سانسور.



عدالت خدا در یک پرده
(1907)
اگر وِدِه‎کیند تصور می‎کند که ما به نمایش یک پرده‎ای «سانسور» وی بخاطر جعبه پاندورا اجازه اجراء خواهیم داد بنابراین سخت در اشتباه است.
رئیس اداره مرکزی دولت از گلازن‌آپ.
(به مدیر بارنوفسکی در مورد نمایش «سانسور» در برلین.)

بازیگران:
دکتر کایتن پرانتل، کشیش مخصوص اعلیحضرت.
والتر بوریدان، نویسنده.
کادیجا، معشوقه‎اش.
یک ندیمه.

صحنه‎آرائی:
اتاق کار والتر بوریدان با میز تحریر، قفسه کتاب. مبل، صندلی راحتی، یک آینه دیواری بلند، یک دیوار پرده‎ای، فرش ضخیم، پوست خرس قطبی و آلات موسیقی. در سمت راست تماشاگران یک درِ فرعی. در پسزمینه یک درِ بالکن بسیار بزرگ که از میان آن بالکن دیده می‎شود. شب است. چراغ‎ها روشن و در بیرون آسمان پر ستاره و روشن است.

صحنه اول
کادیجا دیده نمی‎شود. والتر بوریدان در پشت میزتحریر نشسته است.
بوریدان: تو اینهمه مدت در بالکن چکار می‎کنی؟ ــ کادیجا، پس چرا جواب نمی‎دی؟ (او از جا برمی‎خیزد.) همین چند لحظه پیش به روی بالکن رفته بود! (او صدا می‎زند.) کادیجا! (او با عجله به بالکن می‎رود.) خدا را شکر! (در حال بازگرداندن کادیجا به اتاق): کادیجا، چطور می‎‌تونی منو اینطور وحشتناک بترسونی!
کادیجا: من هیجان زده بودم ببینم که ترس بخاطر امکانِ وجود نداشتنم چطور خودشو در تو نشون می‎ده.
بوریدان: بله، بله. ــ من با تمام حس عاشقانه‎ای که به تو دارم خیلی کم موفق می‎شم خوشبختت کنم!
کادیجا: بله، بله. من موجود ناراضی و ناسپاسی‎ام. چه چیزی می‎تونه باعث تغییرش بشه!
بوریدان: کادیجا، من یک پیشنهاد به تو می‎کنم و خواهش می‎کنم که در باره‎اش آرام فکر کنی. ما حالا هجده ماه است که با هم هستیم، بدون آنکه در تمام این مدت بیشتر از پنج روز از هم جدا بوده باشیم. من می‎دونم که دیگه آن شخصی نیستم که قبلاً بوده‎ام. من اغلب به دلیل فقدان نیروی کشش لازم بد خلق و خو هستم. من اما این نیروی کشش رو می‎‏تونم فقط در خودم پیدا کنم ...
کادیجا: به عبارت دیگه می‎خوای از من جدا بشی؟
بوریدان: فقط برای چهارده روز ...
کادیجا: پس بنابراین ما می‎تونیم همین حالا برای همیشه به هم خداحافظ بگیم.
بوریدان: آیا من برای تو انقدر بی‌ارزشم؟
کادیجا: مگه من چه ارزشی برای تو دارم؟ من از کودکی همیشه تمام پیرامونم رو خوشحال می‎کردم. گرچه هر کاری را که فکر می‎کنم مطلوب توست انجام می‎دم اما مدت‎هاست که دیگه مایه خوشحالی تو نیستم. اما دلیلش همین است. من از زمانی که پیش تو آمده‎ام بخاطر انعطاف‎پذیری و از خود گذشتگی‎ام موجود دیگری که قبلاً بودم شده‎ام.
بوریدان (بر روی صندلی راحتی): من فکر نمی‎کنم که تو بخاطر با من بودن چیزی از جادویت را از دست داده‎ای. اما تو اصلاً به من وقت نمی‎دی تا توانائی لذت بردنم رو دوباره پیدا کنم.
کادیجا: خب من به تنهائی عادت ندارم. ما در خانه پدری هشت خواهر و برادر بودیم. بعد وقتی هم که به تآتر رفتم تعداد زیادی از همکاران مرد و زن وجود داشتند، کارگردانان، کارگران تئآتر و نمایشنامه‎نویسانی که در هر شهر دوباره افراد دیگری بودند. البته غالباً به من می‎گفتند که من اصلاً بخاطر هنر بر روی صحنه نرفته‌ام بلکه فقط بخاطر یافتن سرگرمی‌ام به این کار رو آورده‎ام.
بوریدان: آیا مگر فکر می‎کنی که من نمایشنامه‎هایم را به دلیل دیگری بجز بخاطر به دست آوردن سرگرمی‎ام می‎نویسم؟ ــ من حتی از خودم پرسیده‎‎ام که آیا من واقعاً این همه مشروب می‎نوشم تا قادر به نمایشنامه نوشتن باشم یا اینکه فقط نمایشنامه می‎نوسیم تا بتونم هنگام نوشتن مشروب زیادی بنوشم. ــ اما تمام اینها تو را خوشبخت‎تر نمی‎سازند.
کادیجا: وقتی تو پریشب بیرون رفته بودی من به هر دو دختر اجازه دادم سبدی رو که لباس‎های بازیگری‎ام در آن قرار دارند از انبار زیرشیروانی پائین بیارند. من لباس‎ها رو اینجا از بسته‎بندی خارج کردم و به دخترها نشون دادم. تمام اتاق، میز تحریر، مبل و صندلی از لباس‎ها پر شده بودند. بعد یکی یکی لباس‎ها رو پوشیدم، با آنها روی فرش راه می‎رفتم و خودمو در آینه نگاه می‎کردم. (او خودش را در آینه نگاه می‎کند.) ــ دخترها باید فکر کرده باشند که من عقلم را از دست داده‎ام.
بوریدان (از جا برمی‎خیزد): کادیجا بیچاره! (او کادیجا را می‎بوسد.) تو بخاطر تحمل کردن زندگی با من خودتو انقدر زیاد تحقیر می‎کنی!
کادیجا: بله من با کمال میل فروتنی می‎کنم، به شرطی که حداقل ببینم با این کار تا اندازه‎ای به تو استفاده می‎رسونم! اما من هرچه خودمو بخاطر تو در همه چیز بیشتر عوض می‎کنم برات بی‌اهمیت‎تر می‎شم. حتی گاهی وقتی کاملاً نزدیکت ایستاده‎ام هم منو اصلاً نمی‎بینی.
بوریدان (مبهوت): کادیجا!
کادیجا: البته تو از چنین لحظاتی نمی‎تونی هیچ چیز بدونی. وقتی زمستون شروع شد لااقل گاهی شعرهای خودتو به من یاد می‎دادی. این رو حتماً فراموش کردی؟ تو شعراتو با شلاق اسب‎سواری به من یاد می‌دادی تا من به محض دیده شدن بر روی صحنه توسط شور و حرارتم بر مخاطبینم مسلط شوم. کاغذی که تو شعرهائی رو که من می‎تونستم به آواز بخونم یادداشت کرده بودی هنوز به قفسه کتاب چسبیده. حداقل شش ماه می‎گذره که تو نگاهی به این ورق کاغذ نکردی. زمستون به پایان رسیده و خوندن شعرهای تو یک پیشامد از گذشته من شده و شلاق اسب‎سواری رو کارگر خونه برای کوبیدن به فرش در حیاط استفاده می‎کنه.
بوریدان (رباب را از دیوار بر می‎دارد): آیا نمی‎خوای یکی از ترانه‎ها رو برام بخونی؟
کادیجا: اگه هنوز قادر به خوندن یکی از ترانه‎ها باشم.
بوریدان (کاغذ را از قفسه کتاب برمی‎دارد و تیترها را می‎خواند): آنجا نوشته شده است: پسر نابینا، ترانه شبانه فرانسیسکا، ایلزه، بادنما، با دقت نگاه کردن از جلو، فرقه، به سنگینی اشگ و ترسی ساکت.
کادیجا: (یکی از تیترهای نام برده شده ــ برای مثال <بادنما> را انتخاب می‎کند و برای خواندن ژست مناسبی می‎گیرد).
بوریدان (بر روی دسته صندلی راحتی می‎نشیند و پاهایش را روی هم می‎اندازد): اما شلاق اسب‎سواری ندارم. آیا می‎تونی بدون شلاق هم به شور و حرارت لازم بیفتی؟
کادیجا: سعی خودمو می‎کنم.
بوریدان (سیم‎ها را به صدا می‎آورد): کوک است. ــ زود باش!
کادیجا (آهنگ زیر را می‎خواند):
تو بر بالاترین بام خویش!
من همسایه تو!
آه، اما عشق واقعی،
در چنین ارتفائی در نوسان است!
تو در قلب خالی خود،
من در توهمی کور ــ
ای بادنمای زیبا،
خودت را به این سمت و آن سمت بچرخان!
باد سرگرم کننده سوت می‎زند،
در اطراف گوش‎های‎مان زوزه می‎کشد؛
از شادی‎های آسمان
هنوز چیزی گم نگشته!
آیا فکر می‎کنی چون به تو هشدار می‎دهم
بنابراین عاشق هستم ــ؟
ای بادنمای زیبا،
خودت را به این سمت و آن سمت بچرخان!
مدام شاد و خوشحال!
بر بالای برج بلند خود را بچرخانیم
اولین طوفان زمستانی
تو را به پائین پرتاب خواهد کرد.
اگر هم آنچه را که من هنوز حس می‎کنم
تبخیر گشته باشد ــ
ای بادنمای زیبا،
خودت را به این سمت و آن سمت بچرخان!

