خانه بولِمَن.

در یکی از شهرهای ساحلی شمال آلمان در خیابانی که مردم آن را خیابان تاریک می‎نامند یک خانه قدیمی مخروبه قرار دارد. خانه سه طبقه است و باریک؛ دیوار وسط خانه از زمین تا تقریباً کنگره شیروانی به جلو جسته است و اتاق‎های شاه‎نشین هر طبقه از سمت جلو و دو سمت کناری دارای پنجره‎اند، طوریکه ماه در شب‎های روشن می‎تواند به درون اتاق‎ها بتابد.
از زمان بسیار قدیم نه کسی داخل این خانه شده و نه کسی از آن خارج گشته است؛ کوبه سنگین برنجی درب خانه تقریباً از زنگار سیاه شده است، در میان شکاف پله‎های سنگی سال به سال علف رشد می‎کند. ــ اگر غریبه‎ای بپرسد: "این چه خانه‎ای است؟" بنابراین به طور حتم خواهد شنید: "این خانه بولِمَن است"؛ اما اگر او به پرسش ادامه دهد: "چه کسی در آن زندگی می‎کند؟" به طور حتم چنین پاسخ خواهند داد: "کسی در آن زندگی نمی‎کند." ــ کودکان در خیابان‎ها و پرستاران کنار گهواره می‎خوانند:

در خانه بولِمَن،
در خانه بولِمَن،
در آنجا موش‎ها از پنجره‎ها
به بیرون نگاه می‎کنند.

و سه دوست شوخی که پس از غذای خوب شبانه از آنجا می‎گذشتند ادعا می‎کنند که آنها واقعاً صدای جیغ موش‎های بی‎شماری را از پشت پنجره‎های تاریک شنیده‎اند. یکی از سه دوست که گستاخانه کوبه درب را به صدا آورده بود تا انعکاس آن را در اتاق‎های متروک بشنود حتی ادعا می‎کند که کاملاً واضح از درون خانه بر روی پله‎ها پریدن حیوانات بزرگ را شنیده است. و او در حال تعریف کردن تأکید می‎کند: "صدا تقریباً مانند جهش حیوانات درنده بزرگی شنیده می‎شد که در سیرک سیار بازار میدان شهرداری به نمایش گذاشته شده بودند."
خانه مقابل یک طبقه کمتر دارد، طوریکه شب‎ها نور ماه می‎تواند بدون ممانعت به درون پنجره‎های طبقه سوم خانه قدیمی بتابد. نگهبان خیابان هم از یک چنین شبی چیزی برای تعریف کردن دارد؛ اما او فقط یک صورت کوچک پیر با یک کلاه نوک تیز منگوله‎دار در آن بالا در پشت پنجره گرد اتاق شاه‎نشین دیده بوده است. همسایه‎ها برعکس معتقدند که نگهبان باید دوباره مست بوده باشد؛ آنها در کنار پنجره‎ها هرگز چیزی ندیده‎اند که شبیه به یک انسان باشد.
به نظر می‎رسد پیرمردی که در یکی از محله‎های دور شهر زندگی می‎کند و سال‎ها قبل در کلیسای ماگدالنا ارگ نواز بوده است می‎تواند بیشتر از همه اطلاعات بدهد. یک بار وقتی در این مورد از او سؤال می‎شود می‎گوید: "من هنوز مرد لاغری را که در هنگام کودکی‎ام فقط با یک زن پیر در آن خانه زندگی می‎کرد خیلی خوب به یاد می‎آورم. او چند سال با پدرم که یک سمسار بود رابطه داشت، و من در آن زمان گاهی برای انجام سفارشات پدرم پیش او فرستاده می‎شدم. من هنوز هم به خاطر دارم که با کمال میل این مسیر را نمی‎رفتم و اغلب انواع راه فرارها را جستجو می‎کردم؛ زیرا حتی در روز هم می‎ترسیدم آنجا از پله‎های باریک و تاریک به سمت اتاق آقای بولِمَن در طبقه سوم بالا بروم. او در میان مردم ملقب به <انسان فروش> بود؛ و حتی این نام مرا به وحشت می‎انداخت، به ویژه چون انواع حرف‎های ترسناک هم در باره او رواج داشت. او قبل از آنکه پس از مرگ پدر در این خانه اقامت کند سال‎های زیادی به عنوان مباشر کارهای بازرگانی با کشتی به غرب هند سفر کرده بود. او باید در آنجا با یک زن سیاه‎پوست ازدواج کرده باشد؛ اما هنگامیکه او به خانه بازگشته بود مردم بیهوده انتظار می‎کشیدند که یک روز هم آن زن را با تعدادی کودک تیره پوست ببینند. و به زودی اینطور گفته شد که او هنگام بازگشت به یک کشتی حمل بَرده برخورد کرده و زن و فرزندانش را به خاطر طلای اندکی  به کاپیتان این کشتی فروخته است. ــ من نمی‎توانم بگویم که آیا حقیقتی در این صحبت‎ها بوده است"، پیرمرد اضافه می‎کند: "زیرا من همچنین نمی‎خواهم وارد زندگی خصوصی یک مرده شوم؛ اما تا این حد مشخص است که او یک جغد خسیس و مردم گریز بود؛ و چشم‎هایش طوری مراقب بودند که انگار اعمال شریرانه‎ای را دیده‎اند. هیچ آدم بدبخت و جوینده کمکی اجازه نداشت از آستانه درب خانه او بگذرد و داخل شود؛ و هر بار که من آنجا بودم درب خانه همیشه از داخل توسط زنجیر آهنی قفل شده بود. ــ پس از آنکه کوبه سنگین درب را به کرات به صدا می‎آوردم، سپس از پله‎های طبقه بالا صدای سرزنش‎بار آقای خانه را می‎شنیدم: خانم آنکن! خانم آنکن! آیا کر است؟ نمی‎شنود که در می‎زنند! و بلافاصله صدای گام‎های پیرزن که بر روی زمین کشیده می‎شد از پشت خانه در راهرو شنیده می‎گشت. اما قبل از باز کردن درب سرفه کنان می‎پرسید: «چه کسی است؟» و ابتدا وقتی من جواب می‎دادم «من لِبِه‎رشت هستم!» زنجیر پشت درب باز می‎گشت. سپس وقتی من با عجله هفتاد و هفت پله را ــ زیرا من آنها را یک بار شمرده بودم ــ بالا می‎رفتم، آقای بولِمَن در راهروی کوچک کم نور مقابل اتاقش در انتظار من ایستاده بود؛ او هرگز به من اجازه داخل شدن به اتاقش را نداد. من هنوز او را می‎بینم که چطور در ربدوشامبر گلدار و با کلاه نوک تیز رنگی منگوله‎دار در حالیکه با یک دست به عقب برده شده دستگیره درب را نگاه می‎داشت در برابرم می‎ایستاد. او عادت داشت که با چشم‎های نافذش مرا بی‎صبرانه نگاه کند و اجناس سفارش داده شده را خشن و زود انجام دهد. در آن زمان دو گربه خیلی بزرگ بیشتر از هر چیز توجه‎ام را جلب کرده بود، یک گربه زرد و یک گربه سیاه که گاهی اوقات به دنبال او با زور از اتاقش بیرون می‎آمدند و سرهای چاق‎شان را به زانوی او می‎مالیدند. ــ اما بعد از چند سال رابطه او با پدرم قطع می‎شود و من دیگر آنجا نرفتم. این جریان مال بیش از هفتاد سال پیش است، و آقای بولِمَن باید به دنیائی رفته باشد که از آن کسی بازنمی‎گردد." ــ ــ اما مرد اشتباه می‎کرد. آقای بولِمَن از خانه‎اش به بیرون برده نشده بود؛ او هنوز هم در آنجا زندگی می‎کند.
