افکار یک سرخپوست.

کلاغ‎ها را ببینید؛ آنها بذر نمی‎کارند، آنها همچنین برداشت نمی‎کنند، و پدر آسمانی‎تان اما آنها را تغذیه می‎کند.
لوکاس؛ 12، 24

کسی که در پنج شش سال گذشته در یکی از شهرهای بزرگ‎تر این قاره اقامت گزیده یا گاهی اوقات آنجا بوده باشد، ممکن است یک گروه رنگین‎پوست را به یاد آورد که تحت نظارت یک کارآفرین سفیدپوست از مکانی به مکان دیگر می‎رفتند، چادرشان را برپا می‎ساختند، در زیر فضای بسته چادر هنرهایشان، رقص‎های جنگ و دیگر عادات عجیب و غریب‎شان را به نمایش می‎گذاشتند که در میان‎شان حدود پنجاه تا شصت سرخپوست از قبیله سو و شاین علاقه اصلی تماشاگران را به خود جلب می‎ساختند.
من در آن زمان به عنوان پزشک جوان ساکن در یکی از شهرهای بزرگ آلمان مرکزی، برای به دست آوردن کار، با یک قرارداد قیمت ثابت این وظیفه را به عهده گرفتم که به تمام افراد سیرک‎ها و کارمندان واریته‎ها در هنگام اقامت برای اجرای برنامه‎هایشان در شهر کمک‎های اولیه پزشکی رایگان ارائه دهم. این مورد در پیش  سرخپوستانی اتفاق می‎افتد که از یک آب و هوای گرم آمده و به یک پوست لطیف برای تماس مستقیم با هوا مجهز بودند، و حالا با لباس‎های عجیب و غریب و با آب و هوای خشن ما در معرض سرماخوردگی گوناگون قرار داشتند. در طول بازدیدهایم که به تجویز اقدامات رژیم غذائی محدود می‎گشت با رئیس قبیله سرخپوستان هم آشنا می‎شوم، او خبر نداشت که من قبلاً برای خدمت اندکم دستمزد ثابتی دریافت کرده‎ام، در هر موردی قدردانی بی‎حدش را ابراز می‎کرد، مرا با بعضی از ریزه‎کاری‎های رسوم و زبانشان آشنا می‎ساخت و من با او در نهایت در یک رابطه دوستانه رسمی قرار گرفتم. یک روز من در خانه نشسته بودم، و وقتی خدمتکارم داخل اتاق می‎شود و به من اطلاع می‎دهد که در کوچه یک انسان عجیب و غریب ایستاده و یک گروه دانش‎آموز کنجکاو به دورش جمع شده‎اند و به نظر می‎رسد که او چیزی جستجو می‎کند. من پنجره را باز می‎کنم. دوست من، رئیس سرخپوستان در کوچه ایستاده بود. او با دیدن من بسیار خوشحال می‎گردد. من از او خواهش می‎کنم داخل شود. او قصد دیدارم را داشت. آپارتمانم که طبق محاسبه من باید در آن چیزهای مهم و جالب برای او قرار می‎داشت در کمال تعجبم حس کنجکاویش را اصلاً تحریک نمی‎کند. او نگاهش را فقط مهربانانه اما محکم به من دوخته بود. سیگار برگی را که به او تعارف کردم رد می‎کند، و همچنین یک فنجان قهوه را که قصد داشتم دستور آوردنش را بدهم. یک قطعه توتون جویدنی را که نیمی از آن را جدا ساختم و در دهان قرار دادم قبول می‎کند. با زحمت مؤفق می‎شوم او را راضی به نشستن بر روی مبل کنم. اما او فوراً دوباره از جا برمی‎خیزد و توسط کشیدن یک آه نارضایتی‎اش را نشان می‎دهد. سپس می‎خواست بر روی زمین بنشیند. من یک صندلی چوبی معمولی از آشپزخانه به اتاق می‎آورم و او آن را می‎پذیرد. رئیس سرخپوستان آراسته به تمام تجهیزات جنگی بود؛ بر روی سر تاج معروف از پرهای رنگارنگ که انتهایشان بر شانه‎های او افتاده بودند؛ در گوش‎ها دو حلقه بزرگ طلائی؛ قسمت‎های لخت بدن با یک نوع رنگ سرخ باشکوه رنگ‎آمیزی شده بود؛ یک کمربند شلوار و دامن کوتاه و تبر خوب کار