بریتانیا و جامعه.

بریتانیا خانه ایده‎های از مزه افتاده است.
بریتانیا ــ زادگاه متظاهرین.
احتمالاً بریتانیای قدیم چنان از جمعیت پر بوده که هوای شایسته به اندازه کافی برای همه نداشته است.
بریتانیا تا قبل از ملحق ساختن آرمانشهر به قلمرو امپراتوریش نمی‎تواند یک ملت با فرهنگ باشد.
چیزی غمناک در وضعیت امروزه بریتانیا موجود است، و آن این است که شمار زیادی از جوانان با مشخصات کامل قدم به زندگی می‎گذارند و عاقبت حتی مشغول کار مفیدی هم می‎گردند.
فقط بریتانیا توانست او را ارائه دهد، و صحبت همیشگی‎اش این بود که کشور در حال نابود شدن است.
در بریتانیا بجز برای روزنامه‎ها، کتاب‎های آموزش الفبا و دائره‎المعارف‎ها هیچ مخاطب ادبی وجود ندارد. از تمام خلق‎های جهان بریتانیا کمترین حس برای زیبائی ادبیات را داراست.
واژه دکترین ــ یک واژه پر از ترس برای روح بریتانیائی.
خوشبختانه در بریتانیا فکر کردن مسری نیست.
جرم و جنایت در بریتانیا به ندرت نتیجه گناه است. تقریباً همیشه در اثر گرسنگی‎ست.
بقای شخصیت مشکل بسیار سخت متافیزیک است، و روشی که قانون بریتانیائی آن را حل می‎کند قطعاً بسیار فقیرانه است.
اگر آدم یک بریتانیائی واقعی را از یک ایده مطلع سازد ــ چیزی که همیشه یک بی‎مبالاتی‎ست ــ، او هرگز در خواب هم به یادش نمی‎افتد در این باره اندیشه کند که آیا آن ایده صحیح یا غلط است. او فقط و فقط این را مهم می‎داند که آیا آدم خودش به آن معتقد است یا نه.
بریتانیائی‎ها بعد از غذا همیشه وهمی می‎شوند، و این برایم به طرز وحشتناکی خسته کننده است.
بریتانیائی‎ها نمی‎توانند مردی را که همیشه ادعا می‎کند حق با اوست تحمل کنند، اما به مردی که اذعان می‎کند در اشتباه بوده است علاقه دارند.
در بریتانیا مردی که نتواند دو بار در هفته مخاطبان غیر اخلاقی بزرگی از مردم کشور را موعظه اخلاقی کند بعنوان سیاستمداری جدی کاملاً نابود است. و برایش هیچ شغلی باقی نمی‎ماند بجز کار در کلیسا یا باغبانی.
بریتانیائی‎ها فکر می‎کنند یک دسته چک می‎تواند همه مشکلات زندگی را حل کند.
اگر فقط آدم می‎توانست به بریتانیائی‎ها حرف زدن و به ایرلندی‎ها گوش دادن را آموزش دهد جامعه واقعاً متمدن می‎گشت.
به بریتانیائی‎ها آموزش همدردی یا انسانیت دادن کار سختی‎ست. آنها آهسته می‎آموزند.
شما در ماتم عمیقی هستید و پر از شادی. بریتانیائی‎ها این گونه‎اند.
مخاطب بریتانیائی همیشه وقتی شخص متوسطی با او صحبت می‎کند دارای خلق و خوی خوبی‎ست.
افکار عمومی بریتانیا اساساً برای تلاش فکری کردن در باره بیش از یک موضوع در هر سه ماه بالغ نیست.
جامعه بریتانیا به نابودی کشیده شده است، یک دسته از هیچ کس که در باره هیچ چیز حرف نمی‎زنند.
من عاشق انجمن‎های سیاسی‎ام. این برای ما تنها جای باقیمانده‎ای است که مردم در آن در باره سیاست حرف نمی‎زنند.
در بریتانیا مردم تلاش می‎کنند هنگام صرف صبحانه بدرخشند. این چیز وحشتناکی در آنهاست! فقط آدم‎های کسل کننده هنگام صرف صبحانه می‎درخشند. و بعلاوه اسکلت خانواده هم عادت به خواندن دعای خانگی دارد.
من عاشق جامعه لندن هستم! من فکر می‎کنم که خود را خیلی بهبود بخشیده است. حالا بدون استثناء تشکیل شده است از سبک مغزان زیبا و دیوانه‎های درخشان. درست همانطور که جامعه باید باشد.