اما ماجرا از این قرار است:
قبل از او، در دوران موی دم اسبی بافته شده و کلاه گیس، در آن خانه یک پیرمرد خمیده که پول نزول می‎داد زندگی می‎کرد. از آنجا که او کسب و کار خود را بیش از پنجاه سال با احتیاط انجام داده بود و با یک زن که از زمان مرگ همسرش اداره امور خانه را به عهده داشت زندگی کم هزینه‎ای را می‎گذراند بنابراین عاقبت مرد ثروتمندی شده بود. اما بیشتر این ثروت از مقدار قابل توجه‎ای جواهرات قیمتی، ابزار و عجیب‎ترین خرت و پرت‎هائی تشکیل شده بود که او همه آنها را از افراد ولخرج یا نیازمندان در طول سال‎ها به عنوان وثیقه دریافت کرده بود و چون پول وام گرفته شده برای آن جواهرات و ابزار پرداخت نگشته بودند بنابراین در تصاحب او باقی می‎مانند. ــ از آنجا که او مجبور بود پس از فروش هر یک از این اشیاء گرو گذارده شده، که باید طبق قانون توسط دادگاه انجام می‎گرفت، مازاد حاصل فروش را به صاحب مال پس دهد، بنابراین ترجیح داد آنها را در کمدهای بزرگی از چوب گردو که به تدریج اتاق‎های طبقه اول و عاقبت طبقه دوم را اشغال کرده بودند قرار دهد. او اما شب‎ها اغلب وقتی خانم آنکن در خانه پشتی در اتاق کوچک تنهای خود خر و پف می‎کرد و زنجیر سنگین پشت درب انداخته شده بود آهسته از پله‎ها پائین و بالا می‎رفت. در پالتوی خاکستری با دکمه‎های بسته شده، در یک دست چراغ، در دست دیگر یک دسته کلید، گاهی در طبقه اول و گاهی در طبقه دوم درب اتاق‎ها و درب کمدها را باز می‎کرد، اینجا یک ساعت مچی طلا برمی‎داشت، آنجا یک انفیه‎دان لعابی از مخفیگاه بیرون می‎آورد و با خود سال‎های تصاحب آنها را حساب می‎کرد و اینکه آیا صاحبان اصلی احتمالاً پوسیده و مفقودالاثرند یا می‎توانند یک بار دیگر با داشتن پول در دست بازگردند و گروئی‎های خود را طلب کنند.
پیرمرد رباخوار عاقبت در سن بالای سالخودگی می‎میرد و خانه را همراه با کمدهای پر برای تنها پسرش که در طول عمر خود گنج را از او پنهان نگاه داشته بود به ارث می‎گذارد.
این پسر همان مباشر کارهای بازرگانی بود که حالا از یک سفر دریائی به سرزمین مادری‎اش بازگشته بود و لِبه‎رشت از او وحشت داشت. او پس از خاکسپاری پدر شغل قبلی خود را رها می‎سازد و در اتاق او در طبقه سوم خانه قدیمی ساکن می‎شود، جائیکه حالا بجای پیرمرد کوچک خمیده با پالتوی خاکستری یک هیکل دراز لاغر در ربدوشامبر گلدار و کلاه نوک تیز رنگی منگوله‎دار بالا و پائین می‎رفت یا در حال حساب کردن در کنار میز تحریر پدر مرحومش می‎ایستاد.
اما لذت بردن ربا‎خوار پیر از انباشت گنجینه به آقای بولِمَن به ارث نرسیده بود. او بعد از گشودن درب‎های قفل شده و مورد بررسی قرار محتویات کمدهای بزرگ با خودش مشاوره می‎کند که آیا باید برای فروش پنهانی این اشیاء ریسک کند، که هنوز هم مال دیگران بودند و در مقابل ارزش بالایشان همانطور که دفاتر حساب نشان می‎دادند اغلب پول اندکی قرض داده شده بود. اما آقای بولِمَن از دسته مردان مردد نبود. بعد از چند روز با یک سمسار که در بیرون از شهر زندگی می‎کرد ارتباط برقرار می‎گردد، و بعد از فوت تعدادی از گروگذاران سال‎های قبل محتوای رنگارنگ کمدهای بزرگ پنهانی و با دقت به سکه‎های نقره خالص تبدیل می‎شوند.
این در زمانی بود که لِبِه‎رشت در دوران کودکی به آن خانه می‎رفت.
آقای بولِمَن پول‎های به دست آمده را در صندوق‎های آهنی‎ای که گذاشته بود کنار هم در اتاق خوابش بگذارند قرار می‎داد؛ زیرا جرئت نمی‎کرد اموال غیرقانونی‎اش را برای رهن یا کارهای عمومی به کار برد.
او وقتی همه چیز به فروش رسیده بود شروع می‎کند به محاسبه مخارج قابل تصور برای مدت امکان زنده بودنش. او برای این کار یک سن نود ساله برای خود در نظر می‎گیرد و سپس پول‎ها را در پاکت قرار می‎دهد، در هر پاکت مبلغ لازم برای یک هفته هزینه زندگی، در حالیکه او برای هزینه‎های احتمالی هر سه ماه یک پاکت جداگانه قرار می‎داد. این پول در صندوقی که در اتاق خواب بود قرار داده شد؛ و روزهای شنبه خانم آنکن، خدمتکار قدیمی که همراه با ارث پدر به او رسیده بود برای تحویل گرفتن یک پاکت جدید ظاهر می‎گشت و در مورد خرج پول‎های هفته قبل گزارش می‎داد.
همانطور که تعریف شد آقای بولِمَن با خود زن و بچه به همراه نیاورده بود؛ در عوض یک روز بعد از خاکسپاری پیرمرد رباخوار دو گربه بسیار بزرگ، یکی زرد و دیگری سیاه توسط یک ملوان در یک کیسه محکم بسته گشته از عرشه کشتی به خانه حمل می‎گردند. این حیوانات به زودی تنها همدم صاحب‎شان بودند. آنها نهار خود را از کاسه مخصوصی که خانم آنکن باید با خشم فراوان روز به روز برایشان آماده می‎ساخت می‎خوردند؛ بعد از غذا، در حالیکه آقای بولِمَن چرت کوتاه بعد از نهار را می‎زد آنها با شکم سیر در کنار او بر روی کاناپه می‎نشستند، زبان تکیه داده به لب پائین‎شان را به بیرون آویزان می‎کردند و با چشمان سبز خواب‎آلود خود به او چشمک می‎زدند. وقتی آنها در اتاق‎های طبقات پائین خانه موش شکار می‎کردند، کاری که اما همیشه یک لگد پنهانی از پیرزن حاصل‎شان می‎ساخت، بنابراین حتماً موش‎های دستگیر شده در دهان را ابتدا پیش صاحب خود می‎بردند و قبل از آنکه در زیر مبل بخزند و موش را بخورند آن را به او نشان می‎دادند. سپس وقتی شب فرا می‎رسید آقای بولِمَن کلاه نوک تیز رنگی منگوله‎دار را با یک کلاه سفید عوض می‎کرد و با دو گربه‎اش به اتاق خواب کوچک می‎رفت و در حالیکه دو گربه پائین پایش دراز می‎کشیدند بر روی تخت بزرگ به خواب می‎رفت.
