واریاسیونی کاملاً نو از چهار رنج: شراب، زن، جوک و حقیقت.



تقریباً شش سال از زمانیکه من در باب شراب، زن، حقیقت و جوک یک سخنرانی انجام دادم باید گذشته باشد؛ فقط اما من از آن زمان آنقدر زیاد شراب‎های قدیمی جدید نوشیده‎ام، آنقدر زیاد به زنان قدیمی و جوان عشق ورزیده‎ام، آنقدر زیاد جوک‎های بد تعریف کرده‎ام و آنقدر زیاد حقایق خوب را در خودم نگاه داشته‎ام که می‎توانم در باره این چهار رنج فریاد دردآلود کاملاً تازه‎ای سر دهم.
جوک زن‎ها را دوست می‎دارد، زیرا از چه چیز جوک تشکیل شده است؟ جوک متشکل از این ویژگی‎ست که شباهت چیزهای متضاد را کشف می‎کند. از این جهت جوک زنان را می‎جوید، زن‎ها شبیه تضادند و جوک این است که هر زنی مانند بقیه زنان با زنی دیگر در تضاد است!
جوک مرد خود را از میان صدها مرد بیرون می‎کشد و او را با خود می‎برد و زن‎ها به این دلیل که شاید جوک از میان صدها مرد شوهر او را بیرون بکشد و با خود ببرد جوک را دوست می‎دارند.
شراب‎های قوی وجود دارند، زنان قوی، جوک‎های قوی و حقایق قوی! شراب‎های قوی به خون می‎روند، زن‎های قوی به معده، جوک‎های قوی به میان دنده‎های بدن و حقایق قوی به زندان. انسان‎های قوی زیادی وجود دارند که ساعات ضعیف فراوانی برای شراب‎های قوی دارند؛ انسان‎های ضعیفی وجود دارند که ساعات قوی فراوانی برای زن‎های ضعیف دارند؛ اما این یک دلیل قوی از ضعف زمانه ما است که نمی‎تواند ضعیف‎ترین جوک در باره یک حقیقت قوی را تحمل کند.
ضرب‎المثل می‎گوید که آدم همراه حقیقت مسافتی طولانی به پیش می‎رود، من این را باور دارم، آدم همراه با حقیقت همواره از همه جا اخراج می‎گردد و به این ترتیب می‎تواند تا مسافت‎های دور برود. اما آدم همراه با حقیقت تا کجا می‎رود؟ تا شراب؛ حقیقت در شراب دراز می‎کشد و به این خاطر ما تمام دوستان حقیقی خود را فقط در شراب‎خانه‎ها دراز کشیده می‎یابیم؛ حقیقت فقط تا زمانیکه شراب در دوست حقیقی زیر میز قرار نداشته باشد بر روی میز قرار می‎گیرد. بر زبان یک چنین شراب‎نوش واقعی همیشه حقیقت نشسته است، فقط این حقیقت متأسفانه برای جهان یک مسیر بر عکس به خود می‎گیرد، بجای اینکه او در پایان شراب را غورت بدهد و حقیقت را بگوید حقیقت را غورت می‎دهد و شراب را می‎گوید!
دوستان دور میزی، حقایق دور میزی، زنان دور میزی و جوک‎های دور میزی؛ دوست دور میزی مانند یک شراب دور میزی‎ست و وقتی میز برچیده می‎شود دوستی هم به پایان می‎رسد؛ یک جوک دور میزی مانند شراب دور می‎زیست و آدم می‎تواند هرچه می‎خواهد از آن لذت ببرد اما چیزی از آن در سر احساس نمی‎کند.
سال‎های خوب شراب وجود دارند، سال‎هائی که در آنها شراب به صورت خارق‎العاده‎ای به ثمر نشسته است! اما آیا آدم می‎شنود که بگویند: "امسال سال زنان خوب است! امسال سال جوک‎های خوب است!"