مردی که مسلط به میز شام لندنی باشد می‎تواند بر جهان حکومت کند. آینده به کسانیکه آداب و معاشرت می‎دانند تعلق دارد. مردان با تجربه حکومت خواهند کرد.
امروزه انسان‎ها چنان سطحی‎اند که فلسفه مردم سطحی را درک نمی‎کنند.
بریتانیا به حد کافی بد و جامعه همواره در اشتباه است.
در این کشور کافی‎ست که یک انسان شریف و دارای خرد باشد تا هر زبان مبتذلی در باره‎اش تیز شود.
قوانین طبیعی بخاطر اریستوکرات‎های بریتانیائی لغو نخواهند گشت.
لندن پر از مه است و مردمی جدی.
من نمی‎دانم که آیا مردم جدی را مه تولید می‎کند یا مردمان جدی مه را می‎آفرینند، اما همه اینها تقریباً عصبیم می‎سازند.
من معتقد نیستم که بریتانیا باید در خارج توسط یک مرد مجرد نمایندگی شود. این می‎تواند دارای عواقبی باشد.
تمام اصول نظری آموزش مدرن از پایه ناسالم است. خوشبختانه در انگلیس آموزش به هیچ وجه موفقیت به بار نمی‎آورد.
به نظر من نمی‎توان هیچ زن و یا مردی را برای کاری که در یک خانه ییلاقی بریتانیائی انجام می‎دهد اخلاقاً مسؤل ساخت.
لندن پر از زن است که به شوهرانشان اطمینان دارند. آدم می‎تواند همواره آنها را تشخیص دهد. همه آنها ناخشنود دیده می‎گردند.
زن‎های بریتانیائی احساساتشان را تا پس از ازدواج مخفی می‎سازند. بعد آن را نشان می‎دهند.
امروزه چنین به نظر می‎رسد که در لندن اکثر زن‎ها خانه‎هایشان را با چیزی بجز ارکیده، مردان خارجی و رمان‎های فرانسوی تزئین نمی‎کنند.
جامعه لندن پر از زن‎های برخاسته از جایگاه برجسته است که سال‎هاست با انتخاب آزاد خویش سی و پنج ساله مانده‎اند.
اینکه تعداد زیادی از زن‎ها در لندن با شوهرانشان لاس می‎زنند یک رسوائی‎ست. این کار خیلی زننده به  نظر می‎رسد.
من عاشق شایعات در باره دیگران هستم، اما شایعه در باره خودم برایم جالب نیست و جذابیت تازگی را ندارد.
"شایعه همیشه بی پایه است."
"پایه هر شایعه اطمینانی غیر اخلاقی‎ست."
دلیلی که چرا آنقدر کشف اسرار دیگران خوشحالش می‎سازد این است که توجه عمومی را از اسرار خودش منحرف می‎سازد.
برایم اصلاً مهم نیست که مردم پشت سرم چه می‎گویند. این کار مرا بیش از حد متکبر می‎سازد.
البته مردی که در باره‎اش صحبت زیاد می‎شود همیشه جذاب است. به این ترتیب آدم احساس می‎کند که باید چیزی در او باشد.
معمولاً وقتی مردم در باره دیگران صحبت می‎کنند خسته کننده‎اند. برعکس وقتی از خود صحبت می‎کنند بعد تقریباً جالب می‎گردند.
یک عقیده عمومی فقط جائی وجود دارد که ایده‎ها در آنجا گم باشند.
واقعاً جای تأسف است که آدم امروزه به این کمی از اخبار بی فایده با خبر می‎گردد.
من عاشق موضوعات حقیقی و خسته کننده هستم. آنچه که دوست ندارم مردم حقیقی و خسته کننده‎اند. این تفاوت بزرگی‎ست.
انسان‎ها را به بد و خوب تقسیم کردن پوچ است. انسان‎ها یا جذابند یا ملال آور.
من دیگر به این عقیده که می‎توان انسان را که انگار دو نژاد مخصوص یا دو مخلوقند به خوب و بد تقسیم کرد باور ندارم. خانم‎های به اصطلاح خوب می‎توانند چیزهای وحشتناکی در خود داشته باشند، خلق و خوی وحشتناک بی مبالاتی، ادعا، حسد، گناه. خانم‎های بد، آنطور که مردم آنها را خطاب می‎کنند، می‎توانند قادر به غم و اندوه، ندامت، شفقت و فداکاری باشند.
افراد دیگر وحشتناکند. آدم تنها جامعه ممکن را در خودش دارد.
