ملالت.

اینکه می‎گویند "یک انسان باهوش هرگز ملول نمی‎گردد!" نوعی افسانه است. البته آدم نمی‎خواهد اعتراف کند این احساس را که اثبات حماقت است می‎شناسد، و فقط در پنهان ملول می‎گردد. بنابراین تا حدودی عادتی ناشایست. اگر یک دوست عاقل به کسی غمخوارانه بگوید: "اما می‎شنوی دوست عزیز، در تنهائی‎ات باید گاهی زمان برای تو دراز گردد"، به این ترتیب فرد مخاطب یک چهره متعجب به خود می‎گیرد، طوریکه انگار برای اولین بار در زندگی می‎شنود یک چنین موردی ممکن است، و جواب می‎دهد: "برای من؟ ــ اوه نه ــ اگر آدم بداند چطو خود را مشغول سازد ..." سپس آن دوست عاقل طوری شرمنده می‎گردد که انگار به خاطر داشتن استعداد در ملول گشتن تقریباً مچش گرفته شده است، و با عجله پاسخ می‎دهد: "بله، حق با توست، اگر آدم خود را مشغول سازد ... خواندن، تحصیل، کار ... برای من هم روزها مرتب بیش از حد کوتاه می‎گردند."
ریاکاری ناب! مردم مانند من و هر کس دیگر خیلی خوب می‎دانند که چگونه ساعات در زندگی می‎توانند دزدکی بروند، کدر و خاکستری و سربی بروند ــ بله، من فکر می‎کنم که نامش <سربی> باشد. معمولاً آدم تحت نام سرب چیزی فشار دهنده، کُند و بی زرق و برق را تصور می‎کند، دقیقاً همانطور که ساعات و روزهای کسل کننده هستند ... علاوه بر آن هنوز یک ایده مرتبط با بام‎های سربی ونیز هم می‎آید که به رقت‎انگیز بودن این تصویر شدت می‎بخشد. چه کسی یک بار دارای این احساس نبوده، که  پیشانی را بر لبه پنجره فشردن و به یک باران طولانی به بیرون نگریستن چه معنا می‎دهد، سپس خود را بر روی مبل انداختن و پا را رو به سقف بلند ساختن، کاری که هیچ تسهیلی ایجاد نمی‎کند؛ سپس به ساعت نگاه کردن و متوجه گشتن این موضوع که حالا درست یک ساعت زودتر از دیروز در همین ساعت است؛ طوری خمیازه بکشد که انگار آدم پادشاه کویر در یک قفس است؛ کمی قصد فکر کردن کند و در مغز هیچ چیز بجز انعکاس یک ملودی ارگ دستی تولید نکند ــ عاقبت چشم‎ها را بستن و خود را به این تسلیم کردن که آدم در جهان است ــ یک جهان، چنان متروک مانند خانه خشک گشته یک حلزون. آدم در نهایت به یاد منطق معروفی که در ابتدا ذکر گشت می‎افتد، و چنین به نظر می‎رسد که به موجب نیرویش آدم از اجتماع افراد باهوش اخراج شده است و شروع می‎کند به تحقیر خویش، بدترین بی‎ادبی‎ها را یه خود می‎گوید و این جسارت را ندارد در برابر آن از خود دفاع کند: "بله، من ابله‎ام ــ و یک آدم عاطل و باطل و بی انرژی و یک موجودی گمراه ... آه، آه ..." دوباره اندام‎ها خود را می‎کشند و فک‎ها خود را جابه جا می‎سازند.
من در این حالت روحی خود را به سمت میز تحریر می‎کشانم تا ملالتم را بنویسم. این کار از نوع دشمن را از شاخ‎هایش گرفتن است. "حالا گیرت آوردم ای شبح خاکستری سربی، حالا تو باید به من پاسخگو باشی که چرا آزارم می‎دهی؟"
تو عذرخواهانه پاسخ می‎دهی: "خدای من، اگر من اینجا نبودم باید کجا زندگی می‎کردم؟ در یک قصر متروکه، در وسط زمستان، در نزد انسان جوانی که به زندگی جهانی، مسافرت، کار در مزرعه و غیره عادت دارد و کسیکه حالا باید شش ماه فقط در جوار مادربزرگش و طوطی او زندگی کند، کسیکه نه شکارچی است، نه دانشمند، نه کلکسیونر تمبر ..."
"کافیست ــ حق با توست ملالت، و تو مشروعی. همچنین به عنوان مجازات و توبه صالحی ... شکنجه‎ام بده، من سزاور چیز بهتری نیستم. چرا من این ..."

*
در اینجا نویسنده توسط ورود یک خدمتکار متوقف می‎گردد.
"بارونس اجازه دادند از شما خواهش شود که زحمت کشیده و در سالن کوچک آبی رنگ پیش ایشان بروید."
بودو فون رویتلینگن قلم را روی میز می‎گذارد و بلند می‎شود: "من فوری می‎آیم!"
مرد جوان در حال پیمودن مسیری که به سالن آبی رنگ منتهی می‎گشت فکر می‎کند: "چه چیزی ممکن است مادربزرگ از من بخواهد؟ شاید او هم ملول است و می‎خواهد سرگرم شود ــ شاید می‎خواهد مرا برای ورق بازی مجاب کند ــ فقط این را کم داشتم! یا اینکه می‎خواهد برایم خطابه ایراد کند ــ این هم یک نوع مجازات و کفاره است! من به تدریج کاملاً مقدس خواهم شد ــ و من برای مقدس شدن بسیار نامناسبم ــ و همچنین برای یک نوه وظیفه‎شناس و خوشایند بودن هم نامناسبم ... مادربزرگ‎ها از گونه‎ای هستند که من رفتار با آنها را نمی‎دانم ــ من فاقد حس برای افراد سالخورده‎ام."
مرد جوان مشغول با چنین افکاری وارد اتاق می‎شود.
"تو دستور دادی؟"
"بله بودو، من دستور دادم. بشین!"
بارونس برادن، مالک منطقه زراعی اوبرن‎دورف، یک خانم شصت و دو ساله است. چهره هنوز گلگونش با موی سفید نقره‎ای آثاری قابل توجه از زیبائی نشان می‎دهد. بودو تازه چند روز قبل با او آشنا شده بود. مادر بودو بیست سال پیش فوت کرده بود و پدرش با مادر زن رابطه خوبی نداشت و از او فقط طوری صحبت می‎کرد که در لطیفه‎های شناخته شده در باره مادر زن آورده می‎شوند.