اما این زندگی صلح‎آمیز بدون مزاحمت نمانده بود. در طول سال‎های اول تعدادی از صاحبان لوازم گروئی فروخته شده آمده و با پرداخت بدهی خود جواهرات‎شان را طلب کرده بودند. و آقای بولِمَن از ترس محاکمه‎‎هائی که به موجب آنها می‎توانستند دادگاه‎هایش علنی شوند، دست در صندوق‎های بزرگش می‎کند و به عنوان خسارت با پرداخت رقم‎های بزرگ‎تر و کوچک‎تری سکوت آنها را می‎خرد. این کار او را مردم‎گریزتر و ترشروتر می‎سازد. ارتباط با سمسار پیر از مدت‎ها پیش قطع شده بود و حالا گراپس و اشنورس، دو گربه بزرگ هم به خاطر خلق و خوی او رنج می‎بردند. اگر او با انگشت‎های درازش در یک لحظه گربه‎ها را نوازش می‎کرد، بنابراین این نوازش‎ها وقتی محاسبه دفاتر حساب درست نبود می‎توانست به یک پرتاب جوهر خشک‎کن یا قیچی کاغذبری تبدیل شود، طوریکه آنها گریان و لنگان به گوشه‎ای می‎رفتند.
آقای بولِمَن یک خویشاوند داشت، یک دختر از ازدواج اول مادرش، که با مرگ مادر به دلیل حق وراثت به او سهمی داده شده بود و به این خاطر از گنج‎های به ارث رسیده برادر هیچ ادعائی نمی‎توانست داشته باشد. اما او از خواهر ناتنی‎اش با اینکه در فقیرانه‎ترین شکل در حومه شهر زندگی را می‎گذراند مواظیت نمی‎کرد؛ زیرا آقای بولِمَن ارتباط با بستگان فقیر را حتی کمتر از ارتباط با مردم دیگر دوست می‎داشت. فقط یک بار وقتی خواهر زمان کوتاهی بعد از مرگ شوهرش در سن تقریباً بالا یک فرزند بیمار به دنیا آورد برای کمک‎خواهی پیش او آمده بود. خانم آنکن پس از راه دادن او به خانه در حال گوش دادن در پائین روی پله نشسته باقی مانده بود، و به زودی از بالا صدای تیز اربابش را می‎شنود، تا اینکه عاقبت درب به شدت باز گشته و زن از پله‎ها گریان پائین آمده بود. در همان شب خانم آنکن این دستور جدی را دریافت می‎کند که اگر کریستین یک بار دیگر بیاید زنجیر پشت درب را باز نکند.
ترس پیرزن از دماغ خمیده و چشمان جغدی تیز اربابش مرتب بیشتر می‎گشت. وقتی او از آن بالا در کنار نرده پله‎ها نامش را می‎خواند یا آنطور که از کشتی عادت داشت با انگشت برایش سوت می‎زد، بنابراین او به طور قطع در هر گوشه‎ای هم که نشسته بود با عجله جلو می‎خزید، ناله کنان و در حال زمزمه کلمات فحش و شکایت از پله‎های باریک می‎خزید و بالا می‎رفت.
اما خانم آنکن هم مانند طبقه سوم آقای بولِمَن گنجینه نه کاملاً قانونی به دست آورده خود را در اتاق پائین پنهان ساخته بود.
زن در همان سال اول با هم زندگی کردنشان به این ترس کودکانه مبتلا شده بود که ممکن است اربابش روزی هزینه خرج خانه را خودش عهده‎دار شود و سپس او به خاطر خساست ارباب در این دوران پیری نیازمند شود و رنج ببرد. پیرزن برای جلوگیری از این اتفاق به مرد گفته بود که گندم گران شده است و به زودی مبلغ بیشتری برای رفع مورد نیاز خواستار گشت. مباشر کارهای بازرگانی که محاسباتش را شروع کرده بود سرزنش‎کنان برگ دفترش را پاره کرده و بجای آن مبلغ درخواست شده برای جیره هفتگی را بر دفتر حساب می‎نشاند.
خانم آنکن اما پس از رسیدن به هدف، برای آسوده ساخن وجدانش به این ضرب المثل فکر می‎کند: "هدیه دزدی نمی‎باشد"، حالا نه تنها مازاد شیلینگ‎های دریافت کرده را، بلکه به طور منظم نان‎های گندم خریداری شده را هم اختلاس می‎کرد، و از آنجا که آقای بولِمَن هرگز داخل اتاق پائین نمی‎گشت بنابراین به تدریج کمدهای چوب گردوئی از آنها پر می‎شوند.
به این ترتیب باید ده سال سپری گشته باشد. آقای بولِمَن مرتب لاغرتر و خاکستری‎تر می‎گشت، ربدوشامبر گلدار مرتب نخ‎نماتر می‎گشت. در این حال اغلب روزهائی سپری می‎گشتند بدون آنکه او دهان برای صحبت کردن گشوده باشد؛ زیرا او هیچ جاندار زنده‎ای بجز دو گربه و خدمتکار پیر نیمه کودکانه‎اش نمی‎دید. فقط گاهی، وقتی می‎شنید که کودکان همسایه در پیاده‎روی سنگی مقابل خانه‎اش می‎دوند و بازی می‎کنند سرش را کمی از پنجره بیرون می‎کرد و به سمت کوچه با صدای تند و تیزش فریاد می‎کشید.
سپس کودکان فریاد می‎کشیدند: "انسان فروش، انسان فروش!"و پراکنده می‎گشتند. آقای بولِمَن اما خشمناک‎تر نفرین می‎کرد و فحش می‎داد، تا اینکه عاقبت با سر و صدا پنجره را می‎بست و در اتاق خشم خود را بر سر گراپس و اشنورس خالی می‎کرد.
خانم آنکن از خیلی پیشتر برای در تماس قرار نگرفتن با همسایگان باید خریدهایش را در خیابان‎های دورافتاده انجام می‎داد و فقط با تاریک شدن هوا اجازه خارج شدن از خانه را داشت و باید درب خانه را پشت سر خود قفل می‎کرد.
این ممکن است هشت روز قبل از کریسمس بوده باشد، هنگامیکه پیرزن دوباره یک شب خانه را برای خرید ترک کرده بود. با وجود مراقبت همیشگی باید این بار مرتکب یک فراموشی گشته باشد. زیرا وقتی آقای بولِمَن با کبریت چراغ پیه سوز را روشن کرده بود در کمال تعجب از پله‎ها صدای پا می‎شنود، و وقتی با چراغ به جلو آورده شده داخل راهرو می‎شود خواهر ناتنی‎اش را با یک پسر رنگ‎پریده را در مقابل خود می‎بیند.
او بعد از آنکه یک لحظه متحیرانه و خشمگین به آنها نگاه می‎کند با عصبانیت می‎پرسد: "چطور داخل خانه شدید؟" زن با خجالت پاسخ می‎دهد: "درب خانه باز بود."