هیچ کشوری در کل جهان مانند کشور ما آنقدر به مردمانی به درد نخور محتاج نیست. در نزد ما فکر توسط پیوست مدامش به عمل از ارزش افتاده.
ما در عصر پر کار و کم فرهنگ زندگی می‎کنیم؛ در عصری که در آن مردم بقدری فعالند که کاملاً خنگ می‎شوند. و گرچه سخت به گوش می‎آید، اما باید بگویم که چنین مردمی سزاوار سرنوشت خویش می‎باشند. مطمئن‎ترین وسیله برای یاد نگرفتن چیزی درباره زندگی تلاش برای مفید ساختن خود می‎باشد.
او هیچ چیز ندارد اما به همه چیز شبیه است.
وقتی آدم ثروتمند نباشد، جذاب بودن هیچ سودی برایش نخواهد داشت.
مردان شیک و زنان دلبر بر جهان حاکمند یا حداقل باید چنین باشد.
تربیت خوب امروزه عیب بزرگی‎ست. آدم را از بسیاری چیزها محروم می‎سازد.
به نظر می‎رسد که وحشی‎ها در باره همه چیز همان عقایدی را داشته باشند که مردم متمدن دارند. آنها بسیار پیشرفته‎اند.
جهان خیلی ساده به دو دسته تقسیم شده است ــ آنهائی که مانند عموم مردم به باور نکردنی‎ها باور دارند و آنهائی که کارهای باور نکردنی انجام می‎دهند.
افراد باهوش هرگز گوش نمی‎دهند و مردم بی فکر هرگز حرف نمی‎زنند.
چیزی مردم را بیشتر از دریافت نکردن دعوتنامه عصبانی نمی‎سازد.
من همیشه وقتی مردم با من در باره آب و هوا صحبت می‎کنند این احساس را دارم که آنها چیز دیگری می‎خواهند بگویند. و این مرا خیلی عصبی می‎سازد.
ما واقعاً یک جنس خسته کننده‎ایم، و ما حق اولیه تولدمان را برای غذائی از واقعیت‎ها فروختیم.
در لباس مهمانی شب با یک شال گردن سفید هر کس، حتی یک بنگاهی هم می‎تواند به این معروف گردد که با فرهنگ است.
مطمئناً وقتی کسی آدم جنتلمنی باشد به قدر کافی خود آن را می‎داند؛ وقتی کسی جنتلمن نباشد بنابراین تمام دانسته‎هایش هم به دردش نمی‎خورند.
به وقت خود را روح بخشیدن به سختی‎اش می‎ارزد.
فقط دو نوع از انسان‎ها شگفت انگیزند ــ مردمی که خیلی می‎دانند و مردمی که اصلاً هیچ چیز نمی‎دانند.
راحتی تنها چیزی‎ست که تمدن می‎تواند به ما بدهد.
امروزه همه ما بقدری دست‎مان از پول کوتاه است که فقط خرج کردن کردن تعارف خوشحال کننده‎اند. این تنها هزینه‎ایست که ما استطاعت آن را داریم.
او مطمئناً یک مؤفقیت شگفت انگیز بدست خواهد آورد. او مانند یک توری Tory فکر می‎کند و مانند یک رادیکال حرف می‎زند. این امروزه بسیار مهم است.
در زندگی امروزه فضای آزاد همه چیز است.
کارهای خودم مرا همیشه تا دم مرگ خسته می‎سازند. کارهای مردم دیگر را ترجیح می‎دهم.
آدم امروزه می‎تواند از همه چیز جان سالم به در ببرد بجز مرگ، و همه چیز را بی نتیجه سازد بجز نام نیک را.
هیچ چیز مانند آرامش هیجان انگیز نیست.
با هر خانمی طوری صحبت کنید که انگار او را دوست می‎دارید و با هر مرد انگار که شما را خسته می‎سازد، و در پایان اولین فصل به فردی که دارای کامل‎ترین ادب اجتماعی‎ست مبدل می‎گردید.
برای اینکه امروزه به بهترین جامعه‎ها راه یابیم باید با مردم یا بدرفتاری کرد، یا تفریح و یا شوک زده ــ دیگر هیچ!
