در پیاله عکس رخ یار ببین.

مرگ برای بی‎خبران بی‎خبر می‎آید و برای آگاهان با گلوله و دشنه و طناب.

بدبیار.

یک روز در یک مغازه قاب‎سازی در خیابان کرنتنر Kärntnerstraße در وین Wien ایستاده بودم. در حالی که خریدهایم را می‎کردم کسی وارد مغازه گشت و صدائی که برایم ناآشنا بود از دختر فروشنده سؤال کرد:
"پاخدونگ Pachdong" ــ که احتمالاً باید "پاردون Pardon" معنا می‎داد ــ "پاخدونگ، دختر خانم، آیا شما قاب‎عکس با <الف> هم دارید؟"
دختر می‎پرسد: "چه فرمودید؟"
"من برای این عکس یک قاب ظریف و زیبا می‎خواهم، اما نه بدون الف، اگر اجازه خواهش کردن داشته باشم مایلم با <الف> داشته باشم."
"بنابراین یک قاب تزئین شده با حرف <الف>؟ ... ما یک چینین چیزی نداریم، اما می‎توانیم آن را برایتان بسازیم. آیا مایلید که حرف الف طلائی باشد؟"
"خیر در واقع، خیر. در رنگ طلائی خیر."
"کنده‎کاری شده، در رنگ طبیعی چوب؟"
"در واقع این هم خیر، اما ... می‎شود گفت: به همان نوع، مانند بقیه قاب‎ها."
"و در چه محلی باید حرف <الف> نشانده شود؟"
"در کدام محل؟ خدای من، این مشخص است ...، قبل از <ب>"
دختر می‎گوید: "پس اینطور، منظورتان یک حرف رمز <الف ب> است."
صدا سرزنده می‎گوید: "اما خیر، دوشیزه عزیز، به هیچ وجه! شما منظورم را نمی‎فهمید."
ناگهان یک کارمندِ کمی تحریک گشته که در آن کنار مشغول کار بود به کمک همکارش می‎آید و با عصبانیت می‎گوید: "آقای محترم، ما خیلی خوب می‎فهمیم، به شرطی که آدم ... منظورش را خوانا بیان کند."
صدا می‎گوید "نوایا زملیا Nowaja Semlja!" اما با لحنی که آشکار می‎ساخت قصد داشت بگوید: "این هم مزد تو!". سپس پشت سرم صدای جیر جیر گام‎هائی که مغازه را ترک می‎کردند می‎شنوم. پس از آنکه من هم پس از مدتی مغازه را ترک می‎کنم، در پیاده‎رو یک آقا با لباسی نیمه شیک بر تن ایستاده می‎بینم که گاهی به عکس نگاه داشته در دستش و گاهی هم به تابلوی مغازه نگاه می‎کرد. چهره بی ریشش حالتی داشت که انگار خود را بسیار ناخرسند احساس می‎کند. من بی ارداده توقف می‎کنم تا اگر قصد داشته باشد از ناامیدی خود را به پرتگاهی که البته در آن حوالی وجود نداشت بیندازد او را از این کار منصرف سازم.
او آهی می‎کشد و در حال اشاره به تابلوی مغازه مرا مخاطب قرار می‎دهد: "پاخدونگ، آقای محترم، آیا از رسم‎الخط چیزی می‎دانید؟"
کمی شگفت‎زده پاسخ می‎دهم: "بله، فکر کنم بدانم."
"پس لطفاً بخوانید که بر روی این تابلو چه نوشته شده است. <قب‎عکس در تمام اشکال و اندازه.> می‎بینید، قاب‎عکس بدون <الف> نوشته شده است. من به یک قاب‎عکس برای نامزدم نیاز دارم، اما آنها قاب‎عکسی با <الف> ندارند و من قاب‎عکس معیوب را دوست ندارم، من این دختر را بسیار دوست دارم. آه، داشتن عکس یک دختر یک ایده‎آل است آقای محترم!" و عکس را در برابر چشمانم نگاه می‎دارد. عکس بانوی لاغر اندامی را در لباس مد روز نشان می‎داد، اما زن از پشت دیده می‎گشت. یقه به شکل یک قلب بود، آدم می‎توانست پشت بی عیب و نقصی را ببیند. سپس او عکس را در جیب بغل کتش داخل می‎سازد و دوباره آه می‎کشد: "من، همانطور که مردم می‎گویند آدم بدبیاری‎ام." او کلاه سیلندر خاکستری رنگش را از سر برمی‎دارد، تعظیم سفت و سختی می‎کند و با چهره‎ای بسیار غمگین در حالیکه کفش‎هایش جیر جیر می‎کردند می‎رود.
من به خود می‎گویم "یک دیوانه" و به رفتنم ادامه می‎دهم.
**
*
من چند ماه دیرتر در مطب دوست دندان‎پزشکم بودم. او در اتاق کناری مشغول معالجه بیمارانش بود و وقتی برای استراحت چند دقیقه پیش من می‎آمد به گپ زدن ادامه می‎دادیم. هنگامیکه او یک بار پس از چنین استراحتی دوباره به اتاق کارش بازگشت من ناگهان توجه‎ام جلب گشت. از میان درب نیمه باز اتاق صدائی می‎شنیدم که لحن فاجعه‎بارش را باید یک بار در جائی شنیده بوده باشم. کجا؟ من نمی‎توانستم آن را حدس بزنم. صدا لحن انسان افسرده‎ای را به گوش می‎رساند که همین حالا از فاجعه‎ای به فاجعه دیگری دچار گشته است.
مرد دردمند آهی می‎کشد: "صبح بخیر، دوست عزیز، شما در من آدم بدبیار مادرزادی را می‎بینید. باور کنید، من مایل نبودم شما را به زحمت بیندازم، اما شما درد و رنج سرنوشت قدیمی‎ام را می‎شناسید ... هشت روز است از دست دندانی در عذابم که سال‎هاست مرا می‎آزارد. من نمی‎توانستم در تمام روز بخوابم و باید عاقبت کاری برایش می‎کردم. بنابراین به کتابخانه عمومی رفتم و گذاشتم که به من ..."
دکتر حرف او را قطع می‎کند: "ببخشید، دوست عزیز، اول باید شما را از دندان‎درد نجات دهم، شما بعداً می‎توانید داستان را برایم به آخر برسانید."
پس از چند لحظه کوتاه همه چیز به پایان می‎رسد، دندان کشیده شده و درد قطع شده بود. با این وجود بیمار با لحن تسلیم دردناکی ادامه می‎دهد: "بنابراین به کتابخانه عمومی رفتم و گذاشتم کتاب <از افراد سالم و بیمار> نوشته دکتر بوک Bock را به من بدهند. امیدوار بودم شاید بتوانم داروئی برای معالجه دندان درد در آن بیابم. اوه، کتاب بسیار عالی‎ای‎ست، همچنین من را هم کاملاً درمان کرد. فقط گوش کنید. من قبل از هر چیز به لیست صفحه حرف <د> کتاب رجوع می‎کنم: <دندان درد، صفحه 401>. من با دقت به این محل نگاه می‎کنم و می‎بینم که 401 شماره بسیار زیبائی‎ست و می‎تواند خود را خیلی راحت به شماره‎های 40، 10 و 1 بخش کند. بنابراین من دوباره کتاب را می‎بندم، به اولین آژانس فروش بلیت بخت‎آزمائی می‎روم و این اعداد را بازی می‎کنم. من سه روز در هیجانی که درد دندانم را افزایش می‎داد می‎گذراندم. عاقبت قرعه‎کشی برگزار می‎شود و شماره‎های 40، 10 و 4 از گردونه خارج می‎گردند. من بدبیار مادرزادم! بله همه چیز برایم با شکست مواجه می‎گردد. چرا من بجای 1 عدد 4 را بازی نکردم؟ 4 عدد بسیار زیبا و مربعی شکلی است که به اصطلاح خود را خودبخود می‎نشاند. این یک بدبختی ارثی‎ست؛ حتی اگر من بجای 1 عدد 4 را بازی می‎کردم بنابرابن عدد یک از گردونه خارج می‎گشت. خلاصه کنم، من فقط برنده یک صندلی در ردیف اول کلیسا و چهار گولدن Gulden شدم. درست همان مقداری که من برای کشیدن این دندان شرور باید بپردازم. بفرمائید دوست عزیز، این هم چهار گولدن شما."
دکتر خنده‎کنان می‎گوید: "شما چه فکر کرده‎اید؟ ما که از این حرف‎ها با هم نداریم. آدم همیشه دندان یک دوست قدیمی را با کمال میل می‎کشد؛ برایم بسیار لذتبخش است که این اجازه را دارم نگذارم به من پول بدهند."
صدا خیلی بدبختانه‎تر از قبل پاسخ می‎دهد: "قبول، من نمی‎توانم مجبورتان سازم، اما حداقل اقرار کنید که کتاب دکتر بوک کتاب خوبی‎ست. این کتاب حتی برای پزشکان هم سودآور است. عصر بخیر، دوست عزیز. نوایا زملیا!"
او می‎رود و دوست دکترم پیش من بازمی‎گردد. من تعریف می‎کنم که صدای بیمارش را قبلاً در جائی شنیده‎ام، در این بین دوباره داستان به یادم آمده بود.
دوستم با تعجب می‎گوید: "تو دکتر تاوبه Taube را نمی‎شناسی؟ یک چنین فیگور ِ آشنایِ تمام شهر را. اصیل‎ترین آب خالص. موجودی که مانندش فقط در یک شهر بزرگ می‎تواند پیدا شود. صبر کن، من می‎خواهم چند مورد از آنها را برایت تعریف کنم.
در این لحظه دستیارش او را صدا می‎زند تا دندان کسی را پلمپ کند. به نطرم می‎رسد که باید کاری طولانی باشد و من از درب دیگری خارج می‎شوم.
**
*
من در آن زمان کارم زیاد بود و دیگر به آقای تاوبه فکر نمی‎کردم. اما مدت کوتاهی پس از آن یک بار برای اینکه با فرصت کافی غذای خوبی بخورم به رستوران لام Lamm می‎روم. در گوشه زیبای سالن بر روی میزی که من هم از طریق بعضی آشنائی‎ها و در واقع بعنوان عضو خارجی به آن تعلق داشتم غذا سرو شده بود. وقتی یکی از آقایان، یعنی آقای مدیر M به همراه دکتر تاوبه که به نظر می‎آمد مدت‎هاست آقایان او را می‎شاسند داخل رستوران می‎گردند من بطور مطلوبی غافلگیر می‎شوم.
دکتر تاوبه در حالیکه خود را کنار مدیر می‎نشاند با پشیمانی زیاد می‎گوید "خداحافظ آقایان محترم" و همه می‎خندند.
بانکدار Z می‎پرسد: "مگر دارید می‎روید؟"
دکتر تاوبه پاسخ می‎دهد: "هنوز نه، اما خیلی زود. من فکر می‎کنم که خداحافظی کردن هنگام رفتن کاملاً اشتباه است؛ آدم باید همیشه هنگام رسیدن آن را بگوید، زیرا فوری‎ترین نیاز آدم به مردم تا زمانیکه در بین‎شان است عطوفت آنهاست." 
سپس او خود را مشغول سوپش می‎سازد، مدتی طولانی آن را با عشق زیادی بهم می‎زند و یک قاشق پر را در دهانش می‎گذارد. آهسته، کاملاً آهسته سوپ لاکپشت را به پائین قورت می‎دهد. و در حال قرار دادن قاشق در بشقاب از جا بلند می‎شود و غمگین می‎گوید: "سوپ خوب از انسان خوب نادرتر شده است". او با گفتن پاخدونگ قصد داشت با فشار آرامی از کنار همسایه‎اش بگذرد.
همه یکصدا می‎گویند: "چه شده؟ کجا؟ دکتر؟"
او با لحنی تأسف‎بار و مؤدب پاسخ می‎دهد: "من کاری را که باید می‎کردم انجام دادم. آقای مدیر M آنقدر با محبت بودند که مرا به خوردن یک قاشق سوپ دعوت کنند ... این کلمات خود او بودند ... من سپاسگزارانه به همان اندازه که از من خواسته شده بود از این سوپ خوشمزه خوردم، بیشتر از یک قاشق اجازه ندارم، بنابراین می‎روم."
مدیر می‎گوید: "اما دکتر! این فقط یک نوع از بیان بود؛ این را بر طبق عادت می‎گویند و شما خیلی خوب می‎دانید که من خوشحال می‎شوم وقتی بتوانم تا جائیکه برایم ممکن است باعث خرسندی شما شوم. ما هنوز چند ساعت دیگر در کنار هم خواهیم نشست."
چندین دست جاهای مختلف آقای دکتر تاوبه را می‎گیرند و او را با خشونت دوستانه‎ای دوباره بر روی صندلی می‎نشانند.  
او با لحنی می‎گوید "نوایا زملیا" که همه می‎فهمند منظورش <این چیز متفاوتی‎ست> می‎باشد و او به خوردن سوپ ادامه می‎دهد.
یکی از آشناها، افسر بازنشسته سواره‎نظام D برایم زمزمه می‎کند: "نوایا زملیا یک شکل از بیان است، و خودش آن را برای خود ساخته است. یک نوع کلمه احساسی‎ست. او با تأکید بر آن دقیقاً همان چیزی را بیان می‎کند که آدم متوجه می‎گردد چه منظوری را می‎خواهد قابل درک سازد."
هنگامیکه دکتر تاوبه خوردن سوپ را به پایان می‎رساند، روشنائی اندکی از تأسفی تلخ بر چهره‎اش سر می‎خورد. اما او این حالت را کنار نگذارد، بلکه با زور به آن می‎افزاید.
او صدا می‎زند: "گِرسون Gerson!"
گارسن مؤدبانه نزدیک می‎شود و با خجالت متذکر می‎گردد: "آقای دکتر، اسم من چارلز است و هیچیک از همکارانم گِرسون نامیده نمی‎شوند."
دکتر تاوبه به آرامی پاسخ می‎دهد: "چارلز، شما فرانسوی نمی‎فهید، منظور من گارسن  garconبود، من اما آن را با لهجه پاریسی خودم تلفظ کردم ... خب پس، لطفاً برایم ماهی آزاد بیاورید."
"اطاعت، آقای دکتر؛ با چه چیزی، اگر اجازه پرسیدن داشته باشم؟"
"با ... هیچ چیز." اما هنگامیکه گارسن بر بال‎های کتش پروازکنان درحال رفتن بود او را شاکیانه صدا می‎زند: "چارلز، با خیلی هیچ چیز، من امروز گرسنه هستم."
من از او می‎پرسم: "آقای دکتر، آیا مدت درازی در پاریس زندگی کردید؟"
او آهی می‎کشد: "آه نه، کجا می‎توانستم چنین خوشحال باشم؟ اما من از یک آدم خوشبخت‎تری یک سگ به ارث بردم که از پاریس آورده بود. یک سگ پنشر Seidenpintscher ابریشمی دوستداشتنی. اگر چهارپا نبود او را یک فرشته می‎نامیدم. این حیوان کوچک فقط فرانسوی می‎فهمید، و البته فقط وقتی فرانسوی خوب تلفظ می‎گشت. وگرنه به دنبالت نمی‎آمد. بنابراین بخاطر او باید زبان فرانسوی می‎آموختم، حداقل تا جائیکه برای درک او قابل فهم می‎گشت. اولین واژه‎ای که آموختم آمور amour بود. البته این نام سگ بود. و به این ترتیب توسط او حتی عشق را هم شناختم. اما متأسفانه قبل از اینکه بتوانم در آموختن زبان پیشرفت کنم او توسط یک درشکه زیر گرفته می‎شود. از آن زمان من از درشکه‎ها متنفرم و فقط با تراموا که خیلی ارزان‎تر است می‎رانم." صدایش کاملاً غم‎انگیز شده بود. سپس باشکوه مانند یک سوگند به آن اضافه می‎کند:
"اگر او هنوز زنده بود ... آه آقای عزیز، تمام دارائی شما را به این خاطر می‎دادم. من حتی با آمور هم بدبیاری داشتم."
بانکدار Z می‎پرسد: "دکتر عزیز، بگوئید، شما در زندگی خود در مجموع چند بدبیاری داشته‎اید؟"
او پاسخ می‎دهد: "اگر خودم آن را می‎دانستم قادر بودم آن را دقیقاً به شما بگویم. اما می‎توانم همینقدر به شما اطمینان بدهم: اگر کل اقیانوس اطلس از آبجو پر باشد و بشکه‎ها را از آن پر می‎ساختند، سهم من از تمام این بشکه‎ها فقط بشکه‎ای می‎گشت که با بدبیاری پر شده است. من همچنین افتخار می‎کنم که بزرگ‎ترین آدم بدبیار زمانه خود هستم.
او پس از خوردن ماهی خود با احساس ندامت از بدبختیش سفارش سیب‎زمینی سرخ کرده می‎دهد. او عمیقاً در خود و بشقابش فرو می‎رود، تا اینکه چند بطری شامپاین خالی می‎شود. سپس او ناگهان می‎گوید: "شما می‎پرسید که بدبیاری من از کی آغاز گشت؟"
البته هیچکس چنین سؤالی نپرسیده بود، اما با این وجود همه پاسخ می‎دهند: "بله، البته."
