یهودیان شوشان.


میز و صندلی‎هائی که به تازگی خریداری کرده بودم، ملایم بیان کنم، غیر قابل اطمینان بودند، پایه‎های صندلی‎ها کنده می‎شدند و تخته‎های روی میز با کوچک‎ترین فشاری از چارچوب‎شان خارج می‎گشتند. اما در هر صورت باید پول‎شان پرداخت می‎شد، و افرائیم، نماینده و وصول کننده صورتحساب یک حراج‎چی شهری حالا در ایوان با قبض دریافت پول در دست انتظار می‎کشید. خدمتکارم آمدن او را با عنوان <افرائیم یهودی> به من اطلاع داد. کسیکه فکر می‎کند همه انسان‎ها با هم برادرند باید گوش می‎داد که پیشخدمتم الاهی بوکش چگونه واژه یهودی را خشمگینانه، آنطور که او در برابر من، یعنی اربابش جسارت نشان دادن آن را داشت با دندان‎های سفیدش جویده بیان کرد. آنچه به ظاهر افرائیم مربوط می‎گشت چنان نرم و متواضع بود که آدم اصلاً درک نمی‎کرد چطور او توانسته به شغل یک وصول کننده صورتحساب سقوط کند. او مانند گوسفند پرواری دیده می‎گشت و صدایش کاملاً مناسب هیبتش بود. بر روی صورتش تعجبی کودکانه و غیرقابل تغییر مانند یک ماسک ثابت نشسته بود؛ وقتی کسی بدون اعتراض بدهی خود را پرداخت می‎کرد تعجبش به خاطر اینکه طرف چه ثروتمند است بی‌حد می‎گشت، و اگر او را بدون پرداخت پول می‎راندند، بخاطر چنین دلسختی فقط متحیرانه نگاه می‎کرد. یقیناً هرگز یهودی‎‏ای وجود نداشته است که چنین بی‌شباهت به قوم خود باشد. او کفش راحتی دوردوزی شده‎ای به پا می‎کرد و لباسی از جنس کتان با رنگ‎های تیز و پُر نقش می‎پوشید. حرف زدنش آهسته و سنجیده بود؛ برای اینکه به کسی اهانت نشود هر واژه را قبل از بر زبان آوردن با دقت سبک و سنگین می‎کرد. او بعد از چند هفته احساس کرد که می‎تواند در باره دوستانش با من صحبت کند.
او شروع می‎کند: "در شوشان هشت یهودی زندگی می‎کنند و اگر ما ده نفر بشویم سپس در کلکته درخواستی برای اجازه ساختن یک کنیسه خواهیم نوشت. بعد ما از کلکته خداحافظی خواهیم کرد. امروز دارای کنیسه نیستیم و من یک کشیش و قصابِ خلقِ خود در یک فردم. من از قبیله یهودا هستم، حداقل من اینطور فکر می‎کنم اما دقیقاً آن را نمی‎دانم. پدرم از قبیله یهودا بود و ما مشتاقانه آرزو می‎کنیم یک کنیسه به دست آوریم. و من کشیش این کنیسه خواهم گشت."
شوشان یک شهر بزرگ در شمال هندوستان است و تعداد ساکنینش بیش از ده‎ها هزار نفر است؛ و در وسط آنها فقط این هشت نفر از خلق برگزیدۀ خدا زندگی می‎کردند و انتظار زمان و لحظه مناسبی را می‎کشیدند که به عنوان یک جامعه مذهبی به رسمیت شناخته شوند.