جامعه ــ به آن تعلق داشتن خسته کننده است. اما به آن متعلق نبودن یک تراژدی است. جامعه چیزی ضروری‎ست. هیچ مردی دراین جهان هرگز به یک کامیابی واقعی دست نخواهد یافت اگر او زن‎هائی نداشته باشد که او را پیش ببرند، و زن‎ها بر جامعه تسلط دارند. اگر شما زنی در کنارتان نداشته باشید همه چیز برایتان تمام شده و به پایان رسیده است. و شما به همان خوبی می‎توانستید یک وکیل یا یک بنگاه‎دار و یا یک روزنامه‎نگار باشید.
یک آشنائی که با یک تمجید آغاز می‎گردد تمام امکانات را دارد که خود را به یک دوستی حقیقی تکامل دهد. این دوستی به نوعی صحیح آغاز می‎گردد.
فقط وقتی آدم نتواند صورت حسابش را بپردازد می‎تواند امیدوار باشد که در ذهن جهان تجارت به زندگی ادامه می‎دهد.
فرهنگ وابسته به هنر آشپزی‎ست.
یک نقشه جهانی که جامعه آرمانی را در خود نداشته باشد ارزش یک نگاه انداختن هم ندارد، زیرا در این نقشه تنها کشوری که در آن بشریت همیشه فرود می‎آید مفقود است.
تحقق فکری محال پیشرفت است.
دولت باید یک تولید کننده مستقل و پخش کننده اجناس ضروری زندگی باشد. وظیفه دولت ارائه چیزهای مفید و وظیفه شخص فردگرا تولید زیبائی‎ست.
نفرت ملی همیشه آنجائی قوی‎تر است که بذر فرهنگ کمتر پاشیده شده است.
وقتی ما وسوسه می‎شویم به ملتی اعلام جنگ دهیم باید بخاطر آوریم که ما قصد ویران ساختن یک قسمت از فرهنگ خودمان را داربم و شاید مهمترین قسمت آن را. تا زمانیکه آدم جنگ را بعنوان چیزی بد می‎بیند نیروی جذابیتش را حفظ خواهد کرد. ابتدا وقتی ما آن را بعنوان چیز رسوائی بشناسیم از محبوبیتش می‎کاهیم.
او در مورد اختلاف بین خوشبینی کم عمق زمان خود و حقایق واقعی وجود خویش هراسان بود. او هنوز خیلی جوان بود.
اجتماع برای ظاهر خوب اهمیت جدی قائل است. برای ظاهر بد اما نه. این حماقت حیرت انگیز خوشبینی‎ست.
دو نقطه ضعف عصر ما یکی فقدان پرنسیب و دیگری فقدان مشخصاتش است.
مانند تمام مردمی که موضوعی برای خسته کردن می‎یابند او نیز مخاطبینش را خسته می‎ساخت.
امروزه مردم بیش از هر چیز قیمت جنس را می‎دانند و نه ارزش آن کالا را.
او به من چیزهائی می‎گوید که عصبانیم می‎سازد. او به من توصیه‎های خوب می‎کند.
مردم عاشق این هستند چیزهائی را ببخشند که خود احتیاج ضروری به آنها دارند. من این کار را پرتگاه سخاوت می‎نامم.
آدم می‎تواند همیشه با مردمی که برایش مهم نیستند مهربان باشد.
ما در زمانی زندگی می‎کنیم که خیلی می‎خواند تا خردمند باشد و خیلی می‎اندیشد تا زیبا گردد.
شاید آدم بجز به نمایش گذاردن نقشی هرگز چنین آزادانه ظاهر نگردد.
مرگ و ابتذال در قرن نوزدهم تنها دو حقیقتی‎اند که نمی‎توانند از بین بروند.
"یک فرد بلغمی مزاج چیست؟"
"یک مرد که از تمام چیزها فقط قیمت‎شان را می‎داند و ارزش هیچ چیزی را نمی‎شناسد."
"واقعاً چنین فکر می‎کنید؟ آدم باید در باره همه بد فکر کند؟"
"من آن را خیلی کم خطرتر می‎دانم. البته تا زمانیکه آدم تشخیص دهد که مردم مورد نظر خوب هستند. اما امروزه این کار مقدار زیادی تحقیقات طلب می‎کند."
واقعیت این است که ما امروزه همگی چنان عجله و اصرار می‎کنیم که من باید تعجب کنم که اگر ما بعد از یک شب بتوانیم هنوز چیزی برای خود نگهداریم. من از خودم می‎دانم که وقتی از جلسه‎ای بازمی‎گردم همیشه این احساس را دارم که انگار چیزی بر تن ندارم بجز یک تکه کوچک نجابت که فقط برای جلوگیری از اظهارات شرم آور اقشار پائینی از طریق پنجره ماشین کافی‎ست. جامعه ما در حقیقت بطور وحشتناکی پر جمعیت است.