او ادامه می‎دهد: "اولین بدبیاری‎ام این بود که من در روز یکشنبه متولد نشدم؛ به این دلیل با وجود تمام تلاش‎هایم نتوانستم یک کودکِ یکشنبه‎زاده شوم. و گذشته از آن من به عنوان یک پسر به دنیا آمدم. اگر دختر به دنیا آمده بودم بقیه بدبیاری‎ها دیگر تعقیبم نمی‎کردند: بنابراین دیگر نمی‎توانستم با زنم ازدواج کنم."
من به یاد عکسی می‎افتم که آن زمان به من نشان داده بود و باید همسرش بوده باشد.
زمزمه تأسفی آهسته به دور میز می‎چرخد.
دکتر تاوبه گارسون را صدا می‎زند: "گِرسون! لطفاً یک گیلاس دیگر شامپاین؛ اینجا کسی یک قطره اشگ در گیلاس ریخته است." و هنگامیکه گارسن قصد برداشتن گیلاس را داشت می‎گوید: "یک لحظه صبر کنید، بگذارید اول آن را تا ته بنوشم."
ما با هیجان زیادی به او نگاه می‎کردیم که چگونه او این کار را انجام می‎دهد. سپس او ادامه می‎دهد:
"اما شماها هنوز نمی‎توانید درک کنید. اول باید به شماها نشان دهم که چگونه از دو انسانی که در زیر یک ستاره متولد گشته‎اند یکی آدم خوشبختی می‎گردد و دیگری می‎تواند آدم بدبیاری  شود. آیا فکر می‎کنید که یک قارچ و یک پرنده می‎توانند دوقولو باشند؟ من و برادرم هانس Hans توانستیم. ما حقیقتاً دوقولو بودیم. سپس جنگ سال 1866 آغاز گشت. ما هر دو خدمت کرده بودیم، و هر دو افسر بودیم، با این وجود من به ارتش خوانده نشدم، اما او شد. چون او یک سال از من بزرگ‎تر بود."
همه گوش می‎دادند. بعضی شروع به خندیدن می‎کنند.
او با لحنی که معنی <فقط یک لحظه صبر کنید.> را می‎داد می‎گوید: "نوایا زملیا! چون او اول به دنیا آمده بود، و در حقیقت در تاریخ 31 ماه دسامبر 1833 ساعت یازده شب. و من دو ساعتِ بعد از او به دنیا آمدم، یعنی در تاریخ اول ماه ژانویه سال 1834 ساعت یک صبح. حالا متوجه شدید؟ او یک سال از من بزرگ‎تر بود، بنابراین یک سال از او زودتر خدمت نظامی را به پایان رساندم. او باید هنوز در جنگ سال 1866 شرکت می‎کرد و در شهر هرادتس کرالووه Hradec Králové کشته می‎شود."
این مورد عجیب و غریب باعث حیرت ما می‎شود. یک سکوت کوتاه برقرار می‎گردد. سپس بعضی جسارت به خرج می‎دهند: "اما، دکتر عزیز، پس بنابراین شما خوش‎شانسی و برادرتان بدبیاری آورد."
او با لحنی که باید معنی <ابداً اینطور نیست!> را می‎داد می‎گوید: "نوایا زملیا! هانس در اصل داماد بود. بخاطر مرگش زن او بیوه می‎شود. ما دوقلو بودیم و مانند دو توپ بیلیارد یک شکل دیده می‎شدیم، شماها احتمالاً می‎توانید بیلیارد بازی کنید، بنابراین می‎توانید مرا درک کنید. به این خاطر او مرا بجای برادرم برداشت.آه، آقایان عزیز، اگر من در آن شب سرنوشت‎ساز به برادرم می‎گفتم: «هانس عزیز، تو از پیش برو، بنابراین مجبور نمی‎شوی در شهر هرادتس کرالووه کشته شوی»، به این ترتیب او احتمالاً به حرفم گوش می‎کرد و من امروز می‎توانستم یک آدم خوشبخت باشم ... گِرسون! برایم یک اُملت بیاورید. من یک بار شنیدم که یک انگلیسی بجای اُملت گفت: Hamlet aux confitures."
تصادفاً در این لحظه یک جمع دیگر داخل سالن می‎شوند و در فاصله نه چندان دور از ما کنار میزی می‎نشینند. یک خانم در میان‎شان بود، یک خانم زیبای کوتاه قامت با کفشی پاشنه بلند. این زن توجه دکتر تاوبه را به خود جلب می‎کند. او اندیشناک به زن نگاه می‎کند و سپس می‎گوید: "عجیب است که تمام زن‎ها مایلند بزرگ باشند، حتی کوچک‎ترین‎شان."
سپس وقتی زن صورتش را به سمت ما می‎چرخاند دکتر تاوبه وحشت‎زده از جا می‎جهد و با لحنی که معنی <آخ آخ!> می‎داد می‎گوید: "نوایا زملیا!" و بعد زمزمه‎کنان ادامه می‎دهد: "آقایان محترم، می‎بخشید، اما من باید بلافاصله بروم. آن خانم ... من نمی‎توانم با این خانم زیر یک سقف باشم. ناخوش نباشید!"
و مانند مارماهی از کنار همسایه‎اش می‎لغزد و از سالن خارج می‎شود.
من از بانکدارد Z می‎پرسم: "آیا این زن همسر اوست؟"
او پاسخ می‎دهد: "فکر می‎کنم که او اصلاً ازدواج نکرده باشد."
من می‎گویم: "اما زن برادرش؟"
مدیر M پاسخ می‎دهد: "او اصلاً برادری نداشته است."
من به آقایان شگفت‎زده نگاه می‎کنم. دکتر تاوبه دو ساعت صحبت کرد و من توانستم فقط به اندکی از آنچه او تعرف کرده بود در اینجا اشاره کنم. و آیا باید تمام آنچه که گفته بود خالی از حقیقت باشد؟
افسر سواره‎نظام D می‎گوید: "بله البته. دکتر یک فیگور عجیب و غریب است. اما آدم نمی‎تواند او را متهم به کارهای بد کند. در هر حال گذشته فاسد را پشت سر گذارده. حالا او از طریق سرگرم کردن مردم زندگی می‎کند. یک نوع دلقک درباری برای تمام جهان. در کنار بسیاری از میزهای خوب با کمال میل به او جا می‎دهند. مردم برای سرگرم ساختن مهمان‎های خود او را برای نشستن به دور میزشان دعوت می‎کنند. و او همیشه چیزهای زیادی برای تعریف دارد، جیبش پر از تعریف‎های تعجب‎آور است، استاد بینظیر دروغگوئی‎ست. وقتی او در رستوران در کنار میز آشنائی بنشیند، مشخص است که پول میز را آن آشنا می‎پردازد. برای این کار به یک تعارف و یا توافق نیازی نیست. در کافه اشتولس Stolz برایش میزی رزرو شده است، زیرا افراد زیادی که بی‎حوصله می‎شوند بخاطر او به آنجا می‎روند تا با شوخی‎هایش سرحال بیایند. گاهی مخاطبان زیادی به دورش جمع می‎شوند. عمدتاً در ساعات قبل از شروع تئاتر. و او بخصوص امسال سرگرم کننده است، چون او نقش فردی که عذاب می‎کشد را بازی می‎کند. اجازه می‎دهد به او بعنوان آدم بدبیاری نگاه کنند که هر فاجعه‎ای برایش اتفاق افتاده است، اتفاق می‎افتد و اتفاق خواهد افتاد. البته او رخدادهای ناممکن اختراع می‎کند، چیزهائی که به عقل کسی نمی‎رسد، برای مثال برادر دوقولویش. فقط باعث تعجب من است که چرا دوقولوها سه‎قولو نبودند."
آقای مدیر M می‎گوید: "من فردا او را دوباره با خود خواهم آورد. او باید به ما بگوید که چرا با دیدن آن زن زیبا به وحشت افتاد ... چارلز، آیا شما آن خانم را می‎شناسید؟"
چارلز زن را نمی‎شناخت.
**
*
در ظهر روز بعد دکتر تاوبه واقعاً آنجا بود. آقای مدیر M او را راضی ساخته بود که دعوت دو مهمانخانه را کنسل کند و با او به رستوران لام بیاید.
اولین کاری که او کرد نگاه کردن به صندلی‎ای بود که روز قبل آن زن زیبا رویش نشسته بود. بعد می‎گوید: "گِرسون! لطفاً آن صندلی را برایم بیاورید، من می‎خواهم خودم روی آن بنشینم تا آن خانم دیروزی نتواند این کار را بکند."
افسر سواره‎نظام می‎پرسد: "اما این خانم وحشت برانگیز چه کسی بود؟"
او پاسخ می‎دهد: "خدا را شکر، من او را نمی‎شناسم. شناختن او چه سودی دارد؟ آیا بر باد رفتن همه ثروتم بخاطر او کافی نیست؟"
بانکدار Z می‎گوید: "دکتر شما باز هم دارید شوخی می‎کنید."
دکتر تاوبه با لحنی که معنی <فاصله شوخی از من مانند فاصله ماه‎کامل تا نویلرشنفلد Neulerchenfeld دور است> می‎داد می‎گوید: "نوایا زملیا! من روز گذشته برای خود خدمتکاری گرفتم که دو ساعت تمام بخاطر این جلسه باید برایم می‎لرزید ... من نمی‎خواهم به کسی توهین کنم، اما این کنیاک می‎توانست بدتر باشد ... همانطور که گفته شد من این خانم را بجز دیروز هرگز ندیده بودم، اما با این وجود چهار بار در زندگی با من برخورد داشته است و هر بار به قیمت یک سوم ثروتم تمام گشته است ... چارلز! لطفاً، یک ریش کنار گوش (کتلت) با نخود سبز سفارش بدهید."
گارسن متحیر و پرسشگرانه به او نگاه می‎کند.
دکتر تاوبه ملتمسانه می‎گوید: "پاخدونگ، منظورم یک کتلت بود. در واقع من حالا برای تصفیه زبان علاقه پیدا کرده‎ام و هر روز فوری قبل از صبحانه چندین واژه خارجی را ریشه‎کن می‎سازم ... خب حالا، هنگ نظامی من در آن زمان در ماکائو  Macaoمستقر بود. پاخدونگ، در گالیتسین Galizien مستقر بود و ما آنجا خیلی ماکائو بازی می‎کردیم. این شهر قمارخانه زیبائی‎ست که در آن حتی شلوارم را هم باختم، که من بجای آن برای خودم سال آینده ... مدت درازی نخواهم خرید. من می‎توانستم بجای شلوار چیزی‎های غیر قابل بیان بگویم، اما بعد این دروغ محض بود، اما من می‎توانم آن را بر زبان آورم. بنابراین یک شب کاپیتان P بانکدار می‎شود و ورق‎ها را پخش می‎کند. من خیلی سریع می‎باختم و مرتب بانک را دو برابر می‎کردم. عاقبت من فقط چهار میلیون در جیب جلیقه‎ام داشتم، باقیمانده دارائیم. یک میلیون از آن را می‎نشانم، او ورق نه و شاهزاده خانم پیک را رو می‎کند؛ او برنده می‎شود. من یک میلیون دیگر می‎نشانم، دوباره شاهزاده خانم پیک می‎آید. سومین و چهار میلیون را هم می‎نشانم ... و هر بار او شاهزاده خانم پیک را رو می‎کرد. این باور نکردنی بود. من توسط این یک کارت همه چیزم را از دست دادم ... خانمی که مرا دیروز خیلی سخت به وحشت انداخت باید اوریگینال همان شاهزاده خانم پیک باشد. من این صورت را هرگز فراموش نمی‎کنم؛ این ابروی از راست به چپ کشیده و سیاه را، موهای مجعد سیاه را، بینی عادی و عجیب را، چانه بلافاصله قرار گرفته شده زیر دهان را. من احساس می‎کردم که انگار مدوسا Medusa را می‎بینم. یکی از سیاه‎ترین بدبیاری‎های روز زندگی‎ام در حافظه‎ام ظاهر گشت، من تا حدی از اینجا و تا اندازه‎ای هم از آنجا گریختم."
افسر سواره‎نظام D می‎گوید: "حقیقتاً، چنین به نظر می‎رسید که شما خیلی نامطلوب غافلگیر شده بودید."
دکتر تاوبه با لحنی که معنی <آخ، آخ!> را می‎داد می‎گوید: "نوایا زملیا!" ــ که قطعاً به هیچ وجه مانند دیروز صدا نداشت، زبرا آن <آخ، آخ!> معنی می‎داد و یک تفاوت ظریف میان آن دو بود که ظرافت دیروز را نداشت و نمی‎شد متوجه آن نگشت ــ من غافلگیر شده بودم، مانند ... مانند. در حال حاضر بخاطر درجه بالای غافلگیر شدن به یادم نمی‎آید ... خب بگوئیم: من مانند کسی غافلگیر شده بودم که در سُس هلندی به طور غیر منتظره‎ای یک هسته آلو پیدا می‎کند ... این تمام موهای بدنم را سیخ می‎سازد و مرا به لرزش می‎اندازد. گِرسون! لطفاً برایم پوست غاز بیاورید، اما سریع! ... آقایان محترم ِ بدون خانم بدبیاری‎ام را مانند کت خوش‎دوخت و زیبائی تصور کنید که قالب تنم بود و هیچ چروکی هم نداشت و فقط لبه آستینش کمی برایم بزرگ بود. در این وقت بدبختی بزرگ‎تری به ملاقاتم می‎آید: من برادرم را به ارث می‎برم. او یک دارائی غیر فعال داشت و من تنها فرد میراث‎دارش در جهان بودم. من بدهکاریش را از جیب خودم پرداختم، گرچه این کار بدون مشکلات نبود. جهیزه عروس خوشبختانه به این خاطر کمتر نشد، زیرا عروس جهیزه نداشت. او دختر یک تاجر بازنشسته بود که دیرتر با مؤفقیت به درجه گدائی رسیده بود. آه، او زیبا بود! او آنطور که برادرم به من شبیه بود شبیه‎ام نبود، اما من او را دوست داشتم، با چنان اشتیاقی که من حتی برای زن برادرم هم نمی‎توانستم احساس کنم. ما در کونیگ‎گرتس Königgrätz ازدواج می‎کنیم و در این حال به یک نفر فکر می‎کردیم که در زیر خاک خفته بود، در زیر یکی از این تپه‎های فراوان. سپس به ماه عسل رفتیم. من محلی را جستجو می‎کردم که بتوانیم در آن ارزان‎تر زندگی کنیم. آنجا اوست‎انده Ostende بود."
آقای بانکدار Z غیرارادی می‎گوید: "به اوست‎انده گرانقیمت؟"
دکتر تاوبه بسیار افسرده می‎گوید: "اوست‎انده ارزان‎ترین شهری‎ست که وجود دارد، مردم فقط زمان درست سفر به آنجا را انتخاب نمی‎کنند. ما اواخر ماه نوامبر ازدواج کردیم و در زمانی که ما در اوست‎انده بودیم به ما بسیار خوش گذشت. ما با هزینه مختصری که درآمدمان را تشکیل می‎داد زندگی می‎کردیم. و کوچک‎ترین کمبودی ما را در آنجا رنج نمی‎داد. منابع‎مان کاملاً کفایت می‎کرد تا ما در بهترین محرومیت‎ها در آتشی بی دود بسوزیم. ما حتی دعوت‎ها را به شرطی که دعوت می‎گشتیم رد می‎کردیم. حتی گارسن‎ها هم عالی بودند و حتی درخواست انعام هم نمی‎کردند. من خدمتکار عالی‎ای به نام اشتورم Sturm داشتم. او در کنار ساحل زندگی می‎کرد و اغلب با درد و رنج مشغول بود. او کلاه را بدون آنکه نیاز به تکان دادن انگشت داشته باشم از سرم برمی‎داشت. او حتی وقتی من خودم را قبل از آنکه برای خواب بروم کمی کج کنارش قرار می‎دادم سریع با یک حرکت تند دکمه‎های لباسم را باز می‎کرد و آنها را از تنم خارج می‎ساخت. در نزدیکی خانه من یک چاله بر از آب وجود داشت؛ کافی بود که من شب‎ها درب را فقط اندکی باز کنم و پایم را بیرون بگذارم، سپس کفش خودش در آن گیر می‎کرد و لازم نبود که من آن را دربیاورم. این خیلی مناسب بود. بخاطر کیفیت غذا هم نمی‎توانستیم شکایت کنیم؛ حتی یک آدم نیمه گرسنه هم با هر دو دست به آن حمله می‎برد. خلاصه، من فکر می‎کردم که خوشبختم. این بدبختی من بود ... زیرا که یک روز آن مرد آمریکائی ظاهر می‎شود ..."
