حشیش.


از کاغذهای یک ناپدید گشته.
رگبار سعادت بر سراپایم نم نم می‎بارد، من بر روی کاناپه‎ام که مخده‎اش مرا مانند ابرهای سبک حمل می‎کنند دراز کشیده‎ام، یک سکوتِ سعادت برانگیز تمام وجودم را پر می‎سازد. افکارم مانند قایقی که یک رودخانه آن را به آرامی به سمت ساحلِ پُر رونقی هدایت می‎کند به پیش می‎راند؛ این در واقع اصلاً فکر نیست بلکه من انگار از میان یک حجابِ ناگهان پاره گشتۀ سرنوشتِ اولیه تمام چیزها را تماشا می‎کنم. این باید نیروانا باشد، <سرزمین تخیل بی‌زمان> که بشر برای رسیدن به آن مانند رسیدن به یک جزیره سعادت آه می‎کشد، و در واقع هیچ تصویر واهی در من اوج نمی‎گیرد، هیچ تخیل دنیوی نمی‎آید که برایم در تماشای سعادت مزاحمت ایجاد کند. جهان برایم بی‎تفاوت است، من دیگر دارای برادران، بستگان و دوستان نیستم، این بالاترین کیفیت فلسفه و سعادت است. من از درخت ممنوعه خورده‎ام ــ درخت ممنوعه کانابیس ایندیکا نامیده می‎شود ــ من امروز تازه متولد شده‎ام ــ من مانند خدا هستم. ــ
ناگهان وضعیت تماشای سعادتم توسطِ جیغِ لولای در و توسط یک صدای بم قطع می‎شود.
این دکتر <ه> بود که با یک سیگاربرگ در دهان و یک فنجان قهوه سیاه در دست مقابلم ظاهر می‎شود. او خودش را بر روی من خم می‎کند و مچ دستم را می‎گیرد تا نبضم را بگیرد. این مرا بسیار آزار می‎داد و گرچه مایل بودم مزاحم ناخوانده را از خودم دور سازم و به عقب هُل دهم اما برای این کار وضعیتِ راحتم بیش از حد دوستداشتنی بود.
دکتر می‎گوید: "خدا را شکر که شما حداقل برایم دردسر ایجاد نمی‎کنید، آن دو نفرِ دیگر اصلاً چیزی درک نمی‎کنند و بطور کامل  از خود بی‎خودند. آقای <م> از پشت شیشه عینک به روبرو خیره شده است و ادعا می‎کند که به آن جهان منتقل گشته است و آقای <ب> می‎خواست همین حالا از پنجره به بیرون پرواز کند و من باید می‎گذاشتم توسط دو مرد او را نگاه دارند. این آزمایش لعنتی! من خیلی می‎ترسم که این کار پایان بدی پیدا کند."
این خبر می‎توانست در هر زمان دیگری تأثیر زیادی بر من بگذارد، زیرا هر دو مردِ نام برده شده از بهترین دوستانم بودند، اما حالا این خبر فقط مزاحمِ تماشای سعادتم می‎گردد.
من می‎خواستم پاسخ دهم: "این چه صدمه‎ای می‎تواند به سعادتم بزند؟" اما سکوت کردن را راحت‎تر می‎یافتم. بعد از مدتی با زحمت می‎گویم: "ساعت چند است؟" صدایم خشن و غریب و مانند از فاصله دور به  گوش می‎آمد.
اما قبل از آنکه دکتر بتواند پاسخ دهد در بازمی‎شود و دوست مرحومم، افسر سواره‎نظام <ف> با شلاق اسب‎سواری در زیر بازو و مهمیز در پاها وارد می‎گردد. من ابداً به خاطر ظاهر گشتنش تعجب نمی‎کنم. او با گام‎های بلند و سنگین تهدیدکنان به سمت من می‎آید و با همان لحنی که همیشه مرا به گردش صبحگاهی دعوت می‎کرد می‎گوید:
"هی، اشگول، بلند شوید و یک اسب‎سواری کوچک با من بکنید، اسب‎ها در مقابل در قرار دارند."
من پاسخ می‎دهم، اما فقط در ذهنم، زیرا من هیچ صدائی بیرون نمی‎آوردم: "اشگول شما هستید، شما تقریباً هشت سال است که مرده‎اید."
