حکایات (1).

فاتح
I
ماکس مِشِنمال مدیر مستقل یک کیوسک روزنامه‎فروشی بود. او خوردن و نوشیدن را خیلی دوست داشت؛ او ارتباط زیادی ــ البته با مراقبت ــ با زن‎ها داشت. چون دستمزدش اغلب کافی نبود می‎گذاشت گاهی اوقات ایلکا لایپکه به او پول بدهد. ایلکا لایپکه یک فاحشه محترم کوچک اندام اما خوب رشد کرده‎ای بود که توسط روحیه غیر عادی و ایده‎های بی‌معنی و همینطور توسط لباس خوش‌سلیقه منحصر به فرد اکثر مردان و دختران را بسیار زیاد هیجانزده می‎ساخت. دوشیزه لایپکه ماکس مِشِنمال کوچک را دوست داشت. او را کوتوله شیرینش می‎نامید. ماکس مِشِنمال در تمام عمر به خاطر کوچکی قامتش ناراحت بود.
ماکس مِشِنمال متأسفانه در یک خانواده فقیر به دنیا آمده بود. او در یک مرکز درمانی شبانه‎روزی کودکان مبتلا به اختلال شخصیت از یک تربیت عالی برخوردار شده بود، تا اینکه او را خیلی زود به زور بیرون انداختند. دلایلش شناخته شده نیست؛ اما به نظر می‎رسد که اخراج بیشتر به خاطر فقر خانواده ماکس مِشِنمال باشد تا غیر قابل تحمل بودنش. او مدتی بی‌خانمان پرسه می‎زد، زیرا خانواده‎اش دیگر از او مراقبت نمی‎کرد. مخارج زندگی را بیشتر توسط سرقت‎های بی‌اهمیت به دست می‎آورد. یک بار پلیس او را دستگیر می‎کند. او به یک نهاد برای کودکان بی‌سرپرست فرستاده می‎شود و آنجا در حرفه قفل‌سازی آموزش می‎بیند. او می‎دانست چطور در نزد سرپرستان توسط مهارت فوق‎العاده و آماده خدمت بودن خودشیرینی کند. او در پنهان همقطاران جوان‎تر و ضعیف‎تر را عذاب می‎داد؛ یا افراد قوی را بر علیه همدیگر تحریک می‎کرد. هیچکس با او دوست نبود؛ پس از پایان دوران کارآموزی آزاد می‎شود و بقیه از رفتنش خوشحال بودند.
ماکس مِشِنمال خیلی مایل بود از مهارت غیر عادی‎ای که در نتیجه استعداد فنی‎اش در ساخت کلیدها و باز کردن سخت‎ترین قفل‎ها به دست آورده بود برای سرقت‎های بزرگ استفاده کند و یک تبهکار مشهور گردد. درآمد حاصل از سرقت‎ها می‎توانست او را قادر سازد لباس شیک بپوشد و با زن‎ها پز بدهد. وحشت بیمارگونه و مرتب رو به افزایش دستگیر شدن مانع او می‎گردد. او به از راه به در کردن دختران و خدمتکاران استادی که در نزدش کار می‎کرد و همچنین به سرقت‎های بی‌خطر بسنده می‎کند. اما جاه‎طلبی‎اش ارضاء نمی‎گشت.
توسط یک تصادف مسیر زندگی مِشِنمال تغییر می‎کند. بعد از تعطیل کار بود. او خسته و بدخلق در خیابان می‎رفت. گرچه هوا رنگِ به شدت تاریکی داشت اما چراغ‎ها به سختی قابل مشاهده بودند. در یک اتاق همکفِ شیک یک خانم سالخورده چروک‎های بدنش را مرتب می‎کرد. در مقابل یک زیرزمین دختران کوچکِ کثیفی ترانه‎ای می‎خواندند. پنجره‎ها مانند تخته‎های سیاه با صلیب‎های روشن در خانه‎های رنگ‌پریده و به خواب رفته به گور سپرده شده بودند. توده خانه‎ها شبیه به کشتی‎های بزرگِ ماجراجویِ لنگر انداخته یا در دریای دوری در حال حرکت بودند. قفل‎ساز کوچک اندام مشغول فکر کردن به شش معشوقه قبلی خود بود که دورِ وحشتناکِ چشمان آبی رنگ یک آقای زشتِ قوزداری که لبخندزنان با لذتی قابل توجه و اندکی وحشت او را زیر نظر داشت توجه‎اش را جلب می‎سازد. قفل‎ساز به خودش می‎گوید: عجب! و برای تفریح توقف می‎کند؛ با چشمان تنگ کرده که مانند دگمه‎های سیاه براق بر روی صورتش می‎درخشیدند زیرکانه و با ناز و غمزه مرد کوچک‎تر از خود را نگاه می‎کند. مرد شرمنده می‎شود؛ کلاه از سر برمی‎دارد؛ با لکنت می‎گوید که نامش کونو کوهن است ... و او معذرت می‎خواهد ... بیشتر از این اما چیزی قابل فهم نبود. زیرا مرد قوزی با پوشاندن قسمتی از صورتش توسط انگشت‎های باریک و در حال سرفه کردن با عجله رفته بود. قفل‎ساز به خودش می‎گوید: عجب! و مسیر خود را می‎رود.
