسرش به بدبختی بزرگی دچار شده است که او آن را مانند یک قهرمان طوری حمل می‎کند که ثابت کننده هیچ چیز نیست بجز آنکه یک سرنوشت سختْ انسان‎های عجیب را عجیب‎تر می‎سازد. اما به زودی باید یک رویداد این قضاوتِ خفیف را شدیداً می‎لرزاند.
پسرِ یک زمیندار از روستای همسایه به تنها دختر یک شهروند بسیار ثروتمند از وایسن‎هاگن گرایش شدیدی پیدا کرده بود، و از سوی دختر هم که دارای چهره زیبائی بود و روح ملیحی داشت به این گرایش پاسخ داده می‎شود. آن دو برای مدتی از سعادتِ ناآرام یک عشقِ مخفی لذت بردند. عاقبت شوق تصاحبِ معشوقش بر مرد جوان چیره می‎گردد، تمام تردیدها را به دست باد می‎سپارد و از دختر خواستگاری می‎کند. او به عنوان <آدم بی‎چیز و دزد جهیزه> مورد استهزاء فراوان قرار می‎گیرد و با احساس عمیق توهین به غرور مردانگی‎اشْ خانۀ مرد سخت قلبِ ثروتمند را بدون آزمودن بیشترِ وفاداری دختر ترک می‎کند. دختر بیچاره از اینکه خودش را چنین ساده ترک گشته می‎دید تا حد مرگ غمگین بود، اما نمی‎توانست کار دیگری انجام دهد بجز آنکه در قلبش تسلیم او باقی بماند و به یکی از آن تصادفات شگفت‎انگیزی اعتماد کند که اغلب به کمک عشاقِ تیره بخت می‎آیند. امیدش اما بیهوده بود. ستارگانی که به تمام افرادِ کمر خم کرده در زیرِ بارْ تسلی می‎بخشندْ برای او چشم‎ها را کور می‎ساختند، و چون کسی برای بدبختی او دل نمی‎سوزاند به مرگی پناه می‎برد که مدت‎های مدید روز و شب در کنارش راه می‌رفت، تا اینکه دختر شبی به مرگ اجازه می‎دهد او را از میان خیابان مشجر هدایت و به داخل رودخانه هل دهد. در روز بعد مردم جسم بدون روح را از آب به خشکی می‎کشند.
یک جمعیت عظیم قربانی مظلومِ عشق را به سمت گور همراهی می‎کرد، و از آنجا که پدر، یک مرد متعصب، به عنوان خیرخواهِ مدرسه مشهور بود، معلمان در کنار گور در دسته کُر ترانه می‎خواندند. آنها در کنار کشیش ایستاده بودند که با صدای باسِ عمیقش نوحه منقلب کننده‎ای می‎خواند. یوهانس تویبر در میان جمع بود. کلمات کشیش تمام دردها را رهانیده بود، و تنها یک هق هق گریه در فضای گورستان شنیده می‌شد. حالا حمل کنندگانِ تابوت به کنار گور خالی می‎آیند. میله‌هائی که تابوت را بر بالای گور نگاه داشته بودند کشیده می‎شوند. آواز آغاز می‎گردد و تابوت در حال نوسان در گور فرو می‎رود و خود را برای همیشه درون خاک از چشم پنهان می‎سازد. در این خفقان‎آورترین لحظه، با صعود فریادِ شکایتِ مادر به تکانده‎ترین نقطه اوجْ رنگ چهره یوهانس مانند رنگ مُرده می‎شود. او یک لحظه پس از آنکه از طرف همسایه‌اش هُل داده می‎شود تلاش می‎کند بر هیجان تسلط یابد، اما بدن لاغرش مانند در یخبندان به شدت می‎لرزید، سپس با کشیدن یک فریاد به زمین می‎افتد. او با صورت به زمین اثابت می‎کند، و هنگامیکه می‎خواستند او را از زمین بلند کنند دست‎هایش را در خاک فرو می‎کرد و با آه و اندوه فقط مرتب می‎گفت: "مارتا! مارتا! مارتا!"
یکی از حاضرین که بخاطر وقوع این روشِ اظهار رنج خشمگین شده بودْ گردن او را می‎گیرد، سرش را به زمین می‎فشرد و به این شکل فریادهای سخت ناامیدانه را خفه می‎سازد.
از این زمان به بعد یوهانس تویبر کمروتر شده بود. اگر او قبلاً در مناسبت‎های استثنائی در میان مردم ظاهر می‎گشت، اما حالا از آنها دوری می‎جست و خود را به پرسه زدن در مزرعه و جنگل عادت می‎داد. رفتار او طوری بود که انگار بهترین رازش را در برابر همه در معرض تماشا قرار داده است. اما هیچکس رفتارش در گورستان را درک نکرد. منظور او از فریاد در گورستان نه می‎توانست به خاطر مرگ همسرش باشد و نه به خاطر مُرده آن دختر بیچاره، زیرا آن دو نام‎های دیگری داشتند، و چون مشهور بود که او همیشه در مقابل زنان و مردانْ غیر قابل دسترس بودنش را به اثبات رسانده است، بنابراین باید متأسفانه مردم گمانه زنی به خاطر یک <عشق مخفی> را کنار می‎گذاشتند.
فقط این قابل تصور بود که او باید در دوران جوانی زخم عمیق یک عشق نافرجام را تجربه کرده باشد، آن را در تمام این سال‎ها مخفیانه با خود حمل کرده و حالا در کنار گور این قربانی جوانِ زیباترین شور و شوق انسانْ از یادآوری آن خاطره بیهوش و منقلب گشته باشد.