اما با این وجود از جا بلند می‎شوم و به دنبال او می‎روم. در مقابل درب در خیابان کم نور دو اسب زین گشته ایستاده بودند. او سوار اسب قهوه‎ایش می‎شود و اسب سیاهی را که کینه‎توزی‎اش هنوز در خاطرم بود به من می‎دهد.
گرچه من تردیدم را بر زبان نیاوردم اما او می‎گوید: "اصلاً نترسید، حیوان از زمانیکه به آن جهان منتقل شده خود را به طور قابل توجه‎ای اصلاح کرده است. شما می‎دانید، در شهر سدان ــ زمانیکه به زیر شکمم شلیک شد."
من حالا تازه متوجه می‎گردم که صدایش برخلاف همیشه چیزی مُرده و یکنواخت دارد.
منطقه کم نور کامپانیا را که خانه‎ام در آنجا قرار داشت در حال پرواز پشت سر می‎گذاریم، به نظر می‎رسید که اسب‎ها زمین را لمس نمی‎کنند، زیرا آدم صدای سم اسب‎ها را نمی‎شنید. هنگامیکه تصادفاً رو به پائین به شکاف کوه، جائیکه شهر کوچک فیزوله قرار داردنگاه می‎کنم، در این وقت برج کلیسا را در یک درخشش غیرمعمولی مشاهده می‎کنم و صفحه ساعتش که همیشه در شب در نور ماه می‎درخشید ناپدید شده بود.
دوست مرحومم در حالیکه با شلاق اسب‎سواری به شهر روشن اشاره می‎کرد برایم توضیح می‎دهد: "مسئولین دولت مشورت می‎کنند که آیا باید با درخواست کوچ کردن نماینده رُم موافقت کنند."
من وقت نداشتم به این خاطر متعجب شوم، زیرا یک دیوار عظیم که من قبلاً ندیده بودم ناگهان در برابر چشمانم ظاهر می‎گردد، و ما از میان راهروی باریکی می‎تاختیم که زمینش در زیر ما می‎نالید و می‎غرید.
دوست مرحومم می‎گوید: "این دروازه سان گالو است، ما در فلورانس قدیمی هستیم."
من با تعجب به اطراف نگاه می‎کنم، منطقه ویاله با درختان پُر گُلش، با برکه‎های کوچک و گلکاری‎هایش ناپدید گشته بود، یک توده خانه سیاهِ تنگ به هم فشرده به سمت من خیره نگاه می‎کردند، اما تعجبم وقتی به کوچه‎های تنگ تاریک می‎پیچیم رشد می‎کند. جمعیتِ خاموشی تمام خیابان‎ها و میدان‎ها را پُر ساخته بود، اندام‎های نیمه برهنه ژنده‌پوش با چهره‎های رنگ‎پریده و چشمان شیشه‎ای به خانه‎ها تکیه داده و یا بر روی زمین دراز کشیده بودند، کشیش‎ها با صمغدان‎شان از میان جمعیتِ خاموش و در واقع تبدیل به سنگ گشته با فشار می‎گذشتند، افرادی در حال حمل مشعل با برانکارد و تابوت با عجله در حرکت بودند، تابوت‎ها از خانه‎ها به بیرون حمل می‎گشتند و از پنجره‎ها به بیرون پائین فرستاده می‎شدند، تابوت‎ها زمین را پوشانده بودند، تمام فلورانس یک تابوت بزرگ و سیاه به نظر می‎رسید. و در این وضع صدائی مانند زنگ صدها ناقوس در کنار گوشم می‎غرید، و یک هوای مرطوب و پوسیده مانند هوای گور در اطرافم می‎وزید.
دوست مرحومم می‎گوید: "این طاعون است که اینجا محصولش را برداشت می‎کند. به پیش، به پیش!"
اسب‎ها به پرواز ادامه می‎دهند، اما به نظرم می‎آمد که تمام برج‎های شهر شروع کرده‎اند به تکان دادن سر، و انگار که خانه‎ها مخالف همدیگر خم می‎گردند تا خود را مانند طاقِ یک گور بر روی سر ما ببندند. کاخ‎های بزرگ شروع به رقصیدن می‎کنند، کلیساها به جلو و عقب تکان می‎خوردند، به نظر می‎رسید که همه چیز از زمین جدا گشته است و در خلاء می‎چرخد. من با وحشت برج قصر وچیو را می‎جستم تا آن به چشمانم یک استراحت دهد، زیرا این تنها نقطه ثابت در این ازدحام وحشی بود.