او نفس عمیقی می‎کشد و هر دو دستش را به صورت می‎فشرد. من در این وقت متوجه می‎شوم که یک انگشت شست خود را از دست داده است. او چند دقیقه سکوت می‎کند. سپس ناگهان با صدای محزونی می‎گوید: "گِرسون، من بک بطری شامپاین رویدرر Röderer بیوه میل دارم. من فقط با نوشیدن این شامپاین می‎توانم این بدبختی جدید را تعریف کنم."
چارلز مرددانه سؤال می‎کند: "رویدرر بیوه؟ Witwe Röderer"
دکتر تاوبه با لحنی که معنی <البته> می‎داد می‎گوید: "نوایا زملیا! آیا فکر می‎کنید که همسر خانم رویدرر تا ابد زنده مانده است؟ سپس یک بطری شامپاین پیچیده شده در دستمالی آورده می‎شود، و چارلز گیلاس او را پر می‎کند. دکتر تاوبه بطرز مشکوکی جرعه‎ای از آن می‎نوشد و می‎گوید: "خب، این جریان تا زمانی که آدم هنوز نمرده است به اندازه کافی طعم ترش نمی‎دهد و هیج تأثیری نمی‎کند. خب، بنابراین مرد آمریکائی پیدایش می‎شود. اعیان و آقا، آیا شماها هرگز یک آمریکائی را در حال آمدن دیده‎اید؟"
همه فریاد می‎کشند "نه!"، زیرا آنها در واقع به یاد نمی‎آوردند که هرگز شاهد یک چنین پدیده طبیعی بوده باشند.
او ادامه می‎دهد: "می‎دانید، یک آمریکائی چیست؟"
آقای مدیر M جسارت بخرج می‎دهد و می‎گوید: "یک سرخپوست با رنگ سفید."
افسر سواره‎نظام D حدس می‎زند: "یک برادر که یوناتان Jonathan نامیده می‎شود"
دکتر تاوبه غمگین می‎گوید: "به خودتان زحمت ندهید، شما بلافاصله خواهید شنید. او کلنل یدهدیا لونگ Jedediah Long نام دارد. او برای استراحتگاه ساحلی به اوست‎انده آمد. اینکه او این کار را در نیمه ماه دسامبر انجام داد خود نشان ویژه این مرد بود. ما در ساحل متوجه او شدیم، در هوای بارانی شدیداً وحشتناک، او یک لباس کامل غواصی بر تن داشت، با یک پنجره شیشه‎ای جلوی صورتش و دو لوله بلند که او از میان‎شان نفس می‎کشید. او بلند قامت بود، یک سر بلندتر از من، اما دو سر کوتاه‎تر از فانوس دریائی. من فوری متوجه گشتم که او تأثیر بزرگی بر همسرم گذاشته است. تأثیر بزرگ‎تری همسرم بر او گذاشته بود. او با دست‎هائی به اطراف گشوده جلوی همسرم می‎ایستد، طوریکه انگار می‎خواهد او را در آغوش بگیرد؛ بدون پنجره شیشه‎ای جلوی صورتش احتمالاً فوری همسرم را می‎بوسید. ما بازمی‎گردیم، او تعقیب‎مان می‎کرد. از این لحظه به بعد همیشه به پاشنه پایمان چسبیده بود. وقتی او پیش ما نبود، بر روی بالکنش در هتل اقیانوس Hôtel de l'Océan می‎ایستاد و هر لحظه وقتی پشتمان به او بود از ما مرتب عکس می‎گرفت. بفرمائید، این هم یکی از آن عکس‎ها."
او عکس را از جیب بغل کتش خارج می‎سازد، همان عکسی که من در آن مغازه قاب‎سازی در دستش دیده بودم. خانم باریک اندام که در عکس از پشت دیده می‎گشت، در لباسی مدرن، که یقه‎اش به شکل یک قلب بود، پشتی بی عیب و نقص ... فقط حالا در یک کیف چرمی که کیف پولش هم به حساب می‎آمد قرار داشت.
"این عکس از زمان روز کریسمس است، روزی که ناگهان یک هوای واقعاً تابستانی حکمفرما گشت. مردم بروکسل Brüssel به اوست‎انده هجوم می‎آورند و حتی یک کنسرت ظهرانه هم وجود داشت که همسرم در این عکس در این لباس از آن کنسرت به خانه بازمی‎گشت. من شال گردنش را بر روی دستم حمل می‎کردم."
عکس دست به دست می‎گشت و به جمع ما حال و هوای عجیبی می‎بخشید. به نظر می‎رسید که هر یک از حاضرین در سکوت از خود می‎پرسید که آیا یک هسته از حقیقت در این افسانه‎ها پنهان است. هنگامیکه عکس به او بازگردانده می‎شود برای یک لحظه با چهره‎ای که به نظر سنگی می‎آمد به آن نگاه می‎کند. او دستمال ابریشمی‎اش را خارج می‎سازد و با احتیاط گوشه‎ای از عکس را که تار شده بود پاک می‎کند، تا اینکه دوباره می‎درخشد. سپس دوباره کیف پولش را می‎بندد و داخل جیبش می‎گذارد.
او فروتنانه می‎گوید "نوایا زملیا" تقریباً به این معنی: <هیچ مهم نیست، گذشته‌ها گذشته است>. سپس ادامه می‎دهد: "کلنل، آنطور که بعداً برایم تعریف کرد بازنشسته بود. او یکی از قربانیان قانون یکنواخت کردن اونیفورم در کشورش شده بود. گروهی که او در نزدشان خدمت می‎کرد دو نوع لباس جنگ داشتند، یکی کوتاه، سبک، با دو جیب در جلوی سینه، و یک اونیفورم بلند، سنگین، با دو جیب در پشت دو لبه آویزانش. در یک لشگرکشی به سرخپوست‎ها هنگ او در اثر تغییر شرایط آب و هوا توسط دودهای زیاد مدام رنج می‎بردند. یک روز تابستان بود، روز دیگر زمستان. البته بیشتر افراد سرما خورده بودند؛ آب بینی‎شان جاری بود، سرفه می‎کردند، آنفلوانزا در صفوف حاکم شده بود. لباس رزم هر روز تعویض می‎گشت، در بعضی از روزها حتی چند بار. وقتی خورشید نیش می‎زد بنابراین لباس رزم کوتاه و سبک پوشیده می‎گشت؛ وقتی طوفان برف درمی‎گرفت و از کوه‎های سنگی پائین می‎آمد بنابراین نوبت لباس رزم بلند و سنگین می‎گشت. در این حال دستمال‎ها در سرماخوردگی دائمی به سر می‎بردند. آیا عواقب را درک می‎کنید؟ دست به دستمال بردن مکانیکی شده تقریباً همیشه یک اشتباه بود که باید اصلاح می‎گشت. وقتی آدم دست به جیب پشت می‎بُرد که در پشت لباس بلند و سنگین دوخته شده بود، متوجه می‎گشت که لباس رزم کوتاه و سبک را بر تن دارد و باید به جیب‎های جلوی سینه مراجعه کند. و دوباره بالعکس. این حرکت نادرست آزار دهنده، هفته‎ها، ماه‎ها همچنان ادامه داشت و افراد را بسیار عصبی می‎ساخت. کلنل، که قبلاً این مقام را داشت، با اعصابی خرد گشته بازمی‎گردد و مجبور به استعفا می‎شود. دکترها ساحل دریا، مسافرت بر روی دریا و هوای دریا را برایش تجویز می‎کنند. او غواصی کردن با لباس غواصی را بخصوص سودمند می‎دانست ...
به این نحو سه هفته می‎گذرد. من از همسرم بخاطر احساس مبهمی از عدم امنیت مراقبت می‎کردم. من در فکرم همیشه او را کنار دستم نگاه می‎داشتم. آقایان محترم آیا هرگز یک زن را پائیده‎اید؟"
صدای زمزمه‎ای بلند می‎شود که بیشتر صدای خیر می‎داد تا بله.
"بنابراین بروید چهار هفته این کار را بکنید و بعد من دنباله داستان را تعریف می‎کنم."
او به ناگهان طوری که رسماً وحشت برمی‎انگیخت در سکوتی عمیق فرو می‎رود. افراد حاضر با تمام قوا در مقابل این سکوت تلاش می‎کردند. اما بیفایده از چپ و راست از او تقاضا می‎گشت، او مانند آدم فلجی آنجا نشسته بود.
افسر سواره‎نظام غیرارادی تحت تأثیر این بیدار‎ـ‎خواب بودن می‎گوید: "دکتر، حداقل خرناس بکشید!"
خوشبختانه بزودی قهوه آورده می‎شود و رایحه آن دکتر را از بیهوشی بیدار می‎سازد.
او کمی گیج می‎گوید: "پاخدونگ، من حواسم جای دیگر بود؛ از این می‎شود نتیجه گرفت که وقتی آدم بخواهد خودش را جمع و جور کند ... آیا بوی چیزی را حس نمی‎کنید؟"
واقعاً بوی بسیار بدی می‎آمد، مانند دستمال در حال سوختن. همه به لباس‎هایشان نگاه می‎کنند، زیرا همه فکر می‎کردند که لباس‎شان در حال سوختن است. فقط دکتر تاوبه هیچ کاری نمی‎کرد، بلکه می‎گوید:
"ظاهراً این سیگار برگ من است. از نوع بسیار عالی‎ای‎ست، درست بوی پارجه سوخته می‎دهد ... اما من آن را کجا گذاشته‎ام؟" او شگفت‎زده به دنبال سیگار برگش می‎گردد و عاقبت آن را در جیب کتش پیدا می‎کند.
"حواس پرتی‎ام را می‎بینید، من سیگار برگ روشن را داخل جیبم قرار داده‎ام و یک سوراخ لبه جیبم ایجاد کرده‎ام. آیا جیب‎بری که امروز دستمال جیبم را می‎دزدد چه فکری در باره من خواهد کرد؟ اگر او با هوش باشد آن را از این سوراخ بیرون می‎کشد."
او سیگار برگ دیگری روشن می‎کند و اندوهگین با لحنی که معنی <آه خدای من!> می‎داد می‎گوید: نوایا سملیا!  "آقایان محترم، آیا شما اصلاً برای شنیدن داستان آماده هستید؟ من می‎خواهم یک بار دیگر امتحان کنم. در حقیقت شما فقط با دیدن این تصویر می‎توانید همه چیز را حدس بزنید."
او دوباره کیف پول چرمی‎اش را از جیب بیرون می‎آورد و آن را به مدیر M می‎دهد و می‎گوید: "این عکس همه چیز را به شما می‎گوید، ... اگر شما خواندن بدانید."
همه سرهایشان را به سمت عکس دراز می‎کنند تا آن را دوباره با دقت نگاه کنند. اما آنها فقط آنچه را می‎بینند که قبلاً هم دیده بودند.
خوشبختانه آقای بانکدار Z می‎دانست که چه باید کرد، و چون معمولاً در پشت چنین عکس‎هائی چیزی نوشته شده است، بنابراین او عکس را از داخل کیف بیرون می‎کشد و آن را می‎چرخاند.
او می‎گوید: "اوهو! چه کسی می‎توانست حدس بزند!"
از آن سمت زن در عکس از روبرو دیده می‎گشت.
ما همه با هیجان به عکس نگاه می‎کنیم. و هر یک صدائی از روی احساس از خود خارج می‎ساخت.
بنابراین فرد مرموز که مانند هر چیز دیگری دو سویه داشت این بود. حقیقتاً چهره‎ای عجیب و غریب. ما مرددانه به هم نگاه می‎کنیم، بعد دوباره به چهره عجیب این زن، تمام عینک‎های یکچشمی بر روی بینی نشانده می‎شوند. سپس ما سرهایمان را تکان می‎دهیم و چشم‎هایمان را به دکتر تاوبه می‎دوزیم.
افسر سواره‎نظام می‎گوید: "گوش کنید دکتر، شما ما را دست انداخته‎اید؛ این که خانم نیست، بلکه یک مرد است."
دکتر تاوبه متواضعانه می‎گوید: "پاخدونگ، من قطعاً باید بدانم که او یک زن است."
"اما این خط عمیق، این سایه کاملاً سیاه بر لب بالائی، این رسماً یک سیبیل است."
دکتر طوری ناله می‎کند که انگار او مقصر در این امر است. "در حقیقت همینطور است. او یک سیبیل سیاه و قوی غیر عادی‎ای داشت. عکس خودش حرف می‎زند، و اما حرف هم نمی‎زند، زیرا اگر قادر به حرف زدن بود شما بیشتر متحیر می‎گشتید. صدای زن من هم مانند صدای یک مرد بود. یک صدای عمیق و خوش. در سال‎های اخیر واقعاً به این می‎اندیشید که به اپرا برود. او حتی دن خوان Don Juan و فیگارو Figaro را مطالعه کرده بود و آنها را با لذت می‎خواند. همه کسانی که اپرا خواندنش را می‎شنیدند می‎گفتند: "یک فوره Faure مؤنث است. اما کسی نمی‎خواست به او کار بدهد. این خیلی ظالمانه بود. این خیلی خوب بود، خوب تا حد مسخرگی ... ابتدا باید آن مرد آمریکائی می‎آمد تا از تمام اینها قدردانی کند."
ما آنجا کاملاً ساکت نشسته بودیم که متوجه می‎شویم او دوباره روی دنده تعریف کردن افتاده است. حالا اما چهره‎اش حالت تاریک و وحشت‎برانگیزی به خود می‎گیرد. ابروی اخم کرده‎اش تقریباً تا چشمانش پائین می‎آیند. ما خود را آماده فوران شدید یک خشم ساخته بودیم. اما کاملاً برعکس او با نرم‎ترین لحن که اثر خنده‎داری بر جای گذارد ادامه می‎دهد:
"خانم‎های محترم! اگر شما می‎توانستید کیف پول و عکس را بطور شایسته جستجو کنید، بعد می‎توانستید خیلی بیشتر از آنچه من برایتان با کمال میل تعریف می‎کنم بدانید. اغلب در چنین کیف‎هائی یک جیب دوخته شده است."    
بانکدار در حالیکه هنوز درون و بیرون کیف را بازرسی می‎کرد می‎گوید: "حقیقت دارد، اینجا یک جیب است."
دکتر تاوبه اندوهگین ادامه می‎دهد: "و چنین جیب‎هائی معمولاً حاوی چیزی‎اند که می‎توان آنرا محتوی نامید."
بانکدار Z می‎گوید: "حقیقتاً، اینجا یک نامه است." و کاغذ کمی زرد شده‎ای را از کیف بیرون می‎کشد.
دکتر تاوبه سرزنده می‎گوید: "درست نگفتم؟ من فوری حدس زدم می‎توانید نامه را پیدا کنید ... آیا یکی از آقایان می‎تواند بخواند؟ ... شما خودتان، آقای Z؟ پس شاید مفید باشد که خودتان نامه را بخوانید."
و بانکدار Z می‎خواند:
"شوهر عزیزم!
