بچه سر راهی.

آنتونیو پیاکی Antonio Piachi، یک تاجر ثروتمند زمین در رم مجبور بود بخاطر معاملات تجاری بعضی اوقات به سفرهای بزرگی برود. او عادت داشت معمولاً در این مواقع زن جوانش الویره Elvire را تحت حمایت خویشاوندان تنها بگذارد. یکی از این سفرها او و پسرش پائلو Paolo، یک پسر یازده ساله که زن اولش به دنیا آورده بود را به طرف راگوزا Ragusa هدایت می‎کند. چنین اتفاق می‎افتد که در اینجا شیوع بیماری‎ای شبیه به طاعون شهر و مناطق اطراف آن را به وحشت بزرگی انداخته بود. پیاکی که این خبر ابتدا در حین سفر به گوشش خورده بود در حومه شهر توقف می‎کند تا از ماهیت این بیماری جویا شود. اما او در آنجا می‎شنود که بیماری روز به روز نگران کننده‎تر می‎گردد و در نظر دارند دروازه‎های ورود به شهر را ببندند؛ از این جهت نگرانی بخاطر سلامت پسرش بر تمام منافع تجاری غلبه می‎کند: او برای بازگشت به شهر خود درشکه‎ای می‎گیرد.
کمی بعد از راندن متوجه پسری در حال دویدن در کنار درشکه‎اش می‎شود که به شیوه نیازمندان دست‎هایش را به سمت او دراز کرده بود و به نظر می‎آمد که در هیجان بزرگی‎ست. پیاکی درشکه را متوقف می‎سازد؛ و در پاسخ این سؤال: که او چه میخواهد؟ پسر با بیگناهی جواب می‎دهد: او مبتلا شده است؛ مأمورین او را برای بردن به بیمارستان تعقیب می‎کنند تا او را گرفته و به بیمارستانی که پدر و مادرش در آن در اثر بیماری مرده‎‏اند ببرند؛ او بخاطر همه مقدسین خواهش می‎کند که او را همراه خود ببرد و اجازه ندهد که در شهر بمیرد. در این حال او دست پیاکی را می‎گیرد، می‎فشارد، می‎بوسد، سرش را روی آن می‎گذارد و می‎گرید. پباکی ابتدا قصد داشت با اولین جنبش احساس وحشت پسر را دور از خود پرتاب کند؛ اما چون درست در این لحظه رنگ چهره پسر تغییر می‎کند و بیهوش به زمین می‎افتد بنابراین حس ترحم در پیاکی جان می‎گیرد: او و پسرش از درشکه پیاده می‎شوند، او پسر را داخل درشکه می‎کند و بدون آنکه بداند اصلاً با پسر چه کاری باید انجام داد به همراه او به حرکت می‎افتند.
او در اولین ایستگاه در حال مذاکره با مهمانخانه‎چی بخاطر خلاص شدن از دست پسر به دستور پلیس که از جریان مطلع گشته بود بازداشت می‎شود. او، پسرش و نیکولو Nicolo، پسر بیمار چنین نامیده می‎شد، تحت پوشش دوباره به سمت راگوزا منتقل می‎گردند. تمام اعتراضات پیاکی در باره بی رحمی این اقدام هیچ کمکی نمی‎کنند؛ آنها بعد از رسیدن به راگوزا تحت نظارت یک مأمور به بیمارستان منتقل می‎گردند، جائیکه در حقیقت او سالم می‎ماند، و نیکولو دوباره سلامتی خود را بدست می‎آورد اما پسرش پائلوی یازده ساله که بیماری به او سرایت کرده بود بعد از سه روز می‎میرد.