آدم امروزه به هر کس برخورد می‎کند یک عرف ستیز است. این بسیار ناپسند است. این جامعه را شفاف می‎سازد.
وقتی آدم به یک مهمانی می‎رود سپس این اتفاق می‎افتد: آدم می‎خواهد وقت دیگران را تلف کند و نه وقت خود را.
من یک قرار ملاقات تجاری دارم، که با ترس در تلاشم ... آن را از دست بدهم!
زنانی که کارهای انساندوستانه را جالب می‎دانند چندان خوشایندم نیستند. فکر کنم که آنها متکبرند.
اجازه بدهید در باره چیزهای جدی حرف نزنیم. من کاملاً خوب می‎دانم که ما در زمانه‎ای متولد شده‎ایم که فقط حماقت را جدی می‎شمرند، و من با این ترس زندگی می‎کنم که بد درک شوم.
مورد استفاده قرار دادن مالکیت خصوصی برای کاهش اوضاع وحشتناکی که از تنظیم تأسیس بنای مالکیت خصوصی نشأت می‎گیرد غیر اخلاقی‎ست. این نه تنها غیر اخلاقی‎ست بلکه غیر صادقانه هم است.
دموکراسی چیزی نیست بجز با چماق زدن مردم توسط مردم برای مردم.
هر صاحب نظری تحقیر می‎کند. او حاکمین و تسلط گشتگان را به یک اندازه تحقیر می‎کند. و وقتی با خشونت، وحشیگری و ستمگری عمل کند بنابراین تأثیری مثبت را موجب می‎گردد که در آن روح فردگرائی و انقلابی را تهییج می‎کند که باید او را نابود سازد. و وقتی با یک سخاوت خاصی عمل کند و جوایزا و پاداش‎ها اهداء شود بنابراین تأثیرش فاسد کردن اخلاق وحشتناکی‎ست. در این حالت انسان‎ها از فشار وحشتناکی که بر آنها وارد می‎گردد کمتر آگاه خواهند گشت و با نوعی از راحتی مبتذل مانند یک حیوان رام خانگی زندگی را خواهند گذراند، بدون آنکه هرگز بشناسند که آنها احتمالاً افکار دیگران را فکر می‎کنند، طبق معیار دیگران زندگی می‎کنند، که آنها تا حدودی فقط لباس‎های دور انداخته شده دیگران را بر تن می‎کنند و هرگز حتی برای لحظه‎ای کوتاه هم خودشان نیستند.
وقتی آدم تاریخ را می‎خواند، اما نه چاپ‎های نظم داده شده برای شاگردان مدارس و داوطلبان آزمون را، بلکه نسخه‎های اصلی زمان را، بعد آدم منزجر می‎گردد، نه از جنایاتی که شروران مرتکب گشته‎اند، بلکه از مجازات‎هائی که خوبان تحمیل کردند؛ و یک جامعه توسط استفاده از مجازات‎های عادت گشته به مراتب بیشتر بی رحم می‎گردد تا از وقوع گاه به گاه جرم و جنایت. این به اثبات رسیده است که هرچه مجازات بیشتر تحمیل گردد جنایت هم بیشتر انجام می‎گیرد.
در زمانه ما مسبب جرم و جنایت گرسنگی‎ست و نه گناه. به این دلیل مجرمین ما بعنوان یک طبقه از نقطه نظر روانشناسی اصلاً جالب نیستند. آنها شخصیت‎های شگفت انگیزی مانند مکبث  Macbeth یا وحشتناک مانند فاوترین Vautrin نیستند. آنها فقط آن چیزی‎اند که وقتی عضو معمولی و محترم طبقه متوسط گرسنگی بکشد خواهد بود.
طبقه جنایتکار چنان به ما نزدیک است که حتی ژاندارم هم آن را می‎بیند و چنان از ما دور است که فقط شاعر آن را می‎فهمد.
سه نوع ستمگر وجود دارد: ستمگری که جسم را برده می‎سازد، ستمگری که روح را برده می‎سازد و ستمگری که روح و جسم را همزمان برده می‎سازد. اولین ستمگر شاهزاده است. دومین ستمگر پاپ و سومین ستمگر مردمند.
ابتذال و حماقت دو واقعیت واضح در زندگی امروز ما می‎باشند.
پزشکان به درد هیچ کاری نمی‎خورند بجز خالی کردن جیب‎مان بعنوان حق ویزیت.