ما پس از رسیدن به میدان قدیمی دلا سینیوریا ازدحام جمعیت را متراکم‎تر از مناطق دیگر شهر می‎یابیم. من اما دیگر هیچ بیمار طاعونی نمی‎دیدم، بلکه مردمی پر سر و صدا و خشمگین که همدیگر را هل می‎دادند، فشار می‎آوردند و گردن‎هایشان را دراز می‎کردند تا یک نمایش استثنائی را تماشا کنند. گرچه هیچکس متوجه ما نمی‎گشت و برای ما جا باز نمی‎کرد، اما با این وجود اسب‎های ما بدون آنکه کسی را لمس کنند از میان ازدحام متراکم جمعیت سر می‎خوردند، طوری بود که انگار همه چیز فقط دود و مه و شبح بود. سربازها نیزه به دست در اطراف قصر وکّیو ایستاده بودند، اعضاء شورا با توگای موجدار به دور بدن پیچانده شده باشکوه از پله‎ها به پائین گام برمی‎داشتند و از طرف مردم با شادی استقبال می‎گشتند.
من از دوست مرحومم می‎پرسم: "این چه است؟ یک دادگاه مذهبی؟!"
او سرش را تکان می‎دهد: "آنها انتظار جیرولامو را می‎کشند. به پیش!"
اسب‎های ما به سمت رود آرنو می‎تازند. در این هنگام می‎بینم که چطور از یکی از حفره‎هائی که دیوار سالن‎های افسران را تزئین می‎کنند یک قامت نیرومند به آرامی بیرون می‎آید. او یک تاج برگ در اطراف شقیقه‎هایش حمل می‎کرد، در دست چپ یک کتاب داشت و دست راست را تهدید کننده بلند کرده بود. دوست مرحومم با احترام برایش جا باز می‎کند و به من زمزمه‌کنان می‎گوید: "کلاهت را از سر بردار، او دانته است."
گرچه در سرم همه چیز مغشوش دیده می‎گشت، اما این برایم چنان قوی بود که موی وجدان تاریخی‎ام از تعجب سیخ می‎گردد. همزمان یک وحشت مرگ‎آور بر من مستولی می‎شود، زیرا حالم طوری بود که انگار باید دیوانه شوم.
من داد می‎زنم: "به خاطر خدا، این چه است؟ ساونارولا، دانته، رومی‎ها در فیزوله؟ مگر ما در چه قرنی زندگی می‎کنیم؟ چه بلائی بر سر توالی زمانی آمده است؟"
همراه من مرموزانه می‎گوید: " توالی زمانی؟ این هم یکی از این تصورات محدود زمینی‎ست. همه چیز به طور همزمان حضور دارد، اما چون موجودات خاکی قادر به درکش نیستند بنابراین آن را به هزار جعبه کوچک تقسیم کرده‎اند. ببینید، امروز همزمان با دیروز و فردا است، مرده‎ها هنوز زنده‎اند، زندگان همزمان مرده‎اند و کسانیکه هنوز متولد نگشته‎اند از همان ابتدا وجود داشته‎اند. آیا مرا درک می‎کنید؟"
گرچه همه چیز ابلهانه بود، اما من در این لحظه فکر می‎کردم که آن را خیلی خوب درک کرده‎ام و حالم طوری بود که انگار در سرم ناگهان چراغ روشن شده است.
من هیجانزده می‎گویم: "بله، این حقیقت دارد، این اغلب مانند برق از ذهنم گذشته است، اما من نمی‎توانستم آن را نگاه دارم. حالا اما آن را کاملاً درک کردم. بله، همه چیز همزمان است، حال، گذشته و آینده، همه چیز خود را نفوذ می‎دهد، همه چیز یکی‎ست."
دوست مرحومم می‎گوید: "دوست بیچاره من، شما این را دیرتر هرگز درک نخواهید کرد، و اینطور خواهد گشت که انگار هیچ چیز تماشا نکرده‎اید."