چرا یک بار ستاره دنباله‎داری که سال زن خوبی با خود به همراه دارد نمی‎آید؟ آدم اغلب از یک مرد می‎شنود که می‎گوید: "من اما در خانه یک پری یا یک شصت ساله دارم!" چه قشنگ خواهد بود اگر آدم می‎توانست بگوید: "من در خانه یک پری زن دارم!" در این وقت همه می‎توانستند بدانند که زن در سال‎هائی‎ست که زن‎ها جوانی را پشت سر گذرانده‎اند. بله، آدم کاملاً خجالت می‎کشد که بگوید: "در خانه من یک زن شصت ساله دارم!"
عشق به شراب بسیار خوشبخت‎تر از عشق به زن است؛ کسیکه ناامیدانه دختری را دوست می‎دارد با شراب‎های کهنه تسلی می‎یابد؛ کسیکه اما شراب را ناامیدانه دوست می‎دارد در دختر پیری هیچ تسکینی نمی‎یابد! کسیکه دختری را دوست دارد و از جسم او کاملاً پر می‎باشد بسته است و تمام جهان را پس می‎زند؛ کسیکه شراب را دوست دارد و از جسم او کاملاً پر است لبریز می‎شود و تمام جهان به او تعلق دارد. افرادی وجود دارند که در خفا می‎نوشند و علنی مستند؛ افرادی وجود دارند که مخفیانه عشق می‎ورزند و علنی احمقانه عمل می‎کنند؛ افرادی وجود دارند که مخفیانه جوک می‎دزدند و آنها را علنی به دست چاپ می‎سپرند؛ افرادی وجود دارند که حقیقت را علنی می‎آموزانند و مخفیانه فریب می‎خورند.
خوانندگان عزیزم، انسان نباید هیچ چیز بجز خودش را دوست بدارد، زیرا بعد می‎تواند به عشق متقابل مطمئن گردد؛ فقط شاعران وقتی خود را دوست می‎دارند ناخرسندند، زیرا آنها خود را هم به سختی می‎توانند نگه دارند!
شاعران بخاطر عشق در وضعیت بدی قرار دارند، آنها بدون آواز خواندن نمی‎توانند عاشق شوند، آنها قبل از باده نوشیدن نمی‎توانند آواز بخوانند، اما آنها بدون آنکه قبلاً آواز خوانده باشند پولی برای نوشیدن ندارند، بنابراین آنها باید یکباره عاشق شوند، آواز بخوانند و مشروب بنوشند، آنها باید همیشه یک شیشه دوات، یک عینک و یک جام شراب در دست داشته باشند؛ در نتیجه سردرگمند، در مستی عاشق می‎شوند، بخاطر عشق هرچه دارند برای نوشیدن می‎دهند و در نتیجه هر دو را از دست می‎دهند.
همچنین عشق حقیقی نمی‎تواند صحبت کند. زن عشقش را در سکوت پنهان می‎سازد و مرد در آواز. قلب زن عاشق یک پیک کابینه آسمانی‎ست که در آن نامه مهر و موم شده‎ای از کابینه با خود حمل می‎کند که خودش هم به زحمت از مطالب شیرینش مطلع می‎باشد. مرد از عشق خود آواز می‎خواند، زیرا بر روی زمین هیچ چیز نمی‎یابد که بتواند با آن خود را مقایسه کند، و فقط آواز می‎تواند به سوی آسمان صعود کند تا همسان و ستاره‎اش را بیاورد. عشق زنان اتر است، گل‎ها ترانه‎های این عشقند، و هزاران گل از یک اتر شبنم می‎نوشند، و هزاران گل فقط از این یک اتر هزاران رنگ مختلف می‎مکند. خاموش‎ترین مرد وقتی عاشق می‎شود فصیح می‎گردد، بهترین سخن‎ورز زن وقتی عاشق می‎شود ساکت می‎گردد. عشق در قلب مرد یک داستان است، یک شعر و حقیقت، یک داستان کوتاه با ادامه و وقفه؛ عشق در قلب زنان یک سلام انگلیسی‎ست، یک دعای ربانی، و تمام زندگی‎اش سپس چیزی بیشتر از یک آمین پرهیزکارانه و طولانی این احساس نمی‎باشد. عشق مانند یک گیاه گزنه است؛ مرد آن را با انگشتی بی باک محکم لمس می‎کند و گزنه او را زخمی نمی‎کند، زن‎ها به آن آرام و مدت کوتاهی دست می‎زنند و سم سوزان را احساس می‎کنند.
