انقلاب آرام.

افسر رومی
در یک بعد از ظهر نزدیک فصل بهار مراسم اعدام به پایان رسیده بود. سی و سه سال بعد از تولد مسیح. سه صلیب رو به آسمان در مقابل شهر قرار داشتند. مردمی که در مراسم اجرای حکم اعدام حضور داشتند به خانه بازگشته بودند و با هیجان با هم صحبت می‎کردند. برانت آرایشگر می‎گفت که او مخالف مجازات اعدام است. کودکان در این مراسم حضور نداشتند، آنها هنوز هیچ چیز از جهان شریر نمی‎دانستند.
سه جسد به صلیب آویزان بودند. یک مجرم سیاسی و دو مجرم جنائی.
جلادان هم به خانه می‎روند. و همچنین سربازانی که نظم را حفظ کرده بودند و در رأس آنها جناب سروان، در یونیفرم شیک سروانی به خانه بازمی‎گردند.
سروان با جان و روح سرباز بود. برایش در مدت عمر هیچ چیز بجز کتب ارتشی اهمیت نداشت. او در دانشکده افسری تحصیل کرده بود.
او هنوز ازدواج نکرده بود، کم صحبت می‎کرد و بخاطر عدالتش محبوب بود.
او در آخرین جنگ چهارده نفر از افراد دشمن را در یک حمله کشته بود، اما نمی‎توانست به یک مگس صدمه بزند.
مراسم اجرای حکم اعدام برایش ناگوار بود. او چنین نمایشاتی را دوست نداشت. البته او کاملاً برای اقتدار حکومت بود.
اگر او مسیح را اعدام نمی‎کرد، بلکه اگر یک فرد مسیحی بود، قطعاً یک فرد مقدس می‎گشت.
افسر رومی این شناخت را به دست می‎آورد: نباید در مشروعیت حکم اعدام تردید کرد، بلکه باید تردید کرد که آیا حق با فرد مصلوب گشته نبود. طلوع کردن یک زمان جدید و غروب کردن یک زمان دیگر.
هرگز چنین افکاری از ذهنش نگذشته بود، اما آنها حالا ناگهان در برابرش قرار داشتند. ــ
او بعد از رسیدن به خانه لباسش را عوض می‎کند و سپس به کازینو می‎رود.
او در آنجا همقطارانش را ملاقات می‎کند.
سپس خواب. باید او تصمیم خود را بگیرد؟ و آیا باید او مسیحی بشود؟ چشم‎پوشی کردن؟ باید لباس نظامی را به کنار بگذارد؟
سپس او یک نامه می‎نویسد.
سپس صورتش را اصلاح می‎کند.
سپس خدمت.
سپس برای نوشیدن چای نزد کنتس می‎رود.
افسر می‎گوید: "آدم باید چیزی اختلاس کند، و الفرار! الفرار!"

+++
او در آغوش معشوقه‎اش کل داستان تصلیب را فراموش می‎کند.

انقلاب آرام (I) 
در طبقه سوم یک دانشجو زندگی می‎کرد. او دانشجوی رشته حقوق بود، اما نمی‎دانست که می‎خواهد چکاره بشود، یا که چکاره باید بشود.
خیابان تنگ و کوتاه بود و آسمان خاکستری. باران آرام شروع به بارش می‎کند.
تابستان می‎گذرد. تابستان سال 1913 ــ
دانشجو یک شعر می‎نویسد.
زیرا که او عاشق بود.
اما آن یک شعر عاشقانه نگشت. کاملاً برعکس. آن شعری شد که در یک خانه شیشه‎ای بازی می‎گشت، یک شعر وحشی و شاکیانه، یک شعر عمیقاً ناامید کننده از پسری که مادرش را می‎کشد. زبان شعر بی نقص بود، اما با این وجود سرد بود، زیرا که دانشجو مادرش را دوست نداشت.