بوریدان: و حالا فوری رقص <خون جوان> (او با نواختن رباب شروع به خواندن می‎کند، در حالیکه کادیجا می‎رقصد):
برقص، کوچلوی عزیزم، چنان وحشی که
قادر به رقصیدنی، قادر به رقصیدنی!
چابک تند خودت را بجنبان، طوریکه هیچ
شیطانی نمی‎رقصد، شیطان نمی‎رقصد!
کفش را به بالای سرت پرتاب کن،
دامن کوتاهت را به همراهش!
پاهای جنبان و
ماهیچه‎های بی‌آرام!
دقیق بچرخ،
با عالی‎ترین ریتم
عاشقانه‎تر از هر زمان
تا زانوهای سفیدت به صدا افتند!
در ضمن شوق کَفَلَت را
به جنیش تشویق می‎کند.
سرزنده دوباره آغاز کن
داغ‎تر از شروع رقصِ اول خود!
کادیجا (خود را در آغوش او می‎اندازد و سرش را در سینه‎اش مخفی می‎سازد): من همه چیز رو بطور وحشتناکی بد انجام دادم!
بوریدان (در حال بوسیدن او): تو وحشی‎تر از هر زمانی که من از تو دیده بودم رقصیدی. ــ کاش برام کمی وقت برای نیاز ذهنی‎ام باقی بگذاری تا بتونم در چنین لحظاتی از صمیم قلب شاد بشم!
کادیجا (مضطرب): چه کسی برام تضمین می‎کنه که تو وقتی تمام روز و شب منو تنها می‎ذاری خودتو با پرسش‎ها و وظایف ذهنیت مشغول می‎کنی و عاقبت بعد وقتی نزدیک صبح به خونه برمی‎گردی فقط نارضایتی و بیتفاوتی برام با خودت میاری! (در حالیکه به این سمت و آن سمت می‎رود): من هر شب دو ساعت تمام به این فکر می‎کنم که تو خودتو در خارج از خونه با وظایف ذهنیت مشغول می‎کنی. و همچنین یک ساعت دیگه هم فکر می‎کنم که مشغول به این کاری. در چهارمین ساعت اما عاقبت از خودم می‎پرسم پس من اصلاً واقعاً چه کسی هستم! وقت تو رو صدها و صدها زن توسط تعریف کردن ماجراجوئی‎های عاشقانه‎شون پر می‎کنند. آیا من انقدر بینوا هستم که اگه من موقعیت تجربه چیزها رو می‎داشتم نتونم برای تعریف کردن چیزی پیدا کنم؟ آیا من باید بخاطر تو با اعضای به بند کشیده شده با انواع زن‎هائی که کاملاً آزادند نبرد کنم؟
بوریدان: تو به گذشته من حسادت می‎کنی. تو منو بخاطر اینکه قبل از آشنائی‎مون بیشتر از تو تجربه کسب کرده‎ام نمی‎بخشی.
کادیجا: بر عکس! من دیر زمانی بود که عاشق گذشته تو بودم وقتی برای اولین بار همدیگر را ملاقات کردیم. اما در عوض باید ارزشم پیش تو حالِ اکنونم باشه! خیلی ممنون! تو خونه باید شایستگی‎مو با دسترس نبودنم به دست بیارم و بعد وقتی هم که با هم در بیرونْ ظاهرم افسرده‎ت می‎کنه. وقتی کسی از من خوشش میاد و بهم نگاه می‎کنه بعد لبت برای نفرین کردن باز می‎شه. این نه برای او، نه برای من و نه حتی برای خودت می‎تونه شاد کننده باشه. آیا خدا منو برای این خلق کرده؟
بوریدان: عزیز دلم، تو وقتی ما همدیگر رو شناختیم مثل فرزند خدا به پیروزیت مطمئن بودی! تو کوچک‎ترین مشکلی در با هم بودنمون نمی‎دیدی، در حالیکه منو ترس از فاجعه‎ای که در آن بزرگ‎ترین خوشبختی هم می‎تونه خودشو تغییر بدهْ بسیار جدی می‎ساخت. حالا به این خاطر که شادی مشترک حتی در نزد بزرگ‎ترین عشق هم باید به سختی فتح بشهْ دلسردت ساخته. و من هر روز به خودم می‎گم که این فتح کردن رو هزاران و هزاران بار سخت‎تر تصور می‎کردم.
کادیجا: برای این کار هم بقدر کافی دلیل داری! هر ناخوشایندی رو با ترس از سر راهت برمی‎دارم. به پاشنه چکمه‎هام لاستیک گذاشتم تا تو صدای قدم‎هامو تو خونه نشنوی. یا اینکه هزینه‎ام زیاده؟ ــ من برای خرج نکردن پول وقتی جواهری رو که خیلی آرزوی داشتن‎شو دارم پشت ویترین مغازه‎ای می‎بینم هر روز از مقابل ویترین می‎گذرم و جواهر رو نگاه می‎کنم، و هر روز انقدر بهش نگاه می‎کنم تا اینکه کاملاً ازش بیزار می‎شم و به این ترتیب پول خرید جواهر رو پس‎انداز می‎کنم!
بوریدان (بر روی صندلی راحتی): طرح‎های ادبی من هم دقیقاً همین وضع رو دارند.
کادیجا: منظورت چیه؟
بوریدان: وقتی یک طرح هنری به من الهام می‎شه که با شوق و عشق مایل به تکمیل کردنشم و برای این کار وقت کافی پیدا نمی‎کنم، بعد من آن طرح رو هر روز از هر زاویه‎ای نگاه می‎کنم و هر روز آنقدر بهش نگاه می‎کنم تا اینکه کاملاً ازش بیزار می‎شم. به این ترتیب زمانی رو که برای تکمیل کردن لازم داشتم پس‎انداز می‎کنم!
کادیجا (خود را روی زانوی او می‎نشاند، او را می‎بوسد و به شوخی می‎گوید): اما آیا نمی‎تونی کارهای نویسندگی‎تو  برای دهسال آینده کنار بگذاری؟ تو قبل از اینکه همدیگر رو بشناسیم انقدر زیاد نوشته‎ای که برای ده سال آینده کاملاً کفایت می‎کنه. از این گذشته تو حالا کار بازیگری‌تو داری. تو باید به همراه من روی صحنه بازی کنی. و بعد موسیقی خودتو داری، ترانه‎هاتو که توسط شلاق اسب‎سواری به من یاد داده‎ای! و در نهایت اسباب‎بازی‎هائی که اختراع کرده‎ای! اسب‎بازی‎ها رو تقریباً از یاد برده بودم. دیسک آلمانی، گهواره، استوانه غلطان. آیا نمی‎تونی وقتی مشغول فعالیت ذهنی هستی دوباره یک اسباب‎بازی اختراع کنی؟ اولاً این کار کمتر وقت می‎گیره و دوماً به هر دو نفر ما خیلی بیشتر از نوشتنت خوش می‎گذره! ــ آیا من نباید دوباره یک بار بر روی استوانه چوبی غلطان در اتاق بچرخم؟ (از جا برمی‎خیزد): استوانه چوبی غلطانت کجاست؟ (استوانه چوبی غلطان را از پشت پرده بیرون می‎آورد، آن می‎غلطاند و به اتاق می‎آورد.) این هم استوانه چوبی غلطان. من می‎تونم تا اندازه‎ای خوب و بدون کمک بر رویش در اتاق راه برم. می‎خوای ببینی؟
بوریدان (جواب نمی‎دهد).
کادیجا (استوانه چوبی غلطان را دوباره به کنار دیوار هل می‎‌دهد): به نظر می‎رسه که این کار هم دیگه سرگرمت نمی‎کنه.
بوریدان: تو تماشاچی نداری!
کادیجا: من تماشاچی ندارم. این به اندازه کافی بده! ــ آیا اگه وقتی من تماشاچی‎ای که از کارم خوشش بیاید نداشته باشم باز هم پیش تو دارای ارزشم؟ ــ آیا به این خاطر من زن عریان‎گرائیم؟
بوریدان (از جا برمی‎خیزد): کادیجا عزیز، ما باید با هم بودنمون رو کمی محترمانه‎تر، کمی معتمدانه‎تر شکل بدیم! وقتیکه هر دو طرف بی وقفه بخاطر از دست دادن یکدیگر باید مدام بلرزند خشنودی ممکن نیست. ما باید بتونیم به همدیگه اعتماد کنیم! ما به یک پیوند ذهنی در بین خود محتاجیم که ما رو با هم نگهداره، حتی وقتیکه ما یک بار چهارده روز در زیر یک سقف با هم زندگی نکنیم!
کادیجا: تو اما خودتو واقعاً به اندازه کافی با چیزهای ذهنی مشغول می‎کنی! اما آیا باید من هم به این دلیل با فلسفه و چنین چیزهائی مشغول کنم؟ من این کار رو به دلیل خیلی ساده‎ای انجام نمی‎دم، چون این کار مناسب من نیست. ازاین گذشته ــ اگه من به این نحو یک بار فریبت بدم چه چیزی مانع می‎شه که من در چیزهای مهم‎تری هم چنین کاری رو نکنم؟
بوریدان: آدم در هر اوجی که روح می‎گیره بلافاصله به واقعیت کسل‌کننده کشیده می‎شه!