با این وجود در این دشمنی تمام اشتباهات متوجه داماد بوده است. او با زن ثروتمند جوان بر خلاف خواسته مادرش ازدواج کرده و ثروت قابل توجه دختر را حیف و میل کرده بود. حالا او هم از یک سال قبل فوت کرده بود و بودو بیست و پنج ساله که تا حال زندگی یک وارث بزرگ را می‎گذراند خود را ناگهان تقریباً بی‎بضاعت و بی‎آینده در جهان رها گشته می‎دید. او دارای شغل عمومی نبود؛ تنها رشته تخصصی او تحصیل در آکادمی کشاورزی در هوهن‎هایم و فارق‎التحصیل شدن از آنجا بود، چون او آن را برای سرنوشت محتمل خود می‎پنداشت که روزی امور مزارع خانواده را به عهده گیرد. حالا املاک در اختیارش قرار گرفته بودند، اما با چنان بدهکاری زیادی که درآمد به سختی می‎توانست کفایت مخارج را کند. چه باید کرد؟ زمین‎ها را بفروشد یا خیلی بیشتر، آنطور که در نزد فروش‎های اجباری معمول است ــ حراج کند؟
بودو با وکیلش در باره فروش چندین بار مشاوره می‎کند، که ناگهان یک چرخش کاملاً غیر منتظره رخ می‎دهد. این نامه توسط مادربزرگش که او با وی هیچ معاشرتی نداشت فرستاده شده بود:
"اینطور که می‎شنوم پسر دختر من خود را در وضعیت مالی بغرنج و نامؤفقی می‎یابد. من مایلم امور مالی را به عهده گرفته و تا حد امکان منظم سازم. شرط: بودو فون رویتلینگن باید فوری به اوبرن‎دورف بیاید و شش ماه پیش من زندگی کند.
هیلده‎گارد  برادن."
پیشنهاد را نمی‎شد رد کرد. کسیکه زمانی تا گردن مقروض بوده است می‎تواند خوب تصور کند که اگر به جای بودو بود چه انجام می‎داد. وقتی حالا کسی از آسمان به پائین می‎افتد و پیشهاد همکاری می‎دهد که گره‎ها و ابهامات مالی را که به خفه کردن تهدید می‎کنند در دست بگیرد و آنها را بگشاید، بنابراین آدم با خوشحالی این پیشنهاد را خواهد پذیرفت، اگر هم که این پیشنهاد از مادربزرگ شیطان شده باشد، چه برسد به مادربزرگ خود آدم.
بودو به وکیلش که در عین حال دوست دوران جوانیش بود می‎گوید: "تریک عزیز، شجاعتم را تحسین کن، من می‎خواهم این کار را قبول کنم."
"این کاملاً مشخص است."
"دکتر عزیزم، جریان خیلی هم ساده نیست. شرط دفن شش ماهه چیزی مخوف در خود مخفی دارد. مادرزن پدرم باید در بین تمام مادرزن‎ها نفرت‎انگیزترین‎ها باشد، و اگر من شجاعت رفتن به غارش را به خودم بدهم بنابراین می‎توانم به این عمل شجاعانه افتخار کنم، اگر هم تو لبخندزنان سرت را تکان بدهی. من فوری به سمت اوبرن‎دورف سفر می‎کنم و تا چند روز دیگر برایت گزارش خواهم فرستاد."
گزارش وعده داده شده به شرح زیر بود:
مادربزرگ یک ابول‎الهول است. آنچه او با من در پیش دارد، یک رمز و راز ژرف است.
من با تپش قلب خاصی خودم را به او معرفی کردم. من خودم را آماده کرده بودم که اولاً او مانند شب زشت باشد، دوماً اینکه با موعظه کردن و متهم ساختن از من استقبال کند. متهم کردن به اینکه من به عنوان پسر یک پدر بد به دنیا آمده‎ام، که چیز درست و حسابی‎ای نیاموخته‎ام، که تصور می‎کنم او بدون شک بدهکاریم را می‎پردازد ــ اوه نه، برای آن باید این کار و آن کار را انجام دهم، شش ماه آدم بسیار خوبی باشم، یا با یک دست‎پروده او ازواج کنم، یا جانشین مباشر املاکش شوم، یا پابرهنه برای زیارت به <ماریا تافرل>  بروم.
اما هیچیک از این چیزها. من خود را در حضور بانوی سالخورده‎ای زیبا و مهربان یافتم، که پس از آنکه باخشنودی وراندازم کرد گفت: "پسر عزیزم، تو چه شباهتی به آگوستینه بیچاره‎ام داری!"
شرفیابی فقط یک ربع طول کشید. از کسب و کار هیچ کلمه‎ای گفته نشد. دستور داده می‎شود که من را به قسمت پشت قصر راهنمائی کنند، جائیکه مجموعه‎ای از اتاق‎ها در اختیارم قرار داه شده است. من از آن زمان ــ من پنج روز است که اینجا هستم ــ خانم خانه را فقط دو یا سه بار هنگام غذا خوردن دیده‎ام؛ معمولاً بخاطر سر درد در اتاقش می‎ماند، و من آنجا در سالن بزرگ غذاخوری تنها می‎نشینم. من در واقع تنها مهمان مادربزرگم هستم و همانطور که می‎دانی او کسی را ندارد و کاملاً تنها اینجا زندگی می‎کند. تو می‎توانی لذت این واقعیت را تصور کنی.
بانوی سالخورده در ساعات اندکی که من در حضورش گذراندم اغلب بسیار ساکت بود و فقط گذاشت من صحبت کنم، به این نحو که مرا با اقسام پرسش‎ها برای تعریف کردن از سفر و تجربیات دیگرم تشویق می‎کرد. اما تعریف کردن با موفقیت انجام نمی‎گرفت. من می‎خواستم زبانم را طوری تنظیم کنم که برای گوش‎های جدی و مؤمن مناسب باشد، و من مجبور بودم لحظه به لحظه توقف کنم؛ ممکن است این تأثیر را گذارده باشم که به رنج لکنت زبان مبتلا هستم. من احساس می‎کنم بجای بازی نقشی درخشان خیلی بیشتر یک نقش رقت‎انگیز ابلهانه را اینجا بازی می‎کنم؛ من اصلاً توانائی مصاحبت با افراد سالخورده را ندارم ... من فاقد منزلت، دقت، آرامش؛ و بقیه خصوصیاتی هستم که به عنوان ذخیره برای حالت روحی شاد، خوشی زندگی و بیان راحت کلمات ضروری‎اند، اینها در شرایط فعلی چنان ضعیفند که من از خود با وحشت می‎پرسم شاید آنها را کاملاً از دست داده‎ام. اگر الهه سرنوشتم به زودی به من نگوید که در حبس شش ماه خود چه باید انجام بدهم، بنابراین زنجیرهایم را پاره کرده و خواهم گریخت.