مریم همسر افرائیم، دو کودک کوچک خردسال، یک پسر یتیم از قبیله‎شان، عموی پیر افرائیم جکریل اسرائیل و همسرش هستر، یک یهودی از کاوچ به نام هییم بنجامین و افرائیم، کشیش و قصاب مذهبی همزمان، این لیست تمام افراد یهودی ساکن در شوشان بود. آنها همگی در یک خانه زندگی می‎کردند، خانه‎ای که در دورترین حومه شهر میان توده آجرهای کهنه شکسته و شوره زده و گله‎های گاوی قرار داشت که همیشه در مسیر حرکت خود به سوی محل نوشیدن آب کنار رودخانه ابرهای غیرقابل نفوذ از خاک به پا می‎کردند. وقتی شب‎ها جوانان شهر برای بادبادک هوا کردن به فضای آزاد هجوم می‎آوردند، هر دو پسر کوچک افرایم از بالای بام خانه‎شان از راه دور نگاه می‎کردند، اما هرگز پائین نمی‎رفتند تا در این بازی شرکت کنند. در پشت دیوار خانه آغل باریکی از آجر ساخته شده بود که افرائیم در آن به رسم مذهبی گوشت برای خانواده آماده می‎ساخت. یک روز درِ آغل انگار که در آن جنگی درگرفته باشد از داخل به شدت باز می‎شود، و در این هنگام وصول کننده صورتحساب که ظاهراً بسیار نرم و ضعیف بود در هنگام انجام کارش آشکارا دیده می‎گردد؛ سوراخ‎های بینی‎اش فراخ گشته بودند و لب‎ها بر روی دندان به سمت بالا کشیده شده قرار داشتند و او یک گوسفند نیمه خشمگین را با هر دو دست محکم نگاه داشته بود. او بطرز عجیبی لباس پوشیده بود ــ لباسی که اصلاً شباهتی با لباس معمولاً پر نقش کتانی‎اش نداشت و یک چاقو در دهان نگاه داشته بود. همانطور که او با حیوان کشتی می‎گرفت نفس‎هایش بریده بریده و به سرعت از سینه خارج می‎گشتند و به نظر می‎رسید که طبیعت مرد کاملاً تغییر کرده است. او پس از پایان مراسم ذبح مذهبی تازه متوجه باز بودن در می‎گردد و آن را سریع می‎بندد، در حالیکه دستش ردی خونین بر قفل در بر جای می‎گذارد؛ و بچه‎های همسایه‎ها بر بالای ‎بام‎های خانه‎هایشان ایستاده بودند و هراسان و با چشمانی فراخ گشته به پائین خیره شده بودند. تماشا کردن افرائیم در حال انجام اعمال دینی منظره چندان چشم‌نوازی ارائه نمی‎داد تا در آدم اشتیاقی برای بار دیگر تماشا کردن ایجاد کند.
تابستان در شوشا آغاز گشت، خاکِ پایمال گشته زمین را تبدیل به آهن ساخت و اپیدمی در شهر به ارمغان آورد.
افرائیم با اطمینان می‎گفت: "ما در امان خواهیم ماند. قبل از آنکه زمستان برسد کنیسه خود را به دست خواهیم آورد. برادرم با همسر و بچه‎هایش از کلکته به اینجا می‎آید و بعد من کشیش کنیسه خواهم گشت."
جکریل اسرائیل، مرد سالخورده، در شب‎های گرم خفه کننده از غارش بیرون می‎خزید، بر روی توده خاکی می‎نشست و مردم را در حال حمل اجساد به طرف رودخانه تماشا می‎کرد.
بعد او با صدای ضعیف و لرزانش می‎گفت: "به ما صدمه‎ای نخواهد رسید، زیرا که ما خلق برگزیده خدائیم، و برادرزاده‎ام کشیش کنیسه خواهد شد. بگذار دیگران بمیرند." و به خانه می‎خزید و در را به روی جهان مشرکان قفل می‎کرد.
اما مریم، همسر افرائیم، از پنجره به اجساد در نعش‎کش‎ها نگاه می‎کرد و می‎گفت که می‎ترسد؛ افرائیم قرار ساخته شدن کنیسه را به یاد او می‎انداخت و آرامش می‎ساخت و مانند همیشه مشغول وصول صورتحساب‎ها بود.
یک شب هر دو کودکش می‎میرند و افرائیم صبح زود آنها را دفن می‎کند. او می‎گوید "تمام نگرانی مال من است" و به نظر می‎آمد که این گفته برایش کافی باشد تا به خودش اجازه دهد اقدامات بهداشتی حکومت امپراتوری بزرگ و شکوفا را نادیده انگارد.