حالا دوباره دروازه‎های شهر گشوده می‎شوند و پیاکی بعد از به خاک سپردن پسرش از پلیس اجازه ادامه سفر دریافت می‎کند. او با غم فراوانی سوار بر درشکه می‎شود و هنگام دیدن جای خالی کنار خود دستمالش را درمی‎آورد تا اشگ‎هایش را جاری سازد: هنگامیکه نیکولو با کلاهی در دست به کنار درشکه می‎آید تا برایش آرزوی سفر خوشی کند، او خود را از پنجره به بیرون خم می‎سازد و با صدائی ک از هق هق گریه بریده می‎گشت از نیکولو می‎پرسد: که آیا می‎خواهد با او سفر کند؟ پسر بلافاصله با متوجه شدن اینکه پیاکی چه گفته است سرش را تکان می‎دهد و می‎گوید: آه، بله! با کمال میل؛ و چون روئسای بیمارستان در برابر سؤال تاجر زمین که آیا پسر اجازه سفر کردن با او را دارد؟ لبخند زدند و اطمینان دادند که او پسر خداست و هیچکس را ندارد، بنابراین پیاکی او را با یک حرکت از زمین بلند می‎کند، داخل درشکه می‎سازد و بجای پسرش با خود به رم می‎برد.
تاجر زمین ابتدا در برابر دروازه شهر پسر را خوب تماشا می‎کند. او دارای زیبائی بخصوصی بود، موهای سیاه او بی آلایش بر روی پیشانی‎اش آویزان بود، چهره سایه داری داشت که حالت جدی و باهوش او را هرگز تغییر نمی‎داد. پیاکی چند سؤال از او می‎پرسد که او فقط جواب‎های کوتاه به آنها می‎دهد: او کم حرف و متفکر نشسته بود، دست‎هایش در جیب شلوارش قرار داشتند و با نگاه‎های متفکرانه و خجالتی‎اش اشیائی را که از کنار درشکه می‎گذشتند نگاه می‎کرد. گهگاهی با حرکتی ساکت و بی صدا در حالی که پیاکی اشگ‎هایش را از چشم پاک می‎کرد یک مشت گردو از جیب خارج می‎ساخت و آنها را میان دندان می‎گذاشت و پوست‎شان را می‎شکست.
پیاکی در رم به الویره شرح کوتاهی از آنچه برای پسرش رخ داده بود می‎دهد و بعد نیکولو را به او معرفی می‎کند. الویره البته نتوانست با فکر کردن به پسر خوانده کوچکش پائلو که بسیار دوستش می‎داشت از صمیم قلب نگرید؛ با این حال اما نیکولو را که غریبانه و سیخ در برابرش ایستاده بود به سینه می‎فشرد، تخت‎خوابی را که پائلو رویش می‎خوابید بستر او معین می‎سازد و تمام لباس‎های پائلو را به او می‎بخشد. پیاکی او را به مدرسه می‎فرستد، جائیکه او نوشتن، خواندن و حساب کردن می‎آموزد، و هنگامیکه پیاکی به نوعی قابل فهم به اندازه کافی از پسر خوشش می‎‏آید، چیزی که او با هزینه سنگینی به آن دست یافته بود، او را بعد از چند هفته با رضایت الویره خوب و مهربان که دیگر امیدی به بچه دار شدن نداشت بعنوان پسرش به فرزندی قبول می‎کند. دیرتر یکی از منشی‎های دفترش را که به علل مختلف از او ناراضی بود اخراج و به جای او نیکولو را در دفتر استخدام می‎کند و با خوشحالی می‎بیند که او کارهایش را فعالانه و مفید انجام می‎دهد. پدر که با هر تعصبی دشمنی داشت هیچ ایرادی به او نمی‎گرفت بجز معاشرت با راهبان صومعه کارملیتر Karmeliterkloster که بخاطر ثروت قابل توجه‎ای که او روزی به ارث می‎برد با پسر با مهربانی رفتار می‎‏کردند؛ و مادر هم به نوبه خود، آنطور که به نظر او می‎رسید، بجز تمایل زود هنگام برای جنس زن در سینه نیکولو ایرادی به او نداشت. زیرا که نیکولو در پانزده سالگی در یکی از رفت و آمدهایش با راهبان شکار اغوای آکسه‎ویئرا تارتینی Xaviera Tartini معشوقه اسقف گشته و با وجود درخواست جدی پیاکی مجبور به گسستن این رابطه شده