* 
در بین فرستادن نامه بالا و ملالتی که قبلاً ذکر شده بود یک هفته قرار داشت.
حالا بودو دستور مادربزرگش را اجرا می‎کند، به این نحو که بر روی صندلی راحتی روبروی مادربزرگ می‎نشیند و انتظار چیزهائی را می‎کشید که خواهند آمد.
بارونس ابتدا می‎پرسد: "به من بگو، آیا تو گاهی احساس ملالت نمی‎کنی؟"
بودو یک چهره شگفت‎زده به خود می‎گیرد.
"ملالت؟ ــ اوه، اگر آدم بداند چگونه خود را مشغول سازد ــ"
"بدون شک؛ اما این همان چیزی‎ست که تو در اینجا کاملاً فاقد آن هستی."
بودو ساکت فکر می‎کند: "آها، حالا شروع شد، شغل مباشرت به عهده‎ام گذاشته خواهد شد."
"و تو خودت تقریباً انسان ملولی هستی ــ"
"من این شهرت را هرگز نداشتم ــ اما اعتراف می‎کنم که باید در تو چنین تأثیری را تولید کرده باشم."
احتمالاً تو فکر می‎کنی درست همانطور که آدم باید در مراسم سوگواری یک چهره غمگین، در یک سخنرانی علمی یک چهره جدی و هنگام خواندن سرود ملی یک چهره مشتاق به خود گرفت ــ در نزد یک خانم سالخورده گرفتن یک چهره خواب‎آلود باید اجباری باشد؟
"من؟ اوه ــ اما ــ"
"هیچ چیز <اما> ــ یا تو طبیعتاً یک ماهی کپور مالیخولیائی هستی یا تو آن را وانمود می‎کنی. و من فکر کنم فرض دوم صحیح‎تر باشد، زیرا آگوستینه من شادترین زن بود ــ مانند مادرش."
"مادربزگ، آیا تو شادی؟ پس تو هم کمی وانمود می‎کنی ..."
"من هم وانمود کردم. من می‎خواستم اول تو را خوب تماشا کنم. در ضمن من یک <بچه شاد> نیستم، همچنین مدت درازی‎ست که دیگر عروسک بازی نمی‎کنم. تو شکل زمان دستور زبانی را اشتباه گرفته‎ای؛ من شاد نیستم، اما من شاد بودم و درک کامل شوریدگی جوانان را در خودم حفظ کرده‎ام. هنوز هم قادرم شوخ باشم و مانند یک کودک بخندم، اما برای آن باید در یک جمع برانگیزنده‎تری باشم از ــ"
"از با من بودن؟ من قبول دارم. اما مادربزرگ، یخ می‎تواند ذوب شود ــ من در واقع یخ زده‎ام. اما وقتی به من از روح و احساس تو چنین گرمای غیر منتظره‎ای می‎تابد ..."
"فقط ذوب شو پسرم، ذوب شو! در واقع من خورشید نیستم، اما همچنین چراغ شب هم نیستم ... در ضمن می‎دانم که تو آنقدر هم دارای درخشندگی کمی که سعی می‎کنی در برابر من نشان دهی نیستی، من تو را بهتر می‎شناسم و چیزهای بیشتری از تو می‎دانم که فکرش را هم نمی‎توانی بکنی. پدرت نمی‎گذاشت تو را پیش من بیاورند، اما من همیشه از رشد کردن و نوع زندگی کردن تو مطلع می‎گشتم. من مطلع شدم که تو یک پسر باهوش و عاقلی بودی و اغلب به این خاطر که تو هیچ شغل درست و حسابی نداری عصبانی می‎گشتم."
"بله، این همان چیزیست که حالا مرا هم از ندامت پر می‎سازد ... من باید خودم را با شغلی درست و حسابی مشغول می‎ساختم و به زندگیم یک تکلیف، یک محتوا می‎دادم. البته هرگز فکر نمی‎کردم که به من روزی فقط یک میراث پر از بدهی باید برسد."
"تو حتماً فکر می‎کنی که من قصد دارم بدهکاریت را بپردازم؟"
"صادقانه بگویم ــ بله. وگرنه مداخله غیر منتظره تو در سرنوشت من را چطور می‎توان توضیح داد؟ و چون حالا ما چنین صریح با هم صحبت می‎کنیم، چیزی که برایم فوق‎العاده مطلوب است، بنابراین بگذار همین حالا برایم روشن شود که تو از من به عنوان عمل متقابل برای سخاوتت چه انتظار داری و توقیف من در قصر اوبرن‎دورف به چه منظور است. من نمی‎توانم باور کنم که جذابیت حضور شش ماه من است که ــ"
"شاید بخواهم تو را تا پایان عمرم نگاه دارم؟"
"من باید با بیست یا سی سال از این مهمان‎نوازی لذت ببرم؟"
"آرام باش. من از تو توقع ندارم تمام دوران جوانیت را با یک آدم سالخورده بگذرانی. تو باید ازدواج کنی."
"باید ازدواج کنم؟ ... بنابراین من درست حدس زده بودم ــ تو نقشه‎ای در سر داری. اینجا در قصر یک دوشیزه مخفی شده که به خاطر التفات مخصوص تو خوشحال است که تو طبق روش همه مادرها و مادربزرگ‎ها می‎خواهی یک شوهر برایش پیدا کنی. ــ مادربزرگ گرامی، بسیار کوتاه: من از همین ابتدا یک نه قاطعانه می‎گویم. برای یک چنین چیزی من خودم را تحویل کسی نمی‎دهم، هم به خاطر مراعات فرد تحت الحمایه تو و هم بخاطر شأن شخص خودم. من هم بدهکاری‎ام را نگاه می‎دارم و هم آزادی‎ام را. بدهکاری من می‎تواند از طریق فروش تمام اموالم پرداخت شود و از آزادی برای سیاحت در جهان استفاده می‎کنم؛ برای به دست آوردن نانم هزاران راه وجود دارد ... و فقط وقتی ازدواج می‎کنم که با <فرد مناسب> مواجه شوم، وقتی که یک شور و شوق متقابل او و مرا به زندگی مشترک در فشار بگذارد ... اما ازدواج کردن به خاطر اینکه برای خودم و برای یک فرد جوان کاملاً بی‎تفاوت یک موقعیت در جهان خلق کنم؟ هرگز ــ هرگز!"