کادیجا (با اشگ در چشم): کلمات تو منصفانه نیستند! تو تمام احساسات برای طبیعی بودن رو در مسیر گذشتن بی‌هدف از بین هر پنج نقطه جهان گم کرده‎ای. آیا من به این خاطر <واقعیتِ کسل‌کننده‎ام> چون تو دوباره پیشم می‎آئی؟ ــ بر عکس، اگه من بدون کوچک‎ترین اطلاعی می‎خواستم در باره هنر و ادبیات کلمات بزرگ ابراز کنم، همونطور که صدها زن این کار رو می‎کنند، آنوقت من برات واقعیتی کسل‌کننده می‎شدم! تو چنین چیزی را در من تجربه نخواهی کرد. قبل از اینکه هدایای باشکوهی رو که آسمون به من هدیه کرده اینچنین کودکانه بی‌حرمت کنم خودمو همونطور که خلق شده‎‎ام در بازار آزاد عرضه می‎کنم.
بوریدان: کادیجا! ــ من فکر می‎کنم که تو واقعاً قادر به این کار هستی!
کادیجا: آیا این کار رو خیلی ظالمانه می‎یافتی؟ ــ بعد اما اهمیتم برات روشن می‎شد. ــ (خود را به او نزدیک می‎سازد): من مایلم نیستم مرواریدهای حقیقی رو که در این دست، (در حال بوسیدن دست‎های او) در این دست‎های دوستداشتنی حمل می‎کنم به این خاطر که مرواریدها برایمان کسل‌کننده شده‎اند با یک الماس تقلبی عوض کنم.
بوریدان: (در حال خارج شدن): دیگه برای یک دقیقه هم موفق نمی‎شم خودم را دوباره پیدا کنم! از وقتی ثابت کرده‎ای که موجودی با امکانات نامحدودیْ من با هر نفسی وحشت از دست دادنت رو را در یک یکِ اعضای بدنم حس می‎کنم!
کادیجا: و با این حال از نداشتن تحرک ذهنی شکایت داری!
بوریدان: من بخاطر چنین انگیزه‎ای از خودم تشکر می‎کنم! من بیست سال برای آزادی شخصیم نبرد نکردم که زندگیمو با ترس و وحشت بگذرونم!
کادیجا: اگر طبیعی‎ترین چیزها تو رو از وحشت پر می‎کنه، بنابراین خود تو هم به آن دسته از افراد ترسوئی تعلق داری که وحشتِ کورشان را همیشه تمسخر می‎کنی.
بوریدان: من نمی‎تونم از این دست حرف‎ها بشنوم، چون تا حد مرگ خسته‎ام! به من چهارده روز وقت بده، بعد دوباره به چشم‎های واقعیت با بزرگ‎ترین بی‌ترسی نگاه می‎کنم!
کادیجا: در آن زمان هم من از تو فقط کاملاً ساده و عینی خواهش کردم که برای متوجه شدن هنرم راضی به یک آزمایش بشی.
بوریدان (بر روی مبل): من نامه تو رو باز نکردم. یا اینکه تا آخر نخوندم.
کادیجا (بدون آنکه هنگام تعریف کردن نیازی به هیجان آمدن داشته باشد): اما وقتی تو در آن شب برای دوستانت شعر طنز بادنما رو خوندی، در آن وقت البته من باور کردم که این تمرینی است که تو برام تعیین کردی. من در این حال فقط می‎ترسیدم که توسط مسخره کردن تو به اندازه کافی شجاعت پیدا نکنم تا در آزمون قبول بشم، چونکه شعر خیلی مورد علاقه‎ام واقع شده بود. وقتی تو منو با خودم تنها گذاشتی طوفانی از زمزمه در سرم درگرفت و مانعم شد که دیگه چیزی ببینم و یا بشنوم. دورادورم افکار مانند رعد و برقی در تمام جهات شعله می‎کشیدند و درهم و برهم شانه بالا می‎انداختند، طوریکه من یک لحظه هم نمی‎تونستم در باره یکی‎شون فکر کنم. تو پس از یک ساعت برگشتی. من از عصبانیت به این خاطر که تو چنین موجود رقت‎انگیزی از من ساخته بودی دیگه خودمو نمی‎شناختم. من طوری گونه‎ات را گاز گرفتم که تو آهی کشیدی. اما وقتی تو ناگهان بدون یک کلمه حرف زدن دستت را به سمت عکس‎هائی که در اتاقت بر روی شومینه و میز تحریر قرار داشتند دراز کردی، و وقتی تو یک عکس را پس از دیگری ریز ریز کردی و قطعات پاره شده را زیر پایت انداختی، در این وقت احساسی به من دست داد که تا آن وقت نمی‎شاختم. وقتی بعد از اینکه سه پله به پائین دویده بودم دیگه از یک آزمون که باید عشقمو به تو ثابت می‎کرد چیزی نمی‎دونستم. (با خنده): چیزی که منو از روی نرده به طرف آب کشوند فقط این احساس بود که اتفاقاً بهترین چیزی که از اوایل کودکی با من بود تکه تکه شده زیر پاهای تو قرار داشت.
بوریدان (سردر گم): پس به این خاطر خودتو درون آب انداختی؟
کادیجا: من نمی‎تونم ادعا کنم که من خودم این کار رو کردم. من رو چیزی بجز واقعیت خسته‌کننده مجبور به این کار نساخت.
بوریدان: من بطور غیرمنتظره‎ای این کار رو کردم، چون نمی‎خواستم در اثر حملاتت به خود تو حمله کنم! فقط به این خاطر که تو رو در حین عصبانیت توسط یک وسیله کاملاً بی‌خطر به تفکر وادارم عکساتو پاره کردم!
کادیجا: تو احتیاجی برای ثابت کردن عشقت به من نداری. من خیلی خوب می‎دونم که هیچ مردی در این جهان بیشتر از تو برام ارزش قائل نیست. به همین خاطر هم برای من جای انتخاب بین تو و مرد دیگه‎ای باقی نمی‎مونه. برای من فقط انتخاب بین تو و یک زندگی آزاد و شاد که توسط هیچ چیز محدود نشده باشد وجود داره.
بوریدان (از جا بلند می‎شود): کادیجا، به من چهارده روز مرخصی بده! فقط چهارده روز به من وقت بده، بدون اینکه من بخاطر از دست دادن تو احتیاج به لرزیدن داشته باشم، تا بتونم بعداً دوباره برای لذت بردن به اندازه کافی توانائی داشته باشم!
کادیجا: من باور می‎کنم که تو مشتاق مرخصی هستی! اگه تو چهارده روز بدون من زندگی کنی، بعد من تو رو از دست خواهم داد. من در باره قدرت جاذبه‎ام غلو نمی‎کنم.
بوریدان: کادیجا! من افکار بزرگی در سر دارم! در غیر این صورت هرگز عادتم نبود که با طرح‎ها و برنامه‎‎هام لاف بزنم. در مقابل تو اما بیاید این کار رو بکنم، تا تو با آنها احساس همدردی کنی. من خیلی پیش‎تر از زمانیکه ما همدیگر رو می‎شناسیم بر روی اثری کار می‎کنم که از طریقش باید تضادهائی که من خودمو از زمان کودکی در آنها می‎بینم عاقبت به پایان برسند. من سال‎هاست که درک نمی‎کنم چرا احساس احترامی که ما برای قوانین جاودانه جهان، برای رنگ‎های زیبا، اندام‎های زیبا و برای تمام شکوه خلقت قائلیم باید خود را برای همیشه پنهان سازند! این قبلاً متفاوت بود، وقتی پرستش روح با پرستش زیبائی انسان در زیر سقف یک معبد با هم بودند. چرا نباید دوباره طور دیگه‎ای بشه؟ اختلاف فقط از آنجا ناشی می‎شه که ما ارجی رو که برای نظم بی‌امانِ زیبائی فیزیکی قائلیم برای زیبائی متعال قوانین معنوی قائل نیستیم. روحْ یک استادِ سختگیر آموزش و پرورشه و جهانِ ظاهری برامون یک دلقک شل و ول. شادی روح، احترام به جهان دو عنصری هستند که من می‎خواهم قبل از مردن با هم آشتی بدم ... (در این لحظه درِ خانه به صدا می‎آید): داخل شوید!
یک ندیمه بسته‎ای را به داخل اتاق می‎آورد و آن را روی مبل قرار می‎دهد.
ندیمه: با توصیه‎های زیبا از طرف استاد خیاط جناب آقای موک، و این لباس بازی برای بانوی گرامی‎ست.
بوریدان (به کادیجا): این چه لباسی‎ست؟
کادیجا: این لباس فانتزی برای رقص باله ازدواج در پرده سومه.
بوریدان: آهان! ما فردا شب باید برنامه اجرا کنیم! (به ندیمه): آیا آقای موک یک صورتحساب فرستاد؟
ندیمه: آقای استاد خیاط موک گفتند، آقای بوریدان آن را حساب خواهند کرد.
بوریدان (به ندیمه پول می‎دهد): این را به آورنده لباس بدهید.
ندیمه: بسیار خوب. (می‎رود.)
بوریدان: پس حتماً لباس رو در هر صورت امروز بپوش و امتحان کن.
کادیجا: که می‎داند، که آیا من هرگز با این لباس به صحنه برم.
بوریدان: اما تو باید لااقل مطمئن باشی که لباس مناسبت است یا نه.
کادیجا: باشه، پس من می‎رم و لباس رو تنم می‎کنم. (او بسته را برمی‎دارد، و بازویش را به دور گردن بوردیدان قرار می‎دهد و او را می‎بوسد.) از من برای اینکه انقدر شکنجه‎ات دادم عصبانی نباش.
بوریدان: من کنجکاوم که تو چطور در این لباس دیده می‎شی. (کادیجا می‎رود. ــ بوریدان پشت میز تحریر می‎نشیند، دفتری را می‎گشاید و شروع به نوشتن می‎کند.)

صحنه دوم
ندیمه کارت ویزیتی را بر روی سینی نقره‎ای می‎آورد.