زیرا مادرش یک زن احمق بود که با زندگی کنار نمی‎آمد. او در یک آپارتمان شش اتاقه زندگی می‎کرد و مرتب هیستری‎تر می‎گشت. او نسبت به شوهرش که یک پزشک متخصص زنان بود بسیار حسادت می‎ورزید.
پزشک متخصص زنان مرد خوبی بود و از پس زنش برنمی‎آمد. این از استبداد یک آدم بی‎فرهنگ بود، یک آدم بی‎فرهنگ خون‎آشام. زن‎ها بخاطر احترامی که مردها برایشان قائل بودند خراب می‎شدند. مردها در آن زمان با هر خلق و خوی زن کنار می‎آمدند، زیرا آنها مؤدب بودند و فاسد.
دانشجو تازه شعر را به اتمام رسانده بود که برایش نامه می‎رسد. آن یک نامه از حلقه ادبی بود، و از او دعوت شده بود که در جلسه آنها حضور یابد.
حلقه ادبی توسط کنتسی که علاقه زیادی به ادبیات مدرن داشت هدایت می‎گشت. او از ادبیات مدرن هیچ چیز نمی‎فهمید، اما طرفدار آزادی بود. از آزادی اجازه اظهار کلماتی مانند شلوار، کرست و غیره را می‎فهمید. و وقتی کلمات شلوار یا کرست را در سخنرانی‎ها می‎شنید کف می‎زد و فریاد می‎کشید: "براوو!"
دانشجو می‎خواست در این حلقه ادبی شعرش را بخواند.
نام شعر <پسر مادرکُش> بود.
دانشجو فکر کرد که کنتس با شنیدن عنوان شعر فریاد خواهد کشید: "براوو"!
سپس او اتاقش را ترک می‎کند و به خیابان می‎رود.
در آن زمان ترافیک هنوز کم بود. فقط تعداد کمی اتومبیل وجود داشت. گاری‎ها آرام در حرکت بودند و درشکه‎ها با یک اسب یا دو اسب کشیده می‎شدند. فقط ترامواها یک خطر واقعی کشنده بودند. و همچنین کالسکه‎ها، وقتی اسب‎ها بخاطر تراموا به وحشت می‎افتادند و رم می‎کرد.
دانشجو از کنار مغازه‎ها می‎گذشت.
در کتاب‎فروشی‎ها جدیدترین آثار طرفداران مکتب رمانتیک نو قرار داشت. جلد کتاب‎ها از چرم بود. دانشجو به این فکر کرد که او هم مایل است اشعارش روزی با جلد چرمی چاپ شوند.
یک اتومبیل از کنارش می‎گذرد و او جاخالی می‎دهد تا به او برخورد نکند.
او از تکنیک تنفر داشت. صحبت دراین باره به نظرش بی‎ادبانه می‎آمد.
تکنیک چیز مادونی بود.
او هنوز حدس نمی‎زد که یک سال بعد جنگی آغاز می‎گردد که در آن تکنیک پیروز خواهد گشت.
این یک جهان سیر و خسته بود ــ و او از فروپاشی خواب می‎دید. حدس از فروپاشی بر روی او قرار داشت، او می‎دانست که شعرا همیشه از زمان خود جلوترند و او می‎دانست که همه چیز فرو خواهد پاشید. حق هم با او بود، اما او در نظر نگرفته بود که سپس دیگر نخواهد توانست هیچ شعری بنویسد، نخواهد توانست هیچ پولی از مادر هیستری‎اش بگیرد، که سپس همه چیز واقعاً تمام خواهد گشت.
این از خطرناکترین‎ها بود: او بخاطر کوچک‎ترین چیزی پرخاش می‎کرد. و نمی‎دانست که پرخاشگر است.
همچنین حالا هم وقتی او پیش دوست دخترش می‎رفت تا او را از یک فروشگاه بیاورد. او آنجا انتظار می‎کشید. ویترین‎های بزرگ فروشگاه روشن بودند. فقط مردها انتظار می‎کشیدند. در بین آنها مردان فقیر، همچنین برخی نجیب‎زادگان وجود داشتند، در گوشه خیابان حتی یک کالسکه ایستاده بود.