در این وقت کسی آستین او را می‎گیرد. او صورتش را برمی‎گرداند: مرد قوزی دوباره در کنارش ایستاده بود، هنوز اندکی نفس‌زنان به خاطر راه رفتن سریع. کونو کوهن کاملاً سرخ بود، اما مرد قوزی می‎توانست بدون وقفه بگوید: "ببخشید که من یک بار دیگر مزاحم شما می‎شوم؛ من همیشه ابتدا بعداً می‎فهمم چه می‎خواستم بگویم." و در حالیکه برای غلبه بر خجالت بیش از حد بلند صحبت می‎کرد ادامه می‎دهد: "شاید وقت داشته باشید ... آیا اجازه دارم شما را دعوت کنم با هم به یک مهمانخانه برویم ... یا ... شما که هنوز شام نخورده‎اید ..." قفل‎ساز هیچ مخالفتی با این پیشنهاد نداشت.
در یک مهمانخانه بزرگ کونو کوهن دستور می‎دهد برای ماکس مِشِنمال غذا و آبجو بیاورند. او خودش غذا نمی‎خورد، او کم می‎نوشید. او دوست داشت نگاه کند که چطور غذا به دهان قفل‎ساز مزه می‎کند. دیرتر گاهی چانه‎اش را هم با ترس پاک می‎کرد. قفل‎ساز از این کار خوشش می‎آمد. آنها ابتدا در باره مصیبت زندگی و از ستمگری سرنوشت صحبت می‎کنند. وقتی مِشِنمال سومین لیوان آبجو را می‎نوشد از معشوقه‎هایش لاف می‎زند. این حتی برای انسان قوزدار هم ناخوشایند بود. تا حال اجازه تعریف کردن به قفل‎ساز داده بود. و مشارکت خود را فقط به این وسیله ابراز کرده بود که چشمان آبی خود را مانند هنرپیشه‎ها به نشانه تائید می‎بست، و در نتیجه برای ثانیه‎هائی فقط سایه‎های بزرگ رقت‎انگیزی قابل دیدن بودند، یا سر بدشکل خود را آهسته تکان می‎داد و یا انگشت‎های عصبی خود را به نشانه همدردی بر روی ران مِشِنمال می‎فشرد. حالا او شروع می‎کند به بیان نظرات خودش. او به زن‎ها فحش می‎دهد. با یک صدائی که به نظر می‎رسید هر لحظه ممکن است از هیجان دیوانه شودْ قاعده را تنظیم می‎کند: کسیکه دارای بدشانسیِ زن بودن است، ممکن است شجاعت فاحشه گشتن را هم داشته باشد. زن در فرهنگ میکروبیولوژیکی فاحشه است. از این گذشته همخوابی با زنان تقریباً تحقیرآمیز است. هنگامیکه آن دو مهمانخانه را ترک می‎کنند، کونو کاهن ساعد استخوانی اسفبارش را بر روی ساعد شاداب عضلانی مِشِنمال قرار می‎دهد. یک دستبند طلائی بر روی مچ مرد قوزدار دیده می‎شود. در بین راه کونو کوهن از مِشِنمال درخواست می‎کند که شب را در نزد او بگذراند. قفل‎ساز پیشنهاد او را رد نمی‎کند.
کونو کوهن در اتاق بزرگی در یک خانه تابستانی زندگی می‎کرد که در آن هیچ چیز جلب توجه نمی‎کرد. فقط تختخواب غیر عادی بزرگ و تقریباً باشکوه بود. بر روی متکاها گل‎های سرخ و زرد قرار داشتند. در مقابل یک پنجره یک میز تحریر قرار داشت؛ بر رویش مقداری کتاب بود، شاید از شارل بودلر و ریلکه؛ در کنار و در میانشان ورق‎های کاغذ قرار داشتند که ظاهراً حاوی اشعار نیمه تمام و تمام شده و مقاله‎ها بودند. بر روی طاقچه چوبی دیواری کتاب‎های گوته و شکسپیر، یک انجیل، یک کتاب ترجمه از هومر قرار داشت. بر روی میزها و صندلی‎ها تعدادی مجله و قطعات لباس و عکس‎هائی خاموش و زرد گشته از افراد سالخورده و کودکان پخش بود. قفل‎ساز همه چیز را کنجکاوانه نگاه می‎کرد.
به زودی آن دو می‎نشینند. گفتگو که ابتدا پر جنب و جوش بود بتدریج متوقف می‎گردد. کونو کوهن نور چراغ را کم می‎کند. او دیرتر نرم و عاجزانه با قفل‎ساز حرف می‎زند. سپس تختخواب را به او پیشنهاد می‎کند و می‎گوید که خودش بر روی مبل می‎خوابد. قفل‎ساز موافقت بود.