این فکر ابتدا به ذهن یکی از همکاران مدرسه‎ای که یوهانس تویبر در آن تدریس می‎کرد خطور می‎کند. او به خاطر داشتن غریزه ذاتی‎ای که همه جا علاقه شدید او به زندگی همنوعان را تحریک می‎کرد خوشحال بود، بخصوص در جاهائی که روابط شکنندهْ خود را آشکار می‎ساختند. اما دلایلی که او را وامی‌داشتند تا چشمان تیزش را پژوهشگرانه به سمت رنج مردم هدف گیردْ عمیق نبودند، بلکه فقط شادی حقیر کشف یک جار و جنجال به او نیش می‎زد. او در این راه انرژی و صبر کافی داشت که گمان خود را از میان متناقض‎ترین پدیده‎های آشفته با خونسردی دنبال کند. این مرد، که هیجان دائمی به روح بدخواه او سفیدی زودرسی داده بودْ شروع می‎کند به تحقیق کردن در باره خانواده تویبر، زندگی دوران دانشجوئیش و بخصوص در باره حلقه آشنایان دوره خدمت او در بشتلزدورف. او اطلاع اندکی به دست می‎آورد، تحقیق نشان می‎داد که زندگی یوهانس تویبر بسیار یکسان گذشته بوده است، همانطور که همیشه به یک مرد در شرایط بسیار تنگ اعطا می‎شود، به مردی که نمی‎تواند جاه‌‎طلبی معلم مدرسه گشتن را سرکوب کند. بعلاوه این متخصص جنائی همچنین همه چیز را بیش از حد با توجه به وزن خارجی می‎سنجید. در نتیجه فقط این واقعیت به عنوان رخدادی مشکوک در مقابل حس قوه تشخیصش اهمیت می‎یابد که یوهانس تویبر در بشتلزدورف ارتباط تقریباً نزدیکی با مرد زمینداری به نام مولر داشته است که به عنوان یک مرد افسار گسیخته جسور و خطرناک در جامعه کاملاً منزوی بود. ناگهان تویبر کاملاً غیرمنتظره، بدون هیچ دلیل ظاهری از صاحب ملک کنار می‎کشد و از شغل خود به عنوان منشی استعفا می‎دهد.
دقیقاً در این زمان تنها دختر او که به عنوان یک دختر زیبای باریک اندام و سودازدهْ امروز هنوز هم در خاطر همه ساکنین بشتلزدورف زنده است ناپدید شده بود، تا مدت کوتاهی بعد از آن در یک استان دور افتاده با مدیر یک کارخانه قند ازدواج کند.
فکر کردن به امکان رابطه عاشقانه یک معلم به دختر یک زمیندار بزرگ جرئت می‎خواست، بله این فکر وقتی آدم این مرد کوچک لاغر اندام خجالتی را که تمام نیرویش در چشمان بزرگش قرار داشت تجسم می‎کرد تقریباً عجیب به نظر می‎آمد. تنها چیزی که نمی‎گذاشت مأمور اکتشاف ما برای رسیدن به راز مرد کوچک کاملاً ناامید گردد جریان بانوی جوانی که مارتا مولر نام داشت بود.
او با یک اعتماد به نفسی که به ویژه در لحظاتی به آن دست می‎یافت که استعداد نتیجه‌گیری‎اش به مشکل برمی‎خوردْ یوهانس تویبر را در هنگام به تنهائی پرسه ‎زدن در مزرعه غافلگیر می‎سازد و شروع به تعریف از سفر جعلی‌ای که باید در آن انواع چیزهای فوق‎العاده رخ داده باشد می‎کند. او باید همچنین در این سفر در ایستگاه کوهستانی تاله در ناحیه هارتس با زمینداری به نام مولر ملاقات کرده باشد که مهربان و محترمانه او را پذیرفته و چون چمدان و لوازم سفرش گم شده بودند مانند یک جوانمرد به او کمک کرده است. او خود را مدام نزدیک‎تر می‎ساخت و حالا همچنین از دختر او و شوهرش هم که باید یک مرد پر انرژی بی‎‎نظیری باشد تعریف می‎کند، و در حالیکه در کنار مرد کوچک راه می‎رفتْ با دقت حرکات و حالت چهره او را زیر نظر داشت.
تویبر با متانت به او گوش می‎داد، گاهی با نوک عصا عمیقاً در خاک فرو می‎کرد و چون فانتزی‎اش به اتمام می‎رسد با مکثی که باید به سخنگو اجازه صحبت می‎دادْ صورتش را بالا می‎آورد، چشمانش را محکم به او می‎دوزد و با قاطعیت ملایمی می‎گوید: "بله، شما کاملاً درست فهمیدید؛ در آن زمان در حوزه بشتلزدورف مردی به نام مولر زندگی می‎کرد. نام دخترش هم مارتا بود، درست همان نامی که من هنگام شوک عصبی در مراسم خاکسپاری فریاد زدم. ــ اما، ببخشید، آیا این یک ننگ است؟"
سپس با یک لبخند شرورانه سرش را تکان می‎دهد، عصا را به پشتش می‎برد و به فکر فرو می‎رود.
این مجذوب گشتن خود را مانند یک مه در اطرافش می‎نشاند، طوریکه مرد محقق بدون هیچ تماس درونی با او قرار می‎گیرد، سیلی از عذرخواهی‎ها و اطمینان دادن‎ها اظهار می‎کند، خود را در بازی با کلماتِ بی‎محتوا گم می‎سازد و عاقبت با این احساس که خیلی احمق بوده است از پیش او می‎رود، اما همچنین به این ایمان قاطع می‎رسد که میان یوهانس تویبر و مارتا مولر باید یک چیزی رخ داده باشد.