او زمزمه کنان از میان دندان یک لعنت به خدمتکار می‎فرستد و بعد می‎پرسد: "چه می‎خواهی؟"
زن خواهش می‎کند: "برادر، اینطور سخت نباش. وگرنه من جرأت صحبت کردن پیدا نمی‎کنم."
"من نمی‎دونم چه صحبتی می‎تونی با من داشته باشی؛ تو سهمت را گرفته‎ای؛ ما با هم کاری نداریم."
خواهر ساکت در مقابل او ایستاده بود و بیهوده در جستجوی کلمات درست بود.
از داخل اتاق مکرراً صدای خراشیدن درب اتاق به گوش می‎رسید. وقتی آقای بولِمَن برمی‎گردد و درب را باز می‎کند هر دو گربه بزرگ به داخل راهرو می‎جهند و به دور پسر رنگ‎پریده که از وحشت به دیوار پناه برده بود می‎چرخند. صاحب‎شان بی‎صبرانه از زن ساکت ایستاده در مقابلش می‎پرسد: "خب، حرف می‎زنی؟"
زن عاقبت می‎گوید: "دانیل، من می‎خواستم از تو چیزی خواهش کنم. پدرت چند سال قبل از مرگش، از آنجا که من در فقر مطلق بودم در مقابل وام یک لیوان کوچک نقره‎ای از من گرو گرفت."
آقای بولِمَن می‎پرسد: "پدر من از تو؟"
"بله دانیل، پدر تو؛ شوهر مادر هر دو نفر ما. این هم قبض وام؛ او برای لیوان به من پول زیادی وام نداد."
آقای بولِمَن که با یک نگاه سریع دستان خالی از پول خواهرش را ورانداز کرده بود می‎گوید: "و بعد!"
زن با ترس و خجالت ادامه می‎دهد: "من مدتی پیش خواب دیدم که با پسر بیمارم در گورستان کلیسا راه می‎روم. وقتی به گور مادرمان رسیدیم او بر روی سنگ گورش در زیر یک بوته پر از رز سفید رنگ نشسته بود و آن لیوان کوچکی را که من در کودکی از او هدیه گرفته بودم در دست داشت؛ اما هنگامیکه ما نزدیک‎تر گشتیم او لیوان را بر لب گذاشت و در حالیکه به پسرک با لبخند سر تکان می‎داد من به وضوح شنیدم که می‎گوید: <به سلامتی!>. دانیل، این صدای مهربان او بود، درست مانند زمانی که زنده بود، و من این خواب را سه شب پشت سر هم دیدم."
آقای بولِمَن می‎پرسد: "خب، که چی؟"
"برادر، لیوان را به من پس بده! جشن کریسمس نزدیکه؛ این را کنار بشقاب خالی کریسمس بچه بیمار قرار بده!"
مرد لاغر در روبدشامبر گلدار که بی‎حرکت در مقابل او ایستاده بود و با چشمان گرد تیزش به او نگاه می‎کرد می‎پرسد: "آیا پول همراه داری؟ با خواب دیدن که آدم چیزی را از گرو خارج نمی‎کند."
زن می‎گوید: "آه، دانیل! به مادرمون باور داشته باش! اگر پسرم از لیوان کوچک بنوشه سالم می‎شه. رحم داشته باش؛ او هم از خون توست!"
زن دست‎هایش را به سمت او دراز کرده بود؛ اما او یک قدم عقب می‎کشد و می‎گوید: "به من دست نزن." سپس گربه‎هایش را صدا می‎زند. "گراپس، جانور وحشی پیر! اشنورس، پسر کوچکم!" و گربه بزرگ زرد رنگ با یک جهش بر روی دست صاحبش می‎جهد و با پنجه‎های خود به منگوله رنگی کلاه چنگ می‎اندازد، در حالیکه حیوان سیاه رنگ تلاش می‎کرد خود را از زانوی او بالا بکشد.
پسرک بیمار که دزدکی نزدیک‎تر آمده بود و لباس مادرش را می‎کشید می‎گوید: "مادر، این همان دائی بدجنس است، که کودکان خود را فروخته؟"
اما در همین لحظه آقای بولِمَن گربه را از دست به پائین انداخته و بازوی کودک را که فریاد می‎کشید در دست گرفته بود.
او فریاد می‎زند: "گدا تبار لعنتی، تو هم این حرف‎ها را تکرار می‎کنی!"
زن گریان می‎گوید: "برادر، برادر!" ــ اما پسرک ناله کنان پائین پله‎ها افتاده بود. مادر به سمت او می‎جهد و پسر را به آرامی در آغوش می‎گیرد؛ بعد اما بلند می‎شود و سر خونین پسر را بر روی سینه قرار می‎دهد، دست مشت کرده را به سوی برادر که در میان گربه‎هایش آن بالا در کنار نرده پله‎ها ایستاده بود دراز می‎کند و فریاد می‎زند: "مرد دیوانه شریر! امیدوارم در پیش جانورانت بپوسی!"
برادر پاسخ می‎دهد: "هرچقدر دلت می‎خواد نفرین کن! اما زودتر از خانه برو بیرون."
سپس او در حالیکه زن با پسرک گریان از پله‎های تاریک پائین می‎رفت گربه‎ها را به اتاق خواند و درب اتاق را پشت سر خود قفل کرد. ــ او فکر نمی‎کرد که نفرین‎های فقرا به سبب سخت‎دلی ثروتمندان خطرناک باشند.
چند روز دیرتر خانم آنکن به طور معمول با ناهار وارد اتاق اربابش می‎گردد. اما او امروز بیشتر از همیشه به لبان نازکش گره انداخته بود و چشمان کوچک احمقش از لذت می‎درخشیدند. زیرا کلمات خشنی را که به خاطر سهل‎انگاری در نبستن درب خانه در آن شب باید متحمل می‎گشت فراموش نکرده بود و قصد داشت حالا آنها را با بهره به او بپردازد.
پیرزن می‎پرسد: "آیا صدای ناقوس کلیسای ماگدالنا را شنیدید؟"
آقای بولِمَن که کنار دفتر حسابش نشسته بود کوتاه پاسخ می‎دهد: "نه."
پیرزن دوباره می‎پرسد : "آیا می‎دانید برای چه ناقوس به صدا آمده است؟"
"وراجی احمقانه! من به صدای زنگ گوش نمی‎دم."
"ناقوس اما برای پسر خواهرتان به صدا افتاده!"
آقای بولِمَن قلمش را کنار می‎گذارد. "پیرزن، چی وراجی می‎کنی؟"
پیرزن پاسخ می‎دهد: "من می‎گم که آنها همین حالا کریستف کوچولو را به خاک سپردند."
آقای بولِمَن دوباره به نوشتن ادامه می‎دهد. "چرا این را برای من تعریف می‎کنی؟ پسر چه ربطی به من دارد؟"
"خب، من فقط فکر کردم که آدم چیزهای تازه اتفاق افتاده در شهر را تعریف می‎کند."