کونو کوهن برای دوست خود مِشِنمال یک شغل جزئی در یک بنگاه نشر روزنامه تهیه می‎کند. مِشِنمال در شغل جدیدش به طور غیرمنتظره‎ای به کار آشنا می‎شود، و خیلی زود دانش کافیِ کسب و کار را می‎آموزد. او شغل‎هایش را تغییر می‎داد، تا عاقبت توسط انرژی و انواع رذالت‎ها پس از یکسال و چند ماه به عنوان مدیر مستقل یک کیوسک روزنامه‎فروشی شغل قابل اعتمادی به دست می‎آورد.
II
قفل‎ساز سابق به زودی توسط روش دلپذیر صحبت کردن و همچنین توسط چهره عروسکی شکلِ هوشمندش به زودی به طور غیر معقولی مشتریان دائمی فراوانی به دست می‎آورد که بخش بیشترشان را زنان تشکیل می‎دادند. صبح‎ها ده\یازده زن فروشندۀ یک فروشگاه آن نزدیکی که عمداً خیلی زود می‎آمدند به دور کیوسک او می‎ایستادند، تا با شنیدن شوخی‎های وقیحانه و تفسیرهای بامزه آقای مِشِنمال شاد شوند. کارمند بانک، لئوپولد لِمَن، که همیشه دقیق سر ساعت هشت می‎آمد تا مجلات فکاهی عکس‎دار و نوشته‎های جنجالی الهیات بخرد، گاهی صبرش تمام می‎گشت، زیرا هنگام جستجوی مجلات فروشندگانِ شوخ مزاحم او می‎گشتند. و محصل دبیرستان تئو تونتود، که خستگی‌ناپذیر و معمولاً بیهوده مجله مدرن <داس آندره آ> را جستجو می‎کرد، اغلب دیر به مدرسه می‎رسید. نزدیک ظهر تقریباً هر روزه خواننده گروه کر اپرا، میبل مایر در آغوش یک پیرمرد می‎آمد. او مجلات رنگارنگ و بامزه یا اشعار پر احساس می‎خرید. پیرمرد همیشه احساساتی نگاه می‎کرد و در حال آه کشیدن پول می‎پرداخت. میبل مایر در برابر مِشِنمال متواضعانه رفتار می‎کرد. گاهی هم میسه مایر می‎آمد و می‎پرسید که آیا آقای تونتود آنجا بوده است. یک بار میسه مایر طولانیتر آنجا می‎ماند؛ و از آن پس مکرراً. در ساعات نامشخصی یکی از پیشخدمتان چاق بازرگان کونراد کراوزه در کنار کیوسک بود. و به مِشِنمال می‎گفت که او مرد زیبائی‎ست؛ او چشمان پر شور سیاهی دارد و یک دهان مناسبِ بوسیدن؛ و آیا مایل نیست یکشنبه برای رقصیدن برود؛ به او خیلی خوش خواهد گذشت. مِشِنمال جواب می‎داد که او در فرصت مناسب تمایل دوشیزه فریدا را برآورده خواهد ساخت. پیشخدمت اغلب با خجالت این وعده را به او یادآوری می‎کرد. بعد از ظهر هر سه‎شنبه یک آقای عجیب و غریب به نام سیمون، ساکن یک آسایشگاه که همیشه توسط یک نگهبان همراهی می‎گشت، مجلات خدمات مراسم تشییع جنازه درخواست می‎کرد؛ اگر این مجلات به اندازه کافی وجود نداشتند، او بسیار عصبانی و در حال فحش دادن به کوره‎های سوزاندن جسد خود را دور می‎ساخت. همچنین کونو کوهن هم هر هفته چند بار می‎آمد؛ به ندرت برای خرید، عمدتاً برای دیدار دوستش و برای قرار گذاشن جلسات شبانه. دانشجوها، خانم‎ها، افسران، کارگران روزنامه‎هایشان را از او می‎خریدند. فقط ایلکا لایپکه علیرغم درخواست‎های مکرر مِشِنمال برای نیامدن به کیوسک می‎آمد.