غافلگیر نشو و بیش از هر چیز نترس. من از تو وداع می‎کنم. تو مرد خوب و نجیبی هستی و من از صمیم قلب به تو علاقه دارم. ازدواج دو ماهه ما همیشه یکی از زیباترین خاطرات من باقی خواهد ماند. من احتمالاً اگر با هم ازدواج نکرده بودیم حاضر بودم تحت شرایطی دوباره با تو ازدواج کنم. تو وصیتنامه نانوشته برادر خدابیامررت و نامزد بیچاره‎ام را با ازدواج کردن با من اجرا کردی. هرگز این را از تو فراموش نخواهم کرد که من در تو ــ او را صاحب بودم، مردیکه شباهت بدنی‎اش تو هستی. بله من حالا اجازه دارم به تو بگویم: در تو من با او ازدواج کرده بودم. با این حال ــ تو با من با عصبانیت رفتار نمی‎کنی ــ من به تدریج درک کردم که تو دروناً شخص دیگری هستی. یک شخص کاملاً متفاوت‎تر، آه آنتون Anton من. به نظر طبیعی می‎رسد که دو برادر، حتی دو برادر دوقولو دارای روح یکسانی نباشند. من تصور می‎کردم اگر مال تو گردم به او وفادار خواهم ماند؛ حالا می‎بینم که در واقع با این کار به او بی‎وفائی کرده‎ام. اضافه بر این آن آگاهی آزاردهنده‎ای‎ست که مالک نادرترین ویژگی‎های این آدم باشی اما نتوانی از آن استفاده کنی. همانطور که تو می‎دانی نمی‎تواند رویای خواننده اپرا گشتن و به اوج شهرت رسیدندم هرگز به حقیقت بپیوندد. مدیرها این جرأت را ندارند که مرا به مخاطبان نشان دهند. من سال‎ها بخاطر این بیماری خودم را خوردم، بله، تو این را خوب می‎دانی. سپس در این وقت عجیب‎ترین تصادف جهان کلنل یدهدیا لونگ را برایم به ارمغان آورد. او مرا دید و ــ دیگر قادر به از دست دادنم نیست. او بیمار است و پزشکان برایش یک سفر یکماهه دریائی توصیه کردند. او برای این منظور می‎گذارد برایش یک کشتی تفریحی بسازند؛ تو حتماً آن را در بندر دیده‎ای. اما این فکر برایش قابل تحمل نبود که بدون یک جنس مؤنس در کنارش چندین ماه بر روی آب سرگردان شود. زیرا او مطلقاً بدون زن نمی‎تواند زندگی کند. اما از سوی دیگر بخاطر اعضای تیم کشتی برایش غیر ممکن است که در چنین سفرهائی زن با خود همراه کند؛ حضور زن می‎تواند احساسات جماعت خشن را روشن سازد، چیزی که به شورش و فساد می‎کشاند. به این خاطر کشتی کلنل لونگ تا این مدت اینجا در اوست‎انده لنگر انداخته بود و او برای فروش کشتی‎اش مردد بود. آیا او انتظار چیز غیر منتظره‎ای را می‎کشید؟ آیا او امید به وقوع پیوستن معجزه‎ای را داشت؟ ... سپس او چشمش به من می‎افتد ــ و خود را نجات یافته احساس می‎کند. او به هر دری زد تا خودش را به من نزدیک سازد. او برایم نوشت که دوستم دارد و با آن نیمی از معدن نقره‎اش در نوادا Nevada را. او از من درخواست کرد همراهش با کشتی فرار کنم، بر روی اقیانوس پهناور، جائی که هیچ قاره‎ای ما را به چالش نخواهد کشید. من باید در سفر لباس مردانه بپوشم؛ ظاهر ــ برای تو آشنای ـ من و صدایم از این کار حمایت می‎کردند. افراد تیم کشتی مرا بعنوان مرد به حساب خواهند آورد، بعنوان دوست کاپیتان. او مایل نیست بعنوان مرد مجرد و مخالف ازدواج مانند یک هلندی سرگردان وقتش را به پرسه زدن بر روی دریا بگذراند و در عین حال در برابر شورش در ایمنی باشد ... آنتون گرانقدر! تصوزش هم برایم سخت بود، حالا من در یک آن خودم را در کنار هدف آرزوهایم می‎دیدم. من در موقعیتی قرار داده شده بودم که می‎توانستم استعدادهائی که طبیعت با آنها مرا چنین ولخرجانه، گرچه از جهتی غیر معمولی، مجهز ساخته بارور سازم. من دیگر موجودی از دست رفته که ثروتش فقرش است نبودم. من یک هدف در برابرم می‎دیدم، اعتبار، شاید سعادت، ــ در هر صورت این سعادت خودآگاهی که بیهوده زندگی نمی‎کنم ... آنتون گرامی، مرا ببخش، من به او جواب مثبت دادم! ... ممکن است که اشتباه کرده باشم. اما طور دیگر نمی‎توانستم. در آینه‎ای که نگاهش کردم به من گفت: فرار کن، برو، به دنبال سرنوشت برو! و به این ترتیب هم شد. ...... آنتون گرانقدر، خداحافظ! وقتی تو این نامه را می‎خوانی، من دیگر بر روی دریای آزادم. آیا ما هرگز باز همدیگر را خواهیم دید؟ ... بهترین آرزوهایم برای تو به سمتت در پروازند. وقتی زمانی خبردار شوم که تو سعادتمندی، حقیقی، حقیقی و از تمام قلب سعادتمند، بنابراین خوشحال خواهم گشت. باز هم خداحافظ!
آرابلا Arabella."
ما بدون نفس کشیدن گوش کردیم. فقط در بعضی از نقاط بخصوص چشمگیر یک سرفه خفیف شنیده گشت. این کار بی اهمیت در مقابل چنین نامه شگفت‎انگیزی مجاز است.
هنگامیکه بانکدار کیف پول با محتویاتش را دوباره به او بازمی‎گرداند دکتر تاوبه با لحنی که معنی <متشکرم> می‎داد می‎گوید: نوایا زملیا. نامه اما یک دور دست به دست گشته و هر یک از ما شخصاً طوریکه انگار فقط به چشم خود اعتماد دارد آن را نگاه کرده بود.
دکتر تاوبه دردناک می‎گوید: "نامه خیلی زرد شده است، چون من آن را برای سوزاندن بیست بار در اجاق انداخته‎ام، اما مؤفق نشدم آن را بسوزانم، زیرا من هرگز اجاق را روشن نمی‎کنم. بله من خودم همیشه بدبختی را انتخاب می‎کنم. هیچ فرد دیگری برای سوزاندن نامه شکست نمی‎خورد."
آقای مدیر M متفکرانه و تقریباً احساساتی شده می‎گوید: "حقیقتاً یک ماجرای فوق‎العاده‎ای‎ست. و همسرتان را دیگر هرگز ندیدید؟"
دکتر آهی می‎کشد: "بله دیدم، من این بدبختی را هم داشتم. این نامه را من بعد از چرت معمول بعد از ظهرم که تصادفاً کمی طولانی‎تر شده بود دریافت کردم. من به سمت لنگرگاه می‎دوم و می‎بینم که کشتی تفریحی رفته است. آنها سه ساعت قبل حرکت کرده بودند. من با سرعت به خانه بازمی‎گردم و از همه سراغ زنم را می‎گیرم. به من می‎گویند که آنها چهار ساعت قبل با چند چمدان خانه را ترک کرده بودند، به من می‎گویند تصور کرده بودند که آنها می‎خواهند گشت کوتاهی با کشتی بزنند و من قبلاً به ساحل رفته‎ام. دوباره فاصله دور تا لنگرگاه را دویدم، خورشید در این وقت خود را در دریای سرخ فرو کرده بود. ماهیگیران به من یک بادبان سفید رنگ در افق نشان دادند که به نظر می‎رسید به سمت شعله آتشی شناور است و مدام به آن نزدیک‎تر می‎گردد، شعله مرتب سرخ‎تر می‎گشت، تا اینکه بادبان ارغوانی حوزه آتشین را لمس می‎کند و مانند بخار تجزیه و ناگهان ناپدید می‎گردد. این احساس بر من غلبه می‎کند که آنها نابود گشتند. ساعت‎ها قادر به فکر کردن نبودم. من روی سنگی نشستم و به دریا خیره شدم، مرتب به همان نقطه. خورشید به زودی غرق می‎گردد و آنها را با خود به داخل دریا می‎کشد. بعد در غرب هوا سرخ می‎گردد، بعد خاکستری و بعد سیاه، و هنوز هم من آنجا نشسته و به بادبان نامرعی خیره شده بودم."
آقای مدیر M می‎گوید: "دکتر، بس کنید، شما مرا کاملاً نرم می‎سازید!"
اما دکتر تاوبه مانند یک ماشین سخنگو با نگاهی ثابت آنجا نشسته بود و صدایش طوری بود که انگار کس دیگری در او حرف می‎زند. او با نوعی بی‎تفاوتی ادامه می‎دهد:
"من نمی‎دانم چطور به خانه بازگشتم و آیا اینکه در این شب خوابیدم. من فقط می‎دانم که صبح زود دوباره کنار دریا بودم. من در انتهای سد سنگی آبگیر میخکوب و سنگ گشته ایستاده بودم. طوفان شدیدی از سمت غرب بلند می‎شود، قایق‎های کوچک پهلو گرفته بودند و ... آیا خواب می‎دیدم؟ آیا دیوانه شده بودم؟ ... کشتی تفریحی آمریکائی همین حالا قصد داشت با بلوک‎های سنگی برخورد کند. موج بزرگی کشتی باریک را بلند می‎کند و به سمت سد سنگی به نوسان می‎آورد، ... یک غوقا ... یک فریاد ... و کشتی به تکه پاره‎های چوب تبدیل می‎شود. من از جائی که ایستاده بودم به داخل آب می‎پرم، من نام زنم را فریاد می‎زدم، من برای یک لحظه چهره تا حد مرگ رنگ‎پریده او را که بالا آمد و دوباره به عمق آب فرو رفت دیدم، من او را می‎گیرم و با تمام نیرو تلاش می‎کنم تا با بارم به ساحل برسم. وقتی جسم نجات داده شده را بر روی ماسه قرار می‎دهم، اول نگاه می‎کنم ببینم که او چه کسی‎ست. کلنل لونگ. با یک لعنت کنار او بیهوش به زمین می‎افتم ... باز هم اینجا مانند همه جا پرنده قدیمی بدشانسی بر شانه‎ام نشسته بود."
بانکدار منقلب گشته می‎گوید: "وحشتناک است دکتر!" و دست او را می‎گیرد. "نه، این بیش از حد است! شما مرا علناً به همدردی تحریک می‎کنید، من بخاطر شما از خود بی خود شده‎ام و در پایان ممکن است که این داستان حقیقت هم نداشته باشد. پیش شما آدم هرگز مطمئن نیست. دکتر عزیز، من شما را قسم می‎دهم، فقط این یک بار را به من بگوئید: آیا این داستان واقعی‎ست؟"
دکتر تاوبه سمت راست و چپ گونه‎اش را رو به پائین دست می‎کشد، طوریکه انگار ریش نداشته‎اش را صاف می‎کند. بعد با صدای کاملاً متفاوت‎تری می‎گوید: "نوایا زملیا! چطور می‎توانید چنین چیزی بگوئید؟ همانطور که شنیدید، بدبیاریم به اندازه کافی بزرگ است؛ اگر این داستان هم حقیقت داشته باشد که باید دیگر خودم را حلق‎آویز کنم!" و بعد شروع به خنده عجیب و غریبی می‎کند که مانند حمله ناگهانی یک گریه شدید عصبی توأم با تشنج به گوش می‎آمد.
حالا ما دوباره آنجا نشسته و به او خیره شده بودیم، بدون آنکه بدانیم در کجای ماجرا قرار داریم.
دکتر از جا برمی‎خیزد، میز ما را ترک می‎کند و به سمت یک میز گرد در آن سر سالن می‎رود. سه بار به دور آن می‎چرخد، بعد یک لیوان آب می‎نوشد، بعد سه بار دیگر به دور آن می‎چرخد و برای لحظه کوتاه روی صندلی‎ای که آنجا قرار داشت می‎نشیند. و چون یک پنجره در کنار میز بود لحظه‎ای به بیرون نگاه می‎کند، به آسمان خاکستری که در آن چند کلاغ سیاه در پرواز بودند. صدای غار غار کردن کلاغ‎ها تا پیش ما می‎آمد.
او می‎گوید: "گِرسن!"
چارلز با عجله پیش او می‎رود و برای شنیدن سفارش او تعظیمی می‎کند.
اما او فقط می‎گوید: "گِرسون، به این کلاغ‎ها نباید هرگز قرض داد، زیرا آنها بزرگ‎ترین بدهکارانند؛ آنها بیوقفه فریاد می‎کشند: <آ! آ! آ! و ب را بدهکار می‎مانند."
چارلز می‎گوید: "بسیار خوب، آقای دکتر" و از این ساعت دیگر به کلاغ‎ها هیج چیز قرض نمی‎دهد.
سپس دکتر تاوبه از جا برمی‎خیزد و دوباره به جمع ما می‎پیوندد. او می‎گوید: "من فقط می‎توانم به شما توصیه کنم که در مواقع خاصی شش بار به دور یک میز گرد بچرخید و در بین آن یک لیوان آب بنوشید. به این وسیله آدم انسان دیگری می‎شود. منو نگاه کنید؛ همین الان در آب دریا پریده بودم و حالا دوباره کاملاً خشکم ... آیا چیزی از آن زن هنوز در بطری باقی مانده است؟" او گیلاسی می‎نوشید و دوباره در سر جای خودش می‎نشیند.
بانکدار که حالا سر از تخم فلسفه خارج ساخته بود می‎گوید:  "بله، بله."
دکتر بلافاصله می‎گوید: "آقای Z، شما با کتاب مقدس خوب آشنائید. کتاب مقدس به ما تذکر می‎دهد <سخن تو بله بله است.>"
بانکدار پاسخ می‎دهد: "کاملاً، اما دوست ما افسر سواره‎نظام آقای D بسیار کنجکاوند که شما با مرد آمریکائی چه کردید."
دکتر اعتراض می‎کند: "پاخدونگ، او بود که با من شروع کرد، من به زندگیش پایان دادم."
افسر سواره‎نظام که یک اتفاق جنگی را حدس می‎زد می‎گوید: "اوهو!"
آقای مدیر M می‎گوید: "اما شما باید وقتی بجای همسر بیچاره‎تان آن آمریکائی ثروتمند را نجات دادید بسیار مأیوس بوده باشید؟"
دکتر تاوبه با لحنی که معنی <بَه! اینو ببین!> می‎داد بی‎مبالات می‎گوید: "نوایا زملیا! من یک بدبیار آموزش دیده‎ام و باید بدانم چطور به خودم آرامش دهم. بنابراین به خودم گفتم: یک کرم خاکی در دست بهتر از رنگین‎کمان بر روی پشت‎بام داشتن است. من می‎گذارم دشمنم را به خانه‎اش ببرند و شروع به مراقبت از او کردم. من از او چهارده روز تمام مراقبت می‎کنم، با از خودگذشتگی، هرچند قیافه‎ام مانند توکائی که از تخم یک سنجاب بیرون آمده باشد شده بود. من حتی از دادن صدقه هم دریغ نکردم و چند تمبر ده سانتیمه Centime خریداری کردم، تا آنها را بر روی پارچه تنظیفی که پزشک به دور پیشانی‎اش بسته بود بچسبانم. اگر شما در نظر داشته باشید که تمبرهای پستی پنج سانتیمه هم همان تأثیر ده سانتیمه را برجای می‎گذارند از احساسات من قدردانی خواهید کرد. در حقیقت او بعد از چهارده روز سلامتش را بدست آورده بود. در این وقت من به او گفتم: «Sir، آیا می‎دانید که زندگی‎تان را به من مدیونید؟» ــ او به من گفت: «چی؟» ــ من به او گفتم: «Sir، بنابراین شما باید زندگی‎تان را به من بدهید.» ــ در این وقت او به من گفت: «چی؟» ــ و من دوباره به او گفتم: «Sir، ما دوئل خواهیم کرد» ــ او دوباره به من می‎گوید: «چی؟» ــ و من ادامه می‎دهم: «Sir، سر مرگ و زندگی!» ــ او ادامه می‎دهد: «چی؟» ــ این کلمه تک هجائی مرا بیشتر عصبانی می‎کند. من دو شاهد جستجو می‎کنم و آنها جریان را با مشقت به او می‎فهمانند. او هم دو شاهد پیدا می‎کند و بر سر شرایط دوئل توافق می‎گردد، نمی‎توان گفت: بر سر مرگ و زندگی، بلکه: فقط برای مرگ. من تشنه خون بودم. اما در او یانکی Yankee بیدار شده بود و او هم مانند من تشنه خون بود. شرایط حقیقتاً وحشتناک بودند. او بعنوان اسلحه دوئل هفت‎تیر را انتخاب می‎کند. من قبول کردم، اما بجای یک گلوله درخواست شش گلوله در خشاب‎ها می‎کنم. شاهدهای‎مان از تعجب صورت‎شان دراز شده بود. سپس او پیشنهاد ده قدم فاصله را می‎دهد. ناگهان رنگ صورت شاهدها همزمان می‎پرد. من با عصبانیت می‎گویم: «با پنج گام آوانس برای هر یک!». ــ او هم فریاد می‎کشد: «با شش گام آوانس!». ماجرا مانند یک حراجی شده بود. رنگ‎پریدگی چهره شاهدها دیگر مرزی نمی‎شناخت، آنها می‎خواستند ما را به اقدامات مرگبار کمتری راضی سازند، اما ما انعطاف‎ناپذیر باقی ماندیم. به این ترتیب ما در صبح روز بعد به مکان خلوتی می‎رویم، به یک محل کاملاً تک افتاده‎ای که خطر تأسیس ناگهانی یک تفریحگاه ساحلی جدید تهدیدمان نمی‎کرد. محل‎های ایستادن ما علامت گذاری می‎گردد. با ده قدم فاصله از همدیگر، چشم در چشم و دندان در  دندان خود را روبروی هم قرار می‎دهیم. ما قبل از شلیک هفت‎تیرمان با چشم‎های خود به سمت همدیگر شلیک می‎کردیم. سپس هر یک از ما شش قدم آوانس دادیم. اما البته هنگام گام ششم باید یکی از کنار دیگری می‎گذشت و بنابراین در یکقدمی همدیگر پشت به پشت قرار گرفته بودیم. یکی از شاهدین سه بار دست زد و ما همزمان شلیک کردیم، هر یک برای خودش. ما از چنان فاصله دوری شش بار شلیک کردیم. شاهدها فکر می‎کردند که هر دو نفر ما باید کشته شده باشیم. اما به هیچ یک از ما آسیبی نرسیده بود. ما با تعجب خود را به سمت همدیگر برمی‎گرداندیم. من پرسیدم: «Sir، شما نمرده‎اید؟" ــ او می‎پرسد: «چی؟». شاهدها زبان‎های همدیگر را به دندان می‎گیرند تا خنده‎شان نمایان نشود، و بعد جریان دوئل را پایان یافته اعلام می‎کنند و از ما خواستند که با هم دست بدهیم. ما این کار را کردیم و او دست مرا چنان فشرد که انگشت شستم را شکست. این انگشت باید قطع می‎گشت و همانطور که می‎توانید مشاهده کنید هنوز هم جایش پیشم خالی‎ست."