پسر یتیم که کاملاً وابسطه به نیکوکاری افرائیم و همسرش بود احتمالاً هیچ چیزی از سپاسگزاری نمی‎دانست و باید آدم به درد نخوری بوده باشد، زیرا او از پدر و مادر ناتنی خود به اندازه‎ای که ممکن بود پول می‎گیرد و بعد بخاطر ترس برای زندگی‎اش به ناحیه دیگری فرار می‎کند. مریم یک هفته پس از مرگ بچه‎ها پنهانی در شب از تخت بلند می‎شود و سرزمین را زیر پا می‎گذارد. برای پیدا کردن فرزندان خردسالش؟ زن در پشت هر بوته صدای گریه آنها را می‎شنید، آنها را در هر برکه می‎دید که غرق شده‎اند و در نهایت به راننده قطار راه‎آهن امپراتوری بزرگ التماس کرد که بچه‎هایش را از او نرباید. صبح خورشید بیرون می‎آید و بر او می‎تابد، چون او بدون روسری بیرون آمده بود بنابراین به زیر خنکی ساقه‎های دانه‎ها می‎خزد و دیگر بازنمی‎گردد؛ افرائیم و هییم بنجامین او را دو شب بیهوده جستجو می‎کنند.
حالت تعجب و حیرتی که مدام بر چهره افرائیم نشسته بود خود را عمیق‎تر می‎سازد، اما او یک توضیح برای آنچه رخ داده بود داشت. او می‎گوید: "ما تعدادمان خیلی کم است و خلق در شهر خیلی زیادند. ممکن است که خدای‎مان ما را فراموش کرده باشد."
جکریل اسرائیل و همسر پیرش هستر در خانه حومه شهر غر و لند می‎کردند که مریم به قبیله‎اش بی‌وفا شده است و دیگر کسی از آنها مراقبت نمی‎کند. افرائیم به اطراف می‎رفت و صورتحساب‎هایش را وصول می‎کرد و شب‎ها به همراه هییم بنجامین سیگار می‎کشید، تا اینکه هییم بنجامین پس از آنکه تمام بدهکاریش را با افرائیم تصویه‌حساب می‎کند در غروب شبی می‎میرد. جکریل اسرائیل و همسرش هستر تمام روز را در خانۀ خالی کاملاً تنها می‎نشستند و وقتی افرائیم به خانه می‎آمد آنها اشگ می‎ریختند، اشگی که راحت از چشم‎های مردم سالخورده خارج می‎گردد، و تا وقت خواب به گریستن ادامه می‎دادند.
یک هفته دیرتر من افرائیم را در زیر باری از لباس‎های کهنه و وسائل آشپزی دیدم که تلو تلو خوران به طرف ایستگاه می‎رفت؛ او هر دو فرد سالخورده را که از وحشت و سردرگمی می‎نالیدند از میان شلوغی هدایت می‎کرد.
افرائیم تلاش می‎کرد هستر را که از ترس آستین او را محکم چسبیده بود آرام سازد و می‎گفت: "ما به کلکته می‎رویم. در آنجا از خلق ما بیشتر وجود دارند و اینجا خانه من متروک است."
او در حالیکه به پیرزن برای داخل شدن به کوپه کمک می‎کرد رو به من کرد و گفت: "اگر ما ده نفر می‎بودیم می‎توانستم کشیش کنیسه شوم. بدیهی‎ست: خدای‎مان ما را فراموش کرده است."
باقیمانده مهاجرین از ایستگاه به سمت جنوب می‎رانند. کارمند راه‎آهن در اتاق رزرو بلیط، خم گشته بر روی پرونده‎هایش باید حتماً آخرین کلمات افرائیم را شنیده باشد، زیرا که او یک دوبیتی طنز را درهم و برهم برای خود زمزمه می‎کرد: "ده پسر کوچک ــ ده پسر سیاهپوست کوچک."
زمزمه تقریباً مانند یک راهپیمائی مراسم تشییع جنازه باشکوه به گوش می‎آمد.
این آواز خاکسپاری برای یهودیان شوشان بود.

پیرمردها.