عاقبت دختر می‎آید.
او بلوند و زیبا بود.
او غمگین به نظر می‎رسید.
دانشجو می‎پرسد: "چه شده است؟"
دختر می‎گوید: "آه، تو هرگز با من ازدواج نخواهی کرد. زندگی بر باد می‎رود، سپری می‎گردد ــ"
آنها از میان یک پارک می‎روند. برگ‎ها می‎ریختند و از دور صدای زنگ تراموا به گوش می‎رسید. آنها بر روی یک نیمکت می‎نشینند.
دانشجو دوباره می‎پرسد: "چه شده است؟"
دختر می‎گوید: "من دختر بیچاره‎ای هستم! و تو در واقع از من فقط سوءاستفاده می‎کنی."
"من؟"
"بله."
"چطور می‎تونی چنین حرفی بزنی؟"
"من دیروز پیش دوستم بودم. عمویش هم آنجا بود. او برای ما سخنرانی بزرگی کرد و او حق  دارد. شماها فقط از ماها استفاده می‎کنید."
"اما معذرت می‎خوام، آیا من را می‎شناسد؟"
"نه."
"خب، پس چطور می‎تواند بداند که من از تو سوءاستفاده می‎کنم؟"
"او از روی پرنسیب این حرف را می‎گوید!"
"این چه پرنسیبی است، و اجازه نمی‎دهم چنین اتهامی به من بزنند! من باید با این مرد صحبت کنم!"
"اما عزیزم، این چه کاری است! او بسیار پائین‎تر از توست! او فقط یک مکانیک است، او در کارخانه کار می‎کند، بگذار هرچه می‎خواهد بگوید، ماه و ستاره‎ها را تماشا کن ــ"
دانشجو دختر را می‎بوسد و دختر خود را به او می‎چسباند.
پسر گرمای دختر را حس می‎کند، اما فکر عمو او را راحت نمی‎گذاشت. چطور توانسته به این نتیجه برسد و بگوید که او از دختر سوءاستفاده می‎کند؟!
او ناگهان می‎گوید: "من باید با او صحبت کنم." اما دختر با ترس او را به روی خود خم می‎سازد.
یک پلیس از آنجا می‎گذرد.
او ساکت می‎شود.
پس از آن: "من باید با عمو صحبت کنم!"
او با دختر نزاع کوچکی می‎کند.
دختر در پایان می‎گوید: "بله، حق با عمو است: فقیر و غنی هرگز همدیگر را تحمل نمی‎کنند."
دانشجو به فکر فرو می‎رود: این دیگر یعنی چه؟ ــ
او به خانه می‎رود و دست‎هایش را می‎شوید، لباسش را عوض می‎کند و سپس به جلسه حلقه ادبی کنتس می‎رود.
او در آنجا شعرش را می‎خواند.
کنتس می‎گوید: "براوو!"
زنان دیگری هم آنجا بودند، خوش‎پوش و از این قبیل زنها، اما از ذهن دانشجو این دو واژه <فقیر> و <غنی> خارج نمی‎گشت. او خانم‎های خوش‎پوشی که وی را برای شعر <پسر مادرکش> تشویق می‎کردند تماشا می‎کرد، و او باید مرتب به دختر در فروشگاه می‎اندیشید.
و به عموی دختر.
او باید با عمو صحبت کند.
او سپس به همراه دو دوست جلسه حلقه ادبی کنتس را ترک می‎کند. آنها به یک کاباره می‎روند.
یکی از سه دوست می‎گوید: "به دو بخش تقسیم کردن زن خیلی عجیب است. یک بخش قدیس، بخش دیگر فاحشه. همچنین روح مرد هم به دو بخش تقسیم گشته است."
اما برای دانشجو فقط به دو بخش تقسیم کردن <فقیر و غنی> جالب بود.
آنها به کاباره می‎روند.