"هیجان به خرج نده، عزیزم.  در ضمن من از اینکه تو اینطور هستی خوشم می‎آید؛ تو فرزند آگوستینه من هستی ــ او هم در ایده ازدواج کردن کاملاً مستقل بود. البته او در نتیجه این کار خوشبخت نگشت ــ"
"که می‎داند؟ من فکر می‎کنم که پدرم او را صادقانه دوست داشت ... و او همچنین فقط این یک ساعت زیبا را وقتی تجربه کرد که با کنار گذاشتن تمام مزایای دنیوی از انتخاب قلبش پیروی نمود ــ"
"چه ایده‎های عاشقانه‎ای تو داری! بنابراین خدا را شکر تو یک انسان عادی نیستی ــ کسیکه، همیشه بدون تحرک و محتاط خود را فقط بر روی ریل می‎کشد. بیا اینجا، بگذار با تو دست بدهم، تو واقعاً شگفت‎زده‎ام ساختی."
"مادربزرگ، من شگفتزده‎ترم ... تو ابداً تناسبی با تصویری که من به طور کلی از بانوان سالخورده و بخصوص از تو طراحی کرده‎ام نداری ... تو از آنچه من انتظار دارم خیلی متفاوت‎تری و امروز خودت را دوباره با نور تازه‎ای نشان می‎دهی ــ"
"بله، بله ــ من یک جغد سالخورده عجیب و غریبم که حالات روحی و نیرنگ‎های خاص خود را دارد ... تو به زودی مرا خواهی شناخت."
"پس از به پایان رسیدن شش ماه؟ ... اگر تو قبل از آن من را بیرون نیندازی ــ"
"می‎خواهی بگوئی آزاد سازی. نه ــ من تو را نگاه می‎دارم."
"حتی اگر نخواهم شرایط تو را در مورد ازدواج بپذیرم؟"
"اما من ابداً چنین شرطی نگذاشتم."
"بسیار خوب، پس آنچه از من خواسته می‎شود چه است؟"
"هیچ چیز بجز ماندن تو. پس از شش ماه کارهایت تنظیم شده خواهند بود."
"تو همانطور که من برای دوستم تریک نوشتم مانند ابولهول می‎مانی."
"ایدیپوس عزیز، با این کلمه مرخصی، من احساس می‎کنم که دوباره سر دردم شروع شده است. تو باید امروز تنها غذا بخوری."
"واقعاً متأسفم، گفتگوی ما بسیار برانگیزنده بود."
"ما می‎توانیم یک بار دیگر آن را دوباره از سر بگیریم. برای امروز کافی‎ست، خدانگهدار!"

*
خب، من دوباره در سلول خودم هستم و در آنجا به نوشته متوقف گشته ادامه می‎دهم.
من از ملالت مشروع صحب می‎کردم. خب بله، البته تابع معاشرت یک مادربزرگ بودن که فقط در موارد نادر قابل مشاهده است کمال تفریح یک انسان جوان بیست و پنج ساله نیست؛ اما بانوی سالخورده خودش شروع می‎کند به لذتبخش شدن. آیا باید من خودم را در ارزیابی کل یک نوع انسان ــ نوع مادربزرگ‎ها ــ چنین بد فریفته باشم؟ یا اینکه مادربزرگ من یک پدیده است، یک شهاب، یک شبح؟ او دارای روح است؛ او کسی نیست که ــ برای اینکه از جملات او استفاده کنم ــ همیشه بدون تحرک و محتاط خود را فقط بر روی ریل می‎کشد. و من، کسیکه فکر می‎کردم یک زن سالخورده اصلاً نمی‎تواند طور دیگر بجز کشاندن خود بر روی ریل فکر و عمل کند! فرمانده قلعه‎ام مورد توجه من است، و با آن ملالت به پایان رسید ... زندانیانی وجود دارند که در معاشرت یک عنکبوت یا یک گل از میان سنگ حیاط زندان رشد کرده وقت را گذرانده‎اند، چرا من دوران محکومیتم را با مطالعه مادربزرگم شیرین نکنم؟

*
دوباره سه روز گذشته است و من موضوع مورد علاقه‎ام را در برابر خود ندیده‎ام. حالا آن <سرب> خاص دوباره شروع می‎کند به فشردن روح زندگیم. فاخته مقاومت کن! احتمالاً یک کتابخانه آنجا است، اما مطالعه طولانی تا درجه‎ای باعث اشباع مغز می‎شود و ادامه خواندن را ناممکن می‎سازد؛ سپس جهان خود را با مبارزاتش، عشق‎هایش و زندگیش در تمام کتاب‎ها منعکس می‎سازد ــ
حالا خدا را شکر، مادربزرگ گذاشت مرا یک بار دیگر پیش او بخوانند ... من تقریباً با هیجانِ شادی که معمولاً با آن همیشه به نزد زن زیبائی می‎رفتم که اجازه دست زدنش را داشتم به استقبال این ملاقات می‎روم ...

*
تریک عزیزم! تو در نامه‎ات که تازه به دستم رسیده است دلسوزانه از من می‎پرسی که آیا خودم را هنوز دار نزده‎ام. همانطور که می‎توانی از خطوط فعلی برداشت کنی این ایده سرگرم کننده تا حال به سراغم نیامده است ــ باید کسی با بریدن طناب مرا دوباره پائین آورده باشد. اما بدان، زندگی حالا خود را برایم بسیار هیجانزده شکل داده است. مادربزرگم ــ تو بیان مورد علاقه‎مان برای مشخص کردن انسانی که <همواره حضور دارد> را به یاد می‎آوری، سر و قلب در جای مناسب دارد، که در لحظه مناسب خندیدن و گریستن می‎داند، که با صراحت کامل می‎شود هرچه را که آدم فکر می‎کند به او گفت ــ در یک کلام: مادربزرگم ــ یک مرد حسابی‎ست.