شده‎اش را نگه می‎داشت؛ تمام بدن مرد در یک پارچه آبی پر رنگ پیچیده شده بود که اما یک لباس سرخپوستی نبود، بلکه یک نوع لباس سفر و محافظ در برابر آب و هوای سرد اروپا. رئیس سرخپوستان همان حالت انسان‎گریزی را در چهره لاغر داشت که چهره اکثر افراد قبیله‎اش را مشخص می‎ساخت و به خاطر یک نارضایتی و تلخی تغذیه گشته در طی قرون به یکی از اعضای بدن آنها تبدیل گشته بود. او طولانی و با نفوذ طوری که برایم آشنا نبود به من نگاه می‎کرد. او کمی زبان انگلیسی حرف می‎زد و بنابراین امکان درک کردن همدیگر وجود داشت. من از پرسش نوع سرد اروپائی که دلیل آمدنش چیست اجتناب ورزیدم. بنابراین مکالمه برای مدتی طولانی متوقف می‎ماند. عاقبت او پس از آنکه مدتی طولانی چشمان درخشاش را مانند تیر تیزی بر من نشانده بود با صدای آرام و دوستداشتنی که من آن را می‎شناختم شروع می‎کند:
"دکتر، تو با هنر اسرارآمیزت مردم مرا دوباره خوشحال ساختی، و من از روح بزرگ خواهش کردم نگاهش را همراهت سازد!" من می‎گویم: "این زحمتی نداشت، افراد تو توسط گرما و غذای خوب در هر حال سالم می‎گشتند." ــ "اما، دکتر، تنها این مردم بیمار نیستند؛ تمام قبیله ما بیمارند!" من با تعجب می‎پرسم: "چرا، چه اتفاقی افتاده است؟" ــ سرخپوست با آرامشی مصون از تعرض انگار که ساده‎ترین فکر در جهان است تکرار می‎کند: "قبیله ما بیمار است و می‎خواهد بمیرد!" ــ من با همدردی عمیق می‎پرسم: "چرا می‎خواهید بمیرید؟" ــ رئیس سرخپوستان می‎گوید: "دکتر، من از چشمان تو خوشم می‎آید؛ چشمان تو دریائی از حقیقت است؛ تو دروغ نخواهی گفت؛ هنر اسرارآمیزت را برایم فاش کن، و روح بزرگ نگاهش را از تو برنخواهد داشت!" ــ "چه باید برایتان فاش کنم؟ شما چه چیزی می‎خواهید از من بدانید؟" ــ "افراد قبیله سو و شاین و آراپونس و داکوتا هم می‎خواهند بمیرند!" ــ "و چرا؟" ــ "زیرا ما نمی‎توانیم زندگی کنیم!" ــ "و چرا؟" ــ "زیرا مردم صورت‎ـ‎مرده در اطراف‎مان ما را خفه می‎کنند و ما را با توپ و تفنگ مانند بوفالو در هم می‎فشرند!" ــ "این مردم صورت‎ـ‎مرده چه کسانی هستند؟" ــ "مردم اسب‎سوار در اطراف ما با استخوان‎های ضخیم و ردی از دروغ در چهره." ــ "اما در اطراف شماها آمریکائی‎ها زندگی می‎کنند؟" ــ "بله، مردم اسب‎سوار!" من به خاطر افکار وحشتناک سرخپوست با تعجب و ترس فراوان درونی از او می‎پرسم: "و به این خاطر می‎خواهید بمیرید؟". سرخپوست در مقابل من نشسته بود، کاملاً آرام و بدون هیچگونه هیجانی، انگار که این فکر سال‎هاست از همه جوانب از طرف او بررسی شده است، انگار که این پرسش یک بحث مکرر در جلسات قبیله‎اش بوده است. سرخپوست دوباره شروع می‎کند: "دکتر، نظرت در باره براندی چیست؟ آیا افراد قبیله سو با کمال میل آب آتشین مردم اسب‎سوار را می‎نوشند؟" من پر از انتظار می‎پرسم:  "بله، با براندی می‎خواهید چه کار کنید؟" ــ "ما می‎توانیم تمام پوست‎های باقیمانده حیوانات خود را با آب آتشین تبادل کنیم و همه مردم خود را مست سازیم و وقتی آنها مانند مرده‎ها آنجا افتاده‎اند گردن‎شان را ببریم." ــ "اما این یک کشتار وحشتناک است!" ــ "بله، اما ما سپس مرده‎ایم!" ــ "تعداد شماها آنجا چه اندازه است؟" ــ "سوها پنج هزار نفر مرد و زن هستند." ــ "و چه تعداد کودک دارید؟" ــ "ما دارای کودک نیستیم." من با تعجب می‎گویم: "چی؟ اما باید کودکان هم آنجا باشند!" ــ "نه دکتر، ما آنجا کودک نداریم؛ مدت ده سال است که ما آنها را خفه می‎کنیم." من فریاد می‎زنم: "خدای من! چه وحشتناک؛ به این ترتیب کار تخریبی خود را شروع کرده‎اید؟" ــ به نظر می‎رسید که سرخپوست درکم نمی‎کند یا تعجیبم را زائد می‎داند؛ در هر حال به من جوابی نمی‎دهد. ابتدا پس از یک سکوت طولانی می‎گوید: "دکتر، چرا با براندی مخالفت می‎کنی؟" من نیمه بیتفاوت پاسخ می‎دهم: "من هیچ مخالفتی با براندی ندارم، من فقط به قتل رساندن یک ملت را وحشتناک می‎یابم؛ گرچه شما مصمم یه یک چنین کاری هستید، اما من مردن توسط براندی را وحشتناک می‎یابم." سرخپوست که این بار خوب گوش داده بود پاسخ می‎دهد: "بله دکتر، حق با توست، براندی یک آب بد است؛ مانند مردم اسب‎سوار ..." من حرفش را قطع می‎کنم: "مانند چه کسی؟" پیرمرد تأکید می‎کند "مانند مردم اسب‎سوار!" و به حرفش می‎افزاید: "مانند مردم صورت‎ـ‎مرده با استخوان‎های ضخیم که در اطراف زمین‎های شکار ما زندگی می‎کنند ..." من دوباره حرفش را قطع می‎کنم و می‎پرسم: "می‎خواهید بگوئید مانند آمریکائی‎ها؟" سرخپوست تقریباً خواب‎آلود می‎گوید: "بله، مانند آمریکائی‎ها؛ ... دکتر، نه، براندی به درد نمی‎خورد؛ همچنین روح بزرگ بر ما خشم خواهد گرفت اگر ما به زمین‎های شکاریش برویم؛ ... دکتر، یک وسیله دیگر از جعبه اسرارآمیزت برایم فاش کن." در حالیکه قصد وحشتناک سرخپوست مرا مجبور ساخته بود غیر ارادی او را تو خطاب کنم می‎گویم: "دوست عزیزم، یک چنین قصدی تا حال برای من گفته نشده بوده است؛ البته مواد داروئی ما دارای سم قوی هستند، اما ما آنها را به اندازه‎های بسیار بسیار اندک تقسیم می‎کنیم و آنها را با آب فراوان رقیق می‎سازیم، زیرا ما می‎خواهیم با آن شفا بدهیم." و بعد از اندکی فکر کردن اضافه می‎کنم: "بعلاوه، شماها خودتون گیاهان سمی دارید؛ شماها تیرهای آغشته به سم دارید ..." سرخپوست آهسته و زیرکانه چشمک می‎زند و حرفم را قطع می‎کند: "دکتر! تو خدای زیرکی مانند خدای ما نداری؛ روح بزرگ سم تیرهای ما را می‎شناسد؛ او بوی آن را حس خواهد کرد؛ و بعد ما را به زمین جاودانه شکار راه نخواهد داد! ــ دکتر، اگر یک وسیله دیگر از جعبه اسرارآمیزت برایم فاش کنی، می‎توانی روزی در کنار من در زمین‎های شکار درخشنده و جاودانه روح بزرگ تیرت را شلیک کنی!" من تلاش می‎کنم به فکر وحشتناک سرخپوست جهت دیگری بدهم: "چرا با آمریکائی‎ها، یا آنطور که شماها آنها را می‎نامید با مردم اسب‎سوار قرار داد نمی‎بندید؟ قلمروتان را مرزبندی کنید؛ آنجا هنوز فضای زیادی وجود دارد." ــ "دکتر، آیا گوزن با شکارچی در باره شرایط زنده ماندن صحبت می‎کند؟!" سپس پس از یک مکث کوتاه می‎گوید: "نه، دکتر، ما باید بمیریم؛ اما چون ما گوزن نیستیم بلکه در هر حال افراد قبیله سو و شاین و داکوتا هستیم بنابراین می‎خواهیم بمیریم؛ ما می‎خواهیم مانند گوزن‎های بادپا از مردم اسب‎سوار پیشی گیریم و سریع‎تر از زمانیکه آنها مایلند بمیریم..." من با وحشت