ندیمه: این آقا می‎پرسند که آیا آقای بوریدان وقت دارند.
بوریدان (کارت را می‎خواند): دکتر کایتن پرانتل. ــ خواهش می‎کنم بگید داخل شوند. (او با ندیمه خارج می‎شود و با دکتر پرانتل بازمی‎گردد.) چه چیز باعث افتخار من شده که پدر روحانی به خود زحمت داده و شخصاً پیش من آمده‎اند؟
دکتر پرانتل (یک ظاهر جوان با رفتاری بی‌نقص): خواهش می‎کنم منو ببخشید. من ظاهراً پله‎های سه طبقه را بیش از حد با سرعت بالا آمدم.
بوریدان: من البته در طبقه بسیار بالائی زندگی می‎کنم. اما در عوض روزها چشم‎انداز آزادتر است. بفرمائید بنشینید.
دکتر پرانتل (در حال نشستن): شما بعد از ظهر امروز به من افتخار دیدار داه بودید. (در حال تلاش برای نفس کشیدن): می‎بخشید، من با قلبم مقداری مشکل دارم.
بوردیان (بر روی مبل می‎نشیند): خواهش می‎کنم، ما وقت داریم.
دکتر پرانتل: شما در کارت ویزت‎تان نوشته بودید که مایلید مرا برای موضوع جدی‎ای فوری ببینید. بنابراین این وظیفه من بود که پیش شما بیایم.
بوریدان: پدر روحانی می‎دانند که قضیه از چه قرار است.
دکتر پرانتل: من دو قضیه‎ای را که شما به من اعتماد کرده و گفتید می‎دانم. یکی از آنها این است که شما مایلید بانوئی را که شما برای همسری انتخاب کرده‎اید، و تا آنجائی که من می‎دانم همچنین همکار هنری شما هم می‎باشد به روش مذهبی به عقد خود درآورید. من البته فقط با این شرط که این قضیه دلیل آمدن امروز شما پیش من بوده است پیش شما آمده‎ام.
بوریدان: البته که کارم در درجه اول مربوط به ازدواج در کلیساست. اجازه بدهید به شما اعتراف کنم که وقتی امروز بعد از ظهر نزد شما آمدم موضوع دیگری هم به مقدار اندکی در قلبم قرار داشت.
دکتر پرانتل: البته من هرگز در تمام عمرم هم بخاطر این چیز دیگر پیش شما نمی‎آمدم.
بوریدان: البته!
دکتر پرانتل: شما در تاریخ بیست و نهم ماه پیش در نامه خود از ما سؤال کردید که چه دلایلی باعث اعتراض عالیجناب اشپورک به اجراء نمایش تراژدی <پاندورا> شما واداشته است. در جواب نامه قبلی شما ما پاسخ دادیم که عالیجناب به عنوان کشیش مخصوص اعلیحضرت باید صدای اعتراض به اجراء این نمایش تراژدی را بلند می‎کرد و اینکه این اعتراض عالیجناب به هیچوجه قابل پس گرفته شدن نمی‎باشد. ما ابداً برای آگاهی شما کوچک‎ترین اجباری به فرستادن کتبی دلایلی که ما را به این اعتراض مجبور ساخته نمی‎بینیم.
بوریدان: آقای دکتر، تفاوت فاحش لحن مورد استفاده امروزتان با لحن صمیمی و مهربان‎تان در اولین دیدارمان قلبم را عمیقاً به درد می‎آورد.
دکتر پرانتل: توضیح خیلی ساده‎اش این است که من آن زمان بخاطر مایل بودنتان به ازدواج در کلیسا مشارکت بیشتری از اختلاف نطر ادبی‎تان به خرج دادم. از این گذشته آن زمان از محتوای <پاندورا> شما بی‌خبر بودم.
بوردیان: در تمام آنچه من تا امروز نوشته و منتشر کرده‎ام کلمه‎ای پیدا نمی‎شود که بتواند واقعاً باعث عصبانی گشتن شما گردد.
دکتر پرانتل: من تمام نوشته‎های شما را در این بین خوانده‎ام. قضیه اما اصلاً این نیست که عقاید شما چه تأثیری بر ما می‎گذارد. موضوع این است که عقایدتان چه اثری بر تماشاگران ساده شما می‎گذارد که برای سرگرمی به دیدن نمایشه‎های عمومی می‎روند و بدون آنکه بوئی ببرند با صدمه به احساسات اخلاقی به خانه خود بازمی‎گردند.
بوریدان: بنابراین شما اصرار دارید آن سود اخلاقی و عقلانی‎ای که تماشاگر باید با دیدن نمایش به دست آورد در آموزه‎های کودنانه‎ای در راهِ رفتن به خانه به او داده شود؟
دکتر پرانتل: ما در موارد مشکوک بر این کار اصرار داریم!
بوریدان: این برای یک هنرمند کاملاً خفت‎آور است!
دکتر پرانتل (ساده): مراقبت از بشریت به ما سپرده شده است و نه به هنرمند!
بوریدان: اما آیا مگر کلیسائی که تمام هنرها را در خدمت خود قرار می‎دهد ــ موسیقی، نقاشی، مجسمه سازی، شعر، بازیگری؛ من به رمز و راز قرون وسطی فکر می‎کنم، به اجرای تئآتر لاتینی یسوعی‌ها ــ بنابراین آیا کلیسا می‎تواند با هنر به عنوان دشمن خود مبارزه کند؟
دکتر پرانتل: اگر هنر با سعادت بشر دشمنی کند بنابراین مبارزه با آن وظیفه‎ ما می‎گردد.
بوریدان (در حال بلند شدن): تا جائیکه من اطلاع دارم در شمال آلمان توسط نمایش <پاندورا>ی من صدمه‎ای به هیچ روحی وارد نیامده است. شما احتمالاً نمی‎دانید که در آن زمان یک سانسورچی شمال آلمان در باره اجراء عمومی چه موضعی داشته است؟ سانسورچی بعد از یک شرفیابی کوتاه که به من اعطاء کرد خود را مطمئن ساخت که در نمایشنامه من یک کلمه استهزاءآمیز هم وجود ندارد، که تمسخر آن توسط شرایطی که در آنها این کلمات بر زبان آورده می‎شوند به احساس جدی عمیق صادقی تبدیل می‎گردند. در نتیجه به خطری که تصمیمش بتواند از طرف یک اوباش خیابانی بیسواد نادرست قضاوت گردد توجه‎ای نکرد. او با غروری آشکار به من گفت: البته مردم اثر شما را به آسانی درک نخواهند کرد. اما من اتفاقاً به همین دلیل طرفدار این هستم که هرچه سریع‎تر این اثر به معرض قضاوت عمومی قرار گیرد. ما پروس‌ها هرگز از <عقل خالص> نهراسیده‎ایم.
دکتر پرانتل: مردم در پروسن نظم دنیوی ما را به عاریت گرفته‎اند. ما با رفاه معنوی انسان‎ها سر و کار داریم. ما نمی‎توانیم خود را درگیر خواسته‎های غیر معقولشان کنیم، زیرا که در آثار شما صداقت غایب است. شما فاقد صفای روحی هستید. شما فاقد آن لباس دامادی‎ای هستید که از فقیرترین گدائی هم که اگر نخواهد به قعر جهنم افکنده شودْ درخواست می‎گردد.
بوریدان: لعنت محو نشدنی‎ای که من در این زندگی زمینی به دست آورده‎ام در این نهفته است! مردم چیزی را که من از جدی‎ترین عمق اعتقادم اظهار می‎کنم توهین به مقدسات می‎دانند. آیا باید حالا من خودم را به این خاطر در تضاد با اعتقادم قرار دهم؟ آیا باید با آگاهی کامل غیرحقیقی، ریاکار و نادرست شوم تا مردم به صداقتم باور آورند؟ من باید برای توانا بودن به چنین کاری فاسد باشم، همان چیزی که مردم در باره‎ام فکر می‎کنند!
دکتر پرانتل (از جا برمی‎خیزد، با صدائی محکم): من به اینجا نیامده‎ام تا روح شریرتان را احضار کنم، بلکه بخاطر احضار روح خوب شما آمده‎ام! آرام باشید!
بوریدان: عشق چه کمکی می‎تواند به خوبی بکند وقتی که خوبی نخواهد اجازه دوست داشتن خود را بدهد! من هرگز در مورد شرایط مفتضح زندگی که در آن سوء‎تفاهم عمومی دامنگیرم شده است ناله و زاری نکرده‎ام، من در عوض این شرایط مفتضح زندگی را فقط دوباره مورد استفاده قرار می‎دادم تا قوانین ابدی‎ای که خود را در آنها آشکار می‎ساختند شفاف سازم. اما حتی در آن هم دوباره به عنوان ریشخندکننده‎ای به نظر می‎رسم!
دکتر پرانتل (با صدائی محکم‎تر): شما این را سپاسگزار حرفه مزورانه خود هستید! چه کسی به انسانی اعتماد می‎کند که برای تمام جهان در ازاء ورودیه قصه‎ای می‎بافد که باید در خانه با خود برای حلش مبارزه کند. من هر روز به عنوان سانسورچی می‎بینم که چه اندازه بد فرجام یک نویسنده ماهیت حرفه خویش را اشتباه می‎پندارد. چرا همیشه و همیشه مرتب چیزهائی را که جای‎شان بر روی صحنه نیست بر روی صحنه می‎کشانید؟!  خب در محدوده خود باقی بمانید! کار شما کالای مطابق مد است! شغل شما یک قمار است!