مردم می‎گویند: "عشق ناخرسند!"، خوانندگان عزیزم عشق ناخرسند وجود ندارد؛ کسیکه واقعاً عشق می‎ورزد خوشبخت است و دست عشق اشگ‎هایش را هم خشک نمی‎سازد، و نوای عشقش همچنین به مشایعت نوای هیچ عشقی به طنین نمی‎آید، با این حال او خوشبخت است، زیرا چه کسی اشگ‎های گل رز را خشک می‎سازد، چه کسی به ترانه بلبل پاسخ می‎دهد، چه کسی عشقی دوجانبه در سینه ناآرام گل آفتابگردان می‎پاشد؟ و اما وقتی از آنها بپرسید به این ترتیب گل رز می‎گوید: اشگ‎ها خوشبختی من می‎باشند، و بلبل می‎گوید: ترانه دردمندانه‎ام شادی من است، و گل آفتابگردان می‎گوید: ناآرامی من تنها راه نجات من است.
عشق سعادتمند تنها دارای خاطرات است، عشق ناخرسند دارای امیدهاست، و در جائیکه عشق سعادتمند خاطراتش را بایگانی می‎کند عشق ناخرسند امیدهایش را به خاطرات شکل می‎دهد. عشق سعادتمند یکی از بیماری‎های جوانان است که در آن آدم در اثر ضعف پیری می‎میرد؛ عشق ناراضی غمی‎ست بازنشسته گشته که توسط حقوق بازنشستگی که از خاطرات می‎گیرد زندگی را می‎گذراند، و هر خاطره‎ای، حتی دردآورترین خاطره هم مانند یافتن دوباره نامه کهنه سالیان دور است که ما با آن تا تاریخ نوشتن نامه به عقب بازمی‎گردیم، و خطوط بی رنگ گشته نامه خطوط ویولتی رنگ زمان جوانی ما را احضار می‎کند.
فقط یک عشق سعادتمند وجود دارد، و آن وقتی‎ست که آدم جسم عشقش را برای سعادتمند گشتن بدست نیاورد!
عشق امروزه مانند تاریکی ماه است، وقتی آدم می‎گوید "عشق در سراسر اروپا قابل مشاهده است" یعنی که: "آدم هیچ چیز نمی‎بیند".
زمانی هنرمندان دوره کلاسیک و سالخوردگان گفته بودند: "عشق بر جهان حکومت می‎کند!" ــ این را سالخوردگان هنوز هم می‎گویند، اما جوان‎ها دیگر آن را نمی‎گویند.
خوانندگان عزیزم، حالا ما به پنجمین رنج می‎رسیم: جهان! جهان تجسم تمام پدیده‎هاست، در جهان ما اما دیگر هیچ پدیده‎ای ظهور نمی‎کند؛ پس جهان در کجای جهان ما قرار دارد؟ جهان زیبا زشت است، جهان بزرگ کوچک است، جهان لطیف خشن است، و تمام جهان فقط نیمی از جهان است، ــ پس نیم دیگر جهان کجاست؟
خوانندگان عزیزم، آیا سیستم جهان‎مان را می‎شناسید؟ جهان زیبای ما سیستماتیک با هم ملاقات می‎کنند و دایره‎وار می‎چرخند: این مدار جهان است؛ مردان جوان در اطراف جهان زنان قایقرانی می‎کنند، اینها کاشفان جهانند که سرنوشت‎شان مانند همه کاشفانی‎ست که نمی‎توانند هرگز به اقیانوس آرام برسند.