آقای پتر نیکولاس در هفتاد و پنج سالگی بسیاری از چیزها را فراموش کرده بود: خاطرات غم‎انگیز و خاطرات خوب را، هفته‎ها، ماه‎ها و سال‎ها را. فقط از روزها آگاهی اندکی داشت. و گرچه با چشمان ضعیفش که مرتب در حال ضعیف‎تر گشتن بودند هر غروب آفتاب را در بنفشی کم رنگ و هر صبح را باید در رنگ سرخ کم نوری می‎دیدْ اما تغییر روز و شب را احساس می‎کرد. پیرمرد از این وضع کلاً ناراحت بود و این تلاش را بیهوده و ابلهانه می‎دانست. ارزش بهار و تابستان هم برایش کاملاً از بین رفته بود. در نهایت بجز لحظات کوچکی همیشه احساس سرما می‎کرد و برایش کاملاً بی‌تفاوت بود که آیا او بخاطر حرارت باید از آتش شومینه سپاسگزار باشد یا خورشید. فقط او می‎دانست که گرمای خورشید بسیار ارزان‎تر است. به این خاطر هر روز وقتی خورشید را احساس می‎کرد لنگان لنگان به پارک شهر می‎رفت و بر روی نیمکت دراز زیر درخت سنجد میان پپی پیر و کریستف پیر از گداخانه می‎نشست.
همسایه‎های هر روزه‎اش از او پیرتر بودند. به محض آنکه آقای پتر نیکولاس خود را بر روی نیمکت می‎نشاند با صدای گرفته چیزی می‎گفت و سپس سرش را تکان می‎داد. و سمت چپ و راست او مسری و مکانیک سر تکان می‎دادند. سپس آقای پتر نیکولاس عصایش را در شن فرو می‎کرد و دست‎هایش را بر روی قسمت خمیدۀ آن قرار می‎داد.
پس از لحظه کوتاهی چانۀ گردش را روی دست‎هایش می‎گذارد و در سمت چپ خود رو به پپی چشمک می‎زد. او تا جائیکه توانائی داشت سر سرخ او را که مانند گلی پژمرده به گردنی چرب آویزان بود و به نظر می‎رسید که رنگ پس می‎دهد بررسی می‎کرد؛ زیرا سبیل پهن و سفید او از کثیفی کاملاً از ریشه زرد شده بود. پپی رو به جلو خم شده نشسته و آرنج‎هایش با فشار بر روی زانوهایش قرار داشتند و گهگاهی از میان دست‎های خود بر روی شن تف می‎کرد، وخیسی تف مرداب کوچکی بوجود می‎آورد. او تمام عمرش بسیار مشروب نوشیده بود و به نظر می‎رسید محکوم گشته است تا حداقل بهره مشروب مصرفی را قسطی به زمین پرداخت کند.
وقتی آقای پتر متوجه هیچ چیز جدیدی در پپی نمی‎گردد چانه قرار داده شده بر پشت دست‎هایش را با نیمه‌چرخشی به سمت راست می‎پیچاند. کریستف حالا آب بینی‎اش را پاک کرده بود و با انگشتان دقیق گوتیکی خود آخرین نشانه‎های این اشتغال را از کت نخ‌نمایش با تلنگر دور می‎کرد. او فوق‎العاده شکننده دیده می‎گشت و زمانیکه آقای پتر هنوز عادت داشت گهگاهی تعجب کند، اغلب فکر کرده بود که کریستف لاغر اصلاً چگونه موفق گشته بدون آنکه جائی از او در تمام عمر بشکند تاب آورد. او کریستف را بیشتر به عنوان درخت کوچک نازکی تصور می‎کرد که گردن و مچ‎های پایش به یک میله اتکاء سالم و کارآمد متصل گشته‎اند. کریستف خود را حالا به اندازه کافی دلپذیر یافته بود، کمی آروغ می‎زند، کاریکه یا نشانه‎ای از رضایت یا از هضم بد غذا بود. در این حال او بی‎وقفه چیزی را در میان لثه‎های بی دندانش خرد می‎کرد، و در این هنگام چنین به نظر می‎رسید که او لب‎های نازکش را با شدت به هم می‎مالد. انگار معده تنبلش دیگر مایل نبود حتی آن چند دقیقه کار هضم را هم انجام دهد و حالا کریستف مجبور بود هر دانه را تا جائیکه امکان داشت خرد کند.