آقای بولِمَن اما بعد از رفتن پیرزن دوباره قلم را به کنار می‎گذارد و با قرار دادن دست‎هایش به پشت مدت درازی در اتاق به این سو آن سو قدم می‎زند. وقتی در کوچه سر و صدا ایجاد می‎گشت با عجله به کنار پنجره می‎رفت، طوریکه انگار انتظار دیدن داخل گشتن مأمور دولت را می‎کشد تا او را به خاطر اذیت و آزار پسرک دستگیر کند و با خود ببرد. گراپس سیاه رنگ که میو میو کنان سهم خود را از غذای آورده شده طلب می‎کرد یک لگد از او دریافت می‎کند و جیغ زنان به گوشه‎ای به پرواز می‎آید. اما، آیا حالا این گرسنگی بود یا تغییر ناگهانی طبیعت مطیع حیوان، او پیش صاحب خود برمی‎گردد و غران و خشمگین به او حمله می‎کند. آقای بولِمَن دومین لگد را به او می‎زند و می‎گوید: "بخورید، لازم نیست منتظرم بمونید."
دو گربه با یک جهش در کنار کاسه پُری بودند که او آن را بر روی زمین برای آنها قرار داده بود.
سپس اما چیز عجیبی اتفاق می‎افتد.
هنگامیکه اشنورس زرد رنگ پس از غذا خوردن حالا در وسط اتاق ایستاده و خود را کش می‎داد و قوز می‎کرد، ناگهان آقای بولِمَن در برابر او توقف می‎کند؛ سپس به دور حیوان می‎چرخد و او را از همه طرف نگاه می‎کند. و سپس در حال خاراندن سر گربه می‎گوید: "اشنورس، رذل پیر، این دیگه چیه؟ تو حتی در دوران پیری هم رشد کرده‎ای!"
در این لحظه گربه دیگر هم به جمع آنها پیوسته بود. او موهای براقش را سیخ می‎کند و سپس بر روی پاهای سیاهش می‎ایستد. آقای بولِمَن منگوله رنگی کلاه را از روی پیشانی خود کنار می‎زند و زمزمه می‎کند: "همچنین این! عجیب است، باید حتماً به خاطر نوع‎شان باشد."
در این بین هوا تاریک شده بود، و چون هیچکس نیامد و او را مشوش نساخت بنابراین بر روی کاناپه می‎نشیند. عاقبت حتی با لذت خاصی شروع می‎کند به نگاه کردن گربه‎های بزرگش که در کنار او روی کاناپه نشسته بودند. او با تکان سر به آنها می‎گوید: "شماها یک جفت پسرهای باشکوه هستید! حالا دیگه نباید پیرزن آن پائین موش‎ها را مسموم کند!" ــ اما هنگامیکه در شب به اتاق کوچک کناری برای خواب می‎رود آنها را برعکس همیشه به اتاق راه نمی‎دهد؛ و وقتی او صدای پنجه به درب کوبیدن و میو میو کردن‎شان را می‎شنود پتو را روی سر خود می‎کشد و فکر می‎کند:  "هرچقدر دلتون می‎خواد غرش کنید، من چنگال شماها را دیدم." ــ
سپس روز دیگر فرا می‎رسد، و وقتی ظهر می‎شود همان اتفاقی رخ می‎دهد که روز قبل رخ داده بود. گربه‎ها از کنار کاسه خالی شده غذا با یک جهش بلند به وسط اتاق می‎آیند، قوز می‎کنند، خود را کش می‎دهند؛ و وقتی آقای بولِمَن که دوباره در کنار دفتر حسابش نشسته بود به سمت آنها یک نگاه می‎اندازد با وحشت صندلی چرخانش را به عقب هل می‎دهد و با گردن دراز کرده می‎ایستد. گراپس و اشنورس آنجا با زوزه آرام، طوریکه انگار کار بدی به آنها روا شده است، لرزان و با دم حلقه کرده و موی سیخ گشته ایستاده بودند؛ او به وضوح گسترش یافتن آنها را می‎دید، آنها بزرگ و بزرگ‎تر می‎گشتند. او هنوز یک لحظه با دست‎های به میز چسبانده می‎ایستد؛ سپس ناگهان از کنار حیوان‎ها می‎گذرد، درب اتاق را باز می‎کند و صدا می‎زند: "خانم آنکن، خانم آنکن!" و چون به نظر می‎رسد که پیرزن صدایش را نشنیده باشد با انگشتانش سوت می‎زند، و بلافاصله پیرزن از خانه پشتی به جلو می‎آید و نفس نفس زنان از پله‎ها یکی بعد از دیگری بالا می‎رود.
و وقتی پیرزن داخل اتاق می‎گردد به او می‎گوید: "گربه‎ها را خوب نگاه کن!"
"آقای بولِمَن، من آنها را به اندازه کافی دیده‎ام."
"هیچ چیز در آن‎ها نمی‎بینی؟"
پیرزن در حالیکه با چشمان احمقش به اطراف چشمک می‎زد پاسخ می‎دهد: "آقای بولِمَن، من چیزی نمی‎بینم!"
"اینها دیگه چه حیواناتی هستند؟ اینها دیگر اصلاً گربه نیستند!"
او بازوی پیرزن را می‎گیرد و او را به دیوار می‎چسباند و فریاد می‎زند: "جادوگر چشم قرمز! اعتراف کن، چه چیزی به خورد گربه‎هایم داده‎ای!"
پیرزن انگشتان استخوانی دست‎هایش را در هم فرو می‎برد و شروع به زمزمه کردن یک دعای نامفهوم می‎کند. اما گربه‎های وحشتناک از چپ و راست بر روی شانه‎های صاحب‎شان می‎جهند و با زبان‎های تیز خود صورت او را می‎لیسند. و او در این وقت باید پیرزن را ول می‎کرد.
پیرزن مانند همیشه وراجی و سرفه‎کنان از اتاق خارج می‎گردد و از پله‎ها پائین می‎خزد. او مانند گیج‎ها بود؛ او وحشت داشت، اما خودش هم نمی‎دانست که آیا از ازبایش یا از گربه‎های بزرگ می‎ترسید. بنابراین او به اتاقش می‎رود. با دست‎های لرزان یک جوراب پر از پول را از زیر تختش بیرون می‎کشد؛ سپس از یک صندوق تعدادی دامن کهنه و پارچه ژنده برمی‎دارد و به دور گنج خود می‎پیچاند، طوری که در نهایت به یک بسته بزرگ تبدیل می‎شود. زیرا او می‎خواست از آنجا برود، به هر قیمتی شده از آنجا برود؛ او به خواهر ناتنی بیچاره اربابش در حاشیه شهر فکر می‎کند؛ و چون زن همیشه با او مهربان بود بنابراین می‎خواست پیش او برود. البته، این یک راه طولای بود، از میان کوچه‎های فراوان، از روی پل‎های باریک و درازی که بر روی خندق‎های تاریک قرار داشتند می‎گذشت، و در بیرون شب زمستانی تاریک شده بود. با این حال اما او از آنجا می‎رود. بدون آنکه به هزاران نان گندمی‎اش که با نگرانی کودکانه‎ای در کمدهای بزرگ چوب گردوئی انباشته بود فکر کند، با بقچه سنگین آویزان به گردنش از خانه خارج می‎شود. با دقت با قفل بزرگی درب سنگین چوب بلوطی را می‎بندد، کلید را در جیب چرمی‎اش قرار می‎دهد و سپس نفس نفس زنان داخل شهر تاریک می‎شود.
خانم آنکن هرگز دوباره بازنگشت، و درب خانه بولِمَن هرگز دوباره گشوده نگشت.