دیروز با او غذا خوردم ــ یک مورد نادر ــ و ما تا نیمه‎های شب با هم بودیم. شامپایان تأثیر دلپذیری بر او گذارده بود، بر من هم همینطور، و ما شاد و بشاش بودیم ــ همانطور که تو می‎دانی من در ساعات خوب می‎توانم باشم. اما شادی او بر شادی من برتری یافته بود؛ برایم از دوران سعادتمند دوران دوستداشتنی ازدواجش و چند داستان غلغلک دهنده از دوران بیوه بودنش تعریف می‎کرد، اما با لطف و ظرافت یک مارکیز رژیم سابق؛ گذاشت که من ــ همچنین در زیر گل‎ها ــ اعترافات عمومی انجام دهم؛ با چنان لطافت و خشنودی درخشانی از مهمانی، از عشق صحبت می‎کرد که من با لذت اجازه خواستم با او به رسم برادری بنوشم و بجای <شما> او را <تو> خطاب کنم. او می‎خندد و می‎گوید: "بودوی من، ما در هر صورت همدیگر را <تو> خطاب می‎کنیم" و من می‎گویم: "این درست است، اما من می‎خواستم بجای مادربزرگ به تو برادر بگویم."
من باید به او قول شرف می‎دادم که هر اتفاقی هم بیفتد تمام شش ماه را تحمل کنم.
من پاسخ می‎دهم: "مگر چه اتفاقی باید بیفتد؟ تنها خطر موجود می‎تواند این باشد که من از ملالت مانند یک نور و گلی بی آب آهسته پژمرده شوم و بمیرم ــ چرا نباید ما مردها یک بار خود را با گیاهان گلدار مقایسه کنیم؟ ــ آدم دقیقاً می‎داند که گیاهانی از جنس‎های مختلف وجود دارند ــ اما این خطر هم از میان رفته است، چون برای من با بودن در جوار یک چنین برادر دوستداشتنی‎ای نمی‎تواند دیگر ملالت انگیز باشد، اگر من اصلاً می‎دانستم که ملالت چیست ... مادربزرگ پس چرا تا حال فقط اینطور وانمود می‎کردی؟"
"این در طبیعت من است. بودو، من یک توطئه‎چین هستم. در ضمن خطر تلف شدن بخاطر ملالت برای تو برداشته شده است. من فردا انتظار یک مهمان را می‎کشم: همسر افسر نیروی دریائی Korvettenkapitäns آقای فون بیشنی که اخیراً به مأموریت رفته. ــ او تصمیم دارد دوران در سفر بودن شوهر خود را پیش من بگذراند."
"آیا او زیبا و جوان است؟"
"همیشه این پرسش به مناسبت هر زن! این می‎تواند من را عصبانی کند. آیا فقط جوانی و زیبائی ما ــ آدم می‎توانست تقریباً بگوید حق وجود ما ــ ارزش ما را تعیین می‎کند؟"
"ببخش، برادر مادربزرگ، فقط اندکی از خواهرانت می‎فهمند که مانند تو جوانان را زائد سازند، و تو آنچه مربوط به زیبائیست واقعاً یک تصویری. با چنین ویژگی‎هائی من ماری مدیچی یا مادام دو مانتنو را نقاشی می‎کردم ــ"
"یا مادر گراککن؟"
اما برای امروز کافیست، تریک عزیز. من نمی‎توانم تمام گفتگویمان را برایت تکرار کنم؛ تو باید از این نمونه‎ها دریابی که مادربزرگم سزاوار تیتر <مرد حسابی> که به او اعطاء کرده‎ام است. من واقعاً متأسفم که در کنار هم بودن ما باید توسط ورود این زن افسر نیروی دریائی که احتمالاً با تکان تند هر باد در کنار پنجره تصاویری از طوفان‎های دریائی در برابر روحمان زنده خواهد ساخت مختل شود. چطور آدم می‎تواند وقتی یک مرغ دریائی نباشد با یک ملوان ازدواج کند؟ من از حالا بخاطر این زن شوهر به سفر رفته خشمگینم ... زیرا تو می‎دانی که احتمالاً چه فاجعه‎ای می‎تواند برایم رخ دهد؟ ... انسانی را تصور کن که یک قلب حساس دارد، که به دور از جهان با یک زن زیبای جوان ــ زیرا باید استلا فون بیشنی زیبا باشد ــ در ارتباط روزانه ... خلاصه، تو مرا درک می‎کنی. البته، این ایده برایم خالی از جذابیت نیست. در یک کلام، من دیگر ملالتی ندارم ... یک مرد باهوش هرگز ملول نمی‎شود، آن را به یاد داشته باش.

*
در این شب بودو فون رویتلینگن با هیجان سرزنده‎ای وارد سالن آبی رنگ می‎شود. او مانند همیشه زمانیکه برای غذا خوردن احضار می‎گشت کت و شلوار بر تن داشت و کراوات سفید زده بود، امروز اما یک غنچه گل کاملیا در سوراخ دگمه اضافه شده بود. سالن هنوز خالی است، اما به نظر می‎رسد که سالن هم امروز آرایش بزمانه انجام داده باشد. گلدان‎های روی میزها با گل‎های تازه پر شده‎اند، در شومینه کنده‎های چوب با شعله‎های بلندی ترق و تروق می‎کنند، تعداد بیشتری چراغ از حد معمول فضا را روشن می‎سازند، و درب‎های دولنگه مجاور سالن بزرگ همچنین روشن و باز هستند. تمام تأثیر از زندگی اجتماعی پایتخت هشدار می‎دهد؛ اوضاع طوری‎ست که انگار باید در اینجا یک جشن باشکوه بر پا گردد.
پس از مدتی خانم خانه داخل می‎شود. او هم امروز خود را فوق‎العاده زیبا ساخته بود. یک لباس بلند مخمل سیاه رنگ بر تن داشت، با دستکش سفید؛ بر روی موی به بالا جمع کرده یک تور اسپانیائی توسط سوزن الماس محکم نگاه داشته شده بود.