دکتر تاوبه ساکت می‎شود و برای لحظه کوتاهی اندوهش را کنار می‎گذارد تا ببیند آیا از طرف حاضرین بخاطر کارهای شجاعانه‎اش تحسین می‎گردد. اما این اتفاق نیفتاد. برعکس نوعی زمزمه بر علیه او درمی‎گیرد و آقایان پایان داستان را اصلاً رضایت‎بخش نمی‎یابند. افسر سواره‎نظام بخصوص یک دوئل پشت به پشت را کاملاً بی خطر می‎دانست و این نظر در دیگران هم نفوذ می‎کند.
حتی آقای مدیر M لطیف طبع هم غر و لند می‎کند: "دکتر عزیز، گوش کنید، شما نمی‎تونید چنین چیزی را به خورد ما بدهید. یا اینکه شما فوری دوئل جالبی می‎کنید، یا اینکه ما همگی با شما دوئل خواهیم کرد."
افسر سواره‎نظام می‎گوید: "من هم با شما همعقیده‎ام، این چه دوئلی‎ست؟ شما و آن یانکی خود را پشت به پشت هم قرار می‎دهید و سپس شجاعانه هر کس برای خودش در هوا شلیک می‎کند. در این وضع که گلوله به کسی اصابت نمی‎کند! دکتر، شما ما را دست انداخته‎اید."
دکتر تاوبه ملتمسانه از خودش دفاع می‎کند: "پاخدونگ، آقای افسر سواره‎نظام، شما در هنگ سواره‎نظام هستید، اگر شما سواره‎نظامی بودید به سختی می‎توانستید چنین چیزی بگوئید. افراد سواره‎نظام عمل مکانیک بالستیکی را می‎فهمند؛ این برایشان حیاتی‎ست. در مورد ما همه چیز فقط بستگی به این داشت که هر دو پشت به پشت هم ایستاده بودیم و نصف‎النهارهای محل دقیقاً توسط ما دو نفر صلیب‎وار همدیگر را قطع می‎کردند. به این ترتیب باید طوری شلیک می‎کردیم که گلوله‎های‎مان طول این نصف‎النهار را طی کند، مسیر دور جهان را طی کند و عاقبت از جلو به حریف اصابت کند. آیا این روشن است یا مبهم؟"
افسر سواره‎نظام می‎گوید: "مسخره است! چطور یک هفت‎تیر می‎تواند به یک هدف در چنین مسافت دوری گلوله شلیک کند؟"
دکتر تاوبه با بی گناهی بی‎نظیری پاسخ می‎دهد: "پاخدونگ، آقای افسر سواره‎نظام، یک هفت‎تیر شاید نتواند، اما ما دو هفت‎تیر داشتیم."
افسر سواره‎نظام می‎خندد: "اوه که اینطور، البته اینطور احتمال شدنش بیشتر است."
دکتر تاوبه با لحنی جدی ادامه می‎دهد: "بعلاوه، ما نمی‎توانستیم دقیق حدس بزنیم که آیا قدرت تیررس هفت‎تیرهای‎مان برای چنین مسافت کم اهمیتی کفایت خواهد کرد. همانطور که می‎دانید زمین کوچک‎ترین سیاره است و هفت‎تیرهای ما بزرگ‎ترین کالیبرها را داشتند."
افسر سواره‎نظام می‎گوید: "آه، که اینطور، البته این چیز دیگری‎ست."
"آقایان عزیز، اما من به شما خواهم گفت که به چه دلیل هیچیک از ما دو نفر مورد اصابت گلوله واقع نگشت. ما در واقع بیش از حد نشانه گرفته بودیم ... پاخدونگ، خواهش می‎کنم نخندید؛ بله دلیل آن واقعاً این بود. همانطور که می‎دانید زمین گرد است.
سپس او جدی مانند یک پروفسور فوق‎العاده فیزیک ادامه می‎دهد: "خب پس، از آنجا که ما بیش از حد دقیق نشانه گرفته بودیم بنابراین باید گلوله‎های ما در خطوط یکسان به دور زمین حرکت می‎کردند. و وقتی این عمل را انجام می‎دادند بنابراین کاملاً اجتناب‎ناپذیر بود که گلوله‎ها در قسمت دیگر زمین همدیگر را ملاقات نکنند. آنها در حال پرواز در هوا به هم اصابت می‎کنند و از سرعت هم می‌کاهند و در آن نقطه بر روی زمین می‎افتند. آدم احتیاج ندارد حتی توپچی باشد، یک ستاره‎شناس کافی‎ست که این را فوراً درک کند."
بانکدار می‎گوید: "همه چیز کاملاً درست است، ریاضی، جغرافی، نجوم، در هر موردی درست کار می‎کند. اما با این وجود ... با کوچک بودن زمین‎مان هم نمی‎توانم خوب تجسم کنم که گلوله یک هفت‎تیر بتواند زمین را دور بزند."
دکتر تاوبه خشن می‎گوید: "چی؟ آقای Z محترم، بنابراین ... بنابراین ... بنابراین شما کوررنگید و نمی‎توانید یک گلوله هفت‎تیر را از یک زنجیر تشخیص دهید!"
همه به پشتی صندلی‎های‎شان تکیه می‎دهند، به اصطلاح لج می‌کنند. حالا دوباره چه باید بجای آن بیاید؟
دکتر با هیجان ادامه می‎دهد: "ببینید، آیا این زنجیر قدیمی ساعتم را می‎بینید؟ این را مدت‎هاست که با خود حمل می‎کنم ... و هنوز هم کاملاً درست کار نمی‎کند. اگر ما بخاطر زنجیر ساعت دوئل می‎کردیم، شما می‎توانستید حق داشته باشید. اما خدا شاهد است که یک گلوله هفت‎تیر یک زنجر ساعت نیست، اینطور نیست؟"
این استدلال به نظر آقایان بیش از حد قوی بود. همه صندلی‎ها به سر و صدا می‎افتند، یک نوع جنبش انقلابی در حضار رخ می‎دهد. وضع دکتر تاوبه ظاهراً بحرانی می‎گردد.
بانکدار Z حتی تا آنجا پیش می‎رود که اختراع چنین دوئلی را غیر اخلاقی می‎یابد.
با این حرف دکتر تاوبه ساعتش را بیرون می‎کشد و اندوهگین می‎گوید: "آقای Z، ساعت ده است، شب شده است ... و در شب اخلاق غیر ممکن است بتواند در دستور کار باشد. ببینید، وقتی من دارای این هنر بزرگ هستم که با کلمات اندکی هیچ چیز نگویم، بنابراین قادرم حتی ناراضی‎ترین فرد در بین شما را به سکوت وادارم."
این تذکر دوباره آرامش را بازمی‎گرداند. بنابراین داستان هنوز به پایان نرسیده بود؛ شاید هنوز برای مدتی طولانی. که می‎داند چه چرخشی هنوز قریب‎الوقوع‎ست. حاضرین باید مراقب می‎بودند که توسط نگرش‎های بیش از حد منفی امکان ناممکنات بعدی را قطع نکنند.    
به این دلیل آقای مدیر M می‎گوید: "دکتر عزیز، شما امروز چنان فوق‎العاده‎اید که اجازه ندارید هیجان ما را سرزنش کنید. در مقایسه با شما مونشهاوزن  Münchhausenیک ژول ورن Jules Verne صرف هستید. زیرا من فرض را بر این گذاشته‎ام که شما دوئل‎تان با مرد آمریکائی را دقیقاً همانطور که انجام گرفته است تعریف نمی‎کنید."
دکتر تاوبه ملامت بار پاسخ می‎دهد: "آقای مدیر، آیا کاملاً اینطور نیست؟ من به شما می‎گویم حتی خیلی دقیق‎تر تعریف کردم. شما هیچ ایده‎ای از آن ندارید. البته، اگر مرد آمریکائی می‎توانست اینجا باشد ...! زیرا این یک جمله خیلی صحیح است: آدم باید همیشه هر دو طرف را بشنود، نه فقط یک طرف را... گِرسون! آیا می‎تونم چیز سبکی برای خوردن داشته باشم؟ ... آیا شما دوباره مرا درک نمی‎کنید؟"
چارلز با گفتن: "چرا، چرا، آقای دکتر." سعی می‎کند او را آرام سازد و قصد رفتن می‎کند:
"اما گِرسون، لطفاً خودتان در تهیه غذا نظارت کنید." و وقتی چارلز با چهره کمی نامطمئن می‎رود، او می‎گوید: "من فقط می‎خواستم او را حالا از میان جمعمان بیرون بفرستم، زیرا من تصمیم گرفته‎ام به شما داستان حقیقی آن دوئل را تعریف کنم."
یک <آه> دسته‎جمعی با آوای مجللی از این گشایش استقبال می‎کند. فقط آقایان می‎خواستند ابتدا یک شراب میوه سفارش دهند. دکتر تاوبه مخالفتی با آن نداشت، اما یک معجون کرفس Selleriebowle را پیشنهاد می‎دهد، چیزی که بقیه نمی‎دانستند چیست. بنابراین او خود آن را تهیه می‎کند.
او در حال ساختن می‎گوید: "روزی در فرانسه با این معجون حالم خیلی بد شد. من می‎خواستم ساخت آن را به جمعی که فقط فرانسوی می‎فهمید نشان دهم، و برای این کار از آنها درخواست کرفس sellerie کردم، چیزی که باعث تعجب‎شان گشت و مخصوصاً وقتی آنها برایم پس از مدتی دو زین قدیمی و یک رکاب آوردند باعث تعجب بیشتر خودم هم گردید. من تازه متوجه گشتم که کرفس در زبان آنها وسائل سراجی معنا می‎دهد".
عاقبت او معجون را می‎سازد و شروع به تعریف می‎کند:
او با لحنی که معنی <به نام خدا> می‎داد می‎گوید: "نوایا زملیا! جریان دوئل در واقع اینطور اجرا گشت. من گذاشتم دشمن خونی‎ام را به خانه ببرند و من وقتم را کاملاً صرف پرستاری از او کردم. نه تنها در روز و شب، بلکه حتی در گرگ و میش هم در کنارش بودم. او در کشتی شکستگی بجز کشتی تفریحی، زن و چمدان همچنین آگاهیش را از دست داده بود. چمدانش را ماهیگران فوری پیدا می‎کنند، آگاهیش اما ابتدا پس از چند روز و فقط به تدریج به او بازمی‎گردد. او ابتدا مرا بجای آرابلا اشتباه گرفت و پرسید که آیا دلم برای شوهرم تنگ شده. برای من!. من از طرف زنم با گفتن <نه، نه!> او را مطمئن و آرام ساختم: «من در جهان فقط تو را دوست دارم» و من او را در آغوش گرفتم و بوسیدم، کاری که هر بار او را آرام می‎ساخت. او بدون نگاه داشتن دستم در دستش خوابش نمی‎برد. سپس دوباره کشتی تفریحی‎اش را هدایت می‎کرد. به من فریاد می‎کشید: سریع بادبان را پائین بکش وگرنه کشتی واژگون می‎شود. سپس من به سمت پنجره می‎رفتم و تمام کرکره‎ها را آهسته بالا می‎کشیدم. یا به من دستور می‎داد: لنگر را بکش؛ و من زنجیر ساعت دیواری را آرام بالا می‎کشیدم و او صدای ترق و تروق را بعنوان چرخ لنگر به حساب می‎آورد. من مبتکر بودم، من خستگی‎ناپذیر بودم، من با ظرافت عمل می‎کردم ... از رویِ دشمنی خونی با او. یک روز او حالش آنقدر خوب شده بود که مرا می‎شناسد. چه لحظه‎ای بود! او با تعحب می‎گوید <چی؟> و دستش را به پشت خود می‎برد، ظاهراً به سمت محلی که عادت داشت هفت‎تیرش را قرار دهد. ــ من می‎گویم «کلنل، آرام باشید، شما خیلی بیمار بودید، اما حالا خدا را شکر خطر رفع شده است.» ــ او حالتی به چهره‎اش می‎دهد که انگار با زبان آفریقائی با او صحبت می‎کنند. ابتدا پس از مدتی به زحمت می‎گوید: «آرابلا کجاست؟ ــ من تمام بی‎تکلفی‎ام را جمع می‎کنم و می‎گویم: «آرابلا چه کسی‎ست؟» ــ او با چشمان گشاد شده به من نگاه می‎کند و پاسخ می‎دهد: «همسر ... شما، فکر می‎کنم.» ــ من از تمام گلو می‎خندم: «همسر من؟ اما کلنل، من که اصلاً زنی ندارم، من تمام عمرم مجرد بوده‎ام. کلنل، شما خواب می‎بینید.» ــ او با دست‎هایش سر خود را می‎گیرد: «خواب می‎بینم ... خواب می‎بینم ... ما اما در کنار سد سنگی آبگیر اوست‎انده دچار کشتی شکستگی شدیم؟» من با تعجب می‎گویم: «اما هفته‎هاست که زیباترین هوای آرام و خاکستری حاکم است. کلنل، شما بخاطر بیماری آن را تصور کردید. رویاهای تب‎آلود، جریان‎های درهم برهم.» ــ او تسلیم می‎شود و در این مورد دیگر چیزی نپرسید. من به پرستاری کردن از او ادامه دادم، مانند یک پرستار زن خیرخواه. آقایان محترم، می‎دانید این چه معنی می‎دهد؟ این اما چیز عجیبی‎ست که هفته‎ها وقت خود را به پرستاری از یک انسانِ مرد صرف کنی. آدم با این کار دایه او می‎شود، مادر او می‎شود. ابتدا بخاطر گرفتن انتقام از او پرستاری می‎کردم، سپس اما بخاطر نوعی افتخار، زیرا که من حالا این کار را در هر حال به عهده گرفته بودم. دیرتر احساس یک هنرمند را داشتم که در کارش مؤفق است. من گاهی خود را مانند یک پزشک احساس می‎کردم که از یک جسد یک انسان زنده ساخته است. در آخر رسماً این احساس را می‎کردم که او را دوست دارم." 
افسر سواره‎نظام حرف او را قطع می‎کند: "دکتر، لعنت بر شیطان. همه چیز امکانپذیر شنیده می‎شود. قبول، آیا این بار واقعاً حقیقت دارد؟"
دکتر تاوبه با نگاه غیر قابل وصف سودائی به او نگاه می‎کند و می‎گوید: "حقیقت چیست؟ من چیزهائی تجربه کرده‎ام که خیلی غیر حقیقی به نظر می‎آیند. هر آدم بدبیار درست و حسابی‎ای این بدبیاری را دارد که دیگران بدبیاری‎هایش را باور نمی‎کنند ... اما من آقایان را خسته ساخته‎ام؟ بله، این داستان جالب نیست. فقط صبر کنید، شما باید هنوز خمیازه بکشید. شرط ببندیم که شما خمیازه خواهید کشید؟ یک بطری خالی در مقابل یک بطری پر!"
مدیر التماس می‎کند: "دکتر، خواهش می‎کنم، وقفه ایجاد نکنید، ما از انتظار آتش می‎گیریم."
دکتر فریاد می‎زند: "گِرسون، لطفاً هرچه سوزن دارید به آقای مدیر M بدهید تا بتوانند روی آنها بنشیند."
حالا اما افسر سواره‎نظام وحشی می‎شود و چنان با انرژی وارد صحنه می‎شود که دکتر تاوبه از هر گونه شوخی میان پرده‎ای منصرف می‎گردد و بدون تأخیر ادامه می‎دهد:
"آقایان عزیز، این وضعیت من بود. اما پس از سالم گشتن بسیار پیچیده‎تر شد. ذهنش بعد از خیس شدن در اثر افتادن در آب حالا دوباره کاملاً خشک شده بود، تمام حوادث بطور شفاف در مقابل او ایستاده بودند. اعصاب او، پزشکان او، آدم‎ربائی، غرق کشتی، نجات توسط من. او حالا می‎دید که اوضاع از چه قرار است. او به من یک جبران بدهکار بود. او حدس می‎زد که چرا من او را نجات داده‎ام. من ظاهراً جانش را فقط به این خاطر که آن را دوباره بستانم نجات داده‎ام. یک روز، وقتی او کاملاً سالم شده بود، ناگهان داخل اتاق من می‎شود و بدون هیچگونه مقدمه‎ای می‎گوید: «بسیار خوب، امکان دیگری نیست، ما دوئل می‎کنیم.» ــ من سکوت می‎کنم؛ حالا اما جریان مرا غافلگیر ساخته بود. ــ در این وقت او می‎گوید: «متأسفم برای شما، وقتیکه شما حالا ثروتمندید و می‎توانید عاقبت از زندگی‎تان لذت ببرید.» ــ من متحیرانه پاسخ دادم: «من و ثروتمند؟» ــ او به آرامی ادامه می‎دهد: «من نیمی از معادن نقره‎ام در نوادا را به نام زن شما به ثبت رسانده‎ام. او حالا مرده و بدون شک شما وارث او هستید». آیا او در نظر داشت مرا تحریک کند تا خودم را مجبور سازم از او انتقام بگیرم؟ من این را نمی‎دانم، اما من تقریباً چنین فکر می‎کنم و نتیجه نیز چنین می‎گوید. من با شنیدن درخواست دوئل از طرف او طوری عمل کردم که انگار زنبور نیشم زده است. من از خود بیخود فریاد می‎زنم: «چی؟ این فساد را از من تقاضا می‎کنید؟ مرد، شما یک تبه‎کارید! یک رذل به توان دو!» ــ او با چشمان خاکستری‎اش که همچنان غرق گشته دیده می‎شدند به من سرد نگاه می‎کند و با صدای خفه‎ای می‎گوید: «این خوب است. آیا خوب شلیک می‎کنید؟» ــ من پاسخ دادم: «من تا حال هرگز هفت‎تیر در دست نگاه نداشته‎ام.»"