ایلکا لایپکه وقت زیادی داشت و گاهی به معشوقش شکایت می‎کرد که روزها از شب‎ها هم خسته‎ کننده‎ترند. همچنین ایلکا لایپکه کوتولهِ شیرین خود را کمتر از روزهای اولیه آشنائی‎شان دوست نداشت. گرچه مِشِنمال همیشه آمرانه‎تر و ناخوشایندتر با او رفتار می‎کرد و عاقبت وقتی او گریه می‎کرد خوشحال می‎شد؛ او هرگز تا قبل از به گریه انداختن ایلکا راضی نمی‎گشت. سپس خود را با تسلی دادن دوباره او سرگرم می‎ساخت. پس از آن نسبت به او بسیار مهربان بود، در اصل او را دوست داشت. ایلکا لایپکه اجازه داشت او را لطیف نوازش کند و ببوسد. او کمی بزرگ‎تر از ایلکا بود، اما ایلکا او را مانند یک کودک بر روی بدن جوانش قرار می‎داد. آنها برای همدیگر تعریف می‎کردند. آنها با هم می‎خندیدند. آنها همدیگر را می‎بوسیدند. چندین بار داستان برخوردشان را مورد بررسی قرار می‎دادند. آنها هزاران جزئیات جدید کشف می‎کردند یا چنین چیزهائی را به دروغ به همدیگر می‎گفتند، زیرا این زیبا بود. دوشیزه در یک جعبه کوچکی که چیزهای کوچکی در آن قرار داشت جستجو می‎کرد و یک قطعه روزنامه خارج می‎ساخت که بر رویش این متن چاپ شده بود:
درخواست ازدواج
یک جوان، اندکی کوچک اندام، بسیار زیبا، خسته از تنهائی،
به دنبال خانمی مشابه، به خاطر ازدواجی شرافتمندانه.
خانم‎های با ثروت بزرگ‎تر ارجعیت خواهند داشت.
پیشنهادات دوستانه موجب خوشحالی‎ست.
ماکس مِشِنمال.
یا آقای مِشِنمال از کیف پولش یک نامه آبی با لکه‌های بنفش درمی‎آورد و با لبخند به سمت دوشیزه دراز می‎کرد. دوشیزه لایپکه سپس با صدای آهسته عاشقانه می‎خواند:
آقای بسیار محترم!
همین حالا درخواست ازدواج شما را خواندم.
متأسفانه نمی‎توانم با ثروت به شما خدمت کنم.
من به سهم خودم برعکس از ازدواجی که هنوز به آن احتیاج ندارم صرفنظر خواهم کرد.
حرفه من زن بودن است (زن حرفه‎ای).
همچنین قد من هم کوتاه است (اما فلفل نبین چه ریزه!).
من از شوالیه‎ها خسته شده‎ام و به این دلیل یک مرد معمولی برای ارتباط جستجو می‎کنم.
اگر پیشنهاد من برایتان قابل قبول است، برایم لطفاً عکس خود را بفرستید.
دوست وفادارتان
ایلکا لایپکه.
آنها سپس پس از بوسیدن و دستمالی کردن همدیگر بازی اختراع می‎کردند. ایلکا لایپکه بسیار با استعداد به مِشِنمال که شاد می‎خندید نشان می‎داد چطور دوستان دخترش در وضعیت مشابه رفتار خواهند کرد. او خود را در شگفت‎انگیزترین وضعیت‎ها خم می‎ساخت. چهره‎اش را به شکل‎های خنده‎داری کج و کوله می‎کرد. به این ترتیب عصرها و شب‎هائی که ایلکا لایپکه بخاطر دوستش سر کار نمی‎رفت می‎گذشتند. اغلب مِشِنمال برای به خانه رفتن وقت کم می‎آورد. سپس وقتی او هنوز خواب بود ایلکا بلند می‎شد. قهوه درست می‎کرد. با کفش خانه و فقط پوشیده شده با یک پالتوی کهنه تئآتر از یک نانوائی نان می‎آورد. یک پارچه سفید بر روی میز می‎کشید. همه چیز را اشتهاآور مرتب می‎کرد. چند نان را برای بردن سر کار آماده می‎ساخت دوباره به تختخوابش می‎رفت، جائیکه او تا ظهر در آن می‎خوابید. و مِشِنمال بعد از خوردن صبحانه با عجله و کمی خسته اما با خلق خوش به کیوسکش می‎رفت.
III
دیروقت شب مانند عنکبوتی بر روی شهر می‎خزد. در نور چراغ بالاتنه کونو کوهن دیده می‎گشت که کمی بر روی میز خم شده بود. نور چراغ نیمی از مبل را روشن می‎ساخت، در قسمت نیمه تاریک مبل ماکس مِشِنمال دراز کشیده بود. پنجره‎ها در سیاهی انبوهِ جاری چشمک می‎زدند. برخی از اشیاء متورم و تار از تاریکی به بیرون زده بودند. تختخواب سفید می‎درخشید. دستان کوهن کاغذهای نوشته شده‎ای را نگاه داشته بودند. صدایش آهسته به گوش می‎آمد، او پر حرارت دکلمه می‎کرد. اغلب صدایش می‎گرفت و مانند کسی که خیلی خوانده است سرفه می‎کرد. اینها قابل شنیدن بودند: "داستان‎های قدیمی و باشکوه توسط خدا به قتل رسیده‎اند. ما اجازه نداریم دیگر آنها را باور کنیم. اما شناختِ مصیبت به ما فشار می‎آورد تا مشتاقانه به چیزهای جدید، به ایمانی قویتر باور داشته باشیم. ما جستجو می‎کنیم. ما نمی‎توانیم هیچ کجا پیدا کنیم. و چون درمانده رها گشته‎ایم غمگین می‎شویم. تا وقتی یکی بیاید به ما کافرانِ معتاد خدا بیاموزد." کوهن پر از انتظار ساکت بود. مِشِنمال در ضمن گوش دادن پنهانی لذت برده بود. او حالا با سر و صدا می‎نشیند و سپس می‎گوید: " کوهن کوچولو، من را سرزنش نکن. اما تو ایده‎های خنده‎داری داری. این دیوانگی‎ست." کوهن می‎گوید: "تو احساس نداری. تو یک موجود سطحی هستی. از این گذشته این قطعی‎ست که تو هم روانپریشی." ماکس مِشِنمال می‎گوید: "این یعنی چه؟" کونو کوهن می‎گوید: "تو این را بعداً خواهی فهمید." ماکس مِشِنمال فقط می‎گوید: "که اینطور." او از اینکه کونو کوهن او را سطحی نامید عصبانی بود. او به ایلکا لایپکه فکر می‎کرد.