گفتگوی تمام جهان ابتدا در حول محور تآتر می‎چرخد، این محور جهان است؛ سپس آدم‎ها برای همدیگر داستان‎هائی از شهر تعریف می‎کنند، این تارخ جهان است؛ قدیمی‎ترین جوک‎ها به تازگی تعریف می‎گردند، این جهان قدیم و جدید است؛ سرهای نقره‎ای پیرمردان در اطراف سر طلائی دختران جوان دیوار ازدواجی می‎کشند و صبوری آهنین خود را می‎آزمایند، اینها چهار عمر جهانند؛ سپس مردم از همدیگر می‎پرسند: آیا شنیده‎اید چه شایعه‎ای به گوش می‎رسد؟ این روز جزاست؛ سپس آدم کنار میز بازی می‎نشیند، این نقشه جهان است؛ سپس آدم خبرهای تازه را با دیگری رد و بدل می‎کند، این تجارت جهانی‎ست؛ سپس آدم خود را در دریای اماکن عمومی غرق می‎سازد، این اقیانوس جهانی‎ست؛ سپس یک نویسنده می‎آید و برای اجتماع جهان زیبا مشتری‎های عمومی می‎آورد، این جهان مشتری‎ست؛ و در نهایت سرنوشت خطی بر جهان مشتری می‎کشد، این خط جهان می‎باشد. همانطور که می‎بینید این ساختمان جدید جهان است.
تمام جهان می‎گوید: جهان باید از میان برود؛ جهان اما چنان بی بنیان است که نمی‎تواند از بین برود.
توسط شراب، زن، جوک و حقیقت جهان سقوط خواهد کرد، اما تمام جهان یک جهان قابل سقوط با شراب و زن را در اصل بهتر از یک جهان غیر قابل سقوط بدون شراب و زن می‎داند.
خوانندگان عزیزم، صحنه نمایش، صحنه تآتر، اینها "تخته‎هائی هستند که جهان معنا می‎دهند". ــ اما از آنجائیکه حالا جهان دارای هیچ اهمیتی نمی‎باشد بنابراین تخته‎ها هم کاملاً بی اهمیتند. آری، آدم می‎تواند بگوید: بر روی تخته‎هائی که جهان معنا می‎دهند، در آنجا جهان بطور چشمگیری توسط تخته‎ها از نفس می‎افتد.
در این جهان، بر روی این جهان تخته‎ای چهار رنج: شراب، زن، جوک و حقیقت بسیار احساساتی‎اند!
نمایش‎نامه نویسان ما چیزی بیشتر از جوک‎های قدیمی و زنان جوان بر روی صحنه نمایش نمی‎آورند، و بجای شراب خالص حقایقی ناخالص در جام می‎ریزند. حقیقت اما این است که آنها هنگام نوشیدن شراب جوک‎های بد در باره زنان می‎گویند و سپس اجرای بدشان را توسط اجرای خوبی در جهان قاچاق می‎کنند. نمایش‎نامه نویسان ما با زن‎ها، جوک و حقیقت در نمایشات خود به طور عجیب و غریبی رفتار می‎کنند؛ بجای اینکه آنها زنانی مناسب بیابند که بدون جوک و حقیقتی درخشان باشند، آنها زنانی درخشان دارند، جوک‎هائی مناسب و  هیچ کلمه‎ای از حقیقت! بجای اینکه زندگی را از زن‎ها بدزدند و جوک‎های تازه خلق کنند آنها زن‎های تازه خلق می‎کنند و جوک را از مردم زنده می‎دزدند؛ و این کل حقیقت در باره این موضوع است!
خوانندگان عزیزم، جوک حالا مطلب اصلی‎ست، از رفتار و شخصیت ابداً حرفی نیست. فقط آنطور که یک شاعر بخاطر دستمزدش چانه می‎‏زند، این تنها معامله است، و چگونه بعضی از مدیران بی شخصیتانه سرش کلاه می‎گذارند، این تنها نشان ویژه شخصیت است.
جوک در تمام جهان از در بیرون رانده می‎گردد و باید در خیابان بماند؛ بنابراین تمام جوک‎ها به جوانان خیابانی تبدیل گشتند، و این جوک تغییر یافته حالا بر صحنه تآتر می‎آید.
شاعران ما بیشتر از آسمان می‎توانند؛ آسمان فقط از هیچ جهان را خلق کرد، نمایش‎نامه نویسان اما حتی از یک آدم بیکاره جهان خود را می‎سازند، و یک چنین فرد بیکاره‎ای مدت‎هاست که دیگر بیکاره نمی‎باشد، یک چنین فرد بیکاره‎ای برای هیچ بودن ابتدا احتیاج به یک شاعر پاریسی، یک مترجم آلمانی، یک تآتر و یک نمایش مؤفق دارد!