حالا ما دیوارهای تیره شهر را پشت سر گذارده بودیم و با عجلۀ گیج‌کننده‎ای بر بالای یک زمین نرم می‎تاختیم؛ خانه‎های روستائی، مزارع، روستاها در یک ثانیه ظاهر می‎شدند و به همان سرعت در شب ناپدید می‎گشتند. من وقت نداشتم به همه چیز توجه کنم، من فقط مشغول بودم دانش الهی را که ناگهان بر من نزول کرده بود محکم نگاه دارم و بی‎وقفه برای خود تکرار می‎کردم: "همه چیز همزمان است، همه چیز یکی‎ست."
عاقبت یک دشت گسترده محاصره شده در صخره‎های دندانه‎دار خود را در برابر چشمان ما می‎گشاید، در دوردست دیوار ضخیم کوه آپنینی سوسو می‎زد.
دوست مرحومم می‎گوید: "ما در شهر پیستویا هستیم." تمام میدان از سربازهائی که برای حمله مجهز ایستاده بودند پوشیده شده بود. من یک سر و صدای گیج کننده می‎شنیدم، می‎دیدم که سلاح و کلاه‎خود‎ها می‎درخشند و من خود را بر روی زین به جلو خم می‎کنم تا پرچم جنگ را که شبیه به یک عقاب رومی یا فرانسوی بود تشخیص دهم.
من می‎پرسم: "آیا این سپاه ناپلئون است یا اینجا در تاریکی جنگی در آینده خود را آماده می‎سازد که هنوز در هیچ کتاب تاریخی درج نشده است؟"
جواب این بود: "ما در اردوگاه کاتلین کودتاچی هستیم. آنجا در کنار عقاب فرمانده جنگ ایستاده است و حالا دارد فرمان شروع جنگ را می‎دهد."
در این لحظه ترومپت به صدا می‎آید، سربازها با گام‎های سریع پیش می‎رفتند، سواره‎نظام دشمن از سمت دیگر در پرواز بود، سپاهیان با سر و صدای استخوان خُردکنی در هم مخلوط می‎شوند. دوست مرحومم می‎خواست مرا نگاه دارد، اما بانگ جنگ مرا به هیجان آورده بود و اسبم مرا در کنار رهبر در متراکم‎ترین ازدحام می‎برد. من کلاف مغشوشی از اسب‎ها و انسان‎ها می‎دیدم، من ناله زخمی‎ها و صدای جرنگ جرنگ زره‎ها را که به همدیگر کوبیده می‎گشتند می‎شنیدم، زیرا اینجا جنگ تن به تن بود. یک دریا از خون در مقابل چشمانم بالا می‎آید، جنگ مرا مدام به سمت خود می‎کشید، من حالا بر روی اسبی از استخوان نشسته بودم و از میان تپه‎های اجساد می‎گذشتم. ببین، چه کسی آنجا بر روی زمین بی‌روح شده است، و با چین‎های تهدیدآمیز پیشانی و با دست راست خشک شده هنوز قبضه شمشیر را در دست محکم گرفته است؟ من چهره سرکش فرمانده جنگ را می‎شناسم، دلسوزانه خود را به سمتش خم می‎سازم، در این هنگام ناگهان یک صدای تودماغی از پشت سرم می‎شنوم:
"او هنوز ضعیف نفس می‎کشید و در حالت چهره‎اش هنوز شور و شوقی را که در زندگی داشت حفظ کرده بود." من شگفت‎زده سرم را به عقب می‎چرخانم و دوست مرحومم را که کنارم ایستاده بود می‎شناسم. اما او دیگر افسر سواره‎نظام <ف> نبود، بلکه <م>، معلم قدیمی‎ام بود که با یک انفیه‎دان در دست و نشسته بر روی صندلی برای ما مورخ رومی سالوستیوس را توضیح می‎داد، در حالیکه به خاطر ملاحظات اخلاقی نقاط علامت‎گذاری شده را نمی‎خواند.
او در حال برداشتن ذره‎ای انفیه با صدای تودماغی می‎گوید: "بله، جاه‎طلبی و فساد به آن سمت می‎کشاند. آه کاتلین، تو سرباز شایسته‎ای بودی، اما به هیچوجه دارای هیچ شخصیت اخلاقی نبودی. شما جوان‎ها، مراقب باشید که از او تقلید نکنید."
من با وحشت فریاد می‎زنم: "اما حالا پائین بیائید، شاید هنوز امکان کمک کردن وجود داشته باشد." و دست مُرده را می‎گیرم.
