خاکسپاری نینه.

رفت و آمد گربه از زمان قدیم در خانه ما بسیار متداول بود. حتی قبل از ازدواج توسط یک مزرعه‎دار پیر برایم یک بچه‎گربه به رنگ آبی‎خرگوشی به خانه آورده می‎شود؛ او با دقت از دستمال گره‎زده‎اش بچه‎گربه را بیرون می‎آورد، آن را در برابر من روی میز قرار می‎دهد و می‎گوید: "چیزی به عنوان هدیه آورده‎ام!"
این گربه ماده که یک گردن و چهار پنجه سفید داشت <مانشِتِنمیزه> نامیده می‎گشت. من اغلب در دوران کودکی‎اش وقتی کار می‎کردم او را بر روی لباس خانه‎ام می‎نشاندم، طوریکه فقط سر کوچک زیبایش دیده می‎گشت. چشمانش با دقت فراوان قلم را که گاه به گاه سر می‎خورد و چیزی می‎نوشت دنبال می‎کرد. همچنین بارها انگار که می‎خواهد به کوششم در نوشتن افسار بزند حتی پنجه‎هایش را دراز می‎کرد و قلم را نگه می‎داشت، کاری که مرا سپس همیشه به فکر می‎انداخت و در نتیجه برخی از خطوط فاصله در آثار به چاپ رسیده‎ام مشهود است.
<مانشِتِنمیزه> توسط این معاشرت کمی بیش از حد با فرهنگ شده بود؛ زیرا وقتی عاقبت رشد کرد و سپس همچنین مادر تعدادی بهترین بچه‎گربه‎های خاکستری خرگوشی رنگ شده بود همیشه از بانوان باشکوه یک پرستار برای فرزندانش درخواست می‎کرد؛ و از آنجا که گربه‎های همسایه به ندرت آماده این خدمت بودند بنابراین تمام همتایان کوچکش فلاکت‎بار می‎میرند و او فقط یک گربه نر کوچک سفید را توانست بزرگ سازد که به خاطر ظاهر غضبناکش «خرس سفید» نامیده می‎گشت.
دیرتر، هنگامیکه حالا دیگر دو پسر کوچک بامزه ما در میان حیاط و باغ با سر و صدا بازی می‎کردند سه گربه در خانه وجود داشت: یعنی به گربه‎های نام برده شده پسر خرس سفید به نام <گربه سیاه> هم اضافه شده بود، یک همقطار بزرگ سرکش؛ شاید هم یک قهرمان، اما در هر حال یک هیولا که از او چیز زیادی برای گفتن وجود ندارد بجز اینکه او بخصوص در فصل زیبای بهار با جیغ‎های موحشی با تمام گربه‎های نر همسایه در مبارزه بود، طوریکه همیشه با یک چشم خونین و پوست پاره شده در اطراف راه می‎رفت و همچنین صاحبان کوچکش را گاز می‎گرفت و به آنها چنگ می‎انداخت.
از مادربزرگ <مانشِتِنمیزه> که پس از آن کاملاً مشهور شده بود هنوز چیزهای بسیاری برای گزارش دادن وجود دارد؛ اما چون او در داستانی که می‎خواهم اینجا در پایان تعریف کنم فقط یک بار «میو» برای گفتن دارد، بنابراین باید گزارش از او را برای یک موقعیت مناسب‎تر بگذارم.
اما چنین اتفاق افتاد که خانه باشکوه ما همراه با سه گربه با شروع جنگ دانمارک به طرز اسفناکی از بین می‎رود؛ دو پسر من و یک پسر کوچک دیگرم که به آنها اضافه شده بود باید با من و مادرشان به غربت مهاجرت می‎کردند، و گرچه از ما مهمان‎نوازانه استقبال گشت، اما با این حال سال‎های اول زمانی تیره و بدون گربه بود.
هرچند ما یک پرستار کودک داشتیم که <آنا> نامیده می‎شد و صورت مهربان و گردش همیشه طوری دیده می‎گشت که انگار همین حالا از خالی کردن بار ذغال آمده است و به این خاطر بچه‎ها او را <آنا سیاه> می‎نامیدند، اما هنوز هم شجاعت آوردن یک گربه به خانه اجاره‎ای را نداشتیم. در این وقت اما ــ سه سال به این ترتیب گذشته بود ــ یک گربه با پای خودش به خانه ما آمد، یک گربه کوچک با لکه‎های سیاه و سفید خوب تربیت شده و با خلق و خوی عاطفی.