می‎گویم: "این نقشه شیطانی‎ست، نقشه‎ای دوزخی‎ست، کدام هیولا در بین شماها این نقشه وحشتناک را کشیده است؟" رئیس سرخپوستان در حالیکه انگار حرف‎هایم را نشنیده یا بی‎اهمیت انگاشته باشد ادامه می‎دهد: "... دکتر، در باره توتون چه فکر می‎کنی؟" من ناخشنود پاسخ می‎دهم: "من در باره توتون هیچ فکر خوبی نمی‎کنم! توتون یک زهر آهسته است، روحتان را آلوده می‎سازد؛ شماها را می‎فریبد، اما شماها را نمی‎کشد." سرخپوست هوشمند که این بار خوب دقت کرده بود حرفم را کامل می‎کند: "و توتون انسان‎ها را از داخل بسیار کثیف می‎کند؟ همچنین زن‎ها شیره تیز را احساس می‎کنند، مشکوک می‎شوند و شروع به جیغ کشیدن می‎کنند! ... زن‎های ما هیچ چیز نمی‎دانند ... روح آنها بیش از حد کوچک است ... نه، دکتر، اما من شنیده‎ام که در جعبه پزشکان سفیدپوست زهری وجود دارد که مقدار اندکی از آن کافی‎ست هزاران نفر را به قتل برساند، و آدم هیچ بو و طعمی حس نمی‎کند و هیچ رنگی هم پس نمی‎دهد و درون و بیرون آدم همانطور که است باقی می‎ماند؛ دکتر، قلبت را همانطور که چشمانت هستند پاک نشان بده و به دوستت کمک کن تا به روح بزرگ کلک بزنم!" من پاسخ می‎دهم: "رئیس مشهور سرخپوستان، آنچه تو در اینجا در باره زهرهای ما ادعا کردی، نباید به معنی واقعی کلمه فهمیده شود، شاید یکی از دکترها آن را محاسبه کرده باشد، اما ما این مقدار زهر را از قبل آماده نمی‎سازیم؛ چون ما هزاران نفر را به قتل نمی‎رسانیم؛ یک هزارم از آنچه در زیر ناخن انگشت جا می‎گیرد قدرت شفا بخشیدن دارد؛ از کجا باید ناگهان پنجاه کیلو زهر برای به قتل رساندن سه قبیله آورد؟!" رئیس سرخپوستان نگاه تیز چشمان گره زده‎اش را به من دوخته بود؛ استدلال‎هایم دارای حقیقت کامل نبودند؛ شاید در صورت ما سفیدپوستان یک واکنش ظریف از دروغ وجود دارد که این مردم غریبه تشخیص می‎دهند؛ من احساس می‎کردم رئیس سرخپوستان می‎داند که من بهانه می‎آورم. اما هنگامیکه او متوجه دستپاچگی‎ام می‎گردد و من احساس می‎کنم که او درونم را دیده است مرا می‎بخشد و به سمت دیگر نگاه می‎کند و پس از مدتی طولانی فکر کردن اضافه می‎کند: "ما افراد قبیله سو و شاین اما هنوز بیش از اندازه انسانیم؛ کاش حیوان بودیم! ... آدم چشم حیوان را می‎بندد و یک خار در مغزش فرو می‎کند؛ افراد قبیله سو اما هنوز انسانند. در وسط مردم اسب‎سوار و حیوانات توقف کردن بدبختی بزرگی‎ست! ..." سپس پس از یک سکوت طولانی: "ما می‎توانستیم چهار دست و پا در جنگل بدویم، بر سرمان شاخ بگذاریم، مانند گوزن‎ها از خود صدا در بیاوریم و بگذاریم با تیر ما را بکشند! ... اما عاقبت مردم اسب‎سوار به آن پی خواهند برد، خود را مأیوسانه از بدن‎های خونین ما کنار خواهند کشید و ما باید درمانده در جنگل بمیریم." من پاسخ می‎دهم: "رئیس، تصورات تو وحشتناکند؛ آنچه تو در پیش داری در تاریخ ملت‎ها بی‎‎سابقه است؛ و آنطور که تو می‎خواهی آن را انجام دهی یک بی‎رحمی و شقاوت هم‎مرز با جنون است! اگر شماها می‎خواهید بمیرید پس چرا دست به اسلحه نمی‎برید و تزئین و آرایش کرده با فریادهای وحشیانه جنگ به دشمنان‎تان حمله نمی‎برید، و آنچه که خود را در سر راه‎تان قرار می‎دهد ویران