من غیرارادی می‎پرسم: "مگر شما افسر نبودید؟"
دکتر تاوبه به من نگاه می‎کند؛ روشنائی ضعیفی از لبخند، طوریکه انگار چیز خیلی ساده‎لوحانه‎ای شنیده باشد دور لبانش بازی می‎کرد. او بدون آنکه به من جواب بدهد ادامه می‎دهد: "کلنل مرا حیرت‎زده نگاه کرد و گفت: «پس اجازه بدهید که من ابتدا به شما چهارده روز این هنر را آموزش دهم.» ــ من باور نمی‎کردم که گوش‎هایم چه شنیده‎اند. یک چنین پیشنهادی از رقیب دوئل هرگز برایم اتفاق نیفتاده بود. او در نوع خود چنان منحصر به فرد بود که من خود را دروناً موظف احساس کردم به این پیشنهاد پاسخ مثبت دهم ... و او حقیقتاً به من آموزش تیراندازی داد. ما هر روز چند ساعت در یک محل تیراندازی به سر می‎بردیم. من با هفت‎تیر لوله دراز و عالی آمریکائی او در مقابل سیبلِ تیراندازی تمرین می‎کردم. او در این راه به من بهترین مشاوره‎ها را می‎داد و مرا متوجه تمام مزایا می‎ساخت. او خودش فقط وقتی تیراندازی می‎کرد که قصد داشت به من نکته‎ای نشان دهد، و تیرش هر بار دقیقاً به نقطه‎ای می‎نشست که او می‎خواست. گاهی اوقات طعنه آمیز در سوراخ‎هائی که من در سیبل با شلیک ایجاد کرده بودم شلیک می‎کرد. دیدن آن برایم شگفت‎انگیز بود. با هر یک از این شلیک‎ها من به خود می‎گفتم: من یک مرد مرده‎ام. آقایان محترم آیا اخیراً در روزنامه این مطلب را خوانده‎اید که باقی مانده روسینی Rossini از پاریس به زادگاهش بازگردانده شده است؟
بعضی می‎گویند بله و بعضی میگویند نه نخوانده‎ایم
"آیا با شنیدن این خبر متحیر نگشتید؟"
همه جواب می‎دهند: نه.
"خب پس، در آن وقت من احساس دیگری داشتم. من به این خاطر شگفت‎زده بودم و به خودم می‎گفتم: ببین، ببین، آدم همیشه ابتدا پس از مرگ مردم چیزهای جالبی در باره‎شان می‎شنود؛ آیا اصلاً کسی در زمان زنده بودن روسینی یک بار هم شنیده بوده است که او دارای باقیمانده هم می‎باشد؟ بعد از مرگش اما ناگهان این برملا می‎گردد." و وقتی حاضرین به خاطر این حرف می‎خندند، او با فروتنی کامل می‎گوید: "می‎بینید، حالِ من هم در آن زمان وقتی در برابر آینه‎ام می‎ایستادم تا صورتم را اصلاح کنم تقریباً چنین بود.  من در آن لحظه هر بار به خودم می‎گفتم می‎بینی دکتر؟  آنچه که تو آنجا در آینه می‎بینی باقیمانده توست. آیا این هم یک بار از پاریس به زادگاه روسینی منتقل خواهد گشت؟ به سختی، به سختی ... سپس چنین افکاری مرا کاملاً مالیخولیائی می‎ساختند. من یک مرد از دست رفته بودم. اگر من کمی بیشتر پول داشتم بنابراین یک معلم آواز می‎گرفتم تا با آموختن آواز قادر به خواندن اشعارم شوم. اما من فقیر بودم و با مرگ قریب‎الوقوع‎ام موسیقی نمی‎توانست مهم باشد. همچنین حواس‎پرتی من تا درجه وحشتناکی رشد کرده بود. یک روز هنگام پیاده‎روی متوجه گشتم که جلب توجه خاصی را باعث شده‎ام. این عاقبت برایم ناراحت کننده می‎شود و من به افرادی که نگاهم می‎کردند نگاه می‎کنم. آنها به دست‎هایم نگاه می‎کردند، همه درست به دست‎هایم. عاقبت تصمیم گرفتم که من هم همین کار را بکنم، و در این وقت وحشت‎زده متوجه می‎شوم که من با کیسه حمام خیس در دست بیرون رفته‎ام. چنین چیزی هرگز برایم رخ نداده بود و من هنوز هم مشکوکم که آیا همه ساکنین اوست‎انده از این مدل کیسه حمام تقلید نکرده باشند."
آقای مدیر M که خود را مدیر برنامه‎های دکتر تاوبه احساس می‎کرد در گوش او زمزمه می‎کند: "به مطلب اصلی بپردازید، مطلب اصلی."
او با لحنی که معنی <معذرت می‎خواهم> می‎داد می‎گوید: "نوایا زملیا!" و سپس چهره‎اش را طوری که فوری نزدیک شدن فاجعه را به ما اعلام می‎کرد عمیقاً غمگین می‎سازد و ادامه می‎دهد: "یک روز ــ آن روز 30 ماه نوامبر بود، من این روز را تا ابد بخاطر خواهم سپرد ــ خیلی خوب به سیبل شلیک کرده بودم. من با یک چنین احساسی که می‎خواهم زندگی‎ام را گران بفروشم شلیک می‎کردم. در این وقت کلنل می‎گوید: «Sir، شما کاملاً تحسین‎برانگیز شلیک می‎کنید؛ من فکر می‎کنم که زمان دوئل کردن ما فرا رسیده است. آیا شما آماده‎اید؟» ــ من پاسخ می‎دهم : «بله، Sir» ــ در این لحظه من دو نقطه طلائی درخشنده می‎بینم، اما در آن لحظه نمی‎دانستم چه می‎تواند باشد. ــ او با خونسردی می‎گوید: «خب پس، برای فردا، اگر مؤافق باشید. من حالا به شهر می‎روم و به شاهدینم اطلاع می‎دهم. فعلاً خدا حافظ.» ــ من مکانیکی تکرار می‎کنم: «خدا حافظ». در حالیکه او از من جدا گشته و مشغول رفتن بود من دوباره دو نقطه طلائی در حال درخشیدن دیدم، اما بیش از حد با خودم مشغول بودم که بتوانم این پدیده تازه را درک کنم. من یک پیاده‎روی در کنار دریا انجام می‎دهم، هوای دریا اعصابم را تقویت می‎کرد. من در اسکله، جائیکه کشتی تفریحی غرق شده بود بالا و پائین می‎رفتم. چهره رنگ‎پریده و از شکل طبیعی خارج شده زنم از پشت موجگیر سنگی ظاهر می‎شود و به من نگاه می‎کند، بیوقفه به من نگاه می‎کند ... این دوباره تمام شیاطین را در درونم بیدار ساخت. من انتقام می‎خواستم! حالا دوباره محکم بودم! من دو آشنا جستجو کردم و آنها را بعنوان شاهد نزد مرد آمریکائی فرستادم. در همان زمان اما شاهدهای او پیش من آمدند و ادعا کردند که چون من او را حقه‎باز به توان دو نامیده‎ام بنابراین او فرد توهین گشته است و حق درخواست با اوست. در این وقت غیر ارادی به این فکر می‎افتم که احتمالاً من شانس اولین شلیک را خواهم داشت. بعد از دست خودم عصبانی می‎شوم که چرا به این فکر افتاده‎ام، اما این اتفاق حالا افتاده بود و من برای پاک کردنش از ضمیرم ضعیف بودم. من موافقت کردم ... صبح روز بعد به اطراف تپه‎ها تاختیم. یک دره کوچک بین تپه‎های شنی، با جنگل کوچکی از کاج‎های ساحلی، این محل مورد قبول شاهدین واقع می‎گردد. ما در آنجا محل مقابل هم ایستادن را یافتیم. کلنل کلاه سیلندرش را مؤدبانه از سر برمی‎دارد تا به من سلام دهد. او لباس سراسر سیاهی پوشیده بود، دکمه‎های شنل دراز تا چانه‎اش بسته بودند. او مانند یک کشیش در هنگام تفرج دیده می‎گشت. در بین دندان‎هایش یک سیگار برگ بزرگ بود که او آنرا برای لحظه‎ای بین انگشت‎های درازش نگاه داشت تا نکته‎ای را بگوید. من تمام حرکاتش را کاملاً دقیق می‎دیدم، نگاهم در این صبح ِ تعیین کننده بطور غیرمنتظره‎ای همه چیز را شفاف می‎دید؛ همچنین من مطمئن بودم که می‎توانم خوب نشانه بگیرم. با وجود این حالم عجیب و غریب بود، در این وقت از فاصله دور از میان هوای ساکت صدای آهسته ناقوس کلیسا به آنجا می‎رسد! برای کدام یک از ما ناقوس خاکسپاری طنین انداخته بود؟ من می‎خواستم در سکوت آن را از خود بپرسم، اما برخلاف اراده‎ام با صدای بلند می‎گویم. کلنل کلمات من را می‎شنود و آرام و با یک نوع راحتی می‎گوید: «من این ناقوس کلیسا را سفارش دادم، برای ساعت ده، ساعت من و شما؛ هرکدام از ما که بیفتد نباید لااقل بدون آهنگ و موسیقی ازاین دنیا برود.» عرق سردی از پشتم سرازیر می‎شود؛ این حرف بر من این تأثیر را گذارده بود که باید گورکن هم سفارش داده باشد و آنها در این لحظه جائی در پشت کاج‎های ساحلی مشغول کندن گورند ... برای من؟ ... برای او؟ ... اما گورکن هم مانند هر دوی ما جواب آن را نمی‎دانست."
بانکدار هیجان‎زده می‎گوید: "یک یانکی لعنتی! برای دوئل کردن هم سفارش موسیقی می‎دهد."
افسر سواره‎نظام که برایش عاقبت آن لحظه جالب ظاهر شده بود بازوی بانکدار را می‎فشرد تا او را به سکوت وادارد.
دکتر تاوبه اما با لحن حزن‎انگیز حقیقی‎ای ادامه می‎دهد: "حالا در لحظه‎ای که کلنل این را می‎گوید من برای سومین بار باز آن دو نقطه غیر قابل توضیح طلائی را در حال درخشیدن می‎بینم. اما در آن صبح چنان روشن‎بین بودم که با وجود تأثیر نامطلوبی که کلماتش بر من گذاشته بودند توانستم ببینم که از کجا پدیده جدید می‎آمد. پس از آنکه کلنل لونگ صحبتش را به پایان رساند یک خنده پهن و دلچسب می‎کند. در این وقت دو دندان طلائی پلمپ شده فک پائینش به چشمم می‎خورد که تا چند روز پیش اصلاً ندیده بودم. وقتی او دهانش را برای حرف زدن یا خندیدن کمی بیشتر باز می‎کرد به نظر می‎رسید که دو نقطه طلائی از دهانش جرقه می‎زند. بارها عرق سردی از پشتم سرازیر گشت."
بانکدار می‎گوید: "بخاطر دو دندان پلمپ شده یک نفر دیگر؟"
دکتر با لحنی که معنی <بله کاملاً!> می‎داد می‎گوید " نوایا زملیا! آیا مگر اصلاً نمی‎توانید حدس بزنید که در این لحظه باید چه به خاطرم می‎آمد؟ ... این مرد آمریکائی چند روز قبل گذاشته بود که دندان‎هایش را پلمپ کنند. همانطور که همه می‎دانند این کار چندان مطبوعی نیست و هیچکس بدون اجبار آن را انجام نمی‎دهد. کسی که می‎داند هفته بعد در هر حال خواهد مرد به طور حتم نمی‎گوید: من باید این هفته به سرعت بگذارم دو دندانم را سوراخ کنند و برای اینکه دندان‎ها مدت درازتری عمر کنند می‎گذارم آنها را با طلا پر سازند تا در آن دنیا با دندان‎های درست و حسابی ظاهر شوم."
بانکدار که دندان‎هایش بی عیب نبود اقرار می‎کند: "این حقیقت دارد."
دکتر ادامه می‎دهد: "بنابراین، اگر کلنل لونگ چند روز قبل از دوئل بر سر مرگ و زندگی تن به چنین کار نامطلوبی می‎دهد بنابراین باید مطمئن باشد که زنده از این دوئل بیرون خواهد رفت. وگرنه ارزش چنین کاری را نمی‎داشت."
افسر سواره‎نظام که خود را به راوی بسیار نزدیک ساخته بود می‎گوید: "ارزش یک هزاری! این کاملاً صحیح است، و کلنل ِ شما ... کاملاً شیطان بود، اگر که او واقعاً برای خودش این را صحنه‎سازی کرده باشد. اما به ادامه داستان گوش کنیم."
دکتر تاوبه پاسخ می‎دهد: "من هم فوری این را به خود گفتم. من باید اعتراف کنم که این فکر مانند ضربه پتک به جمجمه‎ام بود. بارها خودم را کاملاً کوچک و ابله و ضعیف احساس کردم. این عجیب است که چگونه انسان، حتی انسان فقیر و شیطانی مانند من به زندگی می‎چسبد. به این زندگی پر از بدبختی! اگر قرار بود که من در این لحظه شلیک کنم شاید به خودم شلیک می‎کردم و نه به او. بنابراین، کلنل سردرگمی‎ام را می‎بیند. او به سمت من می‎آید، چشمان خاکستری مه‎آلودش را سخت اما با نرمی خاصی به چشمان من می‎دوزد و دستش را به سمتم دراز می‎کند و با صدای نرمی که من تا حال از او نشنیده بودم می‎گوید: «Sir، حالا ما باید از هم خداحافظی کنیم. به من دست بدهید Sir! ما نمی‎خواهیم بعنوان دشمن از هم جدا شویم، یکی به این دنیا، و دیگری ... به آن دنیا. دست بدهید Sir! من در باره شما کار سختی انجام دادم، شما به زندگی من حق دارید. رعایتم را نکنید Sir. اگر شما این کار را بکنید یک توهین را با توهین دیگری جبران می‎کنید. بفرمائید Sir، این یک دست صادقانه است، به نام شیطان با من دست بدهید!» من به او دست می‎دهم و او دستم را صمیمانه می‎فشرد، اما نه با نیروی تمام، احتمالاً به این خاطر که فکر کرد شاید نتوانم بعد هفت‎تیر را در دستم بگیرم. هفت‎تیر خود او را، هفت‎تیری که من چنان خوب با آن تمرین می‎کردم! تمام اینها گیج‎کننده و مبهم در سرم می‎چرخیدند. من نمی‎توانستم این مرد بلند قامت را برای خودم تفسیر کنم. از میان چشمان خاکستری رنگش همزمان به روح خاکستری‎اش نگاه می‎کردم، در روحی که من با شاخک‎های حسی‎ام بیهوده به دنبال چیز مطمئنی می‎پساویدم. من اعتراف می‎کنم که با وجود تمام بلائی که به سرم آورده بود خود را در برابر او کوچک احساس می‎کردم ... در این بین شاهدین فاصله را اندازه می‎گیرند. پانزده قدم، بدون آوانس. هر یک فقط یک گلوله داشتیم. پس از به صدا آمدن سومین دست باید شلیک می‎شد. شاهدین من پیشنهاد <شلیک همزمان> را می‎دهند. ــ شاهدین او می‎گویند <همزمان نه>، اما من می‎توانستم اول شلیک کنم، چیزی که کارفرمای آنها با آن مؤافق بود. شاهدها آخرین سؤالات در باره مصالحه احتمالی را می‎پرسند. من سکوت می‎کنم، کلنل حرکت خشکی با دست می‎کند و به سمت محل ایستادنش می‎رود. بعد ما هفت‎تیر در دست مقابل هم ایستادیم. یک، دو، سه، سه بار صدای کوبیده شدن کف دست‎ها به هم شنیده می‎شود. من هفت‎تیرم را بلند کردم و سینه رقیبم را که بدون حرکت در برابرم ایستاده بود نشانه گرفتم. اگر گلوله خوب به او اثابت می‎کرد من نجات می‎یافتم و اگر گلوله خطا می‎رفت حتماً کشته می‎شدم. احتمالاً نشانه‎گیری کردنم طولانی‎تر از حد معمول شده بود. زمانی رسید که من یک لحظه از خودم پرسیدم: آیا هنوز شلیک نکرده‎ام؟ او اما بی‎حرکت آنجا ایستاده بود و انتظار می‎کشید. پس از چند ثانیه که مانند چند دقیقه به نظرم آمدند می‎بینم که چگونه او دست راستش را آهسته به پشتش می‎برد و چیز سفید رنگی بیرون می‎کشد. طوریکه باید فوری متوجه می‎گشتم که آن یک قطعه گچ است. او آهسته آن را بالا می‎برد، و خیلی آهسته‎تر آن را به سینه‎اش نزدیک می‎سازد و بر روی کت سیاه‎رنگ خود درست در محلی که قلبش قرار داشت با گچ یک علامت ضربدر می‎کشد و مانند معلمی که می‎خواهد به شاگرد مشوشش سرنخی بدهد می‎گوید: «اینجا، پسرم، اینجا را نشانه بگیر.»