چه چیزی برای گفتن در باره این بچه گربه نر وجود دارد؟ ــ حداقل هِرَم‎سواری.
از آنجا که به رختخواب رفتن معمولی برای دو پسر بزرگ‎تر بیش از حد ساده بود، بنابراین آنها ابتکار به خرج داده و بر روی <آنا سیاه> به سمت رختخواب می‎تاختند؛ به این شکل که آنها بر روی شانه او می‎نشستند و پاهای کوچک کودکانه‎شان رو به پائین آویزان تکان می‎خورد. حالا اما این کار بسیار باشکوه‎تر می‎گردد؛ زیرا یک شب وقتی درب اتاق گشوده می‎شود یک هرم کامل برای گفتن شب بخیر داخل اتاق نشیمن می‎تازد: بر بالای سر بزرگ <آنا سیاه> سر کوچک‎ترین پسر در حال خندیدن و سپس بر روی سر او سر بسیار کوچک‎تر بچه گربه قرار داشت که مانند عنکبوت آسوده خاطری خود را با پنجه‎های جلوئی آرام نگاه داشته بود. ــ سپس این هرم ابتدا پس از سه بار تاختن به دور اتاق به سمت رختخواب می‎تازد.
این کار خیلی زیبا بود؛ اما گربه کوچک را به کشتن می‎دهد. ساعات خوشی که او اجازه داشت پس از این تاختن به عنوان پاداش در تختخواب نزد دوستان جوانش بگذراند او را چنان نازپرورده ساخته بود که در یک روز سرد زمستانی، چون در شب بیرون مانده بود، مرده و منجمد در رختشوی‎خانه پیدا می‎شود.
و دوباره یک دوران ساکت و بدون گربه شروع می‎شود.
اما کجا یک کمک موقتی پیدا نمی‎شود! بله من می‎توانستم خیلی خوب گربه نقاشی کنم؛ ــ و من نقاشی کردم! البته فقط با قلم و جوهر؛ اما آنها با قیچی از کاغذ بریده می‎شدند و با آبرنگ رنگ‎آمیزی می‎گشتند: گربه‎هائی از همه رنگ و در انوع حالت‎ها، در حال نشستن و جهیدن، در حال راه رفتن بر روی چهار پا و دو پا، گربه‎هائی با یک موش در دهان و یک ظرف شیر در پنجه، گربه‎هائی با بچه گربه در آغوش و یک پرنده رنگی در چنگ؛ اما برنده همه این عکس‎ها یک گربه نر خاکستری رنگ با نگاهی باوقار و چهره‎ای خشن و ریشدار بود. برای او در اتاقی که بچه‎ها بازی می‎کردند یک خانه با اتاق‎ها و سالن‎های باشکوه از چوب ساخته شده بود. از آنجا که برای این کار زمان و زحمت زیادی به کار رفته بود بنابراین این امتیاز را به دست می‎آورد که توسط ممنوعیت سفت و سختی محافظت گردد. نام این خانه <هتل به سمت آنا سیاه> بود و تصویر این آقا گربه که حتی به زودی نام <خاکستری مخوف> را کسب کرده بود مدت طولانی در آن زندگی کرد. او به ندرت اتاق‎های مطبوع خود را ترک می‎کرد؛ و از آنجائیکه او در آنجا دارای خدمتکاران کمی نبود بنابراین بیشتر ترجیح می‎داد دوستان پسر و دخترش را به عنوان مهمان به دور خود جمع سازد. سپس سر و صدا شروع می‎گشت؛ ما اغلب از میان پنجره نگاه می‎کردیم. خامه چرب در کاسه‎های کوچک و سوسیس و چکاوک‎های سرخ شده مرتب آورده و بر روی میز گذارده می‎گشت؛ اما جایگاه مخصوص در سمت راست میزبان را همیشه یک بچه گربه سفید بسیار دوستداشتنی با یک روبان قرمز به دور گردن اشغال می‎کرد؛ اینکه آیا او یکی از خویشاوندان یا حتی دختر همان گربه بوده است را ما نتوانستیم هیچوقت مطلع شویم.