آقای پتر نیکولاس چانه‎اش را برمی‎گرداند و چشمان مرطوبش را مستقیم به بوته‎های سبز روبروی خود می‎دوزد. سپس بچه‎هائی که در لباس تابستانی مانند انعکاس نور مدام در برابر بوته‎های سبز به بالا و پائین می‎پریدند مزاحمش می‎گردند. او پلک‎هایش را کمی می‎بندد. او به خواب نمی‎رود. او صدای آرام آسیاب کردن کریستف لاغر را و خش خش کردن ریش زبرش را می‎شنید، و تف کردن پر سر و صدای پپی را که گهگاهی وقتی سگ و یا کودکی نزدیکش می‎گشت با زبان بلغمیش به آنها دشنام می‎داد. او صدای آهسته چنگک مرتب کردن شن را از راهی دور می‎شنید و صدای گام‎های رهگذران و دوازده ضربه کامل زنگ ساعت در آن نزدیکی را. او دیگر تعداد ضربات را نمی‎شمرد، اما او می‎دانست که وقتی تعداد زنگ‎ها زیاد شود و آدم نتواند آنها را بشمرد ظهر شده است. و همزمان با آخرین ضربه زنگ صدای آرامی در کنار گوشش می‎پیچید: "پدر بزرگ، ظهر شده است."
و آقای پتر نیکولاس با فشار به عصایش از جا بلند می‎شد و سپس یک دستش را به نرمی بر روی سر بلوند دختر ده ساله می‎گذاشت. دختر کوچک هر بار دست را مانند برگ پژمرده‎ای از روی موهایش برمی‎داشت و آن را می‎بوسید. بعد پدربزرگ یک بار به سمت چپ و یک بار به سمت راست سر تکان می‎داد. و سمت راست و چپ او مکانیکی سر تکان می‎دادند. پپی و کریستف هر بار رفتن آنها را تا لحظه‎ای که آقای پتر نیکولاس با دختر کوچک مو بور در پشت آخرین بوته‎ها ناپدید می‎گشتند تماشا می‎کردند.
گاهی اتفاق می‎افتاد در جائی که آقای پتر نیکولاس می‎نشست چند گل فقیر و درمانده که دختر آنها را فراموش می‎کرد جا گذاشته می‎شدند. سپس کریستف لاغر اندام انگشتان نازک گوتیکی‎اش را مرددانه به سمت آنها دراز می‎کرد، و دیرتر گل‎ها را به هنگام رفتن به گداخانه مانند چیزی نادر و پُر ارزش در دستانش می‎گرفت. پپی سپس تحقیرآمیز تف می‎کرد و کریستف از او شرمنده می‎گشت.
پپی اما زودتر داخل گداخانه می‎گشت و کاملاً اتفاقی یک شیشه آب بر روی لبه پنجره اتاق‎شان قرار می‎داد، سپس در تاریک‎ترین محل اتاق می‎نشست و انتظار می‎کشید تا کریستف آن چند گل فقیر را درون شیشه آب کنار پنجره بگذارد.

قلم و شمشیر.


در گوشه یک اتاق شمشیری ایستاده بود. سطح پولادین تیغه‌اش که اشعه آفتاب بر آن می‌تابید با نور سرخی می‌درخشید. شمشیر با غرور اطرافش را تماشا می‌کرد؛ بنظر می‌رسید که همه چیز از نور او مشغول لذت بردن است. همه چیز؟ اما نه! آنجا بر روی میز یک قلم بیهوده به مرکب‎دان تکیه داده بود و به فکرش هم نمی‌رسید که لااقل در برابر زرق و برق آن سلاح تعظیم کند. این شمشیر را به خشم واداشت و به این ترتیب او شروع به صحبت می‌کند:
"فرومایه، تو مگر چه کسی هستی که مانند بقیه در مقابل جلال و شکوهم تعظیم و آن را تحسین نمی‎کنی؟ فقط به اطرافت نگاه کن! تمام وسائل با احترام در تاریکی عمیقی پیچیده شده‎اند. آفتاب روشنِ سعادتبخش تنها مرا به عنوان محبوبش انتخاب کرده است؛ او مرا با شعله بوسه سعادتمندش حیات می‎بخشد و من با انعکاس دادن هزار برابر نورش پاداش او را می‎دهم. فقط شاهزادگان قدرتمند در جامه‎های درخشان شایستگی این را دارند. آفتاب از قدرت من آگاه است و به این خاطر پرتوهای ارغوانی شاهانه‎اش را در اطراف شانه‎هایم می‎گذارد." قلم محتاط با لبخندی بر لب پاسخ می‎دهد: "تو چه خودپسند و مغروری و چه فخر باشکوه و جلالِ وام گرفته‎ای می‎فروشی! اما از یاد نبر که من و تو خویشاوند کاملاً نزدیکی هستیم. زمین هر دو ما را به دنیا آورده، هر دو در حالت اولیه شاید در یک کوه برای هزاران سال کنار یکدیگر ایستاده بوده باشیم؛ تا اینکه انسان‎ها با سعی و کوشش رگه سنگ معدن مفید را که ما از ترکیباتش بودیم کشف کردند. آنها هر دو ما را برداشتند، هر دو ما که هنوز کودکان غیرقابل انعطافِ طبیعتِ خشن بودیم می‎بایست اما با حرارت آتش کوره و در زیر ضربات قدرتمند پتک به یکی از وسائل مفید مشغولیات زمینی تغییر داده شویم. و چنین هم شد. تو یک شمشیر گشتی، یک نوک محکم سخت و بزرگ به دست آوردی؛ من، یک قلم شدم و به داشتن نوکی نازک و ظریف مفتخر گشتم. ما وقتیکه باید واقعاً کارکرد داشته و مؤثر واقع شویم مجبوریم ابتدا نوک براق‎مان را تر سازیم. تو با خون، من فقط با دوات!"