آنجا یک زن خواننده ترانه‎ای از یک مرد فانوس‎دار می‎خواند که هنگام روشن ساختن فانوس در خیابان دخترش را در حال خودفروشی می‎بیند. ترانه بسیار احساساتی بود و دانشجو را عمیقاً منقلب ساخت.
او ترانه را به عنوان اشاره‎ای از طرف خدا به حساب می‎آورد.
روز بعد به دختر می‎گوید: "من مایلم با عمویت صحبت کنم، اما به تو قول می‎دهم که نزاعی درنگیرد."
دختر می‎گوید: "قبول، اما با او خوب رفتار کن، او یک مرد سالخورده است."
و دختر آدرس رستورانی را که پسر می‎توانست عمو را در آنجا ملاقات کند به او می‎دهد.
در روز بعد دانشجو به آن رستوران می‎رود.
رستوران یک رستوران با غذاهای گیاهی بود.
عمو یک ریش بزی داشت.
دانشجو برای اولین بار واژه "توده" را می‎شنود.
دانشجو مغشوش رستوران را ترک می‎کند.
او چند بار دیگر دختر را ملاقات می‎کند، اما سپس همه چیز تمام می‎شود.
همچنین دیگر هیچ شعری ننوشت.
او دیگر شعر را دوست نداشت.

انقلاب آرام (II)
هنگامیکه من انتظار مرد غریبه را می‎کشیدم یک شب عمیقاً تاریک بود. بر روی چمنزار مه نشسته بود، اما آدم نمی‎توانست آن را ببیند، فقط می‎شد آن را بو کشید، شب چنین تاریک بود.
زنگ ساعت در دهکده دوری هشت شب را اعلام می‎کند. اما حالا باید او اینجا باشد! پس او کجا مانده است؟
یک اتومبیل از آنجا می‎گذرد. من خود را پشت درختی قرار می‎دهم و نور چراغ‎های جلوی اتومبیل به من برخورد نمی‎کنند. زیرا نباید مرا می‎دیدند که انتظار مرد غریبه را می‎کشم. عاقبت صدای قدم‎هائی را می‎شنوم ــ یک مرد. باید خودش باشد. من در خیابان می‎ایستم و منتظر می‎مانم.
نه، او نبود. یک ژاندارم بود.
وقتی ژاندارم مرا می‎بیند، یک لحظه بدگمان می‎گردد، سپس نزدیک‎تر می‎شود و مرا می‎شناسد. "آه، شمائید! وسط شب در خیابان چه می‎کنید؟"
من می‎گویم: "فقط کمی قدم می‎زنم."
او می‎گوید: "بله، بله، چه کار دیگری می‎شود کرد؟ آیا شنیده‎اید که فردا کارخانه را تعطیل می‎کنند ــ بله اینطور است! این رکود اقتصادی همه ما را نابود خواهد ساخت!"
"و در عین حال اگر کالاها اندکی عادلانه‎تر تقسیم می‎گشتند بنابراین همه می‎توانستند در این جهان زندگی کنند."
او با دقت به من نگاه می‎کند، او بدگمان می‎شود.
او می‎گوید: "پس بنابراین کار احمقانه‎ای نکنید. به این فکر کنید که بیکاران دیگری هم وجود دارند، میلیون‎ها نفر و شما تنها نیستید. شما هم نمی‎توانید آن را تغییر دهید."
"من به تنهائی نمی‎تونم، اما میلیونها نفر می‎توانند. "
او دوباره بدگمان می‎گردد و سپس با  انگشت مرا تهدید می‎کند.
او می‎گوید: "شما، شما، این مقایسه خطرناکی است" و می‎خندد.
و سپس خود را به سمت من خم می‎کند:
"من می‎تونم درک کنم، اگر شما مردم جوان از اینکه کار و هیچ آینده‎ای ندارید راضی نباشید و غر و لند کنید، اما فقط کار احمقانه‎ای نکنید، جوانان همیشه متمایل به رفتار افراطی‎اند ــ من خودم در زمان جوانی یک میلیتاریست بودم، می‎خواستم همه چیز را تسخیر کنم، اما سپس در جنگ شرکت داشتم، و بعد همه چیز برایم متفاوت شد ــ"
"جنگ همیشه وجود خواهد داشت."