و در حالیکه او در مسیر سنگلاخی به سمت روستا گام برمی‎داشت، هنوز چشمان درشت و دردناک بازنشسته کوچک اندام را بر روی خود حس می‎کرد و باید به کشیش حق می‎داد که می‎گفت یک اهریمن خاموش در چشمانش ساکن‎اند. خدای من، و اگر این چشم‎ها توانسته بودند بر او تأثیر بگذارند چرا باید کاملاً غیرممکن باشد که برای یک دختر احمق خطرناک نبوده باشند، آن هم در دوران جوانی، هنگامیکه شعله اشتیاقش مطمعناً قوی‎تر از امروز می‎درخشیده است. محقق بیچاره ما با چنین افکاری در حال رفتن مرتب می‎لغزید. او نمی‎توانست با اراده‎ای خشمگین خود را از دست این احساس که انگار فرار می‎کند خلاص کند. اگر او دارای عصب‎های ظریف و حساسی می‎بود می‎توانست حتماً نگاه تلخ تمسخرآمیز یوهانس تویبر را با پشتش هم احساس کند. زیرا مرد کوچک اندام لبه جنگل ایستاده بود و با چشمانش او را در حال رفتن و سکندری خوردن تعقیب می‎کرد. یوهانس نیروی شریر و زخم زننده‎ای در چشمانش قرار داده بود که با آن او را به فرار مجبور می‎ساخت، و چنین به نظر می‎رسید که انگار با این نگاه ثابتِ خصمانه خود را خسته می‎سازد، زیرا که حالت چهره‎اش مرتب خالی‎تر می‎گشت. عاقبت چهره او در آن اندوه مأیوسانه‎ای که سایه خاطرات غم‎انگیز و بی خوابی باعث می‎گردند رنگ‎پریده و خشک می‎شود. کنجکاوی خشن همکار او را به میان گرداب محرمانه و وحشتناک زندگی‎اش هل داده بود. تب از غارهای گذشته‎اش بر او حمله‎ور می‎گردد. او بیهوده با صدای بلند می‎خندد تا تب را از خود بتکاند و برای خسته کردن رنج‌اش با عجله شروع به راه رفتن می‎کند: به نظر می‎رسید که بختکی آتشین بر رویش نشسته و قصد دارد تا حد مرگ از او سواری بکشد. در شب تحت حمایت تاریکی هواْ رنگ‎پریده و خسته به خانه‎اش بازمی‎گردد، لباس‎ها کثیف، و پوشیده از سوزن‎های خشک و علف‎های مانند مو نازک جنگل بود، طوری که انگار توسط یک خصم در جنگ سرنگون گشته و بر روی زمین کشانده شده باشد. خانم خدمتکار چاق ملانکولی‎اش از وحشت فریاد می‎کشد. تویبر، که سرش مانند مستی به عقب خم شده بود، هنگام ورودش با صدای بلند و گرفته به سمت سقف می‎خندید و با لکنت نامفهومی می‎گوید: "من مایل نیستم هیچ چیز بخورم، هیچ چیز، هیچ چیز"، بعد کلاهش را تکان می‎دهد، داخل اتاقش می‎شود، درب آن را پشت سر خود محکم می‎بندد و ناپدید می‎گردد. خانم نیسیگ سر و صدای عصا و صندلی راحتی او را از سقف اتاق می‎شنود، سپس با شنیدن کشیده شدن چند نفس همراه با آهْ بر روی صندلی میان کمد آشپزخانه و میز غذاخوری می‎رود تا بفهمد که چه شرایطی توانسته باتجربه‎ترین مرد را به چنین تله عمیق و گناهکارانه‎ای انداخته باشد. زیرا نمی‎شد تلو تلو خوردن سرش از مستی شراب را انکار کرد. زن خدمتکار هرچه تلاش می‎کرد تا در میان جهان مردانه آن منطقه گناهکاری را پیدا کند که توانسته بوده برای تفریحْ از سادگی این روح تنهایِ کودکانه سوءاستفاده کندْ مرتب عمیق‎تر به یاد ناحیه بدنام دنیوی می‎افتاد و با لذت به افکار غم‎انگیزی می‎اندیشید که برای خود او در دوران جوانی اتفاق افتاده بوده است، تا اینکه دست‎های خسته‎اش را با دقت پائین می‎کشد و پیشانی‎اش را برای خوابی خجسته خم می‎سازد. او در اواسط شب از خواب بیدار می‎شود، از دیوار مقابل چهره دراز و سفیدی که در ژست فریاد مأیوسانه‎ای کاملاً دراز شده بودْ خشمگینانه به او پوزخند می‎زد. زن پس از لحظه کوتاهی بر وحشت خود مسلط می‎شود، به گِردی چینی مانند نور ماه پشت می‎کند و با انگشتان مرطوب موی پشت گوش‎ها را شانه می‎زند. از اتاق تویبر صدای سرفه خفیفی می‎آمد. خانم نیسیگ برای مطمئن شدن از اینکه آیا کمکش ضروریست یا نهْ بدون سر و صدا وارد اتاق او می‎شود.
پرده‎ها پائین کشیده نشده بودند، تختخواب دستنخورده و اتاق که یک بی‎قراری در آن قرار داشت از نور مه‎آلود مهتاب پر بود. روشنائی شیری رنگ با ضربات ضعیف نبضْ طوری لرزان بر روی دیوار حمل می‎گشت که انگار تمام اشیاء تحت سیلی از امواج اینسو و آنسو در حرکت‌اند. عاقبت تویبر را نشسته بر روی صندلی راحتی‎ای که ظاهراً تمام وقت آن را ترک نکرده بود می‎یابد.
بدن باریک کِش داده یوهانس از لبه صندلی آویزان بود و چهره‎اش مانند کسی که توسط حضور یک پدیده غیرمنتظره بین جهیدن به بالا و اضطراب افسون شده باشدْ بی‌حرکت در مقابل وارد شونده به اتاق قرار داشت.