بوردیان (آرام‎تر): اما آیا می‎توانید به چیزی از نوشته‎ایم استناد کنید که هدف نهائیش مشروعیت بخشیدن به شکل هنری و شکوهمند به قانون ابدی‎ای که همه ما با فروتنی در برابرش زانو زده‎ایم نبوده باشد؟
دکتر پرانتل: شما چه چیزی را مشروعیت می‎نامید؟
بوریدان: درک من از مشروعیت قانون ابدی همان چیزی‎ست که مبلغ مسیحی یوهانس آن را لوگوس می‎نامد. من درکم در این باره مانند درک کل مسیحیت است که روح‎القدس را عبادت می‎کند. من در هیچکدام از کارهایم نیک را بجای شر و یا شر را بجای نیک معرفی نکرده‎ام. من عواقب کارهائی را که در نتیجه اقدامات انسان‎ها رشد می‎کنند هیچ جا جعل نکرده‎ام. من این عواقب را همیشه همه جا فقط در ضرورت بی‌امان تسلیم ناشدنی‎شان به تصویر کشیدم.
دکتر پرانتل: اجازه بدهید که من یک لحظه در باره کارهای شما فکر کنم. در هر حال من در ضمن خواندن آثارتان آگاه نبودم که با نویسنده‎ای سر و کار دارم که زندگی را چنین جدی می‎گیرد.
بوریدان (بسیار راحت): اما آیا اگر ما زندگی را جدی نگیریم زندگی کدام سرگرمی را برایمان آماده خواهد ساخت؟! بازیکنی که بازی را جدی نگیرد یک خرمگس معرکه است! من مایلم زندگی‎ام را طوری جدی بگیرم که یکی از آشنایانم بازی بولینگ را جدی می‎گیرد. هم من و هم آشنای من مایل نیستیم که بالاترین لذت‎های‎‌مان فریبی بیش نباشد. به محض بالاتر قرار دادن خود از قوانین بازی لذت بردن از بازی می‎میرد. سوءتفاهم‎ها، توهین‎ها، نزاع‎ها، خرافات متروک و ناامیدی کسل‎کننده میوه‎هایش هستند ــ تمام عواقبی که زیستن بخاطرشان بی‌ارزش است.
دکتر پرانتل: آیا ممکن است که من شما را شاید برای یک ثانیه دوباره بیش از حد جدی گرفته باشم؟
بوریدان: پدر روحانی اجازه ندهید که بحث امروز ما بی‌ثمر باشد! نزد عالیجناب یک کلمه برای اجراء نمایش <پاندورا> من توصیه کنید! هیچ هنر تازه‎ای در این جهان با روحی که شما رسولش هستید هرگز در تضاد نبوده است. هیچ حقیقتی هر اندازه هم که غیرمنتظره رخ دهد و هر اندازه هم گیج‌کننده به گوش برسد هرگز با این روح در تضاد نخواهد بود. الوهیت دین دقیقاً در این نهفته است که به عنوان حاکم ابدی در ارتفاع غیرقابل دسترسی بر بالای تمام تحولات روحی انسان بر مسند نشسته است! نه، الوهیت‎اش البته تنها در این نهفته نیست. شما احتیاجی ندارید در این باره روشنم کنید که مذهب قبل از هر چیز تسلی دهنده‎ای مفید در زمان بدبختی‎ست. این را کسی به اندازه من تجربه نکرده است! مذهب به ما می‎آموزد که از همان ابتدا با هر بدبختی‎ای که محاسبات انسانی ما را خنثی می‎سازد حساب کنیم. مذهب تقدیر را که بزرگ‎ترین و تنها دشمن انسان است به چرخش انداخت. مذهب معلق درخشانی بر روی ناتوانی رقت‎انگیزمان می‎زند، که در آن ما بدون بودنشان به سرنوشت خودسر واگذار گشته‎ایم. کسی که شکست‎ناپذیری الهی را یک بار شناخته باشد با هوشیارترین آرامش ذهن می‎گوید: مرگ، خارت کجاست! جهنم، پیروزیت کجاست!
دکتر پرانتل: شما در دین آنطور که به نظر من می‎رسد هیچ چیز را بالاتر از مهارت در پاسخ به هر پرسشی و راه فرار از هر گرفتاری چیزی را مقدس‎تر نمی‎شمرید!
بوریدان: در هر صورت در این جهان هیچ چیز رقت‎انگیزتر از ابلهی که به خدا ایمان ندارد نمی‎شناسم!
دکتر پرانتل: شما در باره مذهب مانند یک دلال بورس صحبت می‎کنید، مانند سوارکاری که در باره مسابقه اسبدوانی صحبت می‎کند! شما فاقد کمترین اثر از فروتنی مسیحانه‎اید! دین ربطی به عقل ندارد! دین موضوع قلب است!
بوریدان: اما مطمئناً فقط برای فردی که به افکارش نتواند تا به آخر اندیشه کند! برای کسی که کار فکری که عقل انسان از هزاران سال پیش بر آن غلبه کرده یک کتاب هفت بار مهر و موم شده است!
دکتر پرانتل: یک انسان با احساسات اخلاقی نمی‎تواند افکارش را تا به آخر اندیشه کند! این چیز غیرممکنی‎ست! پس چرا ما محتاج ایمانیم اگر که عقل‎مان کفایت می‎کند! شما به بیماری غرور ذهنی دچارید، همانطور که من آن را در نزد سخت‎دل‎ترین طبیعت‎های جنایتکار در محل اعدام یافته‎ام.
بوریدان: ممکن است من این آزادی را داشته باشم از شما خواهش کنم که خود را کمی آرام سازید؟
دکتر پرانتل (آرام‎تر): یک شخص واقعاً مذهبی می‎تواند همانقدر کم در باره ایمانش صحبت کند که یک دختر واقعاً پاکدامن در باره پاکدامنی‎اش می‎تواند حرف بزند.
بوریدان (بسیار آرام): من فکر می‎کنم روشی که شما حرفه‎تان را تفسیر می‎کنید کاملاً نادرست است. با این حال اما یک بار کسی گفت: جائیکه عقل به پایان می‎رسد ایمان آغاز می‎گردد. من این را به عنوان تحقیر ایمان به حساب می‎آورم. من فکر می‎کنم که عقل در سراسر کلیسای عظیم ایمانمان هرگز متوقف نمی‎گردد. من بر عکس فکر می‎کنم که بلندترین قله این ساختمان باشکوه از بالاترین عقل تا ابد در حال گسترش و غیرقابل عبور ساخته شده است. من فکر می‎کنم که هر ستون، هر یک از طاق‎های این ساختمان فقط توسط عقل در تعادلی به لرزش ناافتادنی محکم نگاه داشته شده است، فقط توسط عقل از هزاران سال پیش در برابر هر طوفان و هر زلزله امن است.
دکتر پرانتل: انکار درک صحیح من در این زمینه مهارت شما را نمی‎رساند. عقایدی که شما بیان می‎کنید در زمان‎های مختلف ظاهر گشته و هر بار بطور کامل رد گشته‎اند. من شما را با یک کلمه به یاد تفاوت بین هنر محاسباتی فوق‎العاده خطرناک‎تان و قدرت مطلقی که شما با آن اشتباه می‎گیرید می‎اندازم: آیا شما به جاودانگی روح انسان ایمان دارید؟
بوریدان: ایمان؟ ــ من توسط هر ترانه‎ای که خوانده می‎شود آن را اثبات شده می‎بینم. ــ اما من می‎توانم از صمیم قلب به شما قول بدهم که من بخاطر چنین تفاوت عقیده‎ای با کسی هرگز دشمنی نخواهم کرد.
دکتر پرانتل (عصبانی): احتمالاً تصور می‎کنید که ما از شما می‎ترسیم؟!
بوریدان (وحشتزده): شما چطور به این نتیجه رسیدید! من فقط جرأت کردم به این نکته اشاره کنم که شما هرگز از طرف من احتیاج به ترسیدن نخواهید داشت. برای من اعتقادات درونیم بیش از حد مقدسند که آنها را زمانی برای انسانی که مطمئن نباشم دقیقاً مانند من فکر می‎کند آشکار سازم.
دکتر پرانتل: من اصلاً نمی‎توانم برایتان بیان کنم که پنهانکاری شما برای ما چه اندازه بیتفاوت است! شما خود را در توهمی رقت بار می‎یابید اگر فکر کنید که در مذهب مسیحیت یک آموزه اسرارآمیز وجود دارد!
بوریدان: یک بار بطور آرام در نظر بگیریم که چنین آموزه اسرارآمیزی وجود دارد، سپس از کجا می‎توانستید بدانید که شما را تا امروز از آن محروم نساخته باشند؟
دکتر پرانتل: شما سخت در اشتباهید اگر فکر کنید که با دادن چنین امتیازات مبهمی می‎توانید از ما اجازه اجراء نمایش‎تان را دریافت کنید!
بوریدان: من می‎تونم برای شما به تمام مقدسات قسم بخورم که در این لحظه اجراء نمایش برایم کاملاً بی‌اهمیت است! این اجازه اجراء اما وقتی یک ماه قبل نزد شما آمده بودم تقریباً همین اندازه برایم بی‌اهمیت بود. و هرچند من آن زمان آرزویم را برای شما بر زبان آوردم و گفتم که می‎خواهم طبق مراسم کلیسا با شریک زندگی‎ام ازدواج کنم، اما عروسی در کلیسا فقط خیلی کم خواهش دلم بود، به این ترتیب اهمیت عروسی در کلیسا برای من ــ کمتر از اجازه اجراء <پاندورا>یم نبود ــ در آن زمان همچنین در آخرین مرحله فقط یک نقطه اتصال و فقط یک وسیله برای هدف بود. تنها هدفی که من در صحبت‎ها و خواهش‎هایم دنبال می‎کردم، مشتاقانه و بسیار گرسنه دنبال می‎کردم شما بودید!