در این وقت ناگهان کونو کوهن می‎گوید: "مرگ برای ما منکرین خدا یک فکر غیر قابل تحمل است. ما لعنت شده‎ایم که مرگ را صد شب قبل از مردن تجربه کنیم. و هیچ راهی برای گریز نمی‎یابیم ..." او سکوت می‎کند. مِشِنمال می‎خواست به دوستش کوهن ثابت کند که می‎تواند حتی در باره مشکلات بی‌اهمیت نظر دهد. او بعد از فکر کردن می‎گوید: " کونو کوهن کوچولو، من نظر متفاوتی دارم. البته این به احساس بستگی دارد. همچنین من هم خود را خدا را شکر از منکرین خدا به شمار می‎آورم. خدا بی‌معنی‎ست. برای یک انسان متفکر یک کلمه صحبت کردن در باره او ناشایست است. اما من می‎شنوم که می‎گویند خدا نه به زندگی نیاز دارد و نه به مرگ. مرگ بدون خدا بسیار زیباست. چنین مرگی آرزوی من است. من فکر می‎کنم که ساده مردن باشکوه باشد. بدون بهشت. بدون تولد دوباره. یک مرگِ رادیکال من را خوشحال می‎سازد. زندگی برای من بیش از حد طاقت‎فرساست. بیش از حد هیجان‎انگیز است ..."
او می‎خواست به صحبت ادامه دهد که به در کوبیده می‎شود. کوهن درب را باز می‎کند. ایلکا لایپکه شتابان داخل می‎شود و می‎گوید: "شب بخیر آقای کوهن. ببخشید که من مزاحم می‎شوم." او به مِشِنمال فریاد می‎کشد: "پس من اینجا تو را غافلگیر می‎کنم. پس تو من را ترک می‎کنی. تو فقط از بدن من استفاده می‎کنی. تو روحم را هرگز لمس نکردی." او گریه می‎کرد. او هق هق می‎کرد. مِشِنمال سعی می‎کند او را آرام سازد. این ایلکا را هیجانزده‎تر می‎کرد. او فریاد می‎زند: "با یک کوهنِ کج به من خیانت می‎کنی ... آقای کوهن، من از شما پیش پلیس شکایت خواهم کرد. خجالت بکشید ــ شما خوک‎ها ..." او خود را به زمین می‎اندازد و به شدت می‎گرید. کونو کوهن ناتوان بود، نمی‎توانست چیزی برای جواب دادن بگوید. مِشِنمال ایلکا را از روی زمین بلند می‎کند و با صدای تغییر دادهِ خشنی می‎گوید که رفتارش نارواست. او دلیلی برای حسادت ندارد. در این وقت ایلکا لایپکه به کوهن قوزدار مانند سگ کوچک کتک خورده‎ای کاملاً ساکت و فروتنانه نگاه می‎کند و بعد به دنبال مِشِنمالِ خشمگین از خانه خارج می‎شود.
هنگامیکه کوهن تنها بود به تدریج عصبانی می‎شود. او فکر می‎کرد: چه شخص وقیحی ... چطور این گاو هیجانزده شده بود. چه حسادتی به من دارد. یکی از زنان نادری که من دوست دارم ... و او این حیوان کوچک، این مِشِنمال را انتخاب می‎کند. این وحشتناک است.