بودو در حال بوسیدن دست وی می‎گوید: "مادربزرگ، من امروز جرئت نمی‎کنم به تو برادر بگویم، تو برای من بیش از حد باشکوه دیده می‎شوی ــ درست شبیه به یک ملکه. آیا این چراغانی ــ احتمالاً همه اینها بخاطر افتخار مهمان جدید است؟"
"بودو، درست مانند این غنچه گل کاملیا، تو آن را برای خوشایند من به سوراخ دگمه‎ات فرو نکرده‎ای ... ستاره کوچکم دارد می‎آید ــ"
یک رایحه آرام گل برف، یک صدای آهسته پارچه ابریشم ــ بودو به سرعت سرش را برمی‎گرداند؛ مهمان جدید روبرویش ایستاده است.
بارونس برادن آنها را به هم معرفی می‎کند:
"نوه و رفیقم، بودو فون رویتلینگن؛ دختر دوم من، استلا فون بیشنی!"
همسر افسر نیروی دریائی در واقع برای این مقام بیش از حد جوان دیده می‎شود. بودو فکر می‎کند: "این عروس افسر رزناو جنگی نباید بیش از هجده سال داشته باشد." او به فکر کردن ادامه می‎دهد: "این صورت کوچک همچنین بیشتر مناسب یک جعبه دستمال کاغذیست تا در واقعیت."
و در حقیقت، گونه‎های گرد و تازه، چشم‎های درشتی که مژه‎های باورنکردنی بر رویشان سایه می‎افکند، دهان شبیه به قلب؛ حلقه‎های موی سیاه فرفری که با یک گیره سر مروارید به عقب نگاه داشته شده بود و تا پائین کمر موج می‎خورد، تمام اینها آدم را به یاد یک دختر ایده‎آل نقاشی شده می‎اندازد. بعلاوه یک اندام باریک و بلند در یک لباس صورتی کمرنگ که شفافیت آن شانه و بازوهای خوش تراشش را نمایان می‎ساخت. گردن هم مانند مو با مروارید تژئین شده است. حالا دختر لبخند می‎زند. بودو فکر می‎کند: "دوباره دو ردیف مروارید!"؛ اما در حالیکه او به تمام این چیزهای زیبا می‎اندیشد، تعظیم می‎کند و یک گفتگو مهار نگشته در باره سفر و ورود خانم مهربان آغاز می‎گردد.
بعد از چند دقیقه آنها به سمت میز غذا می‎روند. گفتگو اینجا بسیار سرزنده می‎شود. به مناسبت سفرهای دریائی ــ از افسر نیروی دریائی به مأموریت رفته صحبت بود ـ بودو از یک سفر در دریای مدیترانه تعریف می‎کند که او در قایق بادبانی یک دوست انجام داده بود، و تا آنجا که برایش مقدور بود آن را با حرارت تعریف می‎کند.
استلا پس از نوشیدن قهوه در پشت پیانو می‎نشیند و برخی از قطعات معروف را به بهترین نحو می‎نوازد؛ سپس با صدای شیرین و خوب آموزش دیده چند ترانه آتشین ایتالیائی می‎خواند. شب مانند باد به سرعت می‎گذرد. حالا ساعت نه شب است و خدمتکار چای را می‎آورد. آنها هنوز در حال گفتگو دو ساعت در کنار هم می‎مانند، در حالیکه زن جوان خود را شاد و درخشان همانطور که بارونس برادن دیروز بود نشان می‎دهد. طوریکه تقریباً بودو میل داشت به او هم پیشنهاد برادری بدهد.
بانوی سالخورده به یکی از اظهار نظرهای بودو چنین پاسخ می‎دهد: "تو نباید تعجب کنی که ستاره کوچکم را اینطور مطابق با من می‎یابی، استلا دختر یتیم شده یکی از دوستانی که بسیار برایم ارزشمند بود است، و من تقریباً او را بزرگ کرده‎ام. قبل از آنکه او را عروس آقای فون بیشنی کنم هشت سال پیش من به سر برد، و من او را کمی شبیه به خصوصیات اخلاقی خودم تربیت کردم."
بودو آه می‎کشد: "آه، مرد سعادتمند و ناخشنود ــ قابل تأسف ــ و قابل حسادت!"
"از چه پدیده مخلوطی تو صحبت می‎کنی؟ آه ــ منظورت حتماً صاحب به مأموریت دریائی رفته این مروارید است؟ بله، این یک سرنوشت غم‎انگیز است، من به آن اعتراف می‎کنم. درست نمی‎گم، استلا؟"
استلا ساکت سرش را تکان می‎دهد.
"آخ ــ من فراموش کردم که تو نمی‎خواهی از شوهرت صحبت کنی. بودو از یاد نبر ــ این قانون خانه است ــ هرگز در مقابل استلا نام افسر نیروی دریائی را نبر."

*
بودو پس از بازگشت به اتاق خود در دفتر خاطرات یادداشت می‎کند:
مادربزرگ برادر اما دانش بسیار کمی از جهان دارد! اینچنین ساده و بی‎تکلف بودن ــ من این انتظار را از او نداشتم ... آیا مگر خطر را نمی‎بیند؟ این استلا یک موجود باشکوه است! کدام انسان عادی‎ای می‎تواند کار دیگری بجز عاشق شدن انجام دهد؟
با این وجود من تلاش خواهم کرد که با آن وضعیت، اگر واقعاً باید رخ دهد ــ یا آیا تقریباً رخ داده است؟ ــ مبارزه کنم. ملالت موقتاً به طور کامل به پایان رسیده است. کاش فقط به جای آن اتفاقی عاطفی یا غم‎انگیز رخ ندهد! جریان اسرار آمیزی در حال رخ دادن است: این افسر نیروی دریائی، ــ که امیدوارم طوفانی مهربان او را به سمت اقیانوس منجمد شمالی ببرد! ــ که اجازه صحبت از او در مقابل زنش ممکن نیست. خدای من، من اصلاً نیازی ندارم از ملوان خوب برای خودم صحبت کنم؛ من بسیار تمایل دارم او را به عنوان هوا، به عنوان دود، به عنوان صفر به حساب آورم. با این وجود باید من به دنبال این درک باشم که آیا این افسر انسانی‎ست که آدم همچنین از دور ماحظات خاصی به او مدیون است یا کسی‎ست که کاملاً سزاوار آن است و در کتاب سرنوشتش این نوشته شده است که ــ حالا، من خوب می‎دانم که چه می‎خواهم بگویم ...