حالا شمشیر به میان حرف قلم می‎دود: "این سخنرانی که به سبک علمی بیان کردی حقیقتاً باعث خنده‎ام شد. درست مانند این می‎ماند که موش کوچک بی اهمیتی بخواهد خویشاوندی خود با فیل را ثابت کند. سپس مانند تو حرف می‎زند! زیرا او هم مانند فیل چهار پا دارد و حتی پوزه‎اش را هم به رخ می‎کشد. لااقل به این ترتیب آدم می‎توانست فکر کند که آنها عموزاده‎اند! تو قلم عزیز، تو حالا خیلی با زرنگی و محاسبه‎گرانه فقط از شباهت‎های‎مان نام بردی، اما من می‎خواهم از تفاوت‎های بین من و تو تعریف کنم. من، شمشیر با افتخار و درخشان به کمر شوالیه جسور و نجیبی بسته می‎شوم؛ تو را اما نویسنده کوچک پیری در پشت گوش دراز خر مانندش قرار می‎دهد. سرورم مرا با قدرت در دست می‎گیرد و در صفوف دشمنان حمل می‎کند و من او را از میان آنها هدایت می‎کنم. قلم عزیز، تو را اما مدیرت با دستی لرزان بر روی کاغذی زرد رنگ هدایت می‎کند. من با خشم فراوان و بیباک در میان دشمنان با شجاعت می‎پرم، گاهی اینجا، گاهی آنجا؛ تو اما در یکنواختی ابدی بر روی کاغذ خش می‎اندازی و جرئت نمی‎کنی یک قطعه کوچک از مسیری که دست هدایت کننده با احتیاط برایت تعیین می‎کند خارج شوی. و در نهایت وقتی پیر و ضعیف می‎گردم و نیرویم به پایان می‎رسد به من افتخار می‎کنند و مرا برای تماشا در موزه قرار می‎دهند و تحسینم می‎کنند. اما چه اتفاقی برای تو می‎افتد؟ اگر سرورت از تو خشنود نباشد، وقتی پیر می‎شوی و شروع به نوشتن با خطوط ضخیم بر روی کاغذ می‎کنی تو را می‎گیرد، از ساقه‎ای که حامی تو بود با زور می‎کند و تو را دور می‎اندازد، و یا تو را به همراه چند خواهرت به پشیزی به سمسار می‎فروشد."
قلم خیلی جدی پاسخ می‎دهد: "آری ممکن است که در برخی مواقع حق با تو باشد. این حقیقت دارد که اغلب مرا دست کم می‎گیرند و پس از آنکه غیرقابل استفاده می‎گردم خیلی بد با من رفتار می‎کنند. اما با این وجود قدرتی که به فرمان من است تا زمانیکه بتوانم کار کنم از قدرت تو کمتر نمی‎باشد. اگر باور نمی‎کنی می‎توانیم شرط ببندیم!"
شمشیر گستاخانه می‎خندد: "تو می‎خواهی یک شرطبندی به من پیشنهاد کنی؟"
"اگر تو جرئت قبول کردنش را داشته باشی."