بود، با این حال اما الویره بنا به دلایل مختلف فکر می‎کرد که پرهیز او در این زمینه خطرناک چندان بزرگ نبوده است. اما چون نیکولو در بیست سالگی با کونستانزا پارکه Constanza Parquet، یک دختر ژنوی جوان و دوستداشتنی که خواهرزاده الویره بود و تحت تربیت خودش در رم به سر می‎برد ازدواج کرد، بنابراین با این کار لااقل آخرین شر از سرچشمه مسدود می‎گردد؛ پدر و مادر با رضایت با او متحد گشتند و برای اینکه این را به او اثبات کنند، به او یک جهاز درخشنده می‎بخشند و قسمت قابل ملاحظه‎ای از خانه زیبا و بزرگشان را در اختیار او قرار می‎دهند. مدت کوتاهی بعد از آنکه پیاکی شصت ساله می‎گردد آخرین و جالب‎ترین کار را که می‎توانست برای او انجام می‎دهد: او تمام ثروتش بجز سهم کوچکی که برای خود نگاه می‎دارد را به او می‎بخشد و به ثبت می‎رساند، و با الویره وفادارش که خواهش اندکی در جهان داشت خود را بازنشسته می‎سازد.
الویره رگه ساکتی از غم در روح داشت که بخاطر اتفاق تکان دهنده‎ای از کودکی در او باقی مانده بود. پدرش فلیپو پارکه Philippo Parquet، یک رنگرز ثروتمند پارچه از ژنو، طبق اقتضاء حرفه‎اش در خانه‎ای زندگی می‎کرد که پشت آن از طریق راهی سنگفرش گشته تنگاتنگ دریا قرار داشت و در زیر شیروانی آن تیرهای چوبی بزرگی نصب بودند که تا چند متر بر روی دریا ادامه داشت و پارچه‎های رنگ گشته را رویشان آویزان می‎کردند. یک بار در یک شب غم انگیز خانه آتش گرفته بود و خیلی سریع طوریکه انگار خانه از قیر و گوگرد ساخته شده باشد از همه اتاق‎های خانه همزمان آتش زبانه می‎کشید، الویره سیزده ساله در حال فرار از آتش پله به پله بالا می‎رفت و بدون آنکه چگونکی آن را بداند خود را بر روی یکی از این تیرهای چوبی یافته بود. کودک نگونبخت در حال آویزان بودن در زمین و هوا اصلاً نمی‎دانست که چطور باید خود را نجات دهد؛ پشت سرش اتاق زیر شیروانی در حال سوختن بود و شعله‎‏اش توسط باد به او شلاق می‎زد و تیرهای چوبی را می‎بلعید، و در زیرش دریای پهناور، متروک و وحشتناک قرار داشت. او می‎خواست از میان آن دو راه به توصیه همه مقدسین شر کوچک‎تر را انتخاب کند و خود را به دریا اندازد که ناگهان یک پسر ژنوی نجیب زاده در کنار در ورودی ظاهر می‎گردد، پالتویش را روی تیر چوبی می‎اندازد، او را در آغوش می‎گیرد و با کمک پارچه خیسی که روی تیر آویزان بود خود را با شجاعت و مهارت زیادی به درون آب می‎اندازد. در اینجا قایقرانان آنها را که در حال شنا به سمت ساحل بودند از آب می‎گیرند و در میان غریو شادی مردم به ساحل می‎رسانند؛ اما بعد متوجه می‎شوند که قهرمان جوان هنگام گذشتن از میان خانه توسط افتادن سنگی بر روی سرش زخم بزرگی برداشته است که او را بزودی بیهوش می‎سازد و به زمین می‎اندازد. پسر را به هتل پدرش می‎برند، و او چون می‎بیند خوب شدن حال پسرش به درازا کشیده است از تمام اطراف ایتالیا پزشکان را احضار می‎کند. پزشکان او را چندین بار جراحی کرده و چند استخوان از مغزش خارج می‎سازند؛ اما تمام هنرهایشان توسط سرنوشت غیر قابل فهم آسمانی بیهوده می‎ماند: او در کنار دست الویره که مادرش او را برای مراقبت صدا کرده بود خیلی کم زنده می‎ماند و پس از یک بیماری سخت دردناک سه ساله دست خود را یک بار دیگر مهربانانه در دست دختر می‎گذارد و می‎میرد.