او در حالیکه دسته چوبی کوچک شلاق را به سمتم گرفته بود فریاد می‎زند: "دور شو، شما در درس لاتین بدترین شاگرد در کُل کلاس هستید، شما هیچ حقی به این مُرده‎ها ندارید."
من وحشت‎زده دست کشته شده را رها می‎سازم، زیرا در این لحظه می‎بینم که چگونه میز معلم کوچک من گردنش را دراز می‎کند، گسترش می‎یابد، به سمت بالا ورم می‎کند و ناگهان به شکل یک شتر مرغ عظیم خود را در هوا بلند می‎سازد. همزمان احساس می‎کردم که زمین در زیر پای من هم ناپدید می‎گردد، چیزی که نمی‎دانستم این بود که آیا یک بالون، یک پرنده یا اسب مرا با پروازی سرگیجه‎آور به بالا حمل می‎کرد، طوریکه به زودی مرتفع‎ترین قله‎های کوه آپنینی مانند دانه ماسه در زیر من قرار داشتند. اما وقتی به سمت زمین نگاه می‎کردم وحشت موهایم را سیخ می‎ساخت: من آشفته‎بازار دیوانه‎واری را می‎دیدم، دریاها، کوه‎ها و سرزمین‎ها از زمین جدا گشته و در ازدحامِ آشفته‎ای می‎رقصیدند، حباب‎ها می‎ترکیدند و از داخل آنها حباب‎های تازه صعود می‎کردند، همه چیز در هم مخلوط می‎گشت و همدیگر را می‎بلعیدند و در آن پائین یک عنکبوت غول‎پیکر نشسته بود که تارهای بی‎پایان می‎بافت و با آنها همه چیز را گرفتار می‎ساخت، و یکی از این تارها تا مغز من کشیده شده بود. هیچ کجا نقطه ثابتی وجود نداشت، فقط اعداد با تفنگ در کنار پا با نظم و ترتیب ایستاده و شبیه به یک سنگرِ سفت و سختِ نظامی همه چیز را احاطه کرده بودند، همانطور که سپاه بسیار منظمی یک شهر شورشی را محاصره می‎کند.
صعود مرتب سریع‎تر می‎گشت، من خودم هم تعجب می‎کردم که چطور بخاطر سرعت زیاد نفسم بند نمی‎آید. شکل‎های هندسیِ شناخته شده زوزه می‎کشیدند، می‎لنگیدند و بسته به وضعیت جسمانی خود را گرد می‎ساختند و از کنارم با سرعت می‎گذشتند، برخی از آنها با تمسخر برایم سر تکان می‎دادند و من تصور می‎کردم در میان آنها کسانی را می‎شناسم که در اثنای دوران دبستان برایم اکثر دردسرها را باعث شده بودند، من می‎دیدم که چگونه خطوط موازی در بی‎نهایت همدیگر را قطع می‎کنند؛ یک موجود بی‎شکلِ چهارگوش که با دو بازویش مانند بال آسیاب می‎چرخید به استقبالم می‎آید و می‎نالد و جیر جیر می‎کند: "مجموع توان‌های دوم دو ضلع در یک مثلث قائم الزاویه همواره برابر با توان دومِ وتر است ــ"
من فریاد می‎زنم: "به خاطر خدا، این قضیه فیثاغورث است، او دارد می‎آید، او می‎خواهد مجبورم سازد آن را اثبات کنم."
دوست مرحومم که من حالا او را دوباره به وضوح می‎شناسم می‎گوید: "آرام باشید، اینجا دیگر هیچ چیز نباید اثبات گردد، اینجا همه چیز به خودی خود درک می‎گردد، ما حالا در حوزه فلسفه هستیم."
اینجا نفس کشیدن برایم به وضوح سخت می‎گردد، سرگیجه مرا در بر می‎گیرد و من از دوست مرحومم خواهش می‎کنم به من اجازه دهد عقب بمانم.
او فریاد می‎زند: "نه، نه، شما حقیقت را هنوز ندیده‎اید، ما باید ادامه بدهیم، بالاتر، من شما را با خود به منطقه انتزاع خالص می‎برم."
من با وحشت تمام فریاد می‎زنم: "رحم کنید، من نمی‎توانم به منطقه انتزاع بیایم، من از گوشت و خون هستم."