هنگامیکه خانم نیسیگ قصد داشت هنوز یک گام به جلو بردارد، تویبر دست راستش را برای دفاع به سمت او دراز می‎کند و با صدای بی‎نهایت غمگینی می‎گوید: "ماری، تو این را خوب می‎دانی! نزدیک‎تر نیا، او هنوز قوی‎تر و زنده‎تر از همیشه بر روی من شکوفه می‎دهد." خانم نیسیگ که نام کوچکش آلما بود ظاهراً متوجه می‎شود که تویبر مشغول هذیان گفتن است و منظورش کس دیگری‎ست، همانطور که مصرف بی‌اندازه الکل باعث آن می‎شود، به ویژه وقتی فرد مخالف میگساری آن را بنوشد. اما صدایش! صدای او بطور عجیبی کاملاً  روشن و مطمئن بود!
به این خاطر خانم نیسیگ به خودش نهیب می‎زند و می‎گوید: "آقا، نیمه شب است ..."
اما زن خدمتکار باید حرفش را قطع می‎کرد، زیرا که کلماتش احمقانه و همزمان غیرواقعی به گوش می‎رسیدند، تویبر با شنیدن صدای یک غریبه که با دهانی داغ در کنار گوشش صحبت می‌کرد خودش را بیشتر کِش می‎دهد. همه چیز او، صورت ساکت مانده و چشمان و دهان کاملاً بازشْ نشان از استراق سمعی تنش‎زا و بیمارگونه می‎داد.
یوهانس می‎گوید: "به صحبت ادامه بده" و در انتظار پُر دردی به خود می‎پیچد.
از آنجا که زن بخاطر وحشت کردن درخواستش را انجام نمی‎دهد، بنابراین او سر خود را مأیوسانه خم می‎کند و به دستان درهم فرو کرده میان زانوانش خیره می‎شود. خانم نیسیگ از این لحظه مناسب استفاده می‎کند و خود را از نور روشن ماه به سمت تاریکی می‎کشاند تا در پناه آن بگریزد. اما به محض اینکه دستش را برای باز کردن در به سمت دستگیره بلند می‌کند دوباره صدای تویبر بلند می‎شود.
در حالیکه تویبر هنوز بر روی دستانش خم شده بود به تلخی می‎گوید: "خدا، همیشه این خدا!" سپس صورتش را بلند می‎کند، نگاهش را به محلی که خانم نیسیگ قبلاً ایستاده بود می‎دوزد، و مستانه از آن موجودی که به جای خدمتکارش اشتباه گرفته بود، یعنی روح همسر مرده‎اش، مرتب می‎پرسید: "بله، چرا خدا تو را دوست ندارد، اما حالا که تو پیش او هستی؟ ــ یا، چرا پیش او نمی‎مانی، بلکه روزهایم را طوری رَم می‎دهی که مانند سگ‎های چشم شیشه‎ای از جلوی من بِدوَند؟ و شب‎هایم، شب‎هایم، شب‎هائی که اما مال من نیستند؟ ... خدا، هوم. ــ برو و از او شکایت کن، به او بگو که اگر برای بار دوم مجبور به زندگی در کنارم شوی برای بار دیگر در کنارم خواهی مُرد."
ناگهان تویبر خود را راست می‎کند، تیز حرف می‎زند و به ادامۀ نکته قبلی می‎پردازد:
"چرا در خانه‎های پشت گور نمی‎‎مانی! نه، به خدا قسم تو زن من نبودی!! من تو را لمس نکرده‎ام، نه با بدن و نه با روح! و تو به این خاطر مرده‎ای، اما این تقصیر تو بود، چون چیزی را انتظار داشتی که من تا وقتی تصویر او، سایه زیبایش، زیبا و شیرین مانند زندگیش روز و شب بر بالای سرم شکوفه می‎داد اجازه دادنش را به تو نداشتم!"
او با آخرین کلمات صورتش را آهسته به سمت سقف بلند می‎کند و به این شکل با چهره‎ای از فرم افتاده طوری بی‌حرکت باقی می‎ماند که انگار موفق گشته سایه خصمانه را فراری دهد، و انگار حالا هیبتی که انتظارش را می‎کشید از فاصله نزدیک‎تری سوسو می‎زند. خانم نیسیگ در حالیکه مرد بیچاره در دنیای دیگری سیر می‎کرد موفق می‎شود بدون جلب توجه از اتاق آرام بیرون برود. اما قبل از آنکه بتواند کلید اتاق خوابش را در تاریکی بر روی میز آشپزخانه در میان ظروف پیدا کندْ دوباره صدای تویبر بلند می‎شود. چنبن به نظر می‎رسید که صدا گاهی از گوشه پشتی می‎آید و گاهی از پشت درب اتاق. بنابراین یا باید او بی‌سر و صدا در اتاق پرسه می‎زد یا به شکل ایستاده در یک محلْ گاهی خود را به این سمت و گاهی به آن سمت می‎چرخاند. در هر صورت او خود را آرام ساخته بود. کلماتش با صدای ملایم همیشگی راحت و آرام جاری بودند. فقط هر از گاهی توسط چیزی شبیه به یک هق هق سرکوب گشته قطع می‎گشتند. و چون کنجکاوی زنانه همیشه قوی‎تر از وحشت است، بنابراین این صدا گوش را وامی‌دارد یک بار دیگر به در نزدیک شود. یوهانس باید حالا در اتاق مشغول قدم زدن باشد، زیرا نیسیگ کاملاً شفاف کلمات او را می‎شنید: "هرآنچه در من قرار دارد و می‎خشکد در درونمْ شکوفا خواهد گشت. آه، همه چیز، همه چیز به دست فراموشی سپرده خواهد گشت."