اما در همان روزی که پیرزن رفته بود یک پسر ولگرد که با لِبِه‎رشت در حال بازی و دویدن در اطراف خانه‎ها بود با خنده به یکی از رفقایش تعریف می‎کند وقتی او از روی پل می‎گذشت پالتوپوست زمختش بقدری یک پیرزن را ترسانده که او با بقچه‎اش مانند دیوانه‎ای در آب سیاه پریده است.
همچنین در صبح زود روز بعد در انتهای حومه شهر نگهبانان جسد یک پیرزن را که یک بقچه به گردنش آویزان بود از آب بیرون کشیدند و بلافاصله چون هیچکس او را نمی‎شناخت در منطقه فقیران در گورستان کلیسا در یک تابوت ساده به خاک سپردند.
این روز ِ بعد روز ِ شب کریسمس بود.
آقای بولِمَن شب بدی را گذرانده بود؛ خراش دادن و کوبیدن حیوانات بر درب اتاق خوابش این بار برای او آسایش باقی نگذاشته بود؛ و او ابتدا نزدیک سپیده صبح به یک خواب دراز و سنگین فرو رفته بود. هنگامیکه عاقبت او سر کلاه منگوله‎دار خود را در اتاق نشیمن داخل می‎کند می‎بیند که هر دو گربه با سر و صدای بلند و با قدم‎های ناآرام به دور هم می‎چرخند. بعد از ظهر شده بود؛ ساعت دیواری یک بعد از ظهر را نشان می‎داد.
او زمزمه می‎کند: "جانوران وحشی باید گرسنه باشند." سپس درب به سمت راهرو را باز می‎کند و برای پیرزن سوت می‎زند. همزمان اما گربه‎ها خود را از درب خارج می‎سازند و از پله‎ها پائین می‎دوند، و او به زودی از آشپزخانه صدای بشقاب‎ها را می‎شنود. آنها باید بر روی کمد پریده باشند، بر روی کمدی که خانم آنکن برای روز بعد غذا باقی می‎گذاشت.
آقای بولِمَن آن بالا در کنار پله ایستاده بود و با صدای بلند سرزنش کنان پیرزن را صدا می‎زد؛ اما فقط سکوت به او جواب می‎داد یا از پائین از گوشه خانه قدیمی یک پژواک به سمت بالا طنین خفیفی می‎انداخت. او می‎خواست خودش پائین برود و در حال بالا کشیدن لبه ربدوشامبر گلدارش بود که از پله‎ها صدائی به گوش می‎رسد و هر دو گربه دوباره به بالا می‎دوند. اما آنها دیگر گربه نبودند؛ آنها دو حیوان درنده بی‎نام وحشتناک بودند. آنها خود را در مقابل او قرا می‎دهند، او را با چشمان گداخته نگاه می‎کنند و زوزه خشنی می‎کشند. او می‎خواست از کنارشان رد شود، اما یک ضربه پنجه تکه‎ای از ربدوشامبرش را می‎درد و او را به عقب می‎راند. او به اتاق می‎دود؛ او می‎خواست یک پنجره را باز کند تا مردم کوچه را صدا بزند؛ اما گربه‎ها به دنبال او به درون اتاق جهیدند و از او پیشی گرفتند. آنها در حال غرش غضبناک و با دم بالا برده در مقابل پنجره به این سو و آن سو می‎رفتند. آقای بولِمَن به داخل راهرو می‎دود و درب را پشت سر خود می‎بندد؛ اما گربه‎ها با پنجه به دستگیره درب ضربه می‎زنند و حالا در برابر او کنار پله ایستاده بودند.
او دوباره به اتاق فرار می‎کند، و دوباره گربه‎ها آنجا بودند. روز به پایان رسیده بود و تاریکی به تمام گوشه‎ها رخنه می‎کند. او از کوچه صدای آواز می‎شنود؛ پسرها و دخترها از خانه‎ای به خانه دیگر می‎رفتند و ترانه‎های مخصوص جشن کریسمس می‎خواندند. آنها به درب همه خانه‎ها می‎رفتند؛ او می‎ایستد و گوش می‎سپارد. آیا کسی درب خانه او را به صدا می‎آورد؟ ــ اما او جواب این را خوب می‎دانست، او خودش همه آنها را رانده بود؛ هیچکس درب خانه را به صدا نیاورد، هیچکس درب قفل شده را به لرزش نینداخت. پسرها و دخترها به رفتن ادامه می‎دهند؛ و به تدریج در کوچه سکوت برقرار می‎شود، سکوتی مرگبار. و او دوباره برای فرار تلاش می‎کند؛ او می‎خواست زور به کار برد؛ او با حیوانات کشتی می‎گیرد، او می‎گذارد صورت و دست‎هایش دریده و خونین شوند. سپس دوباره به نیرنگ رو می‎آورد؛ او آنها را با نام چاپلوسانه قدیمی می‎خواند، او پوست براق‎شان را نوازش می‎کند و حتی جرأت می‎کند سر تخت با دندان‎های بزرگ سفیدشان را بخاراند. آنها هم خود را پیش پای او می‎انداختند و خُر خُر کنان غلت می‎خوردند؛ اما وقتی او فکر می‎کرد که موقعیت مناسب فرا رسیده است و از درب اتاق دزدکی خارج می‎گشت، بنابراین آنها از جا می‎جهیدند و در حال جیغ کشیدن خشنی جلوی او می‎ایستادند. ــ به این نحو شب به پایان می‎رسد، به این ترتیب روز فرا می‎رسد، و او هنوز هم نفس نفس زنان و با موی خاکستری آشفته از سمت پله به سمت پنجره اتاقش و از سمت پنجره به سمت پله می‎دوید.
و هنوز دو بار روز و شب تغییر می‎کنند؛ در این وقت او عاقبت کاملاً خسته و رعشه به اندام افتاده خود را روی کاناپه می‎اندازد. گربه‎ها در مقابل او نشسته بودند و با چشمان نیمه بسته به او خواب‎آلود چشمک می‎زدند. به تدریج کار کردن بدنش کمتر می‎شود و عاقبت کاملاً متوقف می‎گردد. یک رنگ‎پریدگی بی‎رنگ در زیر ریش خاکستری صورتش را می‎پوشاند؛ او هنوز در حال آه کشیدن دستش را یک بار دراز می‎کند و انگشتان لاغر را بر روی زانو گسترش می‎دهد؛ سپس بی‎حرکت باقی می‎ماند.
اما پائین در اتاق‎های متروک آرامش برقرار نبود. بیرون در کنار درب خانه پشتی که به حیاط  باریک منتهی می‎گشت یک جویدن و بلعیدن فعالانه انجام می‎گرفت. عاقبت پائین درب یک سوراخ ایجاد می‎شود که بزرگ و بزرگ‎تر می‎گشت؛ سر یک موش خاکستری با فشار از سوراخ عبور می‎کند، بعد یک سر دیگر، و به زودی یک گله موش بی سر و صدا بر روی راهرو و پله‎ها به بالا به سمت طبقه اول می‎روند. اینجا دوباره کار بر روی درب اتاق آغاز می‎شود، و بعد از آنکه سوراخ ایجاد می‎شود، نوبت به کمدهای بزرگی می‎رسد که در آنها گنجینه خانم آنکن قرار داشت. آنجا زندگی مانند زندگی در بهشت بود؛ هرکس می‎خواست داخل شود باید سیر غذا می‎خورد. و موش‎های موذی شکم‎شان را پر می‎ساختند؛ و وقتی دیگر نمی‎خواستند به خوردن ادامه دهند دم خود را می‎پیچاندند و در نان‎های گندم چرت کوتاهی می‎زدند. آنها شب خارج می‎شدند و بی سر و صدا به راهرو می‎رفتند یا وقتی ماه می‎تابید جلوی پنجره می‎نشستند و در حال لیسیدن پنجه‎های خود با چشم‎های کوچک براق‎شان به کوچه نگاه می‎کردند.