شمشیر که هنوز خنده‎اش قطع نشده بود پاسخ می‎دهد:  "البته که من شرط را قبول می‎کنم. شرط بر سر چیست؟"
قلم اما خود را مرتب می‎کند، حالت جدی یک کارمند را به خود می‎دهد و شروع می‎کند:
"من با تو شرط می‎بندیم که اگر بخواهم می‎توانم تو را در کارت، جنگیدن، متوقف سازم!"
"هی، هی، این واقعاً دلیرانه است."
"آیا قبول می‎کنی؟"
"من شرط را قبول می‎کنم."
قلم می‎گوید: "بسیار خوب، حالا بگذار ببینیم چه پیش می‎آید."
هنوز چند دقیقه‎ای از این شرطبندی نگذشته بود که یک مرد جوان با لباس رزم داخل می‎گردد، شمشیر را برمی‎دارد و به کمرش می‎بندد و آنگاه با خشنودی به تیغه لختش می‎نگرد. از بیرون صدای ترومپت و طنین طبل برای حرکت به سوی جبهه واضح به گوش می‎رسد. در حالیکه مرد جوان می‎خواهد اتاق را ترک کند یک مرد دیگر که درجه نظامی بالاتری داشت داخل می‎شود. مرد جوان در برابر او تعظیم می‎کند. شخص بلند مرتبه به کنار میز می‎رود، قلم را برمی‎دارد و با عجله چیزی می‎نویسد و با لبخند می‎گوید: "پیمان صلح امضاء شد". مرد جوان شمشیرش را دوباره در گوشه اتاق قرار می‎دهد و هر دو مرد اتاق را ترک می‎کنند.
قلم بر روی میز قرار داشت. پرتو آفتاب با او بازی می‎کرد و نوک خیسش روشن می‎درخشید.
قلم لبخند زنان می‎پرسد: " شمشیر عزیز من، به جنگ نمی‎روی؟"
شمشیر اما ساکت در گوشه تاریکی ایستاده بود. من فکر می‎کنم که او دیگر هرگز خود را نستود.

2013 مرد، زنده باد 2014.


در این جهان بی در و پیکرْ دلقک‎تر از فردی که از خود تعریف می‎کند خودش می‎باشد.
***
فقط ابلهان برای ابلهان تره خرد می‎کنند.
***
البته همسران پادشاهان برجسته باید هم زنان برجسته‎ای بوده باشند!
***
پدرم بیش از چهار ساعت در شبانه روز نمی‎خوابید و بقیه ساعات روز را برای درآوردن پول کار می‎کرد تا از پسِ مخارج خود و همسر و شش فرزندش برآید.
من در مجموع کمتر از او می‎خوابم و بیشتر از او به کار مشغولم، با این وجود اما همیشه پسرم مرا به رستوران دعوت می‎کند.
***
می‎پرسه چرا خودتو مرتب رو صندلی مثل میمون‎ها می‎جنبونی.
می‎گم بی ادب، اولاً اسم این کار جنبوندن نیست بلکه رقصیدنه، اونم نه رقص معمولی، بلکه نام حقیقیش رقص روح و بدنه.
دیوونه نمی‎دونه اگه این کار رو نکنم بعد از چند ساعت نشستن دیگه نمی‎تونم از جام جم بخورم.
***
آنقدر مسخره گشتم و آنقدر آشکار و در نهان مسخره کردم که قسمت اعظم زندگیم به شکل کاملاً مسخره‎ای در حال گذر است.
***
آنقدر حسادت کردم که پشیمانی پس از اظهار انزجار ترکم کرد.
***
آدم ابله برای نجات حقیقت دروغ را مباح می‎پندارد،
آدم ابله‎تر زندگیش از مباحات پر است،
ابله‎ترین آدم زندگیش همیشه از حقیقت خالی‎ست.
***
می‎گوید انسان قاتل است و قادر به عاشق گشتن!
او دروغ می‎گوید، همه این را می‎دانیم!
***
آزادی،
ای واژه جادوئی،
چه آسان بر زبان روان می‎گردی،
چه سخت به دست می‎آیی،
چه بی تابی وقتی در بندی،
و چه سخت غمگین می‎گردی
وقتی باد نامت را از یادها می‎برد.