پس از آن سکوتی سنگین برقرار می‎گردد. نیسیگ وقتی از کنار در عقب می‎کشد صدای دندان قروچه مچ پای خود را می‎شنود، و فکر می‎کند که حالا او لباس بر تن کرده، خود را بر روی تختخواب انداخته و به زودی به خواب خواهد رفت. اما یوهانس برخلاف انتظار شروع به گفتن چیزهای نامفهوم می‎کند: "با اشتیاق شدید لرزان ... در عذاب ... در هم شکسته ... شادی‌کنان" و مرتب از میان این جریان مغشوش ندائی هجوم می‎آورد که او نمی‎توانست آن را بفهمد و اینطور به گوش می‎آمد: "صبر کن، منتظر باش، مارتا." اما هر بار تصویر یک جوان در برابر روح زن ظاهر می‎گشت که در نور گداخته ظهر با قدم‎های سریع با عجله به آن سمت می‎آمد و با خوشحالی یک شاخه گل شکفته بالای سرش تکان می‎داد.
حالا تازه با وحشت تمام ــ زیرا اگر او از اتاق بیرون بیاید و او را پیدا کند چه اتفاقی می‎توانست رخ دهد! ــ برای اثبات بی‎گناه بودن به سمت تختخواب خود فرار می‎کند.
نیسیگ در روز بعد با این بهانه که مادرش بیمار شده است و به مراقبت او نیاز دارد تقاضای عزل خود را می‎کند. چهره تویبر رنگ‎پریده و شب‎زنده‎دارانه بود. چشم‎ها مانند دو زخم بزرگ آبی رنگ زیر پیشانی قرار داشتند. او مؤفقانه سرش را تکان می‎دهد و برای خداحافظی دست لطیف و مدام آهسته لرزانش را در دست به حالت حمله نگاه داشته زن قرار می‎دهد، لبخند بی‎نهایت غمگینی می‎زند و می‎گوید: "من صمیمانه آرزو می‎کنم که مادر شما هرچه زودتر سلامتی خود را به دست آورد و از خدمات وفادارانه شما متشکرم"، و در این حال چنان جدی و عمیق به او نگاه می‎کند که نیسیگ بخاطر ترسی غیرقابل توضیح دیگر جرئت نمی‎کند در روستایش به وضوح در باره دلیل خروج ناگهانیش صحبت کند. با این وجود بعد از مدتی در روستا شایع می‎شود که یوهانس تویبر به خاطر یک رابطه عشقی مخفیانه، زنش را، این فرشته خوبی و زیبائی را کشه است. به ویژه آن افرادی که روزی بخاطر رفتار غیرقابل درک او پس از مرگ آن دختر جوان خشمگین شده بودند، برای مدتی بانی خشم پر شور افکار عمومی گشتند.
فردی که این خشم به او مربوط می‎گشت احتمالاً از تمام این هیجانات هیچ چیز نشنید. زیرا یوهانس تویبر به عنوان بازنشسته در خانه‎ای دور افتاده خارج از شهر زندگی می‎کرد. پس از خروج ناگهانی نیسیگِ لایق یک زوال سریع بر نیرویش می‎نشیند. خوابش به چرت‎زدنی تب‎آلود تبدیل شده بود، آرامشش احمقانه و شادابی‎اش مانند خشم دیده می‎گشت. قسمتی از حافظه‎اش از کار می‌افتد، و اغلب در راه بازگشت از مدرسه به خانه در ترافیک سیل‎آسا می‎ایستاد، با وحشت به اطرافش می‎نگریست و سپس به یک خانه غریبه می‎رفت. او در کلاس درس توسط خشم ناگهانی‎ای که بر او چیره می‎گشت کودکان به دست او سپرده شده را در معرض خطر قرار می‎داد. بنابراین مقامات اداری تصمیم به بازنشسته کردن او می‎گیرند.
پزشک معالج از او می‎پرسد: "شما احتمالاً شب‎ها بسیار کار می‎کنید و نیرویتان را در مدرسه در امان نگاه نداشته‎اید؟" و به عنوان یک فیلسوف اصلاح‎ناپذیر به آن می‎افزاید: "زیرا که کوشش سالم خودش را حفظ می‎کند." یوهانس تویبر نگاه به پائین خم کرده‎اش را بالا می‎آورد و با لبخند شاد پر دردی پاسخ می‎دهد:
"بله، آقای دکتر، در بعضی از شب‌های زیبا. آه، چه شب‎های زیادی. بله، ممکن است به این خاطر باشد. اما من خودم را سرزنش نمی‎کنم، زیرا خستگی همچنین معنای استفاده بردن کامل می‎دهد."
دکتر برای نشان دادن اختلاف نظرش می‎گوید: "بله، اما آدم فقط دارای یک زندگی‎ست."
تویبر ساده پاسخ می‎دهد: "بله، و درست به این خاطر من غمگین نیستم."، بعد خداحافظی می‎کند و می‎رود.
مرد زود پیر شده از این زمان به بعد همیشه در چهره خود یک نور خفیف شفاف حمل می‎کرد، طوریکه انگار او همیشه در کنار یک دیوار سفید راه می‎رود، و همیشه در چشمان بزرگش شگفتی عمیقی به خاطر راز ناگشوده یک رویا قرار داشت. دشمانش هم در همان اولین سال پس از اخراج او از کارْ تلاش می‎کردند حتماً کشف کنند که چرا او در مزرعه راه می‎رود، با خودش حرف می‎زند و در این ژستِ درماندگی با نوک عصا زمین مزرعه را زیر و رو می‎کند. پس از برخی تردیدها این دیدگاه شایع می‎گردد: خدا او را به جرم کشتن همسرش بی عقل ساخته و حالا باید او هرجا که می‎ایستد و راه می‎رود برای مرده گور حفر کند. اما هیچ آدم بی‎غرضی که معجزه چشم‎های زیبا و پیر او لمسش کرده بود این حرف را باور نمی‎کرد.