"شما جنگ را به یاد می‎آورید؟ مگر شما اصلاً چند سال دارید؟"
"بیست سال."
"پس شما هنوز در زمان آغاز گشتن جنگ به دنیا نیامده بودید."
"من در زمان جنگ به دنیا آمده‎ام."
"آها."
"من دیگر جنگ را به یاد نمی‎آورم."
"اما شما بیست ساله هستید، پس چرا می‎گویند که شما نوزده سال دارید؟"
"همینطوری."
"خنده‎دار است. ما در زمان جوانی خودمان را مسن‎تر می‎کردیم و شماها خود را جوان‎تر. خب چیز بدی نیست و خداحافظ!"
"خدا حافظ، آقای کمیسر!"
"خدا حافظ!"
من رفتن او را تماشا می‎کنم.
بله، حالا همه چیز متفاوت است.
آقای ژاندارم، در دوران جوانی تو همه غذا برای خوردن داشتند. تو هم توانستی یک ژاندارم بشوی، اما من؟ من قدرت خرید هیچ چیز ندارم، هیچ سرگرمی‎ای ندارم ــ من گاهی ترجیح می‎دهم خود را بکشم.
در این وقت کسی به شانه‎ام می‎زند ــ من سرم را می‎چرخانم.
یک آقا با عینک تیره در برابرم ایستاده بود.
او می‎پرسد: "اسم شب؟"
من می‎گویم: "روغن گریس‎کاری."
آها، این مرد غریبه بود.
"من باید مدتی طولانی انتظار می‎کشیدم تا صحبت شما با ژاندارم تمام شود. در باره چه چیزی اصلاً این همه مدت با او صحبت می‎کردید؟"
"او با من صحبت کرد، و من فقط او را از نظر امنیتی می‎سنجیدم."
مرد غریبه می‎گوید: "خوب، امیدوارم بشود به شما اعتماد کرد."
"این چه حرفی‎ست که شما می‎زنید!"
مرد غریبه می‎گوید: "بسیار خب" و یک نامه ضخیم از جیبش بیرون می‎کشد.
"از اینکه شما به ما تعلق دارید کسی چیزی نمی‎داند. این نامه را مخفیانه به شهردار بدهید. هیچکس نباید متوجه شود. تمام اعضای حزب تحت مراقبت هستند."
سپس مرد غریبه می‎رود.
"آیا به زودی آغاز می‎شود؟"
"بله."
خدا را شکر!

یوهانا.

هوا چنان لطیف و وسوسه کننده بود که ما برای رفتن به خانه مایل به تصمیم گرفتن نبودیم. ستاره‎ها مانند چشمان عاشق یک جهانِ دور می‎درخشیدند؛ بادهای شبانه مانند مخمل در هوا نرم بازی می‎کردند، سکوتی انبوه و اغواگر مانند یک کت ابریشمی بر روی زمین قرار داشت.
یوهانا که تا شب جدی بود در کافه سرحال می‎آید، حالا او یک ترانه کوچک مجارستانی رو به هوا می‎خواند:

هوا کوچولو آیا تو از بامداد می‎آئی،
از آنجائی که سروهای بلند ایستاده‎اند،
آیا تو خانه کوچک سفید مرا و
ارباب تاریکم را در آنجا دیدی؟

چشم‎های سیاهی دارد او مانند ذغال،
و ریشش انبوه است و دراز،
مانند درخت کنار آب بازی‎کنان
بدنش قوی است و باریک اندام.

و اسبش بسیار زیرک است،
چنان متحرک به سان باد،
خود را آماده ساز هوای کوچکم، شناور باش،
به سوی خانه بشتاب، سریع پرواز کن!