نمی‎سازید و قتل عام نمی‎کنید تا عاقبت بر دشمن پیروز شوید! آیا این زیباترین مرگ برای یک جنگجو نیست؟" سرخپوست با خواب‎آلودگی بزرگی پاسخ می‎دهد: "دکتر، چرا بدون دلیل این همه خون بریزیم؟! ــ ما پوست‎های کَنده شده سر زیاد داریم ... هر فرد از قبیله سو باید به تعداد انگشتان دستش پوست سر دشمن را بریده باشد؛ چهل سال است که ما پوست‎های سر را جمع کرده‎ایم؛ افراد قوی‎تر برای ضعیف‎ترها این کار را کرده‎اند؛ پوست‎های سر خشک شده دشمنان ما در عمق جنگل روی هم انباشته شده‎اند، و مردم رنگ‎پریده برای سفر به ابدیت جمجمه‎های لخت‎شان را به روح بزرگ نشان داده‎اند؛ او آنها را شمرده و برای افراد قبیله سو مسیر به سمت زمین‎های شکار را گشوده است! چرا حالا هنوز خون‎های کثیف بریزیم؟ ــ نه! دکتر، تو احساس افراد قبیله سو و داکوتا را نمی‎شناسی؛ ما مانند یک حیوان زخمی هستیم که می‎داند باید بمیرد، و مایل است خود را به پشت بوته‎ها بکشاند تا وظیفه احمقانهِ ناپاک را تنها و پنهان به انجام رساند؛ اما یک فکر عمیق قدیمی می‎خواهد ما را مرتب از این کار بازدارد و به ما یادآوری کند که ما بیشتر مانند حیوان هستیم ..." بعد از مدتی تفکر: "گوشت ما باید خیلی خوشمزه باشد! ..." من پاسخ می‎دهم: "رئیس، منظورت چیه؟ آیا شماها حیوان شکاری خوب و زمین‎های شکار فراوان دارید؟" ــ "نه، گوشت ما باید خوشمزه باشد!" ــ "گوشت چه کسی؟ گوشت شماها! شماها که انسانخوار نیستید؟!" ــ "اوه نه، افراد قبیله سو باید استفراق می‎کردند! ــ اما ما می‎توانستیم دختران و پسران جوان‎مان را با دقت زیاد سرخ کنیم و با گیاهان تزئین کرده برای مردم اسب‎سوار ارسال کنیم، ــ گوشت ما برتر از گوشت گراز وحشی‎ست ــ و بقیه هم می‎توانستد خود را در این بین در اعماق جنگل دار بزنند؛ و مردم رنگ‎پریده تشخیص خواهند داد که دین ما به ما اجازه می‎دهد تا از آنها در کنار تیر چوبی به دار آویخته یک خدای مرده سخی‎تر باشیم! ..." ــ در این لحظه مرد رزمنده قرمز رنگ‎آمیزی شده در مقابلم بر روی صندلی چوبی دچار لرزش‎های شدید و هق هق گریه می‎گردد؛ او بازوان لاغرش را مقابل خود در میان زانوها باز و بسته می‎کرد و صورت چین و چروک خورده‎اش را که در اثر تشنج در هم گره خورده بودند بر روی سینه مخفی می‎ساخت؛ آیا این یک جنونِ درد بود یا گریستن از نوع سرخپوستی؛ هیچ قطره اشگی بر روی گونه‎اش نلغزید؛ اما بلافاصله پس از آن با یک جست و یک فریاد طوریکه انگار از یک فکر وحشتناک نجات یافته باشد به هوا می‎پرد، در حالیکه من با حیرت فراوان متوجه گشتم که او تبر درخشنده را در دست راستِ بالا برده‎اش نگاه داشته است. رئیس سرخپوستان می‎گوید: "دکتر، روح بزرگ چشمش را بر تو انداخته است و مسیرت را محافظت می‎کند." سپس پیرمرد دوباره کاملاً آرام و ساکت می‎شود و برای یک لحظه می‎نشیند، مرا با حالت لطیف و تقریباً شاد تماشا می‎کند، حالا ابتدا با کمی کنجکاوی به اتاقم نگاهی می‎اندازد، سپس به دیدارش پایان می‎دهد و در پایان با همان مهربانی و احترامی که همیشه در اردوگاهش برایم قائل می‎گشت با کلمات انگلیسی می‎گوید:
"Well, Doctor, we shall see about all that, when we have coming home." 