فقط ناظران بسیار تیزبین در آن زمان متوجه یک حلقه بی‎رنگ به دور مردمک چشمانش می‎شوند، حلقه‎ای کُند و بی‌جان که مانند شروع کور گشتن دیده می‎شد. در طول سال‎ها این بی‌رنگ شدن مدام ادامه می‎یابد، تا اینکه عاقبت به جای رنگ آبی عمیق یک صفحه شیشه‎ای ماتِ شیری رنگ بر روی سفیدیِ از پیری زرد گشته کره چشم شنا می‎کرد. بیست سال طول می‎کشد تا اینکه چشمان ظاهراً بدون نگاه او واقعاً به کسانی که کور بودند شباهت یافته و نور خفیف‎شان از درون درمانده می‎گردد. با این حال او توان دیدن را از دست نداده بود. زیرا مردم مانند همیشه مرد کوچک اندام را در مزرعه می‎دیدند، فقط کمی خمیده‎تر و با تردید بیشتر. فقط او دیگر برای یافتن مرده زمین را با عصا حفر نمی‎کرد، بلکه در حال راه رفتن چشمان بی‎رنگ شده‎اش را در انتظار خستگی‎ناپذیری به فاصله بی‎نهایت دوری می‎دوخت. اگر کسی او را مخاطب قرار می‎داد، بنابراین با حرارت فراوان با یک حرکت دست مقاومت خود را به نمایش می‎گذاشت و در حال گوش کردن به رفتن ادامه می‎داد. احتمالاً باید صداهائی از سمت قله‎ها، از فاصله بسیار دور پشت تمام کوه‎ها او را صدا می‎کردند که نزدیکی آنها را فقط چشمان به آن سمت تسلیم گشته‎اش تشخیص می‎دادند.
احتمالاً این صداها در بعضی از شب‎های بهار او را بلندتر صدا می‎کردند. سپس او پاسخ آنها را می‎داد. مردم در نیمه شب می‎شنیدند که او آهسته مشغول خواندن یک ترانه شیرین است. دختران جوان خدمتکار معتقد بودند که صدا، باوجود عجیب بودن، مانند آواز یک عاشق به گوش می‎رسد، و بر آنها هر بار چنان اضطرابی مستولی می‎گردد که باید همدیگر را بغل کنند و در حال اشگ ریختن همدیگر را ببوسند.
یوهانس تویبر در زمستان هفتاد و یکمین سال زندگیش به پیاده‎روی همیشگی خود می‎پرداخت و روزهایش را در کنار آن پنجره‎ای می‎گذراند که آدم می‎توانست از آنجا عبور قطارهای راه‎آهن را تماشا کند. او این فرصت را از دست نمی‎داد که تمام قطارهائی را که از ناحیه گلاتس می‎آمدند با دقت خاصی بررسی کند، طوریکه انگار انتظار رسیدن یک انسان دوستداشتنی را می‎کشد. او در میان فاصله رسیدن قطارها با جدیت کتابچه زرد رنگ برنامه حرکت قطارها را مانند کسی ورق می‎زد که انگار نقشه یک مسافرت طولانی را می‎کشد، و احتمالا ً بلیط‎های قدیمی قطارش را هم روبروی خود می‎چید. خم گشته بر روی بلیط‎ها و خیره به آنهاْ روح بی‎صبر گشته‎اش به تمام جهان سفر می‎کرد. به این نحو زمستان می‎گذرد.
یک روز پیشخدمت جدیدش می‎شنود که او زودتر از همیشه رختخواب را ترک کرده است. او با یک ناآرامی و یک سر و صدا، آنطور که خدمتکار هرگز تجربه نکرده بودْ لباس بر تن می‎کند و بلافاصله پس از آن در کت و شلوار مهمانی سیاه رنگ کهنه شده‎اش در آستانه در ظاهر می‎شود، و در حالیکه با صدای مخصوصی که پیشخدمت را به شگفتی وحشتناکی وامی‎دارد می‎پرسد که آیا برایش نامه‎ای رسیده است. و با وجود شنیدن جواب منفیْ بُرِس کشیده، کلاه سیلندر بر روی موی سفید، با یک عصای دسته نقره‎ای که هرگز از آن استفاده نکرده بود خانه را ترک می‎کند.
او پس از خریدن یک شاخه گل سرخ به سمت ایستگاه قطار به راه می‎افتد و مضطرب با سرک کشیدن و نگاه کردن به ریل‎ها بر روی سکوی ایستگاه قطار به اینسو و آنسو قدم می‎زند. قطار با سر و صدای بلندی در زیر سقف سکوی قطار می‎ایستد، درها باز می‎شوند و مسافرین به بیرون هجوم می‎برند. تویبر، در وحشت خنده‎داری با نگاه داشتن شاخه گل در بالای سر و با گفتن مدام «لطفاً» از میان ازدحام جمعیتْ متهورانه برای خود جا باز می‎کند. وقتی او زن سالخورده‎ای را می‎دید برای یک لحظه بدگمان می‎گشت، برای صحبت با او جهش کوچکی می‎کرد، و وقتی متوجه می‎شد که آن شخص زنی که انتظارش را می‎کشید نیست با اندوه از پافشاری کردن دست می‎کشید. قبل از به راه افتادن قطار بار دیگر چهره مسافرینی را که کنار پنجره‎ها تکیه داده بودند بررسی می‎کند و سپس گل رز را بر روی ریل‎ها، جائیکه به زودی توسط چرخ قطارها نابود می‎گشتند پرتاب می‎کند. در نهایت مدت درازی آنجا می‎ماند و به رد شدن سریع واگن‎ها خیره می‎گردد، تا اینکه از جهان تفکر خارج گشته به خود می‎آید، خجالت‎زده زیر چشمی به اطراف نگاه می‎کند و سرفه کنان از آنجا می‎رود.