افسر سواره‎نظام زمزمه می‎کند: "رسوائی‎آور."
دکتر تاوبه ادامه می‎دهد: "این برایم بیش از حد قوی بود. من فریاد می‎کشم نوایا زملیا و هفت‎تیرم را می‎اندازم. من با عجله به سمت کلنل می‎روم و به شان‎هاش می‎افتم. در اصل می‎خواستم به گردنش بیفتم اما گردنش بالاتر از بازوهایم قرار داشت. او به آرامی می‎گوید: «Sir، من می‎دانستم که شما به گچ شلیک نخواهید کرد، اما من به شما اطمینان میدهم اگر می‎توانستم به شما اجازه زمان کافی می‎دادم که ده بار مرا بکشید. شما رضایت خود را بدست آوردید؛ حالا ما بی‎حسابیم. اما حالا برویم صبحانه بخوریم». من باید اعتراف کنم، من این مرد را تحسین می‎کردم. او یک یانکی حقیقی بود. بله، اگر ما اروپائی‎ها هم این را در وجودمان می‎داشتیم ... آمریکائی می‎بودیم! بعلاوه کلنل هنگام صرف صبحانه به من گفت: «Sir، می‎دانید که شما حیلی بدبیارید؟» ــ من به تلخی پاسح می‎دهم: «نه! من این را همین حالا از شما می‎شنوم.» ــ او می‎گوید: «Sir، شما باید شلیک می‎کردید.» ــ من می‎گویم: «خدا می‎داند از اینکه شلیک نکرده‎ام چقدر خوشحالم.» ــ او می‎گوید: «من در وصیتنامه‎ام نیمی از معدن نقره‎ام را به شما تخصیص داده‎ام.» ــ من می‎گویم: «کلنل، قسم به بدبیار بودنم اگر تمام سهم معدن را هم بدهید قبول نمی‎کنم!» ما از آن لحظه به بعد بهترین دوست هم شدیم. هنگامیکه او دوباره بر روی آب به سفر پرداخت من دو بار با او به سفر دور جهان پرداختم."
حاضرین از این گشودن غیر معمولی گره بسیار راضی بودند.
آقای مدیر M می‎گوید: "دکتر، من این کار را تقلید نمی‎کنم."
بانکدار Z می‎گوید: "دکتر، اگر شما خود شیطان نباشید، بنابراین کس دیگری هستید."
افسر سواره‎نظام D می‎گوید: "دکتر، من مایلم یک بار با شما دوئل کنم."
فقط برای اینکه من هم چیزی گفته باشم می‎گویم: "دکتر، در چه روزی این دوئل انجام گرفت؟"
او با لحن خسته‎ای میگوید: "در 30 فوریه"
من تفحص‎کنان ادامه می‎دهم: "اما آن سال باید سال کبیسه بوده باشد."
او پاسخ می‎دهد: "آن یک ساله کبیسه نبود. ماجرا کاملاً ساده است. همانطور که همه می‎دانند وقتی آدم دور جهان به سفر می‎پردازد یک روز در تقویم برنده می‎شود. ما اما دو بار این سفر را انجام دادیم، بنابراین من در زندگیم در مقایسه با مردم دیگر دو روز بیشتر داشتم. حالا برای اینکه دوباره به تاریخ برسم این دو روز را در آن سال پر مخاطره زندگیم قرار دادم، البته در فوریه، جائیکه من دو محل خالی دیدم. و در دومین روز آن دوئل را تعیین کردم."
همه با هم می‎گوئیم: "پس بنابراین این دوئل اتفاق نیفتاده است؟"
دکتر تاوبه گارسون را صدا می‎زند: "گِرسون! من از شما خواهش می‎کنم، آیا شما می‎دانید که این دوئل واقعاً رخ داد؟"
چارلز که سریع آمده بود می‎گوید: "خیر، آقای دکتر."
دکتر تاوبه با لحن خیرخواهانه‎ای می‎گوید: "خب، پس خواهش می‎کنم سه گیلاس کنیاک بیاورید. سپس عمیقاً به فکر فرو می‎رود. بعلاوه او بخاطر هیجانات نیمساعت آخر سزاوار  یک استراحت کوتاه بود.
ما دیرتر تلاش کردیم چند ماجرا از سفر به دور دنیایش برایمان تعریف کند، اما او خود را محکم کم‎حرف نشان داد. خسته به نظر می‎رسید، مانند یک ماهی الکتریکی که باطری‎اش تمام شده باشد.  
او اطمینان می‎دهد: "در اطراف آنجا ماجراجوئی وجود ندارد، و دروغ نمی‎خواهم بگویم. اینکه مسیر چگونه به نظر می‎رسد را می‎دانید. یا اینکه باید برایتان از نواحی گرمسیری بین دو مدار شمال و جنوب استوا شرح دهم؟ دقیقاً مانند بزکوهی دیده می‎شود، و من درک نمی‎کنم که چطور دریانوردان می‎توانند آنها را از هم تشخیص دهند. گرچه مناطق استوائی گرمسیر تا حدودی گرمسیری‎اند، اما خوبیش این است که وقتی آدم لخت در اطراف راه برود و رنگ سیاه داشته باشد باعث خجالت نمی‎شود. همچنین نخل‎های برگ‎چتری وجود دارند که با آنها می‎شود خود را باد زد، و وقتی آدم دو پنجره روبروی همدیگر را باز می‎کند یک باد خنک می‎وزد. من اما متأسفانه نمی‎توانستم خط استوا را ببینم، او به حمام رفته بود. بعلاوه ما به خاطر کسب و کار یا لذت بردن سفر نمی‎کردیم، بلکه فقط از روی حواس‎پرتی. و به این هدف کاملاً رسیده بودیم. من به شما اطمینان می‎دهم، گاهی چنان حواس‎پرت بودیم که یکی دیگری را باید دوباره جمع‎آوری می‎کرد؛ یک خدمت عشقی، که ما به همدیگر با کمال میل انجام می‎دایم. یک شب، در یک هتل در جزیره سولاوسی Sulawesi در قسمت غربی بخش جنوبی آسیای شرقی، حواس‎پرتی من چنان پیشرفته بود که پس از آنکه سیبیلم را برای واکس زدن جلوی درب قرار دادم با چکمه به رختخواب رفتم. من ابتدا صبح فردا متوجه می‎شوم، البته وقتی که دیگر دیر شده بود، زیرا در آنجا یک سیبیل نادر است، همانطور که پیش ما یک کلاغ سفید رنگ نادر است، و آنجا سیبیلم دزدیده شده بود."
این داستان فرعی کوتاه شادابی بزرگی را باعث گشت و ما امیدوار بودیم بتوانیم او را به تعریف ماجرائی از سفر به دور دنیایش متقاعد سازیم. بانکدار باهوش بود و مؤفق گشت با یک سؤال ناگهانی او را غافلگیر سازد:
"دکتر عزیز، آیا در طول سفر به نوایا زملیا هم رفتید؟"
دکتر تاوبه وقتی کلمه مورد علاقه‎اش را از دهان غریبه می‎شنود رسماً فریاد می‎کشد. حقیقتاً توفیق بدست آمد و او را برق‎زده کرد.
او فریاد می‎زند: "در نوایا زملیا؟ البته که آنجا بودم! آه یک سرزمین ِ باشکوه گرمسیری!"
استاد افسر سواره‎نظام  متعجب می‎گوید: "سرزمین گرمسیری؟ اما تا جادئیکه من می‎دانم یک جزیره در اقیانوس منجمد شمالی‎ست."
دکتر تاوبه می‎گوید: "نوایا زملیا!" و با تعجب به افسر سواره‎نظام  مانند کسی که گوش راست خود را بجای پای چپ همسایه‎اش می‎داند نگاه می‎کند. "پاخدونگ، آقای افسر سواره‎نظام، اما من اجازه دارم کمی بیشتر از آقای ایکس یا آقای ایگرگ که جغرافی بدون طوفان مدرسه را نوشته است در باره نوایا زملیا مطلع باشم. من به شما با اطمینان کامل می‎گویم که نوایا زملیا یک جزیره گرمسیری از کامرون Kamerun است و سال‎هاست که تحت حفاظت آلمان قرار دارد."
افسر سواره‎نظام  می‎گوید: "این حرف تازه‎ای است!"
دکتر در حالی که سایه‎ای از مالخولیا بر پیشانی‎اش کشیده می‎شد جواب می‎دهد: "نه آنچنان تازه که شما فکر می‎کنید. من اتفاقاً در آنجا با بیشترین شگفتی پبشرفت‎های فرهنگی عظیم سیاه‎پوستان را یادداشت کرده‎ام. آیا می‎دانید که در میان سیاه‎پوستانِ محلی افرادی وجود دارند که می‎توانند زبان آلمانی را بهتر از یک دهقان معمولی کشور آلمان صحبت کنند؟ فقط گوش کنید که آنجا برایمان چه رخ داد. دوباره یکی از آن بدبیاری‎های باور نکردنی که فقط برای من اتفاق می‎افتند. آقایان محترم، گوش کنید! پاخدونگ، اما من فکر می‎کنم که شماها گوش نمی‎کنید."
ما بخاطر این اتهام ناعادلانه از خشم بالا جهیدیم.
او ادامه می‎دهد: "این برای من توهین‎آمیز تلقی می‎شود. گِرسون! ... لطفاً، گِرسون، آیا نمی‎دانید که به من توهین شده است؟"
چارلز اطمینان می‎دهد: "البته که نه، آقای دکتر."
"آیا قسم می‎خورید که حقیقت را می‎گوئید؟"
چارلز که در واقع شخصیتی فداکار دارد می‎گوید: "هر لحظه، آقای دکتر!"
او نفس راحتی می‎کشد و ادامه می‎دهد: "پس خیالم راحت شد. یک روز صبح بنابراین ما با کلنل برای سفر کوتاهی به دره به اصطلاح لرزش رفتیم. این بزرگ‎ترین و شایان توجه‎ترین طبیعیت در نوایا زملیا است. ما از مستعمره آلمان دو ساعت تمام در کوهی که از میانش یک رود سبز در جریان بود به سمت دره تاختیم. بعد از دو ساعت به دره تنگی می‎رسیم، جائیکه ما راهنما و اسب‎ها را باقی می‎گذاریم، چون آنها تحمل لرزیدن را نداشتند. راهنما به ما می‎گوید که گم کردن ممکن نیست. پس از یک ربع ساعت احساس کردیم که زمین زیر پایمان می‎لرزد. هرچه ما بیشتر در دره پیش می‎رفتیم این ارتعاش هم مرتب قوی‎تر می‎گشت. راست و چپ صخره‎ها می‎لرزیدند و سنگ‎ها صدای آواز آهسته‎ای می‎دادند. همچنین درخت‎های اطراف ما نیز می‎لرزیدند، شاخه‎هایشان شدید، ساقه‎هایشان شدیدتر و برگ‎هایشان شدیدترین لرزش راداشتند. صنوبرهای گرمسیری فراوانی آنجا بودند؛ ظاهراً آن دره خانه آباء و اجدادی این درخت‎هاست و زمین ِ در اثر آتشفشان همیشه لرزان به آنها لرزش را آموخته بود، و آنها با توجه به اصول داروین Darwin ابتدا پس از هزاران سال توانستند لرزش را از یاد ببرند. همچنین حیوانات این جنگل دندان‎هایشان بطور قابل شنیدن به هم می‎خورد و به این دلیل هیچگاه گاز نمی‎گیرند. ما هم بعد از آنکه نیمساعت از میان درخت‎زار پیش رفتیم تمام اعضای بدنمان می‎لرزید و کلنل دندان مصنوعیش را از دهان خارج ساخت، زیرا به هم خوردن دندان‎هایش او را عصبی می‎ساخت."
بانکدار غیر اردای به میان حرفش می‎دود: "دندان مص ..."
دکتر تاوبه سرزنش‎کنان می‎گوید: "... مصنوعی! بله! شما منظورتان آن دو دندان طلائی پلمپ شده در اوست‎انده است؟ آه، این یک داستان دیگر است، فعلاً در این داستان باقی بمانیم. من که پرنده نیستم بتوانم دو داستان را همزمان تعریف کنم ... خب پس، من تقریباً صد قدم از کلنل جلوتر بودم که ناگهان صدای فریادش را از پشت می‎شنوم. وقتی سرم را به سوی او برمی‎گردانم می‎بینم که سرش توسط یک هیولای سبز رنگ گرفته شده است و او قادر به رها ساختن خود نیست. ما در واقع به یک بیشه گیاه میموسا پودیکا Mimose داخل شده بودیم و کلنل که قدش بلندتر از من بود با سر شاخ و برگ یک میموسا پودیکا غول پیکر را لمس کرده و برگ‎ها بر بالای سر او خود را بسته و او را اسیر ساخته بودند. من با وحشت فراوان بدنش را می‎گیرم و با تمام قدرت می‎کشم، هرچه من بیشتر می‎کشیدم میموسا پودیکا هم خودش را بیشتر درهم می‎فشرد و اسیر را به هوا بلند می‎کرد. وضعیت ناامید کننده بود، ما هر دو با تمام قدرت فریاد می‎کشیدیم: کمک. خوشبختانه فریاد کمک خواستن ما شنیده می‎شود و راهنما به آنجا می‎آید. ما فریاد می‎کشیدیم "کمک! کمک!" تا او را به عجله کردن واداریم؛ در این وقت می‎بینیم مرد ناگهان توقف می‎کند و چیزی مانند لعنت ادا می‎کند. ما با نیروی باقیمانده فریاد می‎کشیم: کمک! کمک!. اما او دوباره لعنت می‎فرستد، برمی‎گردد و با عجله از آنجا فرار می‎کند. در این ناامیدی هفت‎تیر به یادم می‎افتد. من به شاخه ضخیمی که او را اسیر ساخته بود شلیک و با سه گلوله سوراخ سوراخش می‎کنم، طوریکه او در اثر وزن سنگین کلنل می‎شکند و دوستم به زمین می‎افتد. حالا تازه برگ‎های سبز رنگ آهسته از سرش جدا می‎شود و او دوباره آزادانه نفس می‎کشد. ما دیرتر از راهنما می‎پرسیم که چرا ما را چنین خائنانه تنها گذاشت. او پاسخ می‎دهد: «وقتی من فریاد کومک! کومک! شنیدم، البته با عجله به آنجا آمدم، اما وقتی نزدیک‎تر شدم، کاملاً متوجه گشتم که کومک با <و> فریاد نمی‎شود، بلکه کمک بدون <و>. در مدرسه ما، جائیکه دستور خط آموزش داده می‎شود این یک جنایت است، اما من بعنوان یک آلمانی استعماری وفادار نمی‎توانستم برای نجات دو جنایتکار تصمیم بگیرم.» آقایان محترم، می‎بینید، این قدرت مدرسه است و سیاهان چنین پیشرفت‎هائی در زبان آلمانی کرده‎اند."
ما فقط سریع در ضروری‎ترین افکار فرو می‎رویم و سپس موضوع دندان مصنوعی کلنل را که او سریع از آن رد شده بود پیش می‎کشیم. 
دکتر تاوبه مقاومت می‎کند: "آه، این چیز مهمی نیست، او دندان‎هایش را در سقوط بالن از دست داد ... در بمبئی ..."
بانکدار بسیار هیجان‎زده فریاد می‎زند: "در سقوط بالن؟ از چه ارتفاعی؟"
"من این را واقعاً دقیق نمی‎دانم؛ فکر کنم: از فاصله سیصد تا سه هزار پائی."