به یک منظر شاعران جوان‎های خیابانی را پالایش می‎دهند، به این معنی که: ما بر روی صحنه تآتر آنها را در چهار لباس بلند و پاره می‎بینیم، جوان‎های واقعی خیابانی فقط در لباس‎های کهنه و پاره معمولی به نظر می‎آیند!
اما یکی دیگر از اوضاع بد در هنر توسط اجرای این جوان‎های خیابانی به وجود می‎آید، در واقع این یک حقیقت است، با وجود کهنه بودن اعضای کر تآتر شراب کهنه در نزد ساقی تازه است: از آنجائیکه هیچ آدمی نمی‎تواند خودش را محکوم سازد ــ پس بنابراین چگونه می‎توانند نقدنویسان ما در باره این جوانان خیابانی قضاوت کنند؟
البته آدم می‎تواند بگوید که جوانان خیابانی تحت انتقادند! این اما درست نیست، زیرا انتقاد تحت جوانان خیابانی‎ست! بنابراین می‎شود قاطعانه گفت: جوانان خیابانی و انتقاد باید بین خودشان این ماجرا را حل و فصل کنند!
خوانندگان عزیزم، شما می‎بینید که هرچند در زندگی در باره حقایق خوب جوک‎های بد گفته می‎شود اما گاهی هم اتفاق می‎افتد که می‎شود یک جوک خوب در باره حقیقتی بد شنید.
من جوک خود را از روی فروتنی جوکی خوب ساخته شده می‎نامم! زیرا که چهار رنج بطور متفاوتی آدم را آزار می‎دهند: شراب‎های تقلبی، زنان ساخته گشته از شراب تقلبی، جوک‎های توافقی و حقایق قراردادی باعث رنج بسیار انسان در زندگی می‎باشند.
تفاوت شراب و زن در این است که ما شراب می‎نوشیم و زن‎ها ما را می‎دوشند؛ تفاوت جوک و زن‎ها در این است که ما وقتی جوک‎مان به پایان می‎رسد غمگین می‎شویم اما وقتی زنمان کمی از خانه بیرون می‎رود خوشحال می‎گردیم؛ تفاوت حقیقت و زن‎ها در این است که هزاران حقیقت همدیگر را تحمل می‎کنند اما دو زن قادر به این کار نیستند؛ تفاوت جوک و زن‎ها در این است که در پیش جوک مشاهده در عقل است و در نزد زنان عقل در مشاهده؛ جوک استاد دور هم نشاندن است، زن‎ها استاد پراکنده ساختنند. ــ چه خوشبخت است انسانی که در پیشش یک جوک پس از جوک دیگری گفته می‎شود؛ چه ناخرسند است انسانی که یک زن در نزدش زنان دیگر را می‎راند. ــ اما از آنجائیکه من می‎ترسم نکند جوک من قادر به تعریف جوک دیگری نباشد بنابراین می‎خواهم به بررسی جوک، شراب، زن و حقیقت خاتمه دهم تا شما دیگر بیشتر از این رنج نکشید.

365 روز از زندگی من.(10)


آقای (ر)
"من وجدان آگاه تو هستم، اما این به این معنی نمی‎باشد که تفکر و رفتارم از ضمیر آگاه من سرچشمه می‎گیرند! ضمیر آگاهم همه وقت مشکوک است، وقتی زنگ خانه به صدا می‎آید، ضمیر آگاهم مانند جیمز باند خود را به زیر میز پرتاب می‎کند و در این حال طپانچه کوچکی از آستین پیراهنش بیرون می‎کشد و منتظر شنیدن به صدا آمدن دوباره زنگ خانه به درب اتاقش خیره می‎ماند.
ضمیر ناخودآگاهم کودک است، حافظه‎اش پاک و من از گرفتن دستور از او خرسندم". (ر)

دیروز هوا آفتابی و ملایم بود و هوس خیابان‎گردی آقای (ر) را رها نمی‎ساخت! صبح زود (یک ربع مانده به نه صبح!) از من پرسید که آیا مایلم او را در این سفر همراهی کنم. آقای (ر) نود سال دارد، هنوز قادر است چند گام بردارد اما ترجیح می‎دهد از ویلچر استفاده کند. ویلچر آقای (ر) الکتریکی‎ست و نمی‎دانم چرا شکل آن مرا به یاد فولکس واگن‎های قورباغه‎ای شکل قدیم می‎اندازد!