حالا این کار هر روز به شیوه یکسان تکرار می‎گشت و کارمندان راه‎آهن از دیدن آن لذت می‎بردند. گاهی مرد سالخورده صبح‎ها ظاهر می‎گشت و گاهی عصرها. همیشه اما این نمایش در مقابل قطارهای کوهستانی بازی می‎گشت. پس از آنکه او برای راه باز کردن از میان مسافرانِ ماه جولای جنگیده و جلو رفته بود، خستگی‎اش مشهود شده بود. از این زمان به بعد پس از ورود به سکوی ایستگاه قطار بر روی نیمکت کنار درِ خروجی می‎نشست، شاخه گل سرخ اجتناب‎ناپذیر را با احتیاط بر روی زانو قرار می‎داد و اغلب سیل جمعیت را با چهره کاملاً پریشان  بررسی می‎کرد. هیچ نظری، هیچ خواهشی او را از کنار گذاردن عمل غیرقابل درکش بازنمی‎داشت. او برای تمام چیزها به عنوان یک پاسخْ لبخند فرد دانائی را داشت که از مؤفقیت خود مطمئن می‎باشد.
شاید هم آخرین واقعه زندگی‎اش واقعاً تحقق آخرین امیدش بود.
این در ماه اوت همان سال رخ می‎دهد، در روزی که این ماهِ خیره کنندۀ سال در حقیقت یک خبر از نزدیکی پائیز می‎داد. نور سفید خورشید خود را مانند در حال گریز به فاصله کاملاً دوری کشانده بود. به دور تمام چیزها مه کم نوری جاری بود و آنها را بدون سایه می‎ساخت. چنین به نظر می‎رسید که از همه چیز شکل همیشگی‎شان ربوده می‎گردد و آنها خود را با یک شگفتی واقعی گسترش می‎دهند. آواز پرندگان ضعیف طنین‎انداز بود. ساختمان ایستگاه راه‎آهن عظیم و مجذوب آنجا قرار داشت، و مردم در حال ورود و خروج بی‎جهت در جنگ بر علیه فشاری که به همه وارد می‎گشت بلند فریاد می‎کشیدند و با این کار فقط بر سکوت خفقان‎آور می‎افزودند.
یوهانس تویبر که امروز در مسیر همیشگی باید بیشتر از همیشه توقف می‎کرد بلافاصله پس از نشستن بر روی نیمکتش دچار چمباتمه زدن لاقید‎انه‎ای می‎شود. شاخه گل در کنار او بر روی دسته نیمکت قرار داشت، و دست‎هایش را طوری که کف آنها درست بر روی هم قرار داشتند مدام میان زانوانش نگاه می‎داشت. در میان فضای خالی بین دو کفِ دست فقط انگشتان اشاره را بر علیه همدیگر حرکت می‎داد و سر سفیدش را به علامت نفی می‎جنباند. همچنین وقتی قطار مورد انتظار مرددانه از راه می‎رسد حالتش را تغییر نمی‎دهد. فقط چند در گشوده می‌گردند و تعداد اندک مسافرین با عجله مانند افرادِ در حال فرار از آن محل منزوی با عجله می‎گذرند.
عاقبت یک بانوی سالخورده کاهلانه از یک کوپه درجه دو خارج می‎شود. زن در حالیکه باربر چمدانش را به سمت سکوئی می‎برد که از آنجا قطارِ راهِ دور پانزده دقیقه دیرتر حرکت می‎کردْ قدم‎هایش را به سمت سطح شیبداری می‎چرخاند تا خود را در آنجا به دست نور خفیف بسپارد. او اندام باریکی داشت با صورتی زیبا و آرام. موهای سفید مواج و انبوهش در آمیزش با چشمان جوان به او تقریباً یک جذابیت دخترانه می‎بخشید. به محض اینکه او با گام‎های هماهنگش در مسیر به سمت تویبر سالخورده ده قدم برمی‎داردْ مرد سالخورده بیچاره از چرت زدن بیدار می‎شود، برای یک لحظه کوتاه سرش را با بدگمانی به آن سمت نشانه می‎گیرد و بعد بلافاصله بلند می‎شود، شاد و هیجانزده، کلاه سیلندر در دست، در مقابل خانمی که یا به خاطر غافلگیر گشتن از جسارت یک مرد غریبه، یا به خاطر اولین شوک حافظهْ اندکی مچاله می‎شود و از روی احتیاط به سمت ساختمان ایستگاه قطار نگاه می‎کند، آنجا یک نگهبان به درِ باز تکیه داده بود. نگهبان نگاه پرسشگر زن را درک می‎کند و لبخندزنان با انگشت پیشانی خود را نشان می‎دهد تا بفهماند که مرد سالخورده فقط اندکی عقلش کم گشته و بی‎خطر است. سپس از میان اتاق تلگراف به کیوسک کوچک نگهبانی‎ای بازمی‎گردد که می‎شد به راحتی از آنجا استراق سمع کرد. چهره کوچک مرد سالخورده از سعادت مرگباری بی‎رنگ شده بود. زن بر روی نیمکت می‎نشیند و تویبر در حالیکه با هیجان بزرگی مغشوشانه و گیج صحبت می‎کرد در کنار او ایستاده باقی می‎ماند.