اما این زندگی راحت باید به زودی به پایانش نزدیک می‎گشت. در شب سوم، هنگامیکه آن بالا آقای بولِمَن چشمانش را بسته بود در بیرون بر روی پله‎ها سر و صدا به راه می‎افتد. گربه‎های بزرگ از کاناپه به پائین می‎جهند، با یک ضربه پنجه به دستگیره درب اتاق را باز و شکار خود را شروع می‎کنند. در این هنگام تمام شکوه به پایان می‎رسد. موش‎های چاق سوت زنان و جیغ کشان به اطراف می‎دویدند و بیهوده تلاش می‎کردند از دیوارها بالا روند. این اما بی‎فایده بود، آنها یکی پس از دیگری در میان دندان‎های خرد کننده دو جانور درنده لال می‎گشتند.
سپس  سکوت برقرار می‎شود، و به زودی در تمام خانه صدای هیچ چیز به گوش نمی‎آمد بجز صدای گربه‎های بزرگی که با پنجه‎های دراز کرده آن بالا در مقابل اتاق صاحب‎شان دراز کشیده بودند و خون نشسته بر ریش خود را می‎لیسیدند.
آن پائین قفل درب خانه زنگ زده و بر روی کوبنده برنجی زنگار نشسته و در میان پله‎های سنگی علف شروع به رشد کرده بود.
در بیرون اما جهان فارق‎البال قدم‎هایش را برمی‎داشت. با فرا رسیدن تابستان در گورستان کلیسای ماگدالنا بر گور کریستف کوچک بوته رز سفید رنگی گل می‎دهد؛ و بزودی همچنین یک سنگ کوچک یادبود در زیر همان بوته گل قرار می‎گیرد. بوته گل رز را مادرش برای او کاشته بود؛ البته سنگ یادبود را نتوانسته بود تهیه کند. اما کریستف یک دوست داشت؛ او یک نوازنده جوان بود، پسر یک سمسار که در خانه روبروی آنها زندگی می‎کرد. در ابتدا وقتی نوازنده در اتاق پشت پیانو می‎نشست او خود را دزدکی به زیر پنجره می‎رساند؛ بعدها نوازنده گاهی او را به همراه خود به کلیسای ماگدالنا می‎برد، جائیکه او بعد از ظهرها ارگ نوازی تمرین می‎کرد.
سپس پسرک رنگ‎پریده آنجا بر روی یک سه‎پایه پیش پای نوازنده می‎نشست و در حال گوش دادن سرش را به پایه میز ارگ تکیه می‎داد و بازی نور خورشید را که از میان پنجره وارد کلیسا می‎گشت تماشا می‎کرد. و سپس وقتی نوازنده جوان گاهی دکمه ارتعاش صدا را می‎کشید و آهنگ‎ها انگار در برابر عظمت خدا لرزان فضای کلیسا را پر می‎ساختند، می‎توانست اتفاق بیفتد که پسرک به هق هق ساکتی بیفتد و بعد دوستش به سختی می‎توانست او را آرام سازد. او همچنین یک بار عذرخواهانه گفته بود: "لِبِه‎رشت، این من را به درد می‎آورد؛ اینطور بلند ننواز!"
او هم فوری صداهای ملایم را انتخاب کرده و شیرین و مؤثر آهنگ مورد علاقه پسرک در میان کلیسای ساکت به صدا افتاده بود: "به مسیرت فرمان ده."
پسرک آهسته صدای بیمارش را برای همخوانی بالا برده بود. او وقتی ارگ نوازی به پایان رسید گفته بود: "من هم مایلم نواختن بیاموزم، لِبِه‎رشت می‎خواهی به من نواختن یاد بدهی؟"
نوازنده جوان دستش را بر روی سر پسرک گذارده بود و در حال نوازش موهای زردش پاسخ داده بود: "کریستف، اول کاملاً سالم شو؛ بعد با کمال میل به تو نواختن یاد می‎دهم."
اما کریستف بهبود نیافت. ــ در کنار مادر همچنین جوان نوازه تابوت کوچکش را مشایعت می‎کرد. آنها آنجا برای اولین بار با هم صحبت کردند؛ و مادر خوابی را که سه بار از لیوان کوچک نقره‎ای دیده بود برای او تعریف می‎کند.
لِبِه‎رشت می‎گوید: "من می‎توانستم لیوان را به شما بدهم؛ پدرم آن را سال‎ها پیش همراه با چیزهای زیاد دیگری از برادر شما معامله کرده بود، او آن قطعه ظریف را به عنوان هدیه کریسمس به من داده بود."
زن به تلخی می‎گریست و شکایت می‎کرد و مرتب می‎گفت: "آه، او حتماً سالم می‎شد!"
مرد جوان مدتی در سکوت در کنار زن راه می‎رود، عاقبت می‎گوید: "با این وجود باید کریستف ما لیوان را داشته باشد."
و این اتفاق می‎افتد. او پس از چند روز لیوان را به یک کلکسیونر اشیاء با ارزش به مبلغ خوبی می‎فروشد و با پول آن می‎گذارد سنگ یادبود برای گور کریستف کوچک ساخته شود. او می‎گذارد قطعه سنگ مرمری که عکس لیوانی بر روی آن حک گشته بود بر روی سنگ یادبود جاسازی کنند. و در زیر آن این کلمات را حک کنند: "به سلامتی!"
سال‎های زیادی، وقتی برف بر روی سنگ گور می‎نشست یا در آفتاب ماه ژوئن بوته پر از گل‎های رز می‎گشت اغلب یک زن رنگ‎پریده می‎آمد و اندیشناک و پارسامنشانه آن دو کلمه نوشته شده بر سنگ گور را می‎خواند.
سپس در یک تابستان زن دیگر نیامد؛ اما جهان فارق‎البال مسیر خود را می‎رفت.
فقط یک بار دیگر، پس از گذشت سال‎ها، یک مرد بسیار پیر به دیدار گور آمد، او سنگ یادبود را نگاه کرد و یک رز سفید از بوته قدیمی کند. او ارگ نواز بازنشسته کلیسای ماگدالنا بود.
اما ما باید گور صلح‎آمیز کودک را ترک کنیم و، اگر که گزارش باید به پایان برسد، آن سر شهر هنوز یک نگاه به اتاق شاه‎نشین خانه قدیمی در خیابان تاریک بیندازیم.