"و او قطعه قطعه نشد؟"
"او خوشبختانه بسیار مراقب بود و چکمه لاستیکی پوشیده بود، ... او با پاهایش بر زمین افتاد و شما خوب می‎دانید ... قابلیت ارتجاع ... او سالم می‎ماند، بجز دندان‎هایش که همه از دهانش بیرون پریدند ... گِرسون! لطفاً، نمی‎دانید که من چه می‎خواستم از شما درخواست کنم؟ ... اما معلوم است که نمی‎دانید، آنرا برایم نیاورید، من باید به خانه بازگردم، خطر زندگیم ... می‎خواستم شریک زندگیم بگویم، منتظرم است. آقایان عزیز، شب بخیر! اطمینان از بدبیاری مخصوصم را بپذیرید. راستی، می‎دانید چرا من اصلاً، کاملاً اصلاً، چنین آدم بدبیاری هستم؟"
ما فریاد می‎زنیم: "نه! نه! نه!"
"اما شما می‎دانید که وقتی آدم انگشت‎های شستش را بفشرد خوشبختی می‎آورد. خب پس، همانطور که شما می‎بینید، من فقط یک انگشت شست دارم. بنابراین من نمی‎توانم مانند بقیه مردم هر دو انگشت شستم را برای خوشبخت گشتن بفشرم. نوایا زملیا!"
و با این حرف خارج می‎گردد.
ما سپس مدتی با هم آنجا نشستیم و در باره حقیقی یا غیر حقیقی بودن آنچه شنیده بودیم به حدس زدن پرداختیم. همه کسانی که او را مدت طولانی‎تری می‎شناختند معتقد بودند که بعضی از گزارش‎هایش حاوی هسته‎ای از تجربه‎های اوست که آنها را دلخواهانه با ایده‎هائی تزئین می‎کند.
مدیر به این فکر می‎افتد که بگذارد کتاب آدرس‎ها را بیاورند و آدرس او را بیابد. در آنجا چاپ شده بود. "تاوبه  Taube، آنتون  Anton، دکتر حقوق، گوینترگاسه  Günthergasse 18."
من آدرس را یادداشت می‎کنم.
**
*
چند روز دیرتر بر حسب اتفاق دوباره پیش دوست دندانسازم می‎روم. برایش آنچه را دکتر تاوبه تعریف کرده بود شرح می‎دهم و نظرش را می‎پرسم. بر روی میز تعدادی مجله و کتاب قرار داشت و یکی از مجله‎ها توجه‎ام را جلب می‎کند. من مکانیکی دستم را به سمتش می‎برم، آن را برمی‎دارم و درحال صحبت نگاهی به آن می‎اندازم. ناگهان صحبتم را قطع می‌کنم و شفگت‎زده یک آه از دهان خارج می‎سازم.
بر روی جلد رنگی مجله با حروف بزرگ تزئینی این نام نوشته شده بود: یدهدیا لونگ.
پس حقیقت داشت، ... آدم‎ربائی، غرق گشتن کشتی، دوئل و غیره، همه حقیقت داشتند، ... کلنل بلند قد اختراع آدم سالخورده بذله‎گو نبود ... اینها از ذهنم می‎گذرند. من آن را به دوستم می‎گویم، اما او قاه قاه می‎خندد.
"این چه حرفی‎ست؟ یدهدیا لونگ در تمام عمرش نه کلنل بوده و نه هرگز در اروپا بوده است. من می‎توانم این را با اطمینان کامل به تو بگویم، زیرا من در نیویورک، وقتی قصد دائر کردن یک مطب داشتم شخصاً با او آشنا شدم. او بزرگ‎ترین تولیدکننده دستگاه‎های دندانپزشکی‎ست؛ مجله‎ای که تو در دست داری تصویر و لیست قیمت‎های دستگاه‎های دندانپزشکی اوست."
من مجله را ورق می‎زنم؛ حقیقتاً همانطور بود که دوستم می‎گفت. من پرسشگرانه شروع کردم: " اما ..."
او فوری مرا درک کرد و پاسخ داد: "وقتی دکتر تاوبه آخرین بار همزمان با تو پیش من بود باید ظاهراً این مجله را در اتاق انتظار ورق زده و نام نادر از کتاب مقدس را در ذهن خود حک کرده باشد. یک نام خوب برای قهرمانان داستان‎های رویائی خارق‎العاده‎اش، ... جای تعجب نیست که او بلافاصله آن را در کنار میزتان مورد استفاده قرار داد. بعلاوه اعتراف می‎کنم که او این بار بسیار زیبا و تقریباً منسجم تعریف کرده است؛ او اغلب به خودش زحمت می‎دهد، در برابر یک کسی ـ اینبار در برابر تو ــ که برای اولین بار داستان تعریف می‎کند یک نظر خوب بیدار سازد، به این معنا که می‎خواهد برنده مشتری جدیدی شود."
"و تو فکر نمی‎کنی که کمی حقیقت در داستان‎هایش باشد؟"
او شانه‎اش را بالا می‎اندازد: "می‎دانی، این گاهی اتفاق می‎افتد. برای مثال من به یاد می‎آورم که او یک بار بخاطر یک توهین انتقام گرفت، به این شکل که او داستانی را ماه‎ها در کنار میزها تعریف می‎کرد، همیشه با تزئینات مختلف، همیشه ظالمانه‎تر، البته با این کار توهین‎کننده روز به روز مسخره‎تر می‎گشت. همچنین این امکان وجود دارد که او گاهی اوقات یکی از تجربه‎های تلخ زندگی‎اش را با این روش طنزآلود بگوید. آدم چیزهای غیرقابل هضم را پس از صد کله‎معلق زدن راحت‎تر هضم می‎کند."
**
*
این جریان اما راحتم نمی‎گذاشت. من از پیش دوستم می‎روم، ماشینی می‎گیرم و به حومه شهر، به گوینترگاسه شماره 18 می‎رانم.
این یک کوچه درجه سه بود، ساکنانش مردمی فقیر بودند که وقتی صدای لاستیک‎های نادر یک ماشین به گوش می‎رسید با پیراهن یا کلاه‎های خواب به کنار پنجره می‎آمدند. خانه شماره 18 یک خانه تازه‎ساز بزرگ با آپارتمان‎های کوچک فراوان که به سبک ساخت و ساز ساخته شده بود و فقط تا زمان فروشش باقی می‎ماند، و خریدار جدید مسکن تازه‎ای که پولش را از بانک وام گرفته است دوباره بر خرابه آن می‎سازد. من از سرایدار آدرس دکتر تاوبه را می‎پرسم.
جواب این بود: "او در مسیر فروشگاه، اولین خیابان دست راست، کنار دروازه زندگی می‎کند."
من شوکه می‎شوم و فکر کردم که اشتباه می‎شنوم، اما سرایدار بر سر حرفش می‎ماند. او غرغر کنان می‎گوید: "یک طاق بر بالای سر داشتن ارزان‎تر از یک آپارتمان است". ظاهراً او برای این مستأجر احترام زیادی قائل نبود. بنابراین من خارج می‎شوم و فروشگاه را می‎یابم. من از دو پله سنگی بالا می‎روم و درب حلبی ِ سبز رنگ شده اتاقکی را که از داخل قفل شده بود به صدا می‎آورم.
در مغازه همه چیز آرام باقی می‎ماند. دوباره به درب می‎کوبم و فکر کردم حالا صدای قدم‎هائی را می‎شنوم. اما درب بسته باقی می‎ماند.
من برای بار سوم به درب می‎کوبم، در این وقت صدای کُلفتی از درون  اتاقک می‎پرسد: کیه؟
من پاسخ می‎دهم: "من"، زیرا فکر می‎کردم که حرف اشتباهی نمی‎زنم.
در این وقت درب فقط تا حدی که زنجیر ایمنی از درون اجازه می‎داد به اندازه شکاف باریکی باز می‎شود. من از میان شکاف اندام یک زن بلند قامت با لباس خواب زنانه را می‎بینم، و یک چهره عجب و غریب مرا به وحشت می‎اندازد. من نمی‎توانم آن را طور دیگر بیان کنم، چشم‎های عمیقاً گود رفته در زیر ابروان پر پشت سیاه و سایه عمیقاً سیاه بر روی لب‎های بالائی که در گوشه لب‎ها پیچ قابل توجه‎ای به خود داده بودند بر من تأثیر خاموش شبانه بر جای گذاشتند.
من وحشت‎زده خودم را عقب می‎کشم، انگار مرده‎ای را دیده‎ام که دوباره زنده شده است. جای هیچگونه شکی نبود که این آرابلاست، همسر دکتر تاوبه، میراث برادرش، ربوده گشته توسط کلنل، قربانی کشتی غرق گشته در اوست‎انده ... سرم می‎چرخید. بنابراین او زنده بود، او واقعاً همسر دکتر تاوبه بود، ... هسته زنده روایتش.
من با زور به خودم مسلط می‎شوم و تلاش فراوان می‎کنم که چطور فقط با طرح یک سؤال جواب راز را بدست آورم. اما چه باید از زن سؤال می‎کردم؟ شاید: خانم محترم، آیا شما هرگز توسط یک مرد آمریکائی ربوده شده‎اید؟ یا: خانم محترم، آیا هرگز غرق شده‎اید؟ در هر حال تردید من به طول انجامید، زیرا او فکر کردنم را توسط این سؤال قطع کرد:    
"گمان کنم که شما با شوهرم، دکتر تاوبه کار داشته باشید؟"
من با خوشحالی به این خاطر که چیزی برای گفتن دارم پاسخ می‎دهم: "بله، همینطور است."
زن با عجله می‎گوید "او متأسفانه در خانه نیست، اگر سفارشی دارید بگید من به اطلاعش می‎رسونم."
من از او خواهش کردم سلامم را به دکتر تاوبه برساند و کارت ویزیتم را به او بدهد، اما بعد وقتی قصد بستن درب را داشت با عجله می‎گویم: "معذرت می‎خواهم، خانم محترم، من هنوز یک سؤال کوچک دارم. آیا شما هرگز در اوست‎انده بوده‎اید؟"
زن بدون آنکه بخواهد فکر کند پاسخ می‎دهد: "هرگز، آقای محترم، بنده خدمتکار!" و درب بسته می‎شود.
بنابراین باز کمی حقیقت و کمی شعر. من بسیار متفکر هنوز مدتی آنجا بر روی آخرین پله سنگی ایستادم. من درب سبز رنگ را که به من هیچ چیز نمی‎گفت تماشا می‎کردم. فرو رفته در فکر به بالا و پائین کوچه تنگ نگاه کردم، کوچه هم جوابی نمی‎دهد و ساکت می‎ماند.
در این لحظه یک اندام آشنا از کوچه بالا می‎آید، او مدام آشناتر می‎گشت ... و عاقبت او خود دکتر تاوبه بود که در مقابل درب خانه می‎ایستد و نمی‎توانست از کنار من عبور کند.
من با خوشحالی می‎گویم: "خب، دکتر، این بار دیگر آدم بدبیاری نیستید، زیرا شما همان خوشبختی را دارید که من دارم؛ آمدن من برای دیدن‎تان بیهوده نبود."
او با تعجب مرا نگاه می‎کند، کلاهش را کمی بالا می‎برد و با سردی مخصوصی می‎گوید: "ببخشید لطفاً، افتخار صحبت با چه کسی را دارم؟"
تا حدودی متحیر پاسخ می‎دهم: "نام من دکتر H است؛ من فکر می‎کردم که شما مرا هنوز فراموش نکرده‎اید ... از هفته گذشته."
او با بزرگ‎ترین بی‎غرضی می‎گوید: "ببخشید، آیا ممکن است کمی به حافظه من کمک کنید؟"
در این وقت یک شوخی به یادم می‎آید و به او طعنه می‎زنم. "دکتر، شما دوباره کومک را بدون <و> می‎گوئید، مواظب باشید، راهنما شما را دوباره با خطر تنها می‎گذارد."
او کاملاً شگفت‎زده به صورتم نگاه می‎کند و سپس آهسته می‎گوید: "آقای محترم، من شما را درک نمی‎کنم."
حالا این من بودم که شگفت‎زده به صورتش نگاه می‎کرد. ناگهان می‎گویم: "آهان بله، آن در نیمه شب بود و شما رویدرر بیوه را می‎نوشیدید ...ها، ها ... و کنیاک هم همینطور، شما مه در سر داشتید و به این خاطر جوک‎های بعدی را به یاد نمی‎آورید. آقای مدیر M آدرس شما را به من داده است و ..."
او مانند کسی که تلاش می‎کند به یاد آورد تکرار می‎کند: "آقای مدیر M؟ ببخشید، اما من این نام را هرگز نشنیده‎ام."
من به او خیره می‎شوم و از خود در سکوت می‎پرسم که واقعاً کدام یک از ما دیوانه است. سپس سعی می‎کنم او را متقاعد سازم: "آقای M کسی بود که شما را در رستوران لام پیش ما دعوت کرد، جائیکه افسر سواره‎نظام آقای D و آقای بانکدار Z با ما غذا خوردند."
او کاملاً حیرتزده تکرار می‎کند: "افسر سواره‎نظام D، بانکدار Z، ... من این آقایان را هم نمی‎شناسم. بعلاوه من هرگز برای غذا خوردن به رستوران لام نمی‎روم، صادقانه بگویم، چون برای من گران است. من باید خودم را محدود سازم. وضع کار و کسب خوب نیست. من متأسفم که نمی‎تونم از شما برای داخل شدن به خانه دعوت کنم. آپارتمان کوچک است و زن من احتمالاً هنوز لباس خانه بر تن دارد ... بسیار خوب، اجازه آشنائی با چه کسی را دارم؟ ... آه بله، دکتر H. ... به نظر می‎رسد که اینجا اشتباهی رخ داده باشد. آیا ممکن است که شاید برادرم با شما غذا خورده باشد؟ او بسیار در جهان سفر می‎کند. او شباهت زیادی به من دارد، ما دوقولو هستیم."
من از دهانم خارج می‎شود: "اما شما که در کونیگ‎گرتس کشته شده بودید!"
او وحشت‎زده می‎گوید: "من؟ خب، این باید در زمان غیبت من اتفاق افتاده باشد، زیرا من به طور حتم در این جنگ شرکت نداشتم. من اصلاً هرگز سرباز نبوده‎ام."
من تقریباً خشمگین می‎گویم: "و حتماً یک سال بعد از تولد برادر دوقلویتان هم به دنیا نیامده‎اید؟"
او تا حدی شدید پاسخ می‎دهد: "آقای محترم، شما حتماً شوخی می‎کنید، من نمی‎دانم چرا باید کسی که من هرگز ندیده‎ام عصبانیم سازد ... من امیدوارم عاقبت به من اجازه داخل شدن به خانه‎ام را بدهید."
او با فشار خود را جلو می‎کشد، به درب می‎کوبد، قفل درب از درون خانه باز می‎شود، زنجیر ایمنی به کناری زده می‎شود و او داخل خانه می‎گردد.
من پشت سرش بلند می‎گویم: "فقط یک لحظه! بنابراین دارای یک برادر هستید؟ پس چرا او در لیست کتاب آدرس‎ها وجود ندارد؟"
او غیر دوستانه پاسخ می‎دهد "زیرا او در بادن Baden زندگی می‎کند و نه در وین."
من مات و مبهوت ایستاده بودم. بعد به درون اتومبیل پریدم و به سمت مطب دوست دکتر دندانسازم راندم.
من همه چیز را به او گزارش می‎دهم و به نظر می‎رسد که گزارشم او را فوق‎العاده سرگرم ساخته است.
او می‎گوید: "این یکی از شوخی‎های اوست، آیا واقعاً فکر می‎کنی که تو با برادرش صحبت کرده‎ای؟ من سر هرچه تو بخواهی شرط می‎بندم که او خودش بود. او سر به سرت گذاشته و نقش یک غریبه را بازی کرده است، و اینطور که من می‎بینم نقشش را بسیار فریبنده بازی کرده ... او برادر ندارد، این را من مطمئنم؛ من از اصل و نسب او چیزهائی می‎دانم، او از کونیگ‎گرتس است، جائیکه پدرش تاجر بود. او سفرهای زیادی در جهان کرده است، هیچ کجا کاری انجام نداد و به جائی نرسید. حالا او در وین یک آدم استثنائی‎ست. نه یک آدم بدبیار، بلکه یک دلقک. اگر هنوز هم دلقک درباری وجود می‎داشت به این ترتیب او احتمالاً یکی از معروفترین‎ها می‎بود ... برای من تازه است که او واقعاً دارای یک زن است. خب، بنابراین باید زنش به تازگی او را به شکل وحشتناکی اذیت کرده باشد که او خود را نزد شماها خالی ساخته است، به این صورت که او آن داستان پر هیجان از زنش را تعریف و حتی او را غرق ساخته است. این انتقام گرفتن اوست. من کنجکاوم که او قبل از آنکه بگذارد خود را به گور بسپارند چه داستان‎های دیگری می‎سازد، ... در نوایا زملیا."
دستیار دکتر او را می‎برد، بیماری انتظارش را می‎کشید. من مدتی آنجا می‎نشینم، یک بار دیگر مجله لیست وسائل دندانسازی یدهدیا لونگ را ورق می‎زنم و بعد مطب را ترک می‎کنم.