*
هشت روز دیرتر. بودو و استلا از یک سورتمه‎سواری به خانه بازمی‎گردند. ساعت چهار بعد از ظهر است، دو ساعت قبل از شام.
رویتلینگن به جای رفتن به اتاقش مستقیم به جایگاه بانوی خانه می‎رود و تقاضای ورود می‎کند. خدمتکار با خبر مثبت برمی‎گردد؛ بنابراین او پالتوی خزش را درمی‎آورد و با عجله به سالن کوچک آبی، جائیکه بانوی سالخورده در گوشه معمول خود نشسته است می‎رود. مادربزرگ کتابی را که در حال خواندن بود بر روی میز کوچک کنار خود قرار می‎دهد و با لبخند به بالا نگاه می‎کند:
"چه چیزی افتخار این بازدید نابهنگام را به من داده است؟"
بودو بدون آنکه از او درخواست شود در مقابل مادربزرگ می‎نشیند و جواب می‎دهد: "یک موقعیت مهم و حیاتی، من آمده‎ام از تو خواهش کنم قولم را به من برگردانی و به من اجازه رفتن از اوبرن‎دورف را بدهی."
"درخواستی بیهوده! با این وجود مایلم دلایلت را بدانم. آنها را تعریف کن."
"چیز زیادی برای تعریف کردن وجود ندارد. من فقط یک دلیل دارم ــ اما دلیل کافی‎ای است."
"و آن چیست؟"
"من استلا را دوست دارم."
"تو خیلی موجزی، اما نه خوانا و نه غافلگیر کننده. اینکه تو عاشق این موجود دوستداشتنی شده‎ای در واقع قسمت غیر غافلگیر کننده قضیه است ــ و اینکه چرا تو به این خاطر می‎خواهی اینجا را ترک کنی قسمت ناخوانی آن است."
"مادربزرگ، من بیشتر غافلگیر شده‎ام. من نمی‎توانم باور کنم که تو با آن موافقی اگر من به دخترخوانده‎ات دست بزنم ــ"
"انسان خودخواه! تو احتمالاً خود را غیر قابل مقاومت می‎پنداری؟"
"من باید دروغ بگویم اگر بخواهم ادعا کنم که من خود را بی خطر به حساب می‎آورم. یک شور و شوق صادقانه و ملتهب می‎تواند خیلی راحت به پاسخ انجامد، مادربزرگ؛ اما گذشته از موفقیت یا شکست یک درخواست عاشقانه را ــ تحت چنین شرایطی ــ با شرفم سازگار نمی‎یابم."
"من می‎فهمم؛ افسر نیروی دریائی ــ"
"من این آقا را نمی‎شناسم؛ و نوعی که از طرف تو و استلا در باره او صحبت می‎شود و بیشتر ــ سکوت می‎شود به من اجازه می‎دهد نتیجه بگیرم که شاید نباید کمترین ملاحظه‎ای برای شخصیت شوهر به مأموریت دریائی رفته قائل گشت؛ شوهرانی فراوانی هم وجود دارند ــ حتی در خشکی ــ که (من گذاشتم برایم تعریف کنند) هیچ مانعی در اینکه آدم به دنبال زن‎هایشان باشد نمی‎بینند. اما مادربزرگ، بزرگ‎ترین مانع در اینجا توئی و رابطه‎ای که من در آن در برابر تو ایستاده‎ام. من با این شرط خاموش مهمان خانه تو هستم که تو می‎خواهی یک لطف سخاوتمندانه و مادرانه در حق من کنی؛ بعنوان دومین مهمان موجودی به اینجا می‎آید که تو مانند یک دختر دوستش داری ــ و من باید مرتکب رسوائی شوم، آرامش این موجود را برهم بزنم، از اعتماد تو سوءاستفاده کنم؟ ... نه، مادربزرگ برادر ــ در برابر تو هیچ راز و فریبی!"
"این خوب است، پسرم!"
"پس تو اجازه رفتن از اینجا را به من می‎دهی؟"
"نه، من از تو قول گرفته‎ام ــ تو اینجا می‎مانی."
بودو مبهوت سکوت می‎کند.
"تو طوری به من نگاه می‎کنی که انگار چیز وحشتناکی گفته‎ام. بدان که من اصلاً بخاطر استلا ترسی ندارم. شما مردها واقعاً همیشه فکر می‎کنید که فقط شماها نیاز به خواستن دارید تا هر زن را بخاطر اشتیاق به خودتان کاملاً بدبخت کنید، و تصور می‎کنید کار بسیار بزرگی انجام می‎دهید اگر شماها از این خواست چشم‎پوشی کنید. ما به چشم‎پوشی تو نیاز نداریم، برادر، ما می‎دانیم چطور از خود دفاع کنیم."
"پس یعنی من باید حمله کنم؟ آیا تو من را به افسر نیروی دریائی ترجیح می‎دهی؟"
"تو لازم نیست در کل این ماجرا اصلاً به او فکر کنی، او لیاقت احترام هیچ انسانی را ندارد ــ"
در این لحظه استلا داخل می‎شود. با دیدن بودو می‎خواهد دوباره برگردد.
بارونس برادن می‎گوید: "بیا اینجا، کودک! ما همین حالا در باره تو صحبت می‎کردیم ... این یک داستان بسیار جالب است. بیا اینجا در کنارم بشین. خب ــ من می‎خواهم از هر دو نفر شما بازجوئی کنم، شاید با این کار همه چیز برایمان روشن شود. بنابراین تو باید بدانی که عشق این آقای جوان به تو افروخته شده است ــ"
استلا در کنار بانوی سالخورده روی مبل می‎نشیند و با تکیه سر به دسته مبل در حالیکه سرخی تیره‎ای در چهره‎اش نشسته بود آهسته پاسخ می‎دهد: "این را آقای فون رویتلینگن خودشان نیم ساعت پیش به من اعتراف کردند."
"و تو چه پاسخ دادی؟"
"من سکوت کردم ... دانه‎های برف به صورتم می‎خوردند، هوا به شدت سرد بود."
"هممینطور در قلبت، استلا؟ ..."
چنان سکوتی برقرار شده بود که مادربزرگ فکر می‎کرد صدای ضربان قلب بودو را می‎شنود.