یوهانا، آیا مگر شما از آسیا هستید؟
من از آسمانم، و یک کودک رانده شده‎ام. آه، که من نمی‎توانم صحبت کنم، به هیچکس نتوانسته‎ام آن را بگویم، و اما اگر می‎توانستم آن را یک بار تعریف کنم باید مرا بسیار سبک می‎ساخت ــ و من می‎خواهم این کار را بکنم، من می‎خواهم همینجا بر روی باستیونِ ساکت این کار را بکنم. بنشینیم.
یوهانا تعریف می‎کند.
او از مرز مجارستان‎ـ‎لهستان به اینجا آمده بود. سال‎ها قبل در آنجا یک چوپان جوان زندگی می‎کرد که از گله‎های گاو اربابش در مراتع وسیع بی‎پایان مراقبت می‎کرد. او شب‎ها همراه با حیوانات در مراتع می‎خوابید، و تا زمانیکه هنوز یک ساقه سبز دیده می‎گشت هیچ انسانی را نمی‎دید، بجز مشاور را که گاهی اوقات برای انتخاب چند گاو با اسب می‎آمد و او را هم با شلاق می‎زد. در زمستان اما ورونیکای زیبا را در روستا می‎دید، یک دختر پانزده ساله با دو چشم پر از موسیقی. ورونیکا مورد علاقه او بود، و او ورونیکا را گاهی شب‎ها در پشت اصطبل گاوها ملاقات می‎کرد.
یک زمستان بسیار خوشحال کننده بود، با وجود آنکه چوپان جوان بیشتر از همیشه شلاق خورده بود ــ آنها در یک شب روشن دوباره در کنار اصطبل ایستاده بودند و در سکوت از سعادت‎شان لذت می‎بردند؛ در این وقت یک چکاوک در کنار آنها به هوا پر می‎کشد.
چوپان شکایت می‎کند، آه مریم مقدس، می‎شنوی ورونیکا، چکاوک آنجاست، حالا باید به مراتع بروم و تابستان طولانی‎ست!
آنها به خود قوت قلب می‎دهند و صبح به نزد ارباب می‎روند و از او خواهش می‎کنند به آنها اجازه ازدواج بدهد. ارباب یک ارباب جوان و زیبا بود، و می‎خندد، و دستور می‎دهد کشیش را بیاورند. هنگامیکه کشیش آنها را به ازدواج هم درمی‎آورد مشاور وارد می‎شود و می‎گوید: ارباب مهربان، امروز صبح چکاوک آواز خواند، گاوها باید به مراتع بروند. چوپان باید می‎رفت و حتی وقت پیدا نکرد که ورونیکا را ببوسد.
ارباب می‎گوید باید به همسرت خوش بگذرد، او می‎تواند در قصر زندگی کند.
تابستان بسیار طولانی بود، و از آنجا که ورونیکا بسیار زیبا بود، بنابراین چوپان دلیل زیادی برای گریستن داشت؛ زیرا او در بهار می‎دانست که زمستان این سال زمستان بدی خواهد گشت، ارباب جوان بسیار زیبا بود و خیلی سریع خندیده بود. اما آدم چطور می‎تواند تمام وقت سال را گریه کند!
او زمستان بعد را هم گریست، و نتوانست حتی خوشحال شود وقتی شنید که ورونیکا در قصر یک دختر به دنیا آورده است، و در واقع یک دختر زیبا.
دختر بزرگ می‎شود، اما ورونیکا و چوپان می‎میرند؛ زیرا که زیبائی برای همیشه باقی نمی‎ماند و عنایت مانند باد بر روی مزارع متغیر است.
اما یوهانای کوچک در قصر نگاه داشته می‎شود، زیرا که او بیش از حد زیبا بود و ارباب از او خوشش می‎آمد، کشیش خانه به او و پسر ارباب درس می‎داد، و او چیزهای گوناگونی می‎آموخت، همچنین یک محبت بزرگ برای اشتفان، وارث جوان. اشتفان هم به محبت او پاسخ می‎داد، و هر دو می‎توانستند بسیار خوشبخت باشند، اگر خانم مهربان، مادر اشتفان، مهربان‎تر دیده می‎گشت. اما او یک خانم مغرور بود که یوهانا را دوست نداشت و اغلب بر گونه‎های قرمزش می‎زد.