آقا گربه علاوه بر این جشن‎ها بی سر و صدا برای خود زندگی را می‎گذراند؛ فقط گاهی دوست داشت از خانه‎اش به بازی بچه‎ها در اتاق نگاه کند، او برای این کار راحت‎ترین موقعیت را داشت، زیرا که <هتل به سمت آنا سیاه> بر روی سکوی یک پنجره ساخته شده بود. سپس احتمالاً یکی از بچه‎ها به پهلوی بچه دیگر می‎زد و زمزمه می‎کرد: "ببینید، ببینید! آقا گربه دوباره در کنار پنجره ایستاده است!"
او همچنین جشن روز تولدش را هم باید هنوز تجربه می‎کرد. در این جشن که همه گربه‎های نر و ماده باید برای تبریک گفتن جمع می‎شدند به من این وظیفه محول گشت که پرتره‎اش را در اندازه واقعی نقاشی کنم. و این پرتره سپس در صبح روز جشن در یک قاب عکس طلائی پهناور جا داده شد و در سالن هتل آویزان گشت.
اما همه چیز یک بار به پایان می‎رسد. ــ وقتی ما یک روز صبح از خواب بیدار شدیم او را مرده در تختخوابش یافتیم. ممکن است که او در آخرین نوبت از غذای خوشمزه بیش از حد خورده یا مدت اختصاص داده شده برای زندگی او به پایان رسیده بوده باشد؛ ــ اما این مشخص است که آنچه ما در برابر خود می‎دیدیم فقط کالبد بی جان او بود.
بنابراین یک جعبه مقوائی کوچک را با کاغذ سیاه پوشانده و به این ترتیب یک تابوت از آن می‎سازند. آقا گربه را درون آن قرار می‎دهند و برای سان دیدن از او در یکی از سالن‎های بزرگ هتل قرار داده می‎شود، جائیکه پرتره نقاشی شده‎اش از دیوار رو به سوی تابوت نگاه می‎کرد.
عاقبت او در حیات سنگی ــ آخ، ما در آنجا باغ نساخته بودیم! ــ در گوری که برایش حفر شده بود داخل و با یک سنگ سنگین محکم و دائمی پوشانده می‎گردد.
ــ ــ اما چه کسی مایل نیست با کمال میل بداند که مرده‎ها چطور دیده می‎شوند! ــ بنابرای تصویر پوشیده شده از کَپَک فراوان آقا گربه بعد از شش ماه دوباره از زیر خاک بیرون آورده می‎شود، لرزان و کاملاً دقیق به آن نگاه می‎کنند و سپس عاقبت یک بار دیگر و همچنین برای آخرین بار به گور سپرده می‎گردد.
چه سحر و جادوی رهابخشی برای بچه‎ها و مردم سالخورده در به خاکسپاری قرار دارد!
در خانه ما در زمان <مانشِتِنمیزه>، هنگامیکه دو پسر بزرگ‎تر هنوز اولین روپوش مدرسه را بر تن داشتند ــ بجز گربه‎ها همچنین حیوانات دیگری هم در خانه وجود داشتند. آنجا یک پودل کوچک سفید بود که <بوبه> نامیده می‎گشت، اما متأسفانه باید خیلی زود به علت یک بیماری کودکانه با وجود دامپزشک می‎مرد؛ بعد یک خرگوش سفید هم بود که <نینه> نامیده می‎گشت و بعلاوه همچنین یک کبوتر سفید که دارای نامی نبود وگرنه می‎توانست <بی پر> نامیده شود.
او زمانی در لانه جاداری در حیاط خانه با تعداد بسیاری زیادی از رفقای زیبایش، خروس‎های دم بلند و مرغ‎های کله سیاه زندگی می‎کرد و با آنها بر روی باغ در هوا با شادی و بامزه به جست و خیز می‎پرداخت؛ اما یک شب راسو به لانه دستبرد می‎زند و تنها او جان سالم به در می‎برد، و برای اینکه در یک لانه بزرگ خالی بیش از حد احساس تنهائی نکند خرگوش به عنوان همدم به آنجا برده می‎شود، و چون نه خرگوش از نخودهای او خوشش می‎آمد و نه کفتر از برگ‎های گل قاصدک خرگوش، بنابراین مانند خواهرها و برادرها زندگی مسالمت‎آمیزی را با هم می‎گذراندند. همیشه وقتی کبوتر از گشت و گذار به خانه بازمی‎گشت <نینه> با خوشحالی با پاهایش به زمین می‎کوبید؛ زیرا آنها سپس با همدیگر <گرگم به هوا> بازی می‎کردند، و چون خرگوش می‎توانست خیلی خوب همبازی‎اش را بگیرد، بنابراین خود به خود اتفاق می‎افتاد که او هر بار یک دهان پُر پَر از دوستش می‎کَند. ــ و به این ترتیب کبوتر کوچک بی پر می‎گردد و فقط می‎توانست تظاهر به پرواز کند.