دوستی واقعی من و آقای (ر) وقتی شروع گشت که من صورتش را برای اولین بار اصلاح کردم. آقای (ر) پس از نگاه کوتاهی به ریش من نگاهی به صورت اصلاح شده‎اش در آینه انداخت و گفت: "خیلی عجیبه، هیچ جائی از صورتم زخمی و خونی نشده! شما مرد قابل اطمینانی هستید!"

قبل از حرکت به پیشنهاد من آقای (ر) خود را کمی به سمت راست صندلی می‎کشد و من در حالیکه خود را مچاله ساخته بودم کنارش در سمت چپ می‎نشینم و می‎گویم: "به پیش!"
آقای (ر) در حین راندن ویلچر از پاکت سیگار کنار دستش یک سیگار برمی‎دارد و به من هم تعارف می‎کند. من از او تشکر کرده و سیگار مخصوص خودم را از جیب خارج می‎کنم.
ما در این هوای مطبوع سیگار می‎کشیدیم، قهوه می‎نوشیدیم و به خیابان‎گردی با ولیچر ادامه می‎دادیم تا اینکه سیگارهایمان به ته رسید.
در این چند هفته که از آشنائی و دوستیم با آقای (ر) می‎گذرد چیزهای زیادی از او آموخته‎ام. آقای (ر) از وقتی متوجه شده که از تاریخ معاصر آلمان کمی آگاهم به من مرتب می‎گوید: "من به تو قول می‎دهم که اگر در آزمون شرکت کنی قبول شوی! بعد تابیعت آلمان را به تو خواهند داد و آلمانی خواهی شد!". من از او آموخته‎ام که به تمام کشورهای جهان به یک چشم نگاه کنم، آموخته‎ام که رنگ‎ها در ماهیت خود تفاوتی با هم ندارند و خاطره بوی غذای دوران کودکی ما را مانند گربه‎ای مرتب به فضای دوران گذشته می‎کشاند.
البته من هم چیزهائی به آقای (ر) آموزانده‎ام: مثلاً او حالا خوب می‎داند که هنگام اصلاح صورت دادن حالت هنرمندانه به لب‎ها می‎تواند باعث نمایان گشتن موهای کنار دهان و پائین لب گردد و جلوه چهره را بعد از اصلاح سه تیغه‎تر نمایش دهد! و می‎داند که برای در امان ماندن طبیعت از آلودگی‎ای که به دست انسان صورت می‎گیرد باید ته سیگارش را در خیابان و راهرو نیندازد! اما به بهانه بیماری فراموشی! این کار را انجام نمی‎دهد و مدام با من جر و بحث می‎کند که این ته سیگار ناقابل در مقایسه با بمبهائی که اینجا و آنجای جهان بیچاره منفجر می‎گردند و جو را آلوده می‎سازند چه ضرری می‎تواند به این زمین بی پناه برساند! و من باید هر بار هنگام غافلگیر کردنش وقتی ته سیگار را در راهرو می‎اندازد به او گوشزد کنم که: هر انسان سهم خود را در حفظ و نگهداری از جهان به عهده دارد! سهم من و تو انداختن سیگار در جا سیگاری‎ست! تو به صحیح یا غلط انجام دادن سهم دیگران چکار داری؟ مگر کلانتری!؟ اگر من روزی ادعا کردم در محلی که بمب فرو افتاده باید ته سیگار را در جا سیگاری انداخت بعد شما می‎توانید به من بخندید و بگوئید که من دیوانه‎ام!"

آقای (ر) با دیدن سطل آشغال بسته شده به تیر چراغ برق خیابان ویلچرش را نگاه می‎دارد، ته سیگارش را به دستم می‎دهد و می‎گوید: "دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید!"

من روزهایم را در خانه سالمندان با این مردم خوب می‎گذرانم. گاهی بعضی از گفته‎هایشان غمگینم می‎سازد و گاهی هم با تکرار حرف‎هایشان حوصله‎ام را به پایان می‎رسانند، اما چشم‎هایم همواره به آنها نشان می‎دهند که از بودن با آنها خرسندم.