غریبه برای دومین بار می‎پرسد: "اما پس چرا شما نمی‎نشینید؟"
تویبر یک بار دیگر وحشت‎زده می‎پرسد: "مارتا، چرا من را <شما> خطاب می‎کنی؟ چرا هنوز حالا هم <شما>؟" و سرش را لحظه‎ای کج نگاه می‎دارد اما سپس خود را سریع کنار زن می‎نشاند و بعد از مدت کوتاهی فکر کردن ادامه می‎دهد:
"مارتا، آیا سعادتمند بودی؟"
"نه همیشه."
"و حالا؟"
"من یک زن سالخورده‎ام. ــ و شما؟"
تویبر به او با سرزنش اندوهناکی نگاه می‎کند و سپس با تردید پاسخ می‎دهد:
"من شعله‎ای بودم که خود را برای این لحظه حفظ کرده است. برای هیچ چیز بجز این لحظه زندگی نکرده‎ام، زیرا که لب‎هایم می‎توانند در برابرت بلرزند. من می‎دانستم، آه، من دقیقاً می‎دانستم که قبل از دوباره دیدنت هرگز نخواهم مرد."
زن برای بلند شدن به خود حرکتی می‎دهد.
"آیا حالا هم می‎خواهی همانطور که در آلاچیق در بشتلزدورف رخ داد با این شتاب بلند شوی و آن چیز را که حالا باید تا ابد به پایان برسد پاره کنی؟"
غریبه انگشتانش را برای یادآوری بر روی دست لرزان او قرار می‎دهد و با محبت فراوان تذکر می‎دهد: "هیجان‎زده نشو!"
در حالیکه یوهانس بیهوده بر علیه تشنجی که این لمس کردن بر او مستولی ساخته بود می‎جنگید با لکنت می‎گوید:
"بله. اما من نمی‎توانستم پنجاه سال آن سنگی باشم که همیشه پرتابش می‎کنند و همیشه منفجر می‎شود و اما هرگز نابود نمی‎گردد ..."
"تو چی می‎گی؟"
یوهانس با هیجان فراوانی التماس می‎کند: "یوهانس، مارتا یک بار دیگه به من بگو یوهانس، به خاطر خدا!"
غریبه مطیع و مهربانانه می‎پرسد: "یوهانس، چی می‎گی؟" تویبر پس از تردید کوتاهی با زحمت پاسخ می‎دهد: "زیرا پدرت آن زمان در برابر تو به من این توهین را کرد و به صورتم سیلی زد ..." یوهانس آنجا نشسته بود و با لب‎های تغییر رنگ داده بقیه حرفش را خاموش بیان می‎کرد، تا اینکه کلماتش دوباره بلند می‌شوند: "اما برای دست و دهان من انتقام ممنوع بود، به خاطر تو، و همچنین دیرتر به خاطر فرزندانت. آوازه اعتبار تو برایم مقدس‎تر از زندگیم بود."
غریبه برای پرت کردن حواس او مهربانانه می‎پرسد: "یوهانس، آیا تو ازدواج کرده‎ای، و از داشتن فرزندانت خوشبختی؟"
"آه، من رابطه داشتم، اما ازدواج نکرده‎ام. او در کنارم می‎رفت و همسرم نشد. او به خاطر تو که هر شب به سراغم می‎آمدی فوت کرد ــ." پیرمرد دست زن را می‎گیرد و با بوسه‎های تب‎آلود می‎پوشاند.
زن زیبا با یک حرکت سریع دست خود را رها می‎سازد و در حال تنفس شدید از درب ایستگاه قطار که از آن زنگ اعلام سوار شدن به قطار به صدا آمده بود ناپدید می‎گردد. تویبر هم برای برخاستن چند تلاش بیهوده می‎کند. اما فوری دوباره با سری کاملاً به عقب آویزان و صورتی رو به نور کم رنگ و ملتمس آسمان نگاه داشته شده ساکت می‎نشست.
وقتی نگهبان پس از به راه انداحتن قطار به سمت نیمکت می‎آیدْ مرده‎ای را می‎یابد با بالاترین حالت شادی در چهره و در چشمانی باز مانده.
با چشمان باز هم باید یوهانس تویبر به گور سپرده می‎گشت، زیرا پلک‎هایش در حال تماشا انعطاف‌ناپذیر گشته بودند.

پنبه و آتش.



منم پنبه، توئی آتش 
عده‌ای چنین نقل می‌کنند که روزی پنبه سردش شده بود و دلش گرما می‌خواست، اما هرگز باور نداشت که به آتش نزدیک گشتن معنی‌اش سوختن و نیست شدن است، و اگر می‌دانست عاقبتِ همنشینی با آتش چیستْ آب را به آتش ترجیح می‌داد.
عده‎ای هم می‎گویند که آتشْ آتش است، سوزاندنْ در ذات اوست و نباید از او انتظار داشت که با دیدنِ سوختنِ پنبهْ بجای شعله‎ورتر گشتنْ آهی بکشد، از شرم و اندوه آب شود و خاموش گردد.

اینکه جرم آتش در ماجرای سوختن و نابود گشتنِ پنبه چیست و نقش پنبه در این بین کدام استْ نظرات مختلفند.
شاید آتش پنبه را فریفته و به او گفته که نزدیک شدن آن دو به هم بی‌خطر است، و شاید هم پنبه او را به این کار ترغیب کرده باشد، اما آیا دانستن اینکه پنبه با قصد خودسوزی از آتش دعوت به عمل آورده و یا آتش با حیله او را نابود ساخته استْ سودی به کسی می‌رساند!؟
به نظر اینجانب ماجرای آتش و پنبه تنها یک درس مهم در خود نهان دارد و آن این است: پنبه و آتش مانند آهن‎ربا و آهن‌اند، نه خطرِ بازی با آتش سرشان می‌شود و نه از سوختن باک دارند.
توئی پنبه، منم آتش