_ ناتمام _

جنسیت و مُد.

زنانگی صفتی‎ست که من برای آن در خانم‎ها بیشتر از هر صفتی حرمت قائلم.
"زن‎ها همواره مانند مادرانشان می‎گردند. این تراژدی آنهاست."
"و هیچ مردی چنین نمی‎گردد. این تراژدی آنهاست."
زن‎ها تابلو نقاشی‎اند. مردها مشکلاتند. اگر می‎خواهید بدانید که یک زن واقعاً چه فکر می‎کند ــ کاری که در ضمن همیشه اقدام خطرناکی‎ست ــ، فقط او را تماشا کنید و گوش به حرف‎هایش ندهید.
فیلسوفان زن‎ها را پیروزی ماده بر ذهن توصیف می‎کنند ــ همانطور که مردها را پیروزی ذهن بر اخلاق مجسم می‎سازند.
تاریخ زن‎ها تاریخ شنیع‎ترین شکل ستمی‎ست که جهان هرگز شناخته است. ستم ضعفا بر قدرتمندان. این تنها ستمی‎ست که استمرار دارد.
"انواع زنان؟"
"در جامعه فقط دو نوع زن وجود دارد: زنان بی‎رنگ و زنان جالب توجه."
زن‏ها یک جنسیت لجوج و جذابند. هر زنی یک سرکش و معمولاً در بلوائی وحشیانه‎ای بر ضد خویش است.
زن‎ها ما را بخاطر اشتباهات‎مان دوست دارند. اگر ما به اندازه کافی دارای عیب باشیم آنها بخاطر همه چیز ما را خواهند بخشید، حتی بخاطر عقل غول پیکرمان.
بهتر آن است که زن‎ها معتدل فکر کنند، همانطور که بهتر است همه چیز را با اعتدال انجام دهند.
بهتر است که هیچ زنی اجازه داشتن حافظه را نداشته باشد. حافظه زن را از مد افتاده نشان می‎دهد. آدم می‎تواند همواره از کلاه تشخیص دهد که آیا یک زن حافظه دارد یا نه.
زن‎ها با زندگی دیر آشنا می‎شوند. این تفاوت زن‎ها و مردهاست.
حتماً امروزه زنان بیشتر به خاطر وفاداری ستایشگران خود پیر می‎شوند تا به دلایل دیگر!
قدرت زن‎ها از این واقعیت سرچشمه می‎گیرد که روانشناسی قادر به تفسیر کردن آنها نیست. مردها را می‎شود تجزیه و تحلیل کرد و زن‎ها را ... فقط ستایش.
زن‎ها غریزه شگفت انگیزی برای چیزها دارند. آنها همه چیز را کشف می‎کنند بجز آنچه در برابر چشم دارند.
او شب گذشته بیش از حد پودر سرخ به گونه‎اش مالیده بود و لباس اندکی بر تن داشت. این در نزد زن‎ها همیشه نشانه‎ای از ناامیدی‎ست.
زنان مدرن همه چیز را درک می‎کنند.
"به غیر از شوهران‎شان. آنها تنها چیزیند که زنان مدرن هرگز درک نمی‎کنند."
اولین وظیفه در زندگی یک زن وظیفه‎ای‎ست که نسبت به خیاطش دارد. اینکه وظیفه دوم چه می‎باشد را هنوز کسی کشف نکرده است.
زن‎ها هرگز بخاطر تعریف و تمجید گشتن خلع سلاح نمی‎شوند. مردها همیشه. این تفاوت میان این دو جنسیت است.