کونو کوهن صبح زود روز بعد مانند هنریشه‎ای که از روی صحنه رفتن ترس دارد در سالن دوشیزه لایپکه ایستاده بود. هنگامیکه خدمتکار کارت ویزیت کونو کوهن را می‎آورد، دوشیزه لایپکه در حال خواندن بروشورِ ممنوعه <خودکشی یک خانم شیک. یا چگونه یک خانم شیک خودکشی می‎کند> بود و چشمان گریانی داشت. پس از خواندن بروشور خود را با پودر زدن تازه می‎کند و عاقبت در حالیکه فقط یک لباس خواب ابریشمی بر تن داشت در سالن ظاهر می‎شود. کونو کوهن تا گوش‎هایش سرخ شد بود. او با کشیدن آه بلندی می‎گوید آمده است که از اتفاق دیروز معذرت بخواهد. دوشیزه لایپکه به او ستم می‎کند و او را کم می‎شناسد. او حداقل دارای ارزش‎های درونی‎ست. سپس او با ستایش از دوست خود، از مِشِنمالِ خوب صحبت می‎کند؛ اما اجازه می‎دهد تشخیص داده شود که متأسفانه مِشِنمال فاقد یک زندگی عاطفی آموزش دیده است. دوشیزه لایپکه وسوسه انگیز به او نگاه می‎کرد. کونو گفتگو را به هنر می‎کشاند. سپس دوشیزه لایپکه صحبت را به پاهایش می‎کشاند؛ و رک و پوست کنده می‎گوید که او خودش از پاهایش خوشش می‎آید. او لباس خواب را کمی بالا کشیده بود. کونو کوهن با دست‎های خجالتی آن را بالاتر می‎کشد.
وقتی شب شده بود، کونو کوهن در اتاقش غرق در رؤیا نشسته بود. او از میان سوراخ پنجرهِ باز نگاه می‎کرد. در مقابل او دیوار خاکستری رنگِ داخلی خانه همراه با پنجره‎های فراوان به پائین سقوط می‎کرد. آسمان وجود نداشت. فقط هوای کم نور شبانه بود. و کمی باد لطیف، که تقریباً قابل احساس نبود. دیوار با پنجره‎ها به یک عکس زیبای غمگین شبیه بود. اصلاً خسته کننده نبود، کونو کوهن به این خاطر تعجب می‎کرد. او مرتب عمیق‎تر به دیوار نگاه می‎کرد. دیوار مهربان به نظر می‎آمد، قابل اعتماد و پر از تنهائی. او مخفیانه فکر می‎کرد: این را بادی که در اطراف دیوار است انجام می‎دهد. او در درون خود می‎خواند: بیا، مح ... بوبم. در این وقت صدای زنگ او را به وحشت می‎اندازد.
پستچی نامه‎ای از کلوب<کلو> می‎آورد. از آقای کوهن درخواست شده بود که در یک شب خاص به عنوان مهمان در کلوب کلو از اثرش روخوانی کند.
IV
هشت روز قبل از شب کتابخوانی بر روی ستون‎های تبلیغاتی شهر یک آگهی دیده می‎شد. آدم می‎توانست این را بخواند:
توجه.
کونو کوهن در کلوب کلو از اثرش روخوانی خواهد کرد.
با احترام ورود دختران جوان و وکلا ممنوع است.
هرچه شبِ روخوانی نزدیک‎تر می‎شد کونو کوهن هیجانزده‎تر می‎گشت. دو ساعت قبل از شروع برنامه می‎گذارد صورتش را اصلاح کنند. وقتی آرایشگر می‎پرسد که آیا آقا پودر مایلند، کوهن با تکان دادن سر می‎گوید: "بله."
هنگامیکه کوهن پشت تریبون قرار می‎گیرد بیشتر از آنچه انتظار داشت آرام بود؛ ابتدا کمی اشتباه تلفظ می‎کرد. اما بتدریج صدایش محکم و شفاف می‎گردد. سالن کوچک بازدید کننده کمی داشت؛ اما برخی از منتقدین مطبوعات بزرگِ معتبر حضور داشتند. یکی از آنها در روز بعد در روزنامه پُر خواننده <آلتن بورگرتسایتونگ> توضیح می‎دهد: "اشعاری را که کوهن، شاعر رقت‎انگیز به خاطر ضعف اراده در یک سالن کم بازدیدکننده به گوش‎ها رساند البته هنوز برای عموم بالغ نیستند؛ از سوی دیگر آدم می‎تواند دیرتر یک بار، زمانیکه کوهن خود را تصفیه کرده باشد، چیزهائی از میوه‎های پخته‎اش انتظار داشته باشد." یکی دیگر از منتقدین در <تسایتونگ فور ارهِلته بورگر> اعلام می‎کند: "استنباط کلی خوشحال کننده است، اما اشعار یکنواخت موفق نبودند. همچنین شاعر خوب نخواند. با این حال اولین بیت از شعر <کمدین> از یک فرمولبندی تکان دهنده در بیان و احساس برخوردار بود.
رئیس کلوب پس از سخنرانی از دکتر بریلرِ با استعداد، از شاعری که او را یکی از معدود نوابغی می‎نامید که شخصاً می‎شناخت تشکر می‎کند. ایلکا لایپکه با وجود ممنوعیت ورود دختران جوان به نحوی توانسته بود داخل کلوب شود. همچنین مِشِنمال که ابتدا گفته بود نخواهد آمد، آمده بود. در وقت استراحت اما او توضیح داد که گرسنه است و حالا می‎رود. و آیا ایلکا از این مزخرفات سیر نشده است. اگر نمی‎خواهد همراهش بیاید می‎تواند آنجا بماند. به نظر می‎رسد که ناگهان به قوزِ کوهن علاقه پیدا کرده‎ای. آرزوی موفقیت می‎کنم. آیا باید حالا نقش جاکش را بازی کنم. او واقعاً می‎رود. ایلکا لایپکه برای خود اندکی گریه می‎کند و تا آخر برنامه می‎ماند. او با شور و شوق دست می‎زند. او در این شب کوهن را دوست داشت و او را با حالت عجیبی به آپارتمان خود می‎برد.