و حالا بودو از جا می‎جهد و در برابر گروه دو نفره آنها زانو می‎زند. او دست استلا را می‎گیرد و آن را به طرف لبانش می‎برد. چهره بانوی سالخورده به یک لبخند ملایم گشوده میگردد و آهسته دستش را بر روی موی آویزان بر شانه استلا می‎گذارد.
مادربزرگ به آرامی می‎گوید: "کودکِ کودک من، حالا من تو را آنجائی دارم که می‎خواستم: در بند سعادت ... بودو، صحبت نکن ــ و تو، ستاره کوچکم، حرکت نکن، چسبیده به من باقی بمان و دست‎هایت را از معشوق محروم نساز ... برایم طوری است که انگار یک اشعه گرم و مغناطیسی از قلب‎های جوان سعادتمند شماها به سمت قلب پیر من جاری می‎گردد و یک احساس عبادت مخصوصی بر من مسلط می‎شود ... بچه‎ها حرفم را باور کنید، این نفس الهی‎ست، آنچه حالا ما را در طلسم خود دارد راز ِ رازهاست ... یک چیزی وجود دارد که از آسمان دور به سمت ما می‎وزد و به ما سهمی از ابدیت می‎دهد، آن ابدیتی که درونش همه اشتیاق‎های جهان در تحققی شیرین استراحت می‎کنند ... حالا در روح من انواع سعادت‎های دوران  جوانیم به صدا می‎آیند، بله، همچنین من هم روزی چنین دلخوشی‎هائی داشتم که شماها را درخشان می‎سازد؛ من هم عاشق بودم و زیبا ... ببینید، بچه‎ها، این دنیای شریری نیست ... شعله عظیمی از سعادت در کهکشان زبانه می‎کشد و به ما موجودات ریزی که با چند بال زدن از میان یک قطعه زندگی اجازه پرواز می‎دهد، ما اجازه داریم اینجا و آنجا از آن شعله یک جرقه برداریم و این جرقه عشق نامیده می‎شود. آمین، بچه‎ها!"
تاریکی شب آغاز شده است. فقط سوسوی شعله شومینه روشنائی‎ای بر روی فرش و گروه سه نفری انسان‎های ساکت می‎اندازد. انعکاس آمین متدیانه در هوا هنوز به گوش می‎رسید که دو جوان لب‎های همدیگر را می‎بوسند.
صدای گام‎های نزدیک شونده شنیده می‎شود. بودو سریع بلند می‎شود؛ خدمتکار است که چراغ آورده بود.

*
نور شدید و ناگهانی و حضور خدمتکار طلسم را شکسته بود. هر سه انگار که از یک رویا بیرون آمده باشند پلک‎های خود را باز و بسته می‎کنند و نفس عمیقی می‎کشند.
استلا بلند می‎شود و زمزمه کنان می‎گوید: "نور چشمم را می‎زند" و اتاق را ترک می‎کند.
بودو بعد از رفتن خدمتکار با هیجان می‎گوید: "می‎توانست بیش از حد زیبا باشد ــ"
بارونس برادن جواب می‎دهد: "و باید می‎بود."
"مادربزرگ، تو یک زن بزرگ و عجیبی هستی و استلا خارق‎العاده‎ترین موجود روی زمین است ــ"
زن سالخورده در حالیکه هنوز خندان بود حرف او را قطع می‎کند: "احتمالاً حالا یک <اما> می‎آید، و این <اما> احتمالاً مربوط می‎شود به افسر نیروی دریائی؟"
بودو فقط با یک آه عمیق پاسخ می‎دهد.
مادر بزرگ میگوید: "این هیولا را توسط دریا بلعیده شده تصور کن."
"چطور؟! دچار سانحه شده ــ شکست خورده؟"
"بسیار بدتر."
"یک طوفان دریائی، یک کوسه؟"
"اینها همه جریانی هستند که آدم می‎تواند جان سالم از آنها به در برد. اما افسر نیروی دریائی ما نمی‎تواند هرگز بیاید تا مزاحم سعادت تو شود، زیرا، ــ او هرگز وجود خارجی نداشته است."
"چی؟!"
"آیا به تو نگفتم که من یک توطئه‎چین سالخورده‎ام و تو باید ابتدا من را بشناسی؟ ... آیا هنوز به یاد می‎آوری چگونه تو از دوشیزه‎ای صحبت می‎کردی که من در اینجا مخفی کرده‎ام، و برای تضمین غرورت گفتی که هرگز حاضر نیستی با دختر تحت‎الحمایه من ازدواج کنی؟ بنابراین من پس از آنکه تو از طریق یک رژیم ملالت تُرد و پذیرا گشتی دخترخوانده‎ام را برای چیزی غیر قابل دسترس برایت متصور ساختم ــ و در نتیجه حالا همه چیز به دست آورده شده است."
بودو به سمت مادربزرگش هجوم می‎برد و او را طوفانی در آغوش می‎گیرد.
او با شادی فریاد می‎کشد: "برادر! تو ــ بد تعبیر نکن، برادر ــ تو یک مرد حسابی هستی!"
"اجازه بده، تو پسر دلقک! آیا صدای زنگوله آماده بودن غذا را می‎شنوی؟ من هم باید بروم کمی آرایش کنم. تو هم همین کار را بکن ــ یعنی، سوراخ دگمه را با یک گل رز یا با یک گل یاس تزئین کن، زیرا امروز بری یک غذای نامزدی دور میز غذا جمع می‎شویم ... بعد فردا می‎خواهیم هر سه به شهر برویم و کسب و کار تو را یک بار برای همیشه مرتب کنیم. از حالا به بعد از دست ملالت رها شده‎ای."
بودو با تعجب چشم‎هایش را گشاد می‎کند. "ملالت؟ من آن را نمی‎شناسم ... یک مرد باهوش هرگز ملول نمی‎شود."

روز کارگر.

 
معلوم نیست امسال این سرمایه‎دارها چه کلکی زدند و چطور دم خدا را دیدند که آخدا روز اول ماه مه را که تعطیل عمومی‎ست به روز یکشنبه انداخت.
چند دقیقه قبل یک کارگر به خاطر این بی‎عدالتی نامه‎ای به سازمان‎ها، احزب و افراد مدافع حقوق کارگران با این مضمون می‎فرستد: آقا معلوم نیست که این خدا با کارگراست یا با کارفرماها، از این رو پیشنهاد من این است که خدا هم باید مانند رئیس جمهور هر چهار سال و فقط برای یک بار انتخاب شود!