در زندگی یک زن فقط یک تراژدی حقیقی وجود دارد. و آن این واقعیت است که گذشته او همواره معشوقه‎اش است و آینده او ناگزیر شوهرش.
زندگی یک زن در منحنی احساسات در نوسان است و زندگی یک مرد بر روی خطوط عقل در گذر است.
یک زن کوچولو زنی‎ست که نتواند عیب و اشتباهش را جذاب سازد.
اکثر زن‎ها آنقدر غیر طبیعی‎اند که فاقد هر احساسی برای هنرند. اکثر مردها آنقدر طبیعی‎اند که فاقد هر احساسی برای زیبائی‎اند.
او بسیار باهوش است، برای یک زن بیش از حد باهوش. و فاقد آن جذابیت توضیح ناپذیر نقطه ضعف است. پاهای سفالین هستند که طلای ستون‎های عکس را ارزشمند می‎سازند. پاهایش بسیار زیبایند، اما آنها از سفال نیستند. پاهای سفید از جنس چینی. آنها از میان آتش گذشته‎اند، و آنچه را آتش نابود نکند آبدیده می‎سازد. او تجربه اندوخته است.
"زن‎ها چه زیاد عاشق انجام کارهای خطرناکند."
"این یکی از صفات آن‎هاست که من بیشتر از همه تحسین می‎کنم. یک زن مادامی که دیگران او را تماشا می‎کنند می‎تواند با هر کسی در جهان لاس بزند."
میان زنان و مردان دوستی ناممکن است. در بین‎شان شور و شوق موجود است، خصومت، ستایش و عشق، اما جای دوستی خالی‎ست.
زن‎ها می‎توانند در مقابل یک پشت صحنه مناسب از عهده انجام هر کاری برآیند.
زن‎های امروزه بطور وحشتناکی تجاری‎اند. مادر بزرگ‎های ما کلاه‎هایشان را در باد پرتاب می‎کردند، معلوم است، اما بخدا قسم نوه‎هایشان کلاه‎های خود را فقط وقتی در باد می‎اندازند که دقیقاً بدانند باد به کدام سمت می‎وزد و آیا به نفعشان می‎باشد.
زنان بد آدم را به ستوه می‎آورند. زنان خوب آدم را کسل می‎سازند. این تنها تفاوت میان زن‎هاست.
من زن‎های دارای گذشته را ترجیح می‎دهم. آدم می‎تواند با آنها خیلی خوب صحبت کند.
این بدترین چیز در زن است. همیشه آرزو می‎کنند که آدم باید خوب شود. و وقتی ما خوب هستیم و ما را می‎شناسند بعد اصلاً دوست‎مان ندارند. آنها وقتی ما را می‎یابند مایلند ما را کاملاً بد و غیر قابل بهتر شدن ببینند و وقتی ما را ترک می‎کنند کاملاً غیر جذاب و خوب.
هیچ چیز در جهان با از خود گذشتگی یک زن ازدواج کرده برابری نمی‎کند. از خود گذشتگی کاری‎ست که هیچ مرد متأهلی از آن مطلع نیست.
در نهایت فقط دو نوع زن وجود دارد: آرایش کرده و بی آرایش.
تا زمانیکه یک زن بتواند ده سال جوان‎تر از دخترش دیده شود کاملاً خرسند است.
زن‎ها از خود با حمله کردن دفاع می‎کنند، درست همانطور که آنها توسط کوتاه آمدن ناگهانی و عجیبی شروع به حمله می‎کنند.
طبق نظریه من این همیشه زن‎ها هستند که به ما پیشنهاد ازدواج می‎دهند و نه ما مردها که با آنها ازدواج می‎کنیم.
همینطور رفتار زن‎ها با ما طوریست که رفتار بشریت با خدایانش است. آنها ما را ستایش می‎کنند و مدام در گوش‎مان می‎خوانند که کاری برایشان انجام دهیم.
شاید فقط با یک روش ممکن باشد که یک زن هرگز مردی را بهتر سازد، به این ترتیب که او را چنان بی حد و مرز کسل کند که مرد هر جذابیت قابل تصور برای زندگی را از دست بدهد.