"این مهم نیست، شما در آن بالا انتزاعی خواهید گشت، تمام جهان باید انتزاعی شود، آیندۀ جهان انتزاعی گشتن است. فقط شجاع باشید، ما دیگر تا رسیدن به اولین ایستگاه راه زیادی نداریم، تا آنجا اعداد کفایت می‎کنند، سپس آنها هم به پایان می‎رسند، زیرا اتر کیهانی بیش از حد نازک می‎شود."
و به راستی اعداد هنوز آنجا ایستاده بودند، صعود می‎کردند و بر روی هم انباشته می‎گشتند، ما بالاتر و بالاتر صعود می‎کردیم، ایده‎های گیج‌کننده مانند برق در برابرم می‎جهیدند، من به فکر گرفتن‎شان می‎افتم، اما آنها رفته بودند. افکار مضحکی ــ من نمی‎توانم طور دیگری آنها را بنامم ــ مانند گلوله از کنارم می‎گذشتند و مانند درشکه‎چی‎های فلورانسی فریاد می‎زدند: "درشکه می‎خواهید، سینیورا، درشکه می‎خواهید؟" سیستم‎های فلسفی برای هدایت ما به منطقه انتزاع خالص خود را ارائه می‎کردند؛ دوست مرحومم آنها را با شلاق اسب‎سواری به عقب می‎راند. بر روی یک سنگ فرسنگ‎شمار یک اندام محجبه نشسته بود که برایم دست تکان می‎داد. دوست مرحومم زمزمه می‎کند: "این عرفان است، برایش جا باز کنید." تشنجی بر من مستولی می‎گردد و همزمان یک جاذبه شدید احساس می‎کنم که می‎خواست مرا به آن سمت بکشد، اما همراهم به موقع مویم را می‎گیرد و مرا به سمت مخالف می‎کشاند. یک لحظه ابرها پاره می‎شوند و من تصور می‎کنم سرِ زیبای زنی مشهور را می‎بینم، اما فوراً طرح‎ها محو می‎گردند و دوباره در اطرافم شب می‎شود.
اما ایست، آن چه چیزی است که آنجا بی‎حرکت مانند یک کیلومترشار دیده می‎شود و دستش را دراز کرده است؟ دوست مرحومم می‎گوید: "این تابلو راهنما به سمت فلک انتزاع خالص است." اما هنگامیکه من آن را از نزدیک‎تر نگاه می‎کنم یک سر انسانی را می‎شناسم و این سر فیلسوف‎ معروفْ کانت بود. من بلافاصله با عجله به سمتش می‎روم و او را طوریکه انگار می‎تواند مرا محافظت کند با شدت در آغوش می‎گیرم. در این وقت بر روی بازوی او این نوشته را می‎خوانم: "به سمت انتزاع خالص." دست‎هایم به پائین می‎افتند و غیرارادی اجازه می‎دهم که به کشیدنم ادامه دهند.
ناگهان دوست مرحومم می‎گوید: "به پائین نگاه کنید." من به پائین نگاه می‎کنم و کل سیستم سیاره‎ای خودمان را که در مقابل چشمانم گسترده بود می‎شناسم. حالا به جای هرج و مرج بی‎شکل به وضوح سیارات بی‎شماری را می‎دیدم که با ارتعاشات منظمی در همدیگر می‎چرخیدند، اما چهره‎هایشان رنجور بود و هزاران سیاره همزمان با صدای استخوان‌شکنی در گوشم فریاد می‎زدند.
دوست مرحومم توضیح می‎دهد: "این به اصطلاح درد جهان است، و این موسیقی را هماهنگی فلک می‎نامند."
من وحشت‎زده فریاد می‎زنم: "آیا این ممکن است؟ بنابراین آنها هم رنج می‎برند؟ پس آنها چه می‎کنند؟"
"همان کار افراد کوچک را: آنها می‎رنجانند و رنج می‎برند."
"خدای من، آنها چطور این کار را می‎توانند انجام دهند؟ آنها که دارای اراده نیستند و فقط مسیر به خصوصی را می‎پیمایند."
"آیا مگر ما دارای اراده‎ایم و مگر ما هم فقط مسیر بخصوصی را نمی‎پائیم؟ زندگی انسان از دید پرندگان فقط اینطور دیده می‎شود."