یک روز ارباب را، پدر اشتفان را از جنگل، جائیکه او را افتاده بر روی زمین یافته بودند می‎آورند؛ اسب نر قرمز زیبا غمگین در کنار گاری کوچک حرکت می‎کرد. ارباب سالخورده در واقع کشته شده بود، و مادر اشتفان چون او تازه پانزده ساله شده بود خودش کنترل املاک را به عهده می‎گیرد.
او در روز خاکسپاری شانه یوهانا را می‎گیرد و می‎گوید باید از آنجا برود و اگر نمی‎خواهد شلاق را احساس کند بنابراین نباید دیگر هرگز خود را در قصر نشان دهد.
یوهانا گریه کنان از قصر خارج می‎شود و به مزرعه می‎رود؛ شب اشتفان به دنبالش می‎رود، برایش کلبه‎ای می‎سازد و غذا و آب می‎آورد. یوهانا دوباره می‎خندید، و به این نحو چندین ماه کاملاً عالی می‎گذرد.
باد می‎وزید، شب‎ها سرد می‎شوند، بر بالای کوه‎های آبی در افق مرغان وحشی در آسمان به پرواز می‎آیند، چمن‎ها خشک می‎شوند، اشتفان دیگر نمی‎آمد، یوهانا دیگر آب در چشم نداشت، و در مسیر خورشید به راه می‎افتد، دور، دور از خانه‎ای که او را تا عمیق‎ترین نقطه روح به درد می‎آورد. جوراب و کفشی که از خانه اعیانی با خود به مزرعه آورده بود پاره شده و پاهای لختش بر زمین سخت خونین گشته بودند، سرمای یخزده بر شب می‎افتد، یوهانا منجمد و از گرسنگی ضعیف گشته اما بدون فکر به یخبندان و گرسنگی در روشنائی ماه به دریاچه بزرگی می‎رسد. او مستقیم به سمت دریاچه می‎رود، و اگر یک صدا او را نمی‎خواند بدون آنکه خود بداند و بخواهد به درون دریاچه می‎رفت. کسی که او را صدا کرد یک سوارکار بود که کاملاً نزدیک او توقف می‎کند، مهتاب درخشان می‎تابید و خود را هزار برابر از سطح وسیع آب انعکاس می‎داد، دست سوارکار بر روی موی دختر قرار می‎گیرد و سر او را به سمت پرتو ماه خم می‎سازد. سپس کودکِ سرد را کنار شکم نرم اسب قرار می‎دهد و می‎گوید: خودت را گرم کن، اما ساکت باش؛ گرگ در این نزدیکی‎ست.
یوهانا می‎ایستد و سکوت می‎کند، بخار بدن اسب حالش را خوب می‎سازد ــ پس از مدتی صدای عجیبی از دور به گوش می‎رسد، صدائی شبیه به پارس خشن سگ. سوارکار ماشه تفنگ درازش را می‎کشد، اسب می‎لرزید و آه می‎کشید، یک سایه سیاه در فاصله بیست قدمی خود را نشان می‎دهد. او یک گرگ بود.
تفنگ به صدا می‎آید، سایه ناپدید می‎شود، اما صدای زوزه بلندی در دوردست قابل شنیدن می‎شود، اسب مرتب وحشت‎زده‎تر می‎گشت و شدیدتر آه می‎کشید.
سوارکار با عجله داد می‎زند بپر بالا دختر، یک گروه گرگ می‎آید ــ سلیم، سریع‎تر!