تنها جذابیت گذشته این است که گذشته است. اما زن‎ها هرگز نمی‎دانند پرده کی افتاده است. آنها همیشه یک پرده ششم می‎خواهند و به محض خاموش گشتن هر جذابیتی از نمایش پیشنهاد ادامه آن را می‎دهند.
حافظه یک زن چیز وحشتناکی‎ست!
اگر یک زن دوباره ازدواج کند، سپس به این خاطر، زیرا که او از شوهر اولش نفرت داشته. اگر مردی دوباره ازدواج کند، سپس به این خاطر، زیرا که او زن اولش را می‎ستوده. زن‎ها در این ازدواج شانس خود را می‎جویند و مردها شانس خود را در معرض خطر قرار می‎دهند.
من عاشق مردانی هستم که دارای یک آینده‎اند و عاشق زن‎هائی که یک گذشته دارند.
مردها وقتی غافلگیر می‎شوند همیشه چهره احمقانه‎ای به خود می‎گیرند. و آنها مدام غافلگبر می‎گردند.
آدم نباید هرگز به زنی که سن حقیقی‎اش را به کسی می‎گوید اعتماد کند. زنی که این کار را می‎کند می‎تواند تمام چیزهای دیگر را هم لو دهد.
من فکر نمی‎کنم زنی در جهان وجود داشته باشد که لاس زدن با او خوشایندش واقع نشود و خود را کمی مورد تمجید حس نکند. این بخصوص آن چیزی‎ست که زن‎ها را به طرز مقاومت ناپذیری شایسته ستایش می‎سازد
حقیقت آن چیزی نیست که آدم برای یک دختر زیبای شیرین و تحصیلکرده تعریف می‎کند.
اتفاقاً مردانی با نجیب‎ترین شخصیت اخلاقی برای جذابیت جسمانی دیگری بسیار حساسند.
وقتی مردی به اندازه کافی برای انجام کار ناحقی مسن است، باید برای کار حق هم مسن باشد.
در گذشته ظاهر خشن می‎توانست یک مرد را جذاب یا لااقل جالب سازد ــ حالا او را نابود می‎سازد.
مردها خیلی بزدلند. آنها تمام قوانین جهان را می‎شکنند و با این حال از زبان جهان می‎ترسند.
همسران زنان بسیار زیبا به طبقه جنایتکار تعلق دارند.
امروزه تمام مردان متأهل مانند مردان مجرد زندگی می‎کنند و مردان مجرد مانند مردان متأهل.
وقتی مردی یک بار عاشق زنی بوده باشد برای او هر کاری می‎کند بجز آنکه دیگر همچنان عاشقش باشد.
خوشبختی یک مرد متأهل بستگی به مردمی دارد که با آنها ازدواج نکرده است.
امروزه ازدواج‎های بیشتری توسط عقل سالم شوهر نابود می‎گردند تا چیز دیگری. چطور می‎شود از یک زن انتظار داشت با مردی خوشبخت باشد که اصرار می‎ورزد با او بعنوان یک موجود کاملاً عاقل رفتار کند؟
در زندگی زناشوئی وقتی عشق وارد می‎شود که زن و مرد کاملاً از همدیگر بدشان بیاید.
طلاق‎ها در آسمان بسته می‎گردند.
دختران با مردهائی که لاس زده‎اند ازدواج نمی‎کنند. دخترها این کار را صحیح نمی‎دانند.
من همیشه بر این عقیده بودم مردی که آرزوی ازدواج کردن دارد یا نباید همه چیز را بداند یا چیزی نمی‎داند.
تنها جذابیت ازدواج این است که یک زندگی از فریب برای هر دو زوج را کاملاً ضروری می‎سازد.
کسی که وفادار است تنها قسمت ناچیزی  از عشق را می‎شناسد؛ مرد بی وفا کسی‎ست که تراژدی عشق را خواهد شناخت.
تنها تفاوت میان یک حال خوش و یک اشتیاق دائمی این است که حال خوش بیشتر دوام دارد.