در صبح یک آقای کوچک اندام قوزی در خیابان مانند یک رقصنده بالت بر روی خیابان خاکستریِ ناامن بالا و پائین می‎جهید ...
کونو کوهن از آن به بعد از ملاقات با مِشِنمال اجتناب می‎ورزید. او را دیگر دعوت نمی‎کرد. روزنامه‎ها را از کیوسک دیگری می‎خرید. این کار برای مِشِنمال کاملاً پسندیده بود. معشوقه‎اش با لبخند سکسی برایش تعریف کرده بود که یک شبِ زیبا را با قوزی در اتاق خوابش گذرانده است. قوز برایش ناخوشاید نبوده است، و آنطور که در نگاه سطحی به نظر می‎رسد خیلی بزرگ و زشت نیست. آدم می‎تواند خیلی زیاد به یک قوز عادت کند.
مِشِنمال از کوهن خشمگین بود. رفتارش نسبت به ایلکا لایپکه لطیف‎تر و مطیع‎تر می‎گردد. حسادتش را به او نشان نمی‎داد و نام رقیبش را هرگز نمی‎برد. ایلکا لایپکه خوشبخت بود و به مستی شبانه با کوهن دیگر فکر نمی‎کرد. کوهن برای او حالا کمتر از قبل ناخوشایند نبود، او تلاش‎های دوباره شاعر را بی‌اعتنا رد می‎کرد. اما در برابر مِشِنمال طوری نشان می‎داد که انگار هنور خیلی زیاد عاشق کوهن است. اما یک بار نتوانست بیانِ یک جوکِ خارج از نزاکت در باره کوهن و قوزش را سرکوب کند. مِشِنمال از ته قلب می‎خندید.
کوهن غمگین به کنار یک دریا رانده بود. یک ناشر یک پیشنهاد غیرمنتظره داده و مساعده پرداخته بود. مِشِنمال تصادفاً یک شعر را که کونو کوهن از کنار دریا برای ایلکا لایپکه فرستاده بود پیدا می‎کند و آن را می‎خواند:
شعر اشتیاق.
چین‎های دریا بر روی پوستم مانند شلاق منفجر می‎گردند.
و ستاره‎های دریا مرا پاره پاره می‎سازند.
از فریاد زخم‎ها شبِ دریا تنهاست.
اما عشاق مرگ خوب و رؤیائی را می‎یابند.
سریع آنجا باش، چشمان درد دار. دریا بسیار دردناک است.
سریع آنجا باش، عاشق. دریا مرا سخت می‎کُشد.
دستان تو سرد و مقدسند. بپوشان مرا با آنها. دریا بر پشت من می‎سوزد.
کمک کن ... کمک کن ... بپوشان مرا. نجاتم ده. شفایم ده، دوست من.
مِشِنمال آن را پاره می‎کند. ایلکا لایپکه خشمگین بود، و می‎گفت که مِشِنمال خشن است. مرد کوچک اندام او را به زودی توسط ناز و نوازش آرام می‎سازد. دیرتر پشت میز تحریر دوشیزه می‎نشیند، کاغذی برمی‎دارد و می‎نویسد:
به کونو کوهن.
دوشیزه لایپکه، نامزد من،
می‎گذارد در اینجا به تو بگویم که او از اشعار دیگر تو با کمال میل صرفنظر می‎کند؛
تو با این اشعار هرگز به هدف‎ات نخواهی رسید.
نامزدم همه چیز را برایم تعریف کرده است.
مطمئن باش که تقاضاهای عاشقانه‎ات تأثیر مسخره‎ای بر روی ما می‎گذارند.
ماکس مِشِنمال.
مِشِنمال پس از انداختن نامه به صندوق پست ناآرام می‎شود. او می‎ترسید که بی‌پروا عمل کرده باشد.
کوهن بلافاصله از سفر بازمی‎گردد. او به نزد ایلکا لایپکه می‎رود. نامه را نشان می‎دهد و در حال گریه کردن می‎پرسد که آیا شبِ با او بودن را فراموش کرده است. ایلکا می‎گوید: "بله فراموش کرده‎ام." او زار می‎زند و در حال گریستن ناواضح چیزی از روح و خودکشی می‎گوید. ایلکا لایپکه راه خروج را به او نشان می‎دهد. ضعف او ایلکا را اذیت می‎کرد. او از کودکی گریه کردن هیچکس را نمی‎توانست تحمل کند.