دکتر پرانتل: من؟!
بوریدان: شما! امپراتوری‎تان! روحی که واعظ و جنگنده‎اش شمائید! آن هماهنگی‎ای که من از ایام کودکی در این قلمرو می‎جویم! رضایتی که من از کودکی در عالمین حقایق ابدی می‎جویم! حرفه‎تان به عنوان کشیش شما را موظف می‎سازد که مرا رد نکنید! شما باور نمی‎کنید که روحم چه داغ و چه مشتاقانه قلمروی را درخواست می‎کند که شما سعادت حسادت برانگیز تأثیرگذاری و نبرد کردن در آن را دارائید! من حاضر بودم هر چیزی بدهم، اگر این امکان وجود می‎داشت که شما در این لحظه بجای من بودید و من بجای شما! به هر حال من می‎توانم بدون اغراق مدعی شوم که بدون اجازه قدم گذاردن در قلمرو شما نمی‎توانم زندگی کنم. منظورم به معنای واقعی کلمه است. آنچه از هزاران سال قبل به عنوان بالاترین لذت زندگی تخمین زده می‎شود ــ البته من اصلاً از لذت‎های جسمانی صحبت نمی‎کنم، اما از هنر و ادبیات ــ نه تنها تمام اینها هر جاذبه‎ای را برای من از دست می‎دهد، بلکه مرا به انزجاری محض تحریک می‎کند، گرچه مدت زمانی از من مضایقه شده بود که درونم را با قوانینی که توسط‎شان جهان اداره می‎گردند در تعادل نگاه دارم. و این وضعیت خود را از لحاظ جسمانی در من آشکار می‎سازد. با توجه به وسائل فراوانی که انسان برای برآورده ساختن خواسته‎هایش نیازمند است، من در چنین وضعیتی به سادگی از گرسنگی خواهم مرد. من همچنین نمی‎دانم که چه چیزی برایم در این جهان دوستداشتنی‎ست، که من آن را با خونسردی قربای نکنم، اگر که این قربانی مرا با آنچه که من به عنوان بالاترین، به عنوان چیزی ابدی عبادت می‎کنم قادر به آشتی دادن باشد.
دکتر پرانتل: من متعصب کوری نیستم؛ من خودم را از این انحراف کاملاً رها احساس می‎کنم. من سخاوت تقریباً نامحدود مذهب را از پایه می‎شناسم و در این سخاوت نامحدود یکی از باشکوه‎ترین نعمت‎هایش را مقدس می‎شمرم. اما شما یک فرد متعصب ناخشنود و خوار شمرنده انسانید، همانطور که در تمام نوشته‎هایتان هستید و از مذهب احسان به عنوان وسیله تبلیغاتی استفاده می‎کنید، امید که فرشته خوبم مرا در برابر این هتاکی هولناک حفظ کند!
بوریدان: آیا چون من عواقب اجتناب‌ناپذیر اقدامات انسان را شرح می‎دهم بنابراین یک انسان لجوج و خوارکننده انسانم!
دکتر پرانتل: نه به این دلیل چونکه شما این عواقب را شرح می‎دهید، بلکه بخاطر شادی ظالمانه‎ای که ناامیدی درمانده همنوعان‎تان برایتان فراهم می‎سازد! بخاطر فقدان بینهایت آشکار عشق در شما! و با این حال از ما می‎خواهید که دست در دست هم با شما برویم!؟ مسئولیت الهی حفاظت و نگهبانی از زندگی انسان‎ها به عهده کلیساست! برای شما نمایش نابودی انسان‎ها بالاترین لذت زندگی‎ست! شما مانند پیروزی شر، مانند یک بیماری مقاربتی بر سر نسل ما فرود آمده‎اید! موجودیت نابود شده انسان‎ها سنگ علامت مرزی مسیر زندگی شماست! آیا همین چند وقت پیش نبود که دوباره فرد جوانی پس از خواندن کتاب‎های شما به مخوف‎ترین شکلی خود را کشت؟
بوریدان (نشسته بر روی مبل): در این مورد با من حرف نزنید! بخاطر خدای رحیم در این مورد صحبت نکنید! این حادثه به دلایل خانوادگی انجام گرفت. مردم بی‌قید آسان به سمت مرگ می‎روند.
دکتر پرانتل: اما برای من جای تعجب است که شما این فاجعه را در یکی از نمایش‎های درامتان به روی صحنه برده‎اید!
بوریدان (در حال پریدن از جا): اگر وصف فاجعه رضایتم را مهیا می‎سازد، اما در عوض برایش کار هم انجام داده‎ام تا بگذارم لذت بردن از حضور دنیوی‎مان در تمام افتخار و شکوه اصلیش دوباره احیا گردد! این بزرگ‎ترین افتخار من است که انواع سختی‎ها قادر نگشته‎اند مرا در صف منکران و افراد بدبین هل دهند! آقای دکتر، یک دقیقه دیگر به من گوش دهید! من نقشه‎های بزرگی در سر دارم. هرچند لاف زدن با پروژه‎ها روشم نیست اما باید برای شما در دفاع از خودم سری‎ترین راز درونیم را برملا سازم. من از دوران کودکی در این مورد کار می‎کنم که ستایشی که طبیعت زیبا به ما القاء می‎کند، با ستایشی آشتی دهم که قوانین جاودانه جهان از ما درخواست می‎کند. ما در کنار زیبائی قوانین جهان هیچ شادی‎ای نداریم. برای قوانین زیبای دنیوی احترامی قائل نیستیم. اتحاد مجدد تقدس و زیبائی به عنوان عبادتی مؤمنانه هدفی‎ست که من از دوران کودکی برایش تلاش و زندگیم را فدایش می‎کنم.
دکتر پرانتل: شما نمی‎توانید در تمام خانه‎های خدا تقدس و زیبائی را در اتحادی تنگاتنگ با هم نیابید. در دهان شما این تلفیق وحشت‌انگیز است. آنچه را که شما زیبائی می‎نامید بازی‎های در سیرک‎اند، بندبازی‎ست، هرزگی‎ای کم ارزش! شما کودکان انسان را که قبلاً بازی گناه‎آلودتان را با آنها انجام داده‎اید در محراب ستایش‎های‎تان از زیبائی کشتار می‎کنید!
بوریدان: من به این اتهام اعتراض دارم! من مقدس‎تر از مالکیت بر انسان‎های دوستداشتنی مالکیتی در این جهان نمی‎شناسم! درست همانطور که نمی‎توانم بجز بالاترین گسترش شعور در خودمان خدای بالاتری را قبول داشته باشم ــ تنها به یک دلیل، زیرا که خوبی انسان‎ها بالاترین و اصیل‎ترین ثمره آشکار گشته از خرد است، در حالی که شما با تمام مهربانی‎های قابل تصور قلب هرگز موفق نخواهید گشت عقل به دست آورید!
دکتر پرانتل (در حال خنده): اما خوبی انسانی شما هرگز مانع عقل‎تان نخواهد گشت، در باره موجود بدبختی که به تازگی در زیر پاهای‎تان هلاک گشته یک نمایشنامه بنویسید! آری یکی از دلخراش‎ترین چیزها در نمایشنامه‎های شما این است که همه چیز در آنها زنده‎ترین واقعیت‎اند! به جای یک بازی سبب به بار آمدن فاجعه می‎گردید! مرگ یک فرد پیش شما فقط از بین رفتن زندگی یک انسان است! از فعالیت ذهنی اصلاً خبری نیست! و احتمالاً این کثافات را حتی به رخ هم می‎کشید! آدم در برابر هنر شما مانند امپراتوری رُم در برابر نبردهای گلادیاتورها و اذیت و آزار مسیحیان می‎نشیند! تحریک حیوانات وحشی نقطه اوج چیزی‎ست که شما آن را هنر می‎نامید! هنر شما وحشتناک‎ترین توهین به مقدسات است که هزاران سال قبل از مغز انسانی ترشح کرده است!
بوریدان (بر روی صندلی راحتی): توهین به مقدسات! ــ من نیمی از زندگیم را بدون هنر گذراندم. بدون مذهب نمی‎توانستم حتی برای یک دقیقه هم زندگی کنم.
دکتر پرانتل: مگر <اتحاد دوباره کلیسا و فاحشه‎خانه در دولت‎های سوسیالیستی آینده> از جملات شما نمی‎باشد؟ آیا این توهین به مقدسات نیست؟
بوریدان: آقای دکتر، این جمله از من نیست! (در حال پریدن از جا): من این کلمه را هرگز ننوشتم! من این کلمه را هرگز بر زبان نیاورده‎ام! من به چه وسیله‎ای می‎توانم شما را هرچه سریع‎تر به این واقعیت متقاعد سازم؟! دستور بدهید تمام نوشته‎هایم را از اولین حرف الفبا تا آخرین حرف الفبا بازرسی کنند. شما در هیچ جا به این جمله برخورد نخواهید کرد. و شاهدی هم نخواهید یافت که این کلمه را از دهان من شنیده باشد. این جمله یکی از بینهایت اتهاماتی‎ست که روزنامه‎ها اختراع کردند تا مرا چند سالی به زندان اندازند! ــ تا چه اندازه شورانگیزتر و تا چه اندازه محترمانه‎تر من در کنار تضاد میان خشونت روانی و لذت دنیوی ایستاده‎ام را کتابم <دستورالعمل غلبه بر شومی مرگ> به شما ثابت می‎کند. (او از قفسه یک کتاب برمی‎دارد، صفحه‎ای از آن را می‎گشاید و کتاب را به دکتر پرانتل می‎دهد.) من از شما پدر روحانی مشتاقانه خواهش می‎کنم فقط ده خط اول این مقدمه را بخوانید.