گرچه من از دکترها بیزارم اما عاشق پزشکی هستم.
هنرمند فقط می‎تواند یک چیز را نبیند: آنچه آشکار است. مخاطب می‎تواند فقط یک چیز را ببیند: آنچه آشکار است. نتیجه: انتقاد روزنامه.
حتی روزنامه‎ها هم منحط‎اند. حالا آنها دیگر کاملاً قابل اعتمادند. آدم وقتی ستون بندی‎هایشان را می‎جود این را احساس می‎کند. فقط آنچه ارزش خواندن ندارد جلوی چشم آدم می‎آید.
امروزه جاسوس‎ها دیگر هیچ سودی ندارند. این شغل عمرش به پایان رسیده است. کار آنها را روزنامه‎ها انجام می‎دهند.
وظیفه من دفاع از آنچه مربوط به روزنامه‎نگاری مدرن می‎گردد نمی‎باشد. او وجود خود را طبق اصل بزرگ بقاء داروین با از جان به در بردن تهیدستان توجیه می‎کند.
"تفاوت ادبیات و روزنامه‎نگاری چیست؟"
"روزنامه‎نگاری ارزش خواندن را ندارد و ادبیات خوانده نمی‎شود."
در زمان‎های گذشته از شکنجه سود استفاده می‎کردند. امروزه از مطبوعات سود می‎برند. این قطعاً یک پیشرفت است.
ما تحت سلطه روزنامه‎نگاری‎ایم.
سیاست برایم جالب نیست. به ندرت یک نفر در مجلس نمایندگان ارزش رنگ آمیزی دارد، گرچه برای بسیاری از آنها کمی سفید کاری بد هم نمی‎باشد.
حالا که مجلس نمایندگان تصمیم گرفته و سعی می‎کند خودش را مفید گرداند بسیار خرابکاری به بار می‎آورد.
فقط افرادی که کسل کننده دیده می‎گردند توفیق وارد گشتن به مجلس نمایندگان را دارند، و فقط آدم‎هائی که خسته کننده‎اند در آنجا مؤفق می‎گردند.
هنگامیکه آدم در شهر است وقت رابیهوده تلف می‎کند. وقتی آدم در روستا است وقت دیگران را تلف می‎کند. این یکی از کسل کننده‎ترین کارهاست.
من شخصاً نمی‎توانم درک کنم که چطور کسی که آدم با اهمیتی‎ست می‎تواند مؤفق شود در یک روستا زندگی را بگذراند، روستا مرا تا حد مرگ کسل می‎سازد.
من یک نوع احساس مخصوص دارم، وقتی شش ماه در روستا زندگی می‎کنم چنان ساده و طبیعی می‎گردم که کسی دیگر هیچ توجه‎ای به من نمی‎کند و کوچک‎ترین اطلاعی از من نمی‎گیرد.
زندگی پاک و خالص روستائی. شما صبح زود از خواب بیدار می‎شوید، زیرا که شما کار زیادی دارید، و زود برای خواب به تخت می‎روید، زیرا شما چیز کمی برای فکر کردن دارید.
در روستا هر کس می‎تواند خوب باشد. در آنجا اغوا و وسوسه نیست. این دلیلی‎ست که چرا مردمی که در شهر زندگی می‎کنند چنین غیر متمدنند. تمدن را نمی‎شود به راحتی کسب کرد. فقط دو راه برای به دست آوردن تمدن وجود دارد. یا آدم با فرهنگ است و یا فاسد. روستائیان برای این دو اصلاً فرصت ندارند و به این خاطر راکد می‎مانند.
من اصلاً خبر نداشتم که در روستا گل وجود دارد.
ولخرجی در فقر تنها مایه تسکین و در ثروت تنها مایه تسکین پس‎انداز کردن است.
اگر فقرا دارای پروفایل بودند دیگر مشکلی برای حل مسئله فقر وجود نمی‎داشت.
فقط یک طبقه اجتماعی وجود دارد که به پول بیشتر از ثروتمندان فکر می‎کند، و آنها فقیران هستند. فقرا نمی‎توانند به چیز دیگری فکر کنند.
مشکل برده‎داری، ما تلاش می‎کنیم آن را حل کنیم، به این ترتیب که وقت فقرا را می‎فروشیم.
تراژدی واقعی فقرا این است که آنها به هزینه کردن بیشتری بجز انکار خویش قادر نیستند. گناهان زیبا مانند چیزهای زیبا یکی از امتیازات ثروتمندان است.