جوانان مایلند وفادار باشند اما نیستند، سالخوردگان مایلند بی وفا باشند و نمی‎توانند.
مردها ازدواج می‎کنند چونکه خسته‎اند، زن‎ها ازدواج می‎کنند چونکه کنجکاوند؛ هر دو اما ناامید می‎گردند.
من فکر نمی‎کنم برای ازدواج مناسب باشم.
من بیش از حد عاشقم.
زیان واقعی ازدواج این است که آدم را بدون نفع شخصی می‎سازد. و افراد بدون نفع شخصی بدون رنگ هستند. آنها فاقد فردگرائی‎اند. با این حال شخصیت‎هائی وجود دارند که توسط ازدواج پیچیده‎تر می‎گردند. آنها خودخواهی‎شان را حفظ می‎کنند و با خودخواهی‎های بیشتری آن را افزایش می‎دهند. آنها مجبورند بیشتر از یک زندگی را زندگی کنند. آنها انسانی سازمانده‎تر می‎گردند، و باید بگویم که این هدف بقاء بشر است.
هر تجربه‎ای پر ارزش است و هرچه هم بر ضد ازدواج ممکن است گفته شود تجربه‎ای‎ست که حقیقت دارد.
یک مرد فقط می‎تواند با زنی خوشبخت شود که او را دوست نداشته باشد.
البته زندگی زناشوئی فقط یک عادت است، یک عادت بد.
بازی ازدواج بازی عجیبی‎ست.
زنان ازدواج کرده تمام برگ‎های برنده را در دست دارند و به ناچار برنده می‎گردند.
من می‎توانستم با این زن ازدواج کنم، او بسیار بی تفاوت نسبت به من رفتار می‎کند.
وقتی مردها متوقف می‎شوند از آنچه که جذاب است بگویند، از فکر کردن به اینکه چه چیز جذاب است هم عاجز می‎گردند.
چیزی که امروزه به آدم دلگرمی می‎دهد ندامت نیست، بلکه لذت است. ندامت کاملاً از مد افتاده است. و بعلاوه وقتی یک زن واقعاً پشیمان می‎گردد که باید پیش خیاط بدی رفته باشد وگرنه کسی حرفش را باور نمی‎کند.
من موافق نامزدی طولانی مدت نیستم. این به مردم فرصت می‎دهد تا قبل از ازدواج شخصیت همدیگر را تجسس کنند، کاری که هرگز آن را قابل توصیه نمی‎دانم.
مدرن بودن تنها چیزی‎ست که امروزه زندگی را با ارزش می‎سازد.
احساس برای گل سوراخ روی یقه کت کافی‎ست. اما چیز اساسی در یک کراوات سبک گره آن می‎باشد، یک کراوات خوب گره زده شده اولین قدم جدی در زندگی‎ست.
شما به طرز فوق‎العاده‎ای مدرنید.
شاید کمی بیش از حد مدرن. هیچ چیز خطرناک‎تر از بیش از حد مدرن بودن نمی‎باشد. ممکن است چنین رخ دهد که آدم ناگهان کاملاً از مد افتاده شود.
مد آنچیزی‎ست که آدم خودش بر تن دارد. غیر مدرن چیزهائی هستند که دیگران می‎پوشند.
لباس یونانی در ذات خود غیر هنری بود. تنها بدن باید بدن را آشکار سازد. آدم باید یا یک اثر هنری باشد یا یک اثر هنری حمل کند.
تنها راه جبران اینکه آدم گاهی در گذشته لباسی مبالغه آمیز پوشیده این است که در هر زمان از تحصیلات کاملاً بالائی برخوردار باشد.
لباس قرن نوزدهم زشت است. لباسی‎ست بسیار تیره و افسرده ساز. گناه تنها عنصر واقعی رنگ است که برای زندگی مدرن ما باقی مانده.
لباس تیره این روزهای ما زیبائی را از زندگی می‎دزدد و به معنی ویرانی هنر است.