دکتر پرانتل (بلند، آرام و با دقت می‎خواند): وحشت از مرگ خطای فکر است. ــ بسیاری از رنج‎ها دردناک‎تر از فوت کردنند. ــ تمام رنج‎ها دردناک‎تر از مرگند. ــ فقط از متولد گشتن باید ترسید! ــ هر کس بدترین دشمن خود را با خود به جهان می‎آورد. ــ با زخم‎های خمیازه‌کش نیمی از زندگی‎مان را با آن در نبردیم و امیدواریم که عاقبت پشتش را به زمین خواهیم زد، ــ سپس ...
در این بین کادیجا در لباسی خوش‌سلیقه فانتزی بازی روی صحنه از طریق درِ کناری وارد می‎شود. او استوانه غلطان را از پشت پرده خارج ساخته، بر روی آن ایستاده و آن را در زیر پاهایش به جلو می‎راند. او نگران افتادن خویش است و همزمان با خارج شدن <سپس> از دهان دکتر پرانتل یک لحظه کوتاه خود را به آرامی به شانه او تکیه می‎دهد.
کادیجا: اوه، خواهش می‎کنم منو ببخشید!
دکتر پرانتل (خود را سریع به سمت کادیجا می‎چرخاند، در کمال تعجب ابتدا دست‎هایش را به سمت قلبش می‎برد اما سریع بر خود مسلط می‎گردد و با خنده آرامی کادیجا را نگاه می‎کند).
کادیجا (در زیر پاهایش استوانه را چند قدم به عقب می‎راند): از اینکه شما را ترساندم معذرت می‎خواهم.
دکتر پرانتل (با لبخند کتاب را به کناری می‎گذارد): بله او اینجاست ــ دشمن! شیطان! ــ مار بهشت! ــ (رو به بوریدان): آیا حالا هنوز هم می‎خواهید ادعا کنید که آن جمله از شما نمی‎باشد؟ ــ (در حال تماشای کادیجا): این شبح واقعی‎ست! ــ ــ فرزندم، از چیزی نترسید. این ابداً به مخیله‎ام هم خطور نمی‎کند که بخواهم مقام‎تان را تنزل دهم. من فقط اینجا با این آقا کار دارم که تلاش داشت با وانمود کردن یک خواهش درونی برای آمرزش کلیسا ما را فریب دهد، با این امید که ما پس از آن به او اجازه اجرای عمومی نمایشنامه مشکوکش را بدهیم. (رو به بوریدان خیلی آرام): شما باید مطلقاً با این موضوع که ما برای چنین معامله پر ماجرائی قابل خریداری نیستیم کنار بیائید. ما اجازه نمی‎دهیم گمراهمان سازند. و اما کمتر از هر چیز توسط تردستی جادوگرانه‎تان قادر به لرزاندمان هستید که ظاهراً شناخت انسان قرون وسطائی‎تان تخم گذاشته است تا در جنگجوی فعال فاسدتان بی‌ارزش‎ترین آز را بیدار سازد.
بوریدان: من باید از پدر روحانی کاملاً فروتنانه خواهش کنم که بردباری بخرج دهند تا من توسط دو کلمه‎ای که شما مهربانه اجازه گفتنش را به من خواهید داد اختلال پیش‎بینی نشده گفتگوی‎مان را توضیح دهم.
کادیجا: آیا باید آقایان را تنها بگذارم؟
دکتر پرانتل: فرزندم، شما بمانید. (رو به بوریدان): شما آن را یک اختلال پیش‎بینی نشده می‎نامید؟ ــ از هنر تظاهر کردن بی ثمرتان دست بردارید. این شبح افسانه‎ای وقتی من از کتاب‎تان آن قسمتی را که فرمول جادو کردن نوشته شده بود را می‎خواندم در همان لحظه دست‎های سفیدش را بر روی شانه‎های من قرار داده بود! (در حال برانداز کردن کادیجا): بنابراین شما برای این روبرو کردن مرا به آمدن به خانه خود فریفته‎اید! (در حال تکان دادن سر): نه! من به هیچوجه برای تحقق بخشیدن به برنامه‎هایتان مناسب نیستم.
بوریدان: من باید مسخره کردن شما را با صبر و حوصله تحمل کنم.
دکتر پرانتل (در حالیکه تا آخرین دقایق پایانی آرام باقی می‎ماند): من بخاطر نمی‎آورم که شما را مسخره کرده باشم، همانطور که من هرگز برای جدی گرفتن شما خودم را گول نخواهم زد. شما کسانی را که جدیتان می‎گیرند مسخره می‎کنید. و ممکن است شقیقه اولین کسی که شما را مسخره کند خرد کنید. اما شاید این فرمان برایتان آشنا باشد: "تو نباید خدا را بیازمائی!" شما احتمالاً یک بار دیگر خود را متقاعد سازید که هیچ فرد می‌رنده‎ای، هر اندازه هم مستبدانه در جهان ایستاده باشد نمی‎تواند از مجازات قدرت مطلق مصون بماند. (از صحنه خارج می‎شود.)

صحنه سوم
کادیجا (در حالیکه هنوز روی استوانه غلطان ایستاده است): این آقا چی می‎خواست؟
بوریدان (بر روی مبل): این آقا می‎خواست تا ابد از من خداحافظی کنه. (او کتاب را از روی میز برمی‎دارد و آن را ورق می‎زند.)
کادیجا: به نظر می‎رسه که جدائی قلبتو غمگین ساخته. ــ تو به من با خیال راحت اجازه رفتن می‎دی. ــ آیا هنوز هم ردیفی از تابوت‎هائی که در دفتر یادداشتت کشیده بودی رو به یاد میاری؟
بوریدان (بدون آنکه به کادیجا نگاه کند): آره، من تابوت‎ها رو به یاد میارم.
کادیجا: روی هر تابوت نوشته بودی: عاقبت تنها.
بوریدان: عاقبت تنها.
کادیجا: و اگه من واقعاً بخوام ترکت کنم؟
بوریدان: تو نمی‎تونی باور کنی روحم چه مشتاقانه آن جهان رو مطالبه می‎کنه!
کادیجا: اما احتمالاً این کلمات در اصل مربوط به دو انسانی است که عاقبت در حجله خود با هم تنها بودند؟
بوریدان (بدون نگاه کردن به بالا): این کلمات برای این دو نفر هم یک بار دیگه معنی‎شونو تغییر می‎دهند.
کادیجا: آیا نمی‎خوای به من نگاه کنی؟ (اما چون بوریدان جواب نمی‎دهد): من اینجا روی استوانه غلطانت ایستاده‎ام. ــ من اینجا در لباس بازیگری‎ای که فردا شب در اجراء نمایش تو در باله ازدواج باید بپوشم ایستاده‎ام.
بوریدان: من بیهوده به دنبال نحوه بیانی می‎گردم که بی‌اهمیت بودن اجراء نمایش فردا رو باهاش نشون بدم.
کادیجا: بوریدان بیچاره! ــ (او از روی استوانه غلطان به پائین می‎جهد.) اگه تو بخاطر نمایش‎هات دیگه شاد نمی‎شی پس چه چیزی باید برات شادی خلق کنه! (او خود را روی زانوی بوریدان می‎نشاند.) لطفاً دیگه اجازه نده که این تو رو بترسونه. من هم فقط اومدم تا ازت خداحافظی کنم. ــ من حالا دوباره بر روی دریای وحشی به سفر خواهم رفت، بر روی دریائی که تو منو هجده ماه قبل به چنگ آوردی؛ بر روی دریائی که آدم خودشو فقط توسط نیروهاش، فقط توسط مزیت‎هاش می‎تونه بر روی آب نگه داره. من از حالا به بعد در پیش تو می‎تونم خودمو فقط توسط نقایصم بر روی آب نگه دارم ــ البته به شرطی که نقصی داشته باشم.
بوریدان: من از مدت‎ها پیش خودمو با این فکر مشغول ساختم که یک فاحشه‌خونه به عنوان موسسه آموزش اخلاقی تأسیس کنم. یک خونه که در آن دانش‎آموزان برای سال‎ها چنان از لذت بردن خسته بشند که سپس برای تمام عمر بالاترین لذت‎شون رو در آنچیزی ببینند که آدم آنها را نگرانی‎ها و سختی‎ها می‎نامد.
کادیجا (از جا برمی‎خیزد و در کنار او بر روی مبل زانو می‎زند): به نظر می‎رسه که تو واقعاً از آسمون مأموریت داری تا همنوعانت رو از زیباترین چیزهای زندگی‎شون بیزار کنی.
بوریدان: تو متوجه نمی‎شی که اگه آدم فقط بخاطر خواسته‎های خودش غذا بخوره و بنوشه و عشق بورزه با دست خود خودشو وسیله نفرت می‎سازه.
کادیجا: آیا برای غلبه کردن بر چنین وحشتی شادی کافی نیست؟
بوریدان: چرا حیوون‎های وحشی قفس رو دوست ندارند؟ ــ چونکه فاقد آزادی برای شکار طعمه خود هستند.
کادیجا: من خیلی بیشتر فاقد آزادیم اما با این حال هنوز هم عاشقم.
بوریدان: عشق تو مثل انرژی من که به زنجیر کشیده شده خودشو آزاد حس می‎کنه! ــ من چه هستم ــ من چه هستم!
کادیجا: حالا؟ (به طرف آینه می‎رود.) ــ تو هیچوقت این همه مدت به دنبال بیان مناسبی نمی‎گشتی. ــ به نظر می‎رسه که تو یک بار دیگه (در آینه به خود نگاه می‎کند) قادر به تماشای چشم‎های واقعیت لخت نیستی.