من فریاد می‎کشم: "آه خدای من، بنابراین بدبینی حق دارد و من باید تا اینجا می‎آمدم تا آن را تجربه کنم!"
او جدی می‎گوید: "بدبینی، این اساساً اشتباه و کاملاً زمینی‎ست."
"اما تمام خلقت فقط یک فریادِ نالۀ ناسازگار است."
او می‎گوید: "مزخرف است، این صداها برای گوش‎های قابل درک زیباترین ملودی‎ها هستند. آیا هرگز پیانو گربه‎ای ندیده‎اید؟ آدم دُم تعدادی گربه را با نخ می‎بندد و با کشیدن نخ‎ها گربه‎ها جیغ‎هائی با تُن‎های مختلف می‎کشند، و به این ترتیب یک کنسرت کامل اجرا می‎گردد. بنابراین این تُن‎های درد هم در آن بالا به یک آکورد خالص تبدیل می‎شود."
من تصور می‎کردم او را کاملاً می‎فهمم. من مجذوبانه می‎گویم: "بله، همانگی افلاک، درد جهان، پیانو گربه‎ای ــ این معمائی‎ست که برای حل کردنش هزاران سال فکر شده است. کاش فقط این دانش الهی را دوباره از دست ندهم!"
من اما حالا احساس می‎کردم نفسم بند آمده است، خون از نوک انگشتانم در فوران بود و در حالیکه ما مرتب بالاتر صعود می‎کردیم درد شدیدی احساس می‎کردم.
دوست مرحومم زمزمه می‎کند: "فقط شجاع باشید، ما در حال نزدیک شدن به منطقه انتزاع خالص هستیم، ما فوری به هدف می‎رسیم."
سر و صدای بی‎حس کننده‎ای که ما را تا اینجا همراهی کرده بود بتدریج خاموش می‎گردد، اِتر آبی رنگی در من سرازیر می‎شود و نفس کشیدن را برایم غیر ممکن می‎سازد. من تلاش می‎کردم تا چیزی را تشخیص دهم و همچنین واقعاً می‎پنداشتم انتزاع خالص را گاهی به شکل یک انبیق غول‎پیکر و گاهی به شکل یک پمپ هوای عظیم می‎بینم، اما چشم‎هایم از حدقه بیرون می‎زنند، شعله‎های آتش اوج می‎گیرد، من فکر می‎کردم در حال خفه شدنم. من می‎دیدم که چطور دوست مرحومم هنوز بالاتر و بالاتر اوج می‎گیرد، اما نیروئی که تا حال مرا حمل کرده بود در زیرم جا خالی می‎کند، من سریع با سر در خلاء سقوط می‎کنم، در این هنگام ناگهان یک ستاره دنباله‎دار روشن از کنارم می‎گذرد، من با ناامیدی لبه آن را می‎گیرم و انگشتانم با درد می‎سوزند و با او سریع و به سمت زمین فرود می‎آیم.
وقتی چشمانم را باز می‎کنم خود را دوباره بر روی کاناپه‎ام دراز کشیده می‎یابم، در نوک انگشتان درد سوزاننده‎ای احساس می‎کردم و دکتر <ه> که با لیوانی در دست مقابلم ایستاده بود می‎گوید:
"ساعت دقیقاً نه و نیم شب است. اما لعنت بر شیطان چه کسی گفته سیگار روشن را از دستم بگیرید؟ آیا صدمه دیدید؟"
من می‎گویم: "خدای من، چه اتفاقی افتاده است و از کی شما اینجا ایستاه‎اید؟"
او نگران می‎پرسد: "حالا دیگر چه شده است؟ شما همین حالا با من کاملاً عاقلانه صحبت می‎کردید. شما از من پرسیدید ساعت چند است، بجز این دیگر هیچ اتفاقی نیفتاده است."
من او را با چشم درشت شده نگاه می‎کنم و با تعجب می‎گویم: "و چه مدت از زمان پرسیدنم سپری شده است؟"
او پاسخ می‎دهد: "فقط مدتی که من برای نگاه کردن به ساعتم احتیاج داشتم. شروع به هذیان‎گوئی نکنید. این فنجان قهوه را بنوشید، شما را هشیار می‎سازد، و خدا آن روز را نیاورد که من دوباره در یک آزمایش با حشیش لعنتی شرکت کنم."