خانه هنوز ساکت و قفل گشته آنجا قرار داشت. در حالیکه در بیرون از خانه زندگی پیوسته در جریان بود، در داخل خانه در اتاق‎های در بسته اسفنج از درز تخته‎ها به سرعت رشد می‎کرد، گچ‎های سقف جدا می‎گشتند و به پائین سقوط می‎کردند و صدای افتادن‎شان در شب‎های مهجور پژواک عجیبی را در راهرو و پله‎ها ایجاد می‎کرد. کودکانی که در آن شب کریسمس در کوچه آواز خوانده بودند حالا به عنوان افراد سالخورده در خانه‎ها زندگی می‎کردند، یا اینکه زندگی‎شان را گذرانده و فوت کرده بودند؛ مردمی که حالا در کوچه راه می‎رفتند لباس‎های دیگری بر تن داشتند و مدت‎ها از پوسیده شدن تخته چوب شماره‎دار سیاه بر روی گور بی‎نام خانم آنکن در گورستان حومه شهر می‎گذرد. در این زمان یک شب ماه کامل دوباره مطابق معمول از بالای خانه همسایه به پنجره اتاق شاه‎نشین طبقه سوم می‎تابد و با نور مایل به آبی خود شیشه گرد کوچک را بر روی کف اتاق نقاشی می‎کند. اتاق خالی بود؛ فقط بر روی کاناپه یک اندام کوچک به بزرگی یک کودک بزرگسال مچاله شده نشسته بود، اما صورت پیر بود و ریشدار و بینی لاغر و نامتناسب بزرگ؛ همچنین یک کلاه منگوله‎دار که تا پائین گوش‎ها پائین افتاده بود بر سر داشت و ربدوشامبر گلدار درازی که به ظاهر مناسب یک مرد بالغ بود بر تن داش که لبه آن را تا روی زانو بالا کشیده بود.
این اندام آقای بولِمَن بود. ــ گرسنگی او را نکشته بود، اما در اثر کمبود مواد غذائی بدنش خشکیده و بی آب گشته و به این ترتیب در طی سالیان کوچک و کوچک‎تر شده بود. گاهی اوقات در شب‎های ماه کامل، مانند این شب، او بیدار شده و، هرچند با نیروی هرچه کمتری، تلاش کرده بود از دست نگهبانانش فرار کند. وقتی او خسته از تلاش‎های بیهوده بر روی کاناپه فرو می‎رفت یا بر روی آن می‎خزید و سپس خواب سنگین دوباره بر او چیره می‎گشت بنابراین گراپس و اشنورس بیرون در جلوی پله تندره می‎کردند، با دم خود بر زمین شلاق می‎زدند و گوش می‎کردند که آیا گنجینه خانم آنکن موش‎ها را به مهاجرت جدید به خانه اغوا کرده است.
امروز طور دیگری بود؛ گربه‎ها نه در اتاق بودند و نه بیرون در راهرو. هنگامیکه نور ماه از میان پنجره به کف اتاق می‎تابد و به تدریج خود را به کنار اندام کوچک نزدیک می‎سازد، اندام شروع به حرکت دادن خود می‎کند؛ چشم‎های بزرگ گرد خود را می‎گشایند، و آقای بولِمَن به اتاق خالی خیره می‎شود. پس از مدتی با زحمت از کاناپه به پائین می‎لغزد و در حالیکه لبه پهن ربدوشامبر در پشت سرش زمین را جارو می‎کرد آهسته به سمت درب اتاق قدم برمی‎دارد. دزدکی با چرخاندن دستگیره مؤفق به باز کردن در اتاق می‎شود و در بیرون می‎تواند تا کنار نرده پله‎ها پیش برود. مدتی نفس نفس زنان توقف می‎کند؛ بعد سرش را جلو می‎برد و تلاش می‎کند صدا بزند: "خانم آنکن، خانم آنکن!" اما صدایش مانند زمزمه یک کودک بیمار بود. "خانم آنکن، من گرسنه‎ام؛ چرا نمی‎شنوید!"
همه چیز ساکت مانده بود؛ فقط موش‎ها در اتاق‎های پائین به شدت جیغ می‎کشیدند.
در این وقت او عصبانی می‎شود. "جادوگر، لعنتی، چه چیزی سوت می‎زند؟" و طوفان زمزمه‎وار کلمات ناواضح فحش از دهانش برمی‎خیزد، تا اینکه یک سیاه سرفه بر او چیره می‎شود و زبانش را لمس می‎سازد.
در بیرون، کوبنده مسی سیاه شده درب خانه به صدا می‎افتد و انعکاسش تا نوک خانه نفوذ می‎کند. ممکن است این همان کسی باشد که در آغاز این داستان از او صحبت شده بود.
آقای بولِمَن دوباره بیدار شده بود. او زمزمه می‎کند: "خب، در را باز کنید! او پسرک است، کریستف؛ او برای بردن لیوان آمده."
ناگهان از پائین صدای جهش‎ها و غر و لند گربه‎های بزرگ در میان سوت موش‎ها به سمت بالا شنیده می‎شود. به نظر می‎رسید او به یاد می‎آورد که برای اولین بار در هنگام بیدار گشتنش آنها بالاترین طبقه را ترک کرده و به او امتیاز داده بودند. ــ با عجله، در حال کشاندن ربدوشامبر بلند به دنبال خود با زحمت به اتاق بازمی‎گردد.
او از بیرون از عمق کوچه صدای نگهبان را می‎شنید.
او زمزمه می‎کند: "یک انسان، یک انسان! شب بسیار دراز است، من چندین دفعه بیدار شده‎ام و هنوز هم مهتاب می‎تابد."
او بر روی صندلی‎ای که در کنار پنجره قرار داشت می‎ایستد. با کوشش با دست‎های کوچک لاغر سعی می‎کند دستگیره پنجره را بچرخاند؛ زیرا او آن پائین در کوچه روشن گشته از نور مهتاب نگهبان را ایستاده دیده بود. اما دستگیره زنگزده بود و او بیهوده تلاش می‎کرد آن را باز کند. در این وقت می‎بیند مردی که مدتی به بالا خیره شده بود شروع به ناپدید گشتن در سایه خانه‎ها می‎کند.
یک فریاد ضعیف از دهانش خارج می‎شود؛ با دستان لرزان و مشت کرده به شیشه پنجره می‎کوبد؛ اما نیرویش برای شکستن شیشه کافی نبود. حالا او شروع می‎کند به زمزمه کردن درهم و برهم خواهش‎ها و وعده دادن‎ها؛ به تدریج در حالیکه هیکل آن مرد بیشتر دور می‎گشت زمزمه کردنش به یک غار غار خفه تبدیل می‎گردد؛ او می‎خواست گنج‎هایش را با آن مرد تقسیم کند، اگر فقط او می‎توانست بشنود؛ آن مرد باید همه چیز را داشته باشد، او خودش هیچ چیز نمی‎خواست، نمی‎خواست هیچ چیز برای خود نگاه دارد؛ فقط لیوان را، لیوان مال کریستف کوچک است.
اما مرد در کوچه فارق‎البال مسیر خود را می‎رفت و به زودی در یک کوچه فرعی ناپدید شده بود. ــ از تمام کلماتی که آقای بولِمَن در آن شب صحبت کرد هیچکدام توسط هیچ انسانی شنیده نگشت.
او عاقبت بعد از تمام تلاش‎های بیهوده اندام کوچک خود را بر روی صندلی مچاله می‎کند، کلاه منگوله‎دارش را مرتب می‎سازد و در حال زمزمه کردن کلمات ناواضحی به آسمان خالی شبانه نگاه می‎کند.