بوریدان: یک حیوون!
کادیجا (در حال تماشای خود در آینه): و من باید یک فرشته باشم!
بوریدان: یک حیوون!
کادیجا (در حال بوسیدن تصویر خود در آینه): برای فرشته بودن هنوز خیلی جوونم.
بوریدان: یک حیوون!
کادیجا: اما با این حال یک حیوون فوق‎العاده! یک حیوون فریبنده!
بوریدان (در حال جهیدن از جا): کادیجا! تو می‎تونی اندامتو در مقابل چشمانم تا جائیکه برات ممکنه چنین دلربایانه به نمایش بگذاری. اما این نمایش باید همچنین بسیاری از بالاترین ارزش‎های انسانی رو هم در تعادل نگاه داره!
کادیجا: آیا من مناسب این کار نیستم؟
بوریدان (استوانه غلطان را افقی قرار می‎دهد): خودتو روی این ستون قرار بده! بعد من سانسورچی تو می‎شم!
کادیجا: تو می‎خوای سانسورچی من باشی؟ ــ اما من که نمایش تراژدی نیستم!
بوریدان: من سانسور سخت‎تری از آنچه که من سال‎هاست هر روز باید ساعت‎ها اجازه اجراشونو با خودم بدم در قبال تو انجام نمی‎دم. به خواست خدا تو هم سانسور منو همونقدر بی دلیل، همونقدر خودسرانه می‎یابی که من سانسورچی سانسورهامو می‎یابم؟
کادیجا (در حال رفتن بر روی استوانه غلطان): خواهش می‎کنم! صحبت کن!
بوریدان: کادیجا! وقتی تو در خیابون راه می‎ری، بعد سانسورچی پافشاری می‎کنه که تو لباس بلندی بر تن کنی. تو رو هیچ خطری تهدید نمی‎کنه؛ به این دلیل او مانع می‎شه که تو زندگی دیگرون را به خطر بندازی. اما اگه تو در یک سیرک به عنوان اسب‎سوار هنرنمائی کنی و از اسب سقوط نکنی و دست و پات نشکنه، بعد سانسورچی به تو با کمال میل اجازه می‎ده که با تمام فریبندگی اندامت تأثیر بذاری. و وقتی تو بر روی طناب در ارتفاع بلند از منار یک کلیسا به منار کلیسای دیگه رقص‌کنان می‎ری دیگه هیچ سانسورچی‎ای نمی‎پرسه که تو برای این کار چه لباسی بر تن داری. تو حتی می‎تونی یک تارعنکبوت بر روی بدن لختت بکشی. آدم می‎دونه که تو قدم اشتباهی برنمی‎داری، وگرنه آن پائین بر روی محوطه بازار به عنوان چیزی زشت و غیرقابل شناخت به جوی آب جاروب می‎شی.
کادیجا (لبخندزنان): آیا بقیه سانسورچی‎ها هم مثل تو عکس پاره کن جدی‎ای هستند؟
بوریدان: کادیجا! من در پالرمو یک بار یک رقصنده بر روی طناب دیدم. اما رقصنده بر روی طناب الاستیکی می‎رقصید. در زیر طناب یک تخته چهارگوش با تیغه‎ای درخشان که به اندازه یک پا دراز بود قرار داشت. رقصنده بر بالای این تیغه در حالیکه به سمت چپ و راست به دور خودش می‎چرخید لباساشو از تن خارج می‎ساخت. بعد طنابو به این سمت و آن سمت به حرکت می‎انداخت، بر روی طناب در حال نوسان زانو می‎زد، این کار رو سریع و سریع‎تر انجام می‎داد، طوریکه زیر زانوهاش مثل یک کمون غژغژ می‎کرد؛ و وقتی دوباره طناب از حرکت می‎ایستاد، بر روی پاهاش می‎جهید، سه بار بدنشو در هوا معلق می‎داد و بعد همونطور آرام و لبخندزنان بر روی طناب الاستیکی بر بالای تیغه درخشان می‎ایستاد، مثل ــ مثل تو که اینجا در مقابلم ایستاده‎ای.
کادیجا: حالا؟ و؟ ــ آیا تو واقعاً جدی می‎ترسی که من نتونم شایسته لباس عروسی‎ای که می‎پوشم باشم؟
بوریدان (با چشمانی بسته در حال نفس نفس زدن): بعد دستور داد براش ردای بلندی رو به بالا بندازند، که خودشو در آن تا نوک پا پیچوند، با چشمان بسته تا آخر طناب رفت، بعد پائین آمد و در پشت پرده ناپدید شد. (در حال از دست دادن خونسردی‎اش): کادیجا، خودپسندی تو یک شکنجه‎ست. کادیجا، یک لباس راحت بپوش! یک لباس راحت! من تشنه بی‌سلیقگی‎ام، تشنه اعماق ژرف روح تجسس ناگشتنی‎ای هستم که بتونم خودمو قبل از هر چیز در آنچه لذت جسمانی‎ست پنهان کنم! آیا نمی‎خوای به خودت رحم کنی، آیا باید تمام این شکوه و جلال تو مثل دستمال‌کاغذی رنگی بسته شده به عصائی تأثیر بذاره؟!
کادیجا (خیلی آرام): آیا مگه من خودمو خلق کردم؟
بوریدان: من تو رو به میل خودم خلق کردم و به میل خودم هم تغییرت می‎دم!
کادیجا (خیلی آرام): به من دست نزن!
بوریدان (تهدید به دست به یقه شدن می‎کند): من می‎خوام زشتی رو از مقابل چشمهایم بردارم! زشتی! نه چیزی بیشتر از زشتی!
کادیجا (در حال در آوردن لباسش): من اجازه نمی‎دم به من اهانت کنند! (او به سرعت به روی بالکن می‎رود و پشتش را به نرده‎ها تکیه می‎دهد.)
بوردیان (فریاد زنان): کادیجا!
کادیجا (خود را بر روی نرده می‎نشاند و یک پایش را روی پای دیگرش می‎اندازد): اگه یک قدم به من نزدیک بشی خودمو می‎ندازم پائین!
بوریدان (نفس نفس زنان): کادیجا، من به سر عقل آمده‎ام! فقط یک اوقات تلخی بود. من برای یک لحظه کاملاً فراموش کردم که تو کی هستی.
کادیجا (ایستاده بر روی نرده): یک قدم هم جلو نیا ــ وگرنه در آن پائین دراز افتاده‎ام!
بوریدان (ناله کنان): بیا تو! کادیجا! بیا تو!
کادیجا: تو که در هر صورت دیگه منو دوست نداری. و من بدون تو نمی‎تونم زندگی کنم.
بوریدان: بیا تو پیش من! چطور ممکنه که من دیگه دوستت نداشته باشم! من می‎خوام تمام عمر برده تو باشم!
کادیجا (از بالکن آویزان شده و با دست‎هایش انتهای نرده را محکم در دست نگهداشته): یک قدم هم جلو نیا! ــ من دشمن تو و جهان اندیشه‎ات هستم؛ من جهان اندیشه‎ات رو به تو پس خواهم داد! (چون بوریدان می‎خواهد به طرفش برود بنابراین دست راستش را رو به بالا بلند و خود را بیشتر رو به پائین آویزان می‎کند.) فقط یک قدم و من نرده رو ول می‎کنم!
بوریدان (گریان): عشق صمیمی‎ام، عزیزترین موجود! عزیزترین کادیجا! ــ لطفاً بمون! بمون! ــ همه چیز، همه چیز مال توست!
کادیجا (بقدری خود را از بالکن آویزان کرده است که فقط سرش از میان نرده بالکن دیده می‎شود): من آزادیتو به تو پس می‎دم! ــ نزدیک‎تر نیا، بوریدان خوشبخت! وگرنه تو قاتلی! (سر ناپدید می‎شود. آدم فقط دستش که خود را با آن محکم نگاهداشته است را می‎بیند.)
بوریدان (زانو زده، و انگشت‎های دستانش را در هم کرده و بدون آنکه نگاهی به بالکن بیندارد مشغول دعا کردن است): پروردگار! پروردگار! پدر آسمون و زمین! به ما کمک کن! به من کمک کن! کمک! اگر او به پائین سقوط کنه زندگی یک انسان نابود شده! آن هم زندگی چه انسانی! من استهزاء کردم! پروردگار آسمون، آیا این انتقام است؟! پدر آسمونی، مهربون باش! تنها تو می‎تونی کمک کنی! من تا زمانی که زنده‎ام می‎خوام به تو خدمت کنم! ــ به کادیجا بیچاره من کمک کن! او باشکوه‎ترین مخلوقه، بزرگ‎ترین روحی که در خلقت تو زندگی می‎کنه ...
کادیجا (یک بار دیگر سرش را از نرده بالا می‎آورد): آیا باید به خواهر شارولتا سلام تو رو برسونم ...؟ (او دستش را به هوا پرتاب می‎کند و ناپدید می‎گردد.)
بوریدان (این را ندید): اوه! اوه! ــ این صدای اوست! ــ خداوند آسمون، من به تو التماس می‎کنم! آیا باید من بپرم؟! آیا می‎تونم هنوز دستشو بگیرم؟! ــ کادیجا! ــ عشق من! ــ ــ (او به عقب گوش می‎دهد و با صدای بلندی فریاد می‎زند) کادیجا ...! کادیجا ...! (پس از یک وقفه خود را متشنجانه به آن سمت پرتاب می‎کند): او اجازه استهزاء کردنشو نمی‎ده! ــ او اجازه امتحان کردنشو نمی‎ده! ــ آه خدای من! ــ آه خدای من، تو چه غیرقابل تحقیق و تجسسی ...
(پرده می‎افتد.)