او جلوتر نمی‎رفت؛ اما تضاهر به پریدن را باید حفظ می‎کرد. زیرا وقتی پسرها یک روز صبح به لانه داخل می‎شوند کبوتر کوچک بی پر درواقع در اطراف آنها بال بالا می‎زند، <نینه> اما با دست‎ها و پاهای باز از هم مرده و مسطح بر روی زمین قرار داشت.
آنها با عجله داخل اتاق نشیمن می‎شوند و در حالیکه من بی‎خبر نشسته بودم و چای می‎نوشیدم خبر غم‎انگیز را می‎دهند.
احتمالاً <نینه> تا حد مرگ از پرهای کبوتر خورده بود؛ با این حال من به چنین چیزی نیندیشیدم و خیلی راحت گفتم: "احتمالاً گذاشتید از گرسنگی بمیرد!"
آیا وجدان دو پسر کاملاً پاک نبود؟ ــ اما ــ خدایا کمک کن! با این کلمه بچه‎ها شروع می‎کنند مانند بوق به فریاد کشیدن! هیچ تسلی، هیچ تشویقی کمک نمی‎کرد، اشگ‎ها مانند سیل بر روی گونه‎هایشان جاری بود.
در این وقت دوست دکترم ــ که روزگاری به عنوان دانش‎آموز نمونه بسیار زیبا کلارینت می‎نواخت ــ از درب داخل می‎شود. "سلام! بچه‎ها، اینجا چه خبر است؟"
چشم‎ها به سمت گوینده می‎چرخند و برای یک لحظه شیون متوقف می‎شود. و بعد یکی از آنها اندوهگین با صدای شکوه‎آمیزی می‎گوید: "دکتر، <نینه> ما مرده!"
و دیگری فریاد می‎زند: "و ما گذاشتیم از گرسنگی بمیرد!". ــ سپس هر دو با تمام قدرت شروع به گریستن می‎کنند.
دکتر می‎گوید: "بچه‎ها! <نینه> شما دیگر زنده نمی‎شود! اما، آیا مگر این را نمی‎دانید؟ بنابراین اگر مرده است باید او را به خاک بسپارید!"
خاکسپاری! ــ واژه جادوئی گفته شده بود. شیون قطع می‎گردد و اشک‎ها پاک می‎شوند، یک روشنائی واقعی صورت هر دو پسر را دگرگون می‎سازد. ــ آنها فوری از اتاق بیرون می‎دوند و پس از مدت کوتاهی با چهره شاد در حال حمل جسد <نینه> بازمی‎گردند؛ یکی گوش‎ها و دیگری پاهای عقب او را در دست نگاه داشته بود. به این ترتیب همه با هم به باغ می‎رویم.
هنگامیکه ما در راه بودیم <مانشِتِنمیزه> به صف ما برخورد می‎کند. و در حالیکه توقف کرده بود به ما نگاه می‎کند و می‎گوید: «میو!»
صف ما متوقف می‎شود؛ و بچه‎ها او را تماشا می‎کنند. پسر کوچک‎تر می‎گوید: "مانشِتِنمیزه" و سپس با صدای غم‎انگیزی ادامه می‎دهد: "نینه ما مرده است!"
سپس صف ما دوباره به حرکت می‎افتد، و <مانشِتِنمیزه> در حالیکه قوز کرده بود به همراه ما می‎آمد تا در مراسم خاکسپاری شرکت کند.
دکتر بیل را در دست داشت و ما در کنار بوته پیچ امین‎الدوله در زیر شاخه‎های آویزان درخت زیتون پس از بررسی دقیق محل خاکسپاری را انتخاب می‎کنیم. در این وقت من توسط خدمتکار به خانه خوانده می‎شوم و برگزاری مجلس ترحیم را به دکتر می‎سپارم.