حرف بی‌ربط.

دندان‎درد داشت هلاکم می‎کرد، چند بار از شدت درد سرم را به درب کمد کوبیدم، البته با این کار درد از بین نرفت اما درب کمد باز شد و من در کمال ناباوری در برابر چشمانم یک بسته ده عددی قرص ضد درد دیدم.
راست می‎گویند که درد در کار مغز دست می‎برد و درست اندیشدن را مشکل می‎سازد و هرچه شدت درد شدیدتر باشد به همان نسبت اختلال در مغز هم شدیدتر گشته و حتی انسان را به مرحله خل گشتن می‎کشاند.
من بعد از ریختن هر ده قرص کوچک و گرد در دهانم خیلی زود متوجه می‎شوم که نه فقط فرو دادن قرص‎ها کار محالی‎ست، بلکه  اگر فوری یکی دو لیوان آب ننوشم خفه شدنم حتمی‎ست.
ترس از مرگ، آن هم از نوع خفگی که من از آن بیزارم درد دندان را تا آخرین ذره در من می‎خشکاند، اما حس خفگی را افزایش می‎دهد، مغزم را به کل از کار می‎اندازد و توان اندیشیدن را از من می‎رباید، نمی‎دانستم باید آب از کجا پیدا کنم، حتی مغز در این وضع خطرناک به من دستور نمی‎داد لااقل قرص‎ها را از دهان خارج کنم.
دیگر نمی‎توانستم نفس بکشم، به خرخر کردن افتاده بودم که چشمم به بطری نیمه پر ویسکی بر روی میز در وسط اتاق می‎افتد. با زحمت خود را به میز می‎رسانم و مانند تشنه‎ای که در کویر به آب رسیده باشد با ولع تا قطره آخر ویسکی را یک نفس می‎نوشم، بعد مانند دونده‎ای که صد متر را در دو ثانیه پیموده باشد چند نفس عمیق می‎کشم و همانجا بر روی مبل کنار میز می‎افتم.

روی مبل نشسته بودم، در یک دستم لیوان ویسکی بود، میان انگشتان اشاره و میانی دست دیگرم سیگاری دود می‎کرد و من به پولدار شدن می‎اندیشیدم. مدت‎ها بود که ثروتمند شدن شده بود تمام هم و غمم. باید طوری سر مردم کلاه می‎گذاشتم که اصلاً سنگیی آن را حس نکنند. اما چطوری؟ آدم‎های زرنگ تمام کلک‎ها را تا حال به مردم زده‎اند و دیگر به این راحتی نمی‎توان سر کسی کلاه گذاشت. دلم نمی‎خواست مانند دغلبازان و دزدانی باشم که تصور می‎کنند مردم احمقند و کلاه گذاشتن بر سرشان مانند نوشیدن آب آسان است، من دلم می‎خواست برای طعمه‎های خود احترام قائل شوم، همانطور که مایلم دیگرانی هم که کلاه سر من می‎گذارند فکر نکنند با آدم ابلهی طرفند.
باید تمام تلاشم را بکنم و مردم را به این باور برسانم که کلاه بر سر گذاشتن از اوامر الهی‎ست و من در آن استادم. خوب می‎دانم که دیگر کلک‎های زیر قدیمی شده‎اند و هیچ سودی ندارد: <میهن در خطر است، برای رفع این خطر کافی‎ست به یاری مالی ما میهن‎پرستان بشتابید!>، <ای مؤمنین آگاه باشید، پول ندهید دین‎تان را با دنیا عوض خواهند کرد، دنیا همان چرک کف دست است و پول چرک‎تر از آن!>، <یتیمان بی پدر و مادرند، کمک‎هایتان به مؤسسه ما شما را در برابر بی پدر و مادر گشتن بیمه می‎سازد!>
گرچه می‎گویند برای کلاه گذاشتن بر سر دیگران پررو بودن و داشتن عنوان دکترا الزامی‎ست، اما من باید به مردم بقبولانم که یکی از پرروترین کلاهبردان جهانم و کارخانه کلاه سازیم به خاطر مشکلات اقتصادی در خطر ورشکستگی‎ست، و افرادی که مایلند سرشان بی کلاه نماند باید عجله کنند و با واریز کردن هر ماه از ده تا هزار دلار به شماره حساب بانکی من از ورشگستگی ناخواسته کارخانه ممانعت به عمل آورند.