او با این کلمات دختر را بلند کرده و روی زین می‎نشاند و اسب نفس نفس زنان در کنار دریاچه با وحشت زیاد می‎تاخت و زوزه گرگ‎ها آنها را از پشت تعقیب می‎کرد. به این نحو نیم‎ساعت می‎گذرد، در این هنگام گام‎های اسب نامنظم می‎گردند. کمرش به لرزش افتاده بود، زوزه گرگ‎ها نزدیک‎تر می‎گشت ــ سوارکار می‎گوید سلیم یک مزرعه دیگر هم تحمل کن وگرنه همه ما کشته می‎شویم، و مهمیز را به شکم حیوان می‎فشرد. اسب فاصله کوتاهی را به پرواز می‎آید و سپس درهم می‎شکند. سوارکار به زحمت خود و دختر را از زمین بلند می‎کند، دستش را می‎گیرد و با سرعت  می‎دود. اما هنوز هزار متر دور نشده بودند که زانوهای یوهانا خم می‎شوند و ناتوان بر روی زمین می‎افتد. زوزه گرگ‎ها مرتب نزدیک‎تر می‎گشت. سوارکار از نفس افتاده یک شیپور به کنار دهانش می‎گذارد و صداهای تیزی از آن خارج می‎سازد، سپس دختر را روی بازوانش حمل می‎کند و به فرار ادامه می‎دهد ــ یک سایه گسترده ظاهر می‎شود، این ملک زراعی او بود، اما گرگ‎ها کاملاً به او نزدیک بودند ــ در این لحظات خطرناک صدای سم اسب‎های یک دسته سوارکار به سمت آن دو بلند می‎شود. صدای کمک‎خواهی شیپور ارباب شنیده شده بود، خدمتکارانش با چماق بر اسب‎های بدون زین جهیده و به سمت آنها می‎تاختند. تعداد زیاد آنها جانوران گرسنه را می‎راند. ــ
ــ نجات دهنده یوهانا یک اشراف‎زاده بلندقامت چهل ساله بود که مزارع و کشاورزان زیادی به او تعلق داشتند. او یوهانا را در نزد خود نگاه می‎دارد، به او غذا و یک تخت نرم می‎دهد و صبح روز بعد جوراب و کفش زیبائی به او می‎پوشاند.
در بهار سال بعد او را همراه خود به براتیسلاوا می‎برد، و دختر از آنجا می‎گریزد و در یک شب گرم به ویَن می‎رسد. در خیابان زینگر یک از همسایگان اشراف‎زاده او را می‎بیند، او شخص خوبی بود، به او قول می‎دهد که نه تنها به اشراف‎زاده چیزی نگوید بلکه حتی او را به اشتباه هم خواهد انداخت، مرد خوشخوی مجارستانی برایش یک تسلی بود و از کمک کردن به او هیچ مضایقه نکرد.
سلامتی، جوانی و بهار در یوهانا بیدار گشته بودند، و ویَن هم در این کار سهیم بود. این شهر یک جریان فراموشی واقعی‎ست، وقتی آدم به درونش برود و با مهارت در آن غوطه‎ور گرد بنابراین چیزهای خوب و چیزهای بد را فراموش می‎کند.
همه چیز مانند یک رؤیای دور در پشت یوهانا قرار داشت، گوشت و خون زندگی شیرین و آسوده روزانه را به او اعطا کرده بودند، او می‎دید که دیگر هیچکس چیزی از او نمی‎خواهد، او به هویتلدورف می‎رود، به هیتسینگ، او به کافه می‎رود و به تآتر، او در خیابان‎های گرابن و کوهل‎مارکت گردش می‎کند، او هوا را گرم می‎یابد و بستنی را عالی، او زندگی می‎کرد، ویَنی شده بود.
او هیچ کجا بجز آنجا مؤفق به این کار نمی‎گشت.
وقتی یوهانا به این قسمت از داستانش می‎رسد رایحه سفیدی مانند یک شلیک در آسمان به پرواز می‎آید ــ این بامداد بود، صدای چهچهه یک چکاوک از مزرعه‎ای آهسته بلند می‎شود و تا باستیون نفوذ می‎کند.