اما ایلکا از مِشِنمال خشمگین بود. و دوباره با نام بردن از کوهن شروع به اذیت کردن او می‎کند. ادعا می‎کرد که کوهن اغلب مهمان اوست؛ و او وی را هنوز هم مهربان می‎یابد. مِشِنمال تعریف‎های او را واقعی در نظر می‎گیرد. حالا او از کوهن متنفر بود.
او فکر می‎کرد چگونه می‎تواند مرد قوزدار را از بین ببرد، بدون آنکه خود او به عنوان از بین‌برنده پا پیش بگذارد. او احتمالاً پس از مدت کوتاهی دستورالعمل را پیدا کرده بود. در یک روز یکشنبه کوهن می‎میرد. ناگهانی، اما بدون دلایل قابل توجهِ جانبی. جسد او بیدرنگ برای به خاک سپرده شدن ترخیص می‎گردد. تئو تونتود در مجله <داس آندره آ> یک آگهی کوتاه درگذشت به شاعر اختصاص می‎دهد. و کلوب کلو یک حلقه گل می‎فرستد. ایلکا لایپکه اصرار داشت جسد را قبل از به خاک سپردن یک بار دیگر تماشا کند. درِ تابوت را برایش باز می‎کنند. کوهن بخاطر قوزش کمی کج در تابوت قرار داشت. خطوط چهره به شکل مضحکی کشیده شده بودند. دست‎ها توده‎ای از مشت گره کرده بودند. در کنار بینی خون لخته چسبیده و بر روی دهانِ باز آویزان بود. ایلکا لایپکه بر انزجار غلبه می‎کند و می‎گذارد بنزین بیاورند، یک دستمال کوچک ابریشمی از کیف دستی ظریفش برمی‎دارد، آن را به بنزین آغشته می‎سازد و بینی مرده را با آن تمیز می‎کند. سپس آرام و کمی گریان خارج می‎شود. راضی به خاطر خوبی‎ای که کرده بود.
وقتی مِشِنمال از مرگ کوهن می‎شنود بسیار مضطرب می‎گردد. او نمی‎توانست خود را در اتاق تحمل کند، و با روشن کردن یک سیگاربرگ با عجله زیاد از خانه خارج می‎شود. ناقوس‎های کلیسا از آسمان آفتابی طنین می‎انداختند. مِشِنمال سردش بود و رنگ پریده‎ای داشت. مرتب فکر می‎کرد: امیدوارم که فقط فاش نشود. یا فکر می‎کرد به کجا می‎تواند فرار کند. او به محاکمه در دادگاه فکر می‎کرد، به وکیل مدافع، به زندان، به زنجیر، به رمز نوشته دیوار زندان و به جلاد. و به این فکر می‎کرد که آیا به عنوان آخرین آرزوی قبل از مرگ درخواست خواهد کرد که اجازه دهند یک بار دیگر با ایلکا لایپکه همبستر شود. او در میان خیابان طوری می‎دوید که انگار می‎خواهد از کسی سبقت بگیرد. و سپس وقتی به این فکر می‎افتاد که اجازه ندارد جلب توجه کند ناگهان بیش از حد آهسته راه می‎رفت. چنین به نظرش می‎رسید که انگار همه او را زیر نظر دارند.
در یک باغ دو دختر تقریباً پانزده ساله کشتی می‎گرفتند. آنها با دیدن مِشِنمال سریع روی یک نیمکت می‎نشینند و می‎گذارند تا او نزدیکتر بیاید. هنگامیکه به اندازه کافی نزدیک شده بود به او لبخند می‎زنند؛ یکی از آنها پاهایش را بیقرار تکان تکان می‎دهد. او با عجله از کنارشان می‎گذرد. ناگهان یکی از آنها پشت سرش فریاد می‎زند: "نگاه کن مرد چه سریع می‎رود." و دیگری فریاد می‎زند: "ولش کن، سیگاریه." آنها رفتن او را نگاه می‎کنند. سپس دوباره کشتی می‎گیرند.
مِشِنمال به تدریج خود را آرام می‎سازد. او فکر می‎کرد: کسی نمی‎تواند چیزی بر علیه من ثابت کند. من همه چیز را انکار می‎کنم. هی هی! چه کسی قادر است چیزی ثابت کند ... تازه اگر آنها اصلاً متوجه چیزی بشوند! او سیگاربرگ را دور می‎اندازد. او خود را مطمئنتر احساس می‎کرد و با این اندیشه که کوهن دیگر قادر نیست خود را حرکت دهد و او، ماکس مِشِنمال، مشکل کوهن را چنین اساسی حل کرده است، برای خود سوت می‎زد. او به این فکر می‎کرد که زندگی را درست به چنگ گرفته است. که در همه چیز موفق خواهد شد. او اعتماد فوق‎العاده‎ای به خودش داشت. او فکر می‎کرد: فقط نباید احساساتی گشت. برای آبرومندانه زندگی کردن باید آدم یک رذل باشد.
او کاملاً سرحال به سمت خانه می‎رود.