در داخل خانه چیزهای کاملاً متفاوتی انتظارم را می‎کشیدند. آنجا یک مرد بود که یک بدهکار شریر داشت، او نه می‎توانست سرمایه‎اش را از بدهکار دریافت کند و نه بهره آن را، و ما در باره اینکه به چه طریق ممکن است به او کمک شود احتمالاً نیم ساعت با هم صحبت کردیم.
سپس وقتی من دوباره به باغ بازگشتم دیگر دکتر آنجا نبود؛ همچنین جسد <نینه> هم ناپدید شده و بیل به الوار تکیه داده شده بود. دو گورکن کوچک اما در کنار بوته پیچ امین‎الدوله زانو زده بودند و یک تپه خاکی درخشنده کوچکی در بین خود داشتند که با حرارت با دستمال شطرنجی قرمزشان بر رویش می‎مالیدند.
از آنجا که این کار آنها برایم کاملاً غیر قابل درک بود در حال رفتن به سمت‎شان می‎پرسم: "آنجا چکار می‎کنید؟"
در این لحظه پسر کوچک به سمت بالا نگاه می‎کند و می‎گوید: "پاپا!" و صورتش چنان از خوشحالی می‎درخشید که فقط خورشید مهربان آسمان می‎توانست چنین بدرخشد ــ "ما با تف گور <نینه> را برق می‎ندازیم!"
ــ ــ و به این ترتیب این خاکسپاری سرگرم کننده به پایان می‎رسد.

هِوِلمَن کوچک.

یکی بود یکی نبود، یک پسر کوچک وجود داشت که نامش هِوِلمَن بود. او شب‎ها و همچنین بعد از ظهرها وقتی خسته بود درون یک تختخواب کوچک چرخ‎دار می‎خوابید؛ اما وقتی خسته نبود بنابراین باید مادرش او را درون تختخواب چرخدارش در اتاق به این سو و آن سو می‎راند، و پسر کوچک نمی‎توانست هرگز از این کار سیر شود.
حالا هِوِلمَن کوچک یک شب درون تختخواب چرخدارش قرار داشت و نمی‎توانست بخوابد؛ مادر اما مدت‎ها بود که در کنار او در تختخواب بزرگ پرده‎دار خودش به خواب رفته بود. هِوِلمَن کوچک صدا می‎زند: "مامان، من می‎خوام رانندگی کنم!" و مادر خواب‎آلود دستش را دراز می‎کند و تختخواب کوچک را به جلو و عقب حرکت می‎دهد، و وقتی دستش می‎خواست خسته شود هِوِلمَن کوچولو فریاد می‎زند: "بیشتر، بیشتر!" و سپس به جلو و عقب حرکت دادن از نو آغاز می‎گردد. عاقبت اما مادر کاملاً به خواب می‎رود و هِوِلمَن هرچقدر هم فریاد می‎کشد اما مادر چیزی نمی‎شنود؛ حرکت دادن به کلی تمام شده بود.
اما هنوز مدتی نگذشته بود که ماه خوب پیر به شیشه پنجره نگاه می‎کند و آنچه او آنجا می‎بیند بقدری مضحک بود که ابتدا آستین خز خود را به سمت صورتش می‎برد تا چشم‎هایش را پاک کند؛ ماه پیر در تمام عمرش هرگز چنین چیزی ندیده بود. آنجا هِوِلمَن کوچک با چشمان باز در تختخواب چرخدارش قرار داشت و یک پای کوچک خود را مانند یک دکل در هوا نگاه داشته بود. او پیراهن کوچکش را درآورده و مانند بادبانی به انگشتان کوچک پایش آویزان کرده بود؛ سپس با هر یک از دست‎هایش یک لبه از پیراهن را  گرفته و با دو لپ پر بادش شروع به فوت کردن می‎کرد. و به تدریج تختخواب چرخدار آرام آرام بر روی کف اتاق به حرکت می‎افتاد، بعد از دیوار بالا می‎رفت، سپس وارونه طول سقف را می‎پیمود و بعد دوباره از سمت دیگر دیوار به پائین می‎راند. هنگامیکه هِوِلمَن دوباره به کف اتاق می‎رسید فریاد می‎زد: "بیشتر، بیشتر!" و سپس دوباره با دو لپ پر بادش فوت می‎کرد و بعد تختخواب دوباره از دیوار بالا و پائین می‎رفت. هِوِلمَن خیلی شانس داشت که حالا تصادفاً شب بود و زمین بر روی سر خود ایستاده بود؛ وگرنه ممکن بود بتواند به راحتی گردنش را بشکند.
وقتی او سه بار سفر را انجام داده بود ناگهان ماه به صورتش نگاه می‎کند و می‎گوید: "پسر، آیا برایت کافی نیست؟"
هِوِلمَن فریاد می‎زند: "نه، بیشتر، بیشتر! درب را برایم باز کن! من می‎خواهم در شهر برانم؛ باید همه مردم راندن مرا ببینند."
ماهِ خوب می‎گوید: "من نمی‎توانم این کار را بکنم"، اما بعد می‎گذارد یک پرتو دراز نورش از سوراخ کلید عبور کند؛ و بر روی آن هِوِلمَن کوچک از خانه خارج می‎شود.
در خیابان سکوت کامل برقرار بود و کسی دیده نمی‎شد. خانه‎های بلند در زیر نور روشن ماه ایستاده بودند و با پنجره‎های تاریک‎شان بسیار احمقانه به شهر زُل می‎زدند؛ اما مردم هیچ کجا دیده نمی‎شدند. هنگامیکه هِوِلمَن کوچک درون تختخواب چرخدارش بر روی خیابان فرش شده از سنگ می‎راند صدای تلق تلق بلندی ایجاد می‎کرد؛ و ماهِ خوب همیشه در کنار او می‎رفت و نور می‎تاباند. به این ترتیب آنها از این خیابان به آن خیابان می‎رانند؛ اما هیچ جا مردم دیده نمی‎شدند. هنگامیکه آنها به کلیسا می‎رسند ناگهان خروس بزرگ طلائی از بالای برج آواز می‎خواند. آنها توقف می‎کنند و هِوِلمَن کوچک رو به بالا می‎گوید: "تو آنجا چکار می‎کنی؟"
خروس طلائی رو به پائین می‎گوید: "من یک بار آواز خواندم!"
هِوِلمَن رو به بالا می‎گوید: "پس مردم کجا هستند؟"
خروس طلائی رو به پائین می‎گوید: "آنها خوابیده‎اند. وقتی من برای سومین بار آواز بخوانم بعد اولین انسان بیدار می‎شود."
هِوِلمَن می‎گوید: "این خیلی طول می‎کشد. من می‎خواهم به جنگل برانم، همه حیوانات باید راندن من را ببینند!"
ماه خوب پیر می‎گوید: "پسر، آیا برایت کافی نیست؟"
هِوِلمَن فریاد می‎زند: "نه، بیشتر، بیشتر! نور بتابان، ماه پیر، نور بتابان!" و با این حرف با دو لپ پر بادش فوت می‎کند، و ماه خوب پیر نور می‎تاباند، و به این ترتیب آنها به سمت دروازه شهر می‎رانند و از طریق مزرعه داخل جنگل تاریک می‎شوند. ماه خوب برای عبور از میان درختان باید زحمت زیادی به خود می‎داد؛ گاهی مسیر طولانی‎ای عقب می‎افتاد، اما همیشه خود را به هِوِلمَن کوچک می‎رساند.
در جنگل سکوت برقرار بود و حیوانات دیده نمی‎شدند؛ نه گوزن‎ها، نه خرگوش‎ها و نه حتی موش‎های کوچک. اما آنها به رفتن ادامه می‎دهند و از میان درختان کاج ‎و آلش جنگل در سرازیرها و سربالائی‎ها می‎رانند. ماهِ خوب در کنار او می‎رفت و بر بوته‎ها نور می‎تاباند؛ اما حیوانات دیده نمی‎شدند؛ فقط گربه کوچکی بر روی شاخه یک درخت بلوط نشسته بود و چشمانش می‎درخشید. آنها آنجا توقف می‎کنند. هِوِلمَن می‎گوید: "این هینسه کوچلوست! من خوب می‎شناسمش، او می‎خواهد از ستاره‎ها تقلید کند." و هنگامیکه آنها به راندن ادامه می‎دهند گربه کوچک به همراه آنها از درختی به درخت دیگر می‎پرید. هِوِلمَن کوچک رو به بالا می‎گوید: "تو آنجا چکار می‎کنی؟"
گربه کوچک رو به پائین می‎گوید: "من چراغانی می‎کنم!"
هِوِلمَن کوچک رو به بالا می‎گوید: "پس بقیه حیوانات کجا هستند؟"
گربه کوچک رو به پائین می‎گوید: "آنها خوابیده‎اند!" و دوباره بر روی درخت دیگری می‎پرد و می‎گوید: "گوش بده چطور خر و پف می‎کنند!"
ماه خوب پیر می‎گوید: "پسر، آیا برایت کافی نیست؟"
هِوِلمَن فریاد می‎کشد: "نه، بیشتر، بیشتر! نور بتابان، ماه پیر، نور بتابان!" و سپس با دو لپ پر بادش فوت می‎کند، و ماه خوب پیر نور می‎تاباند؛ و به این ترتیب آنها از جنگل خارج می‎شوند و سپس از طریق مزرعه تا انتهای جهان می‎رانند و بعد مستقیم داخل آسمان می‎شوند.
راندن در اینجا بامزه بود؛ همه ستاره‎ها بیدار بودند و چشمان‎شان باز بود و می‎درخشید، طوریکه تمام آسمان نورانی بود. هِوِلمَن فریاد می‎زند: "برو کنار!" و داخل انبوه روشن ستاره‎ها می‎گردد، طوریکه ستاره‎ها از چپ و راست از ترس از آسمان سقوط می‎کردند.
ماه پیر خوب می‎گوید: "پسر، آیا برایت کافی نیست؟"
هِوِلمَن کوچک فریاد می‎زند: "نه! بیشتر، بیشتر!" و در حال گفتن: "مگه نمی‎بینی!" بر روی بینی ماه پیر خوب می‎راند، طوریکه صورت ماه قهوه‎ای تیره رنگ می‎شود. ماه می‎گوید: "آخ!" بعد سه بار عطسه می‎کند و ادامه می‎دهد: "همه چیز در حد اعتدال!" و با این حرف با یک فوت به فانوس خود آن را خاموش می‎کند و همه ستاره‎ها چشم‎هایشان را می‎بندند. در این هنگام ناگهان سراسر آسمان چنان تاریک می‎شود که آدم می‎توانست آن را به خوبی با دست لمس کند. هِوِلمَن فریاد می‎زند: "نور بتابان، ماه پیر، نور بتابان"، اما نه ماه جائی دیده می‎شد و نه ستاره‎ها؛ همه آنها برای خوابیدن رفته بودند. در این وقت هِوِلمَن کوچک خیلی می‎ترسد، زیرا او در آسمان تنها بود. او لبه‎های پیراهن را در دست‎هایش می‎گیرد و با دو لپ پر بادش فوت می‎کند؛ اما او نه راه خروج را می‎دانست و نه راه ورود را، او به این سو و آن سو می‎راند و هیچ کس راندن او را نمی‎دید، نه انسان‎ها و نه حیوانات و نه همچنین ستاره‎های مهربان. در این وقت عاقبت از پائین، کاملاً از آن پائین از لبه آسمان یک صورت سرخ و گرد رو به بالا به سمت او نگاه می‎کند، و هِوِلمَن کوچک فکر می‎کند که ماه دوباره پیدا شده است و می‎گوید: "نور بتابان، ماه پیر، نور بتابان!" و سپس دوباره با دو لپ پر بادش فوت می‎کند و مستقیم از مسیر آسمان به سمت صورت سرخ می‎راند. اما این صورت خورشید بود که از دریا بیرون می‎آمد. خورشید با چشمان گداخته‎اش به صورت او نگاه می‎کند و می‎گوید: "پسر، تو اینجا در آسمان من چکار می‎کنی؟" و ــ یک، دو، سه! خورشید هِوِلمَن کوچک را برمی‎دارد و او را در میان دریا پرتاب می‎کند. او می‎توانست در آنجا شنا کردن یاد بگیرد.
و بعد؟
بله و بعد؟ تو ادامه‎اش را به یاد نمی‎آوری؟ اگر من و تو نرسیده بودیم و هِوِلمَن کوچک را به درون قایق‎مان نمی‎کشیدیم می‎